در امتداد آوار دیوار برلین

این مطلب چند ماهی پس از استعفا از حزب کمونیست کارگری در سال 1999 نوشته  وتنها  در جمع استعفا دهندگان منتشر شد. در توضیح منازعات حزبی  از تنی چند از کادرهای حزب نام برده شده بود که در ویرایش جدید حذف شده است.

در امتداد آوار دیوار برلین

تجربه اى دیگر از انحطاط سوسیالیسم غیركارگرى

 

سپتامبر 99

مقدمه:

در طول دهه اخیر روند بازنگرى ها و بازبینی ها در بسیارى جریانات سیاسى و از جمله طیف چپ براى انطباق با شرایط جدیدى كه ادعا میشد مارکسیسم دیگر قرار نیست در آن جایی داشته ‍باشد، آغاز شده بود. بسیارى در پرتو و بر متن آنچه كه پیروزى دمكراسى غربى نامیده میشد ‍به كنكاش‌ در كم و كاستى هاى دمکراتیک سوسیالیسم شان نشستند و حتى چه بسیار كه در نقد ‍خود تا به آنجا پیش‌ رفتند كه بى اعتبارى مارکسیسم را همصدا با جارچیان دمكراسى غربى دم بگیرند و براى ورود به هزاره جدید با هویتى جدید آماده شوند. این ویژگى دهه آخر ‍قرن بیستم، مهر خود را بر پراتیك جریانات سیاسى ایران هم اعم از چپ و راست گذاشت. حزب کمونیست كارگرى ایران كه بزرگترین، رادیكالترین و منسجم ترین سازمان سیاسى در طیف چپ بود، از این بى نصیب نماند.

آنچه كه شكست تلاش‌ کمونیسم كارگرى براى تحزب بخشیدن به این جنبش‌ نام گرفت، قطعا یک ‍ اتفاق یک شبه نیست. این یک پروسه است كه فراز و نشیب هاى خود را در دوره طولانى ترى ‍طى كرده و آنچه كه امروز مهم است دقیق شدن در ‌ این روندها و ارائه تصویرى از ‍مقاطعى است كه روند اضمحلال و قهقراى امروز حزب نتیجه اجتناب ناپذیرش‌ شد.

سرنوشت امروز حزب تماما دلالت میکند بر صحت پیش‌ بینی ها و تحلیلهاى جریان کمونیسم ‍ كارگرى. براى شخص‌ من، بررسى و تحلیل انتقادى از حزب کمونیست كارگرى كه توانسته بود ‍بر متن مجادله نظرى و سیاسى طولانى اى در درون حزب کمونیست ایران، افق دیگرى در مقابل کارگران سوسیالیست بگذارد، نه مبتنى بر نفى مبانى هویتى این جریان، بلكه اساسا ‍در دفاع از آنست. دفاع از آنچه كه از قضا بدلیل پایمال شدنش‌ در حزب، آن را ترك كردم. ‍و براى این كار طبعا به سنت ارزنده اى در این جریان متكى هستم كه نقد و پویایی و بازتعریف ‍ و زیر و رو كردن جزیی از دینامیسم حركتش‌ و اتفاقا ضامن پیشروىهاى نظرى و سیاسى اش‌ ‍در قریب به دو دهه بوده است. به این اعتبار نقد من به حزب، نه نفى تلاشهاى تا كنونى ‍ جریانى است كه دو حزب کمونیستى را در تاریخ ایران ساخت، و نه نفى دستاوردهایی است كه ‍ هدفش‌ شفافیت بخشیدن نظرى و سیاسى گرایش‌ سوسیالیستى در میان كارگران بود.

 

طرح مساله: روایتهاى مختلف

براى تبیین آنچه كه بر حزب گذشت نمیشود تنها یک  دلیل ارائه كرد. آنچه كه مهم است اینست ‍ كه بتوان تعبیرى از روند قضایا داد كه در پرتو آن بشود، علل شكست و دور شدن حزب از اهداف و مبانى اولیه اش‌ را درك كرد. دو دسته واكنش‌ كلى قابل پیش‌ بینی است. اول با رد كلى کمونیسم كارگرى بعنوان مبانى هویتی حزب و دوم با حركت از همین نقطه عزیمت اما ‍ با تاكید هاى متفاوت و تمركز بر مسائل مختلف.

پرداختن به روایتى كه كلا مبانى هویتی این جریان را زیر سوال مى برد، گرچه در جاى خود بحث مى طلبد، اما از چارچوب هدف این نوشته خارج است. همینقدر به این نكته بسنده میکنم ‍ كه این تبیین با كنار گذاشتن یک دستاورد مهم سیاسى و طبقاتى در درون سوسیالیسم ایران نهایتا به همان نقطه اى میرسد كه امروز خود حزب رسیده است. حزب هم اساسا با ‍ پشت كردن به همین مبانى است كه امروز براى آویزان شدن به » مكانیسمهاى اجتماعى كسب قدرت» ‍ به چوب حراج به كارگر زدن و ارائه تعبیرهاى من درآوردى از مارکسیسم نشسته است. اگر حزب با این پشت كردن به مبانى هویتی اولیه اش‌ به وسط صحنه نیروهاى تشكیل دهنده «معادلات ‍ قدرت » پریده و مرزهاى جنبش‌ چپ را هم دیگر پشت سر گذاشته، این روایت میرود تا جایی ‍ براى خود در میان عقب مانده ترین و حاشیه اى ترین بخش‌ چپ دست و پا كند و آنچه كه در هر دو حالت مشترك است دست شستن از دستاوردهای سنت سوسیالیسم كارگران است. چرا كه کمونیسم كارگرى  نه اسمى براى یک جریان سیاسى بود و نه یک پلاتفرم انتخاباتى، بلكه بیان یک جنبش‌ عینى ‍ اجتماعى و موجود بود كه با تلاشى عظیم براى تدقیق هویتش‌ با كوهى از ادراكات غلط چپ ‍ مىبایست درگیر میشد. در یک سطح كلى این درك، کمونیسم كارگرى را بعنوان یک مجموعه مباحث  نظرى و سیاسى فهمیده است و نه نامى یا تعبیرى براى یک جنبش‌ اجتماعى كه بقدمت حیات ‍ جامعه سرمایه دارى وجود داشته است.

دسته دوم روایتها آنست كه در دفاع از کمونیسم كارگرى، در همین چارچوب و متكى بر دینامیسم ‍ پویاى درون آن به نقد حزب و پراتیک آن مىپردازد. طبعا در اینجا هم تاكیدات مختلف در بحثها هست. اما مساله این است كه با عزیمت از هر زاویه اى و با تاكید بر هر بخشى از واقعیت باید بتوان نشان داد كه تغییرات شگرف دو سه ساله اخیر در حزب از كجا مایه میگیرد. ‍واضح است كه میتوان وقایع دوره اخیر حزب (از قریب یکسال قبل از كنگره دوم) را كه اساسا در بحثهاى جدیدى مثل حزب و جامعه، حزب و قدرت سیاسى و حزب شخصیتها متبلور شد، مستقلا ‍ مورد بحث و بررسى قرار داد. تحلیل این چرخش‌ در خود مهم و قابل توجه است اما براى درك ‍ چرایی آن باید كمى عقب تر رفت و سیر حركت و تكامل حزب را دوباره مورد ارزیابى قرار ‍داد. آنچه كه مسلم است اینست كه این چرخش‌ یک تغییر موضع ساده نیست، این ناشى از یک ‍ تحلیل سیاسى غلط نیست براى مثال آنطور كه در مورد سازمان فداییان و تقسیم آن به شاخه ‍ اقلیت و اكثریت اتفاق افتاد. علت این چرخش‌ را میتوان با كارگرى نشدن حزب هم توضیح ‍ داد، اما سوال كماكان اینست كه چه شد كه حزب كارگرى نشد؟ و اینكه كدام روندها در دوره ‍ هاى پیشتر زمینه ساز این چرخش‌ شد؟

به این ترتیب تمركز بحث این نوشته بر دوره دورترى در فاصله تشكیل حزب (سال 91 میلادی) تا حدود‍ سال 97 است. ابتدا مرورمختصرى بر مهمترین جنبه هاى مباحث کمونیسم كارگرى كه این حزب ‍ بر مبناى آن ساخته شده بود.

 

کمونیسم كارگرى: مبانى هویت حزب

حزب کمونیست ایران از كنگره موسس‌، باین امر واقف بود كه تاسیس‌ حزب اگر چه توازن قواى ‍ سیاسى اى را در جامعه بنفع چپ تقویت میکند – كه طبعا خود بر كارگر در جامعه تاثیر داشت- اما هنوز با اینكه به یک حزب كارگرى تبدیل شده باشد، فاصله دارد. در كنگره دوم ‍ حزب اساسا بر این تاکید شد كه مارکسیسم انقلابى علیرغم پیشرفتهاى نظرى و فكرى بى شائبه ‍اش‌ در نقد چپ  پوپولیست و اشاعه تعبیر سر راست ترى از مارکسیسم  هنوز از پایه اجتماعى ‍ روشنفكرى و خرده بورژوایی خود منفصل نمیشود. این كه گرایشات مختلف در درون جنبش‌ کمونیستى ‍ موجودند و به موجودیت خود ادامه میدهند بى آنكه ربطى به جنبش‌ طبقه كارگر داشته باشند، ‍و یا ظرف مبارزه سیاسى و سازمانى كارگران باشند، خود گواهى است بر اینكه مارکسیسم بعنوان ‍ تئورى مبارزه انقلابى طبقه كارگر از پایه اجتماعى خود منفك شده و بر خلاف دوران ماركس‌، ‍سوسیالیسم و كارگر دو پدیده مجزا از هم اند و هر كدام تاریخ خود را دارند. تلاش‌ جریان ‍ مارکسیسم انقلابى براى بازتعریف بسیارى از مقولاتى كه در پرتو كج فهمى هاى چپ مدافع ‍ توسعه صنعتى، از معنا و مفهوم طبقاتى و ماركسیستى خود جدا شده بود، بعنوان تلاشى براى‍ اعاده خلوص‌ نظرى ماركسیستى میتوانست مقبول باشد. اما بحث این بود كه براى تبدیل شدن به یک جریان اجتماعى دیگر خلوص‌ نظرى كافى نیست. اگر چپ ماركسیست متشكل در این حزب ‍ نتواند به پایه اجتماعى و طبقاتى خود رجوع كند، در بهترین حالت میتواند یک جریان منزه ‍ نظرى باقى بماند. این، آغاز دور نوینى در درون حزب کمونیست ایران براى شكل دادن به ‍ یک کمونیسم كارگرى بود. کمونیسم كارگرى بعنوان یک گرایش‌ هنوز ضعیف در حزب، با یک سلسله ‍مباحث نظرى خود را از سایر گرا یشات تفكیک كرد. مباحث مربوط به سرنوشت سوسیالیسم در ‍ شوروى و بررسى زمینه ها و عوامل شكست انقلاب اكتبر از یک طرف و مباحث ارزنده اى در  بازیافتن مختصات گرایش‌ سوسیالیسم كارگرى (اساسا در مقالات سیاست سازماندهى ما و عضویت ‍ كارگرى) حاصل این تلاش‌ بود. با روآمدن بحث پروسترویکا و گلاسنوست در شوروى كه نشانه ‍ هاى فروپاشى این بلوك را در خود داشت، جریان کمونیسم كارگرى بدرست در مقطع كنگره سوم ‍ حزب بر این تاکید كرد كه اگر آنچه بعنوان افق و دورنماى کمونیسم كارگرى نام گرفت در ‍مقطع كنگره دوم حزب کمونیست ایران یک انتخاب بود كه به این حزب بدلیل موقعیت ویژه اش‌ ‍ امكان تبدیل شدن به یک حزب كارگرى را میداد، اكنون و بر متن بن بست انواع سوسیالیسم ‍ بورژوایی دیگر حرفى از انتخاب نمیتواند در میان باشد. با فرو پاشى بلوك شرق كه سوسیالیسم ‍ و هر گونه آرمان برابرى طلبانه اى را با ارجاع به شكست شوروى از پیش‌ محكوم به شكست ‍ میدانست؛ و با موج عظیم ضد کمونیستى و راست خشنى كه سر بلند كرده بود، دیگر سوسیالیسمى ‍كه هنوز در حواشى جامعه دنبال جاى پایی براى خود میگشت، محلى از اعراب نداشت. كنگره ‍ سوم حزب بكرات بر این انگشت گذاشت كه گرچه دوره سیاهى است، اما هیچ زمان شرایط به این اندازه براى تبدیل شدن کمونیسم كارگرى به یک آلترناتیو اجتماعى و قرار گرفتن اش‌ در ‍بستر حركت واقعى و عینى طبقه كارگر مهیا نبوده است.

از میان تزهاى عدیده اى كه گرایش‌ کمونیسم كارگرى خود را بر آن اساس‌ از سایر گرایشات ‍ در حزب کمونیست ایران تفكیک كرده و بالاخره هم این حزب را ترك كرده و حزب کمونیست كارگرى ‍ ایران را بر مبنایش‌ تشكیل داد، به دو تا كه بنظر من چكیده همه بحث بود، اشاره مى كنم. ‍

1. سوسیالیسم كارگرى یک گرایش‌ عینى و موجود در جنبش‌ كارگرى است. تلاش‌ براى انسجام ‍ نظرى و سیاسى این گرایش‌ در درون جنبش‌ كارگرى، و از اینطریق تبدیل آن به یک آلترناتیو ‍ اجتماعى كه در مقابل همه مسائل جامعه اعم از سیاسى و اقتصادى نقدها و راه حل هاى خود ‍ را دارد؛ از اولویتهاى جریان کمونیسم كارگرى است. دو ركن اصلى این تلاش‌ را میتوان ‍ چنین خلاصه كرد: دخالت در مبارزه اقتصادى كارگرى و نقد افكار و آرا موجود در جامعه ‍ و به این ترتیب مجهز كردن طیف كارگران  سوسیالیست به نقد و آلترناتیوى كه این گرایش‌ ‍ را چه در تقابل با حكومت اسلامى و اپوزیسیون آن و چه در رابطه با دیگر گرایشات درون جنبش‌ كارگرى در موقعیت قویترى قرار میدهد. ترجمان عملى و فورى این نكته تا آنجا كه   به مبارزه اقتصادى كارگران مربوط میشود، ضرورت اكید شركت در مبارزه اقتصادى كارگر كه ‍ لازمه اش‌ حضور در این مبارزات از طریق کارگران سوسیالیست؛ و تا آنجا كه ‍ به مبارزه نظرى و نقد افكار و آرا موجود در جامعه مربوط میشد از جمله پیگیرى نقد تجربه ‍ شوروى و هویت بخشیدن به کمونیسم كارگرى از اینطریق بود. این پراتیک قرار بود پشتوانه اى باشد براى كارگر سوسیالیست كه هم موقعیتش‌ را در مبارزه اقتصادى تقویت كند و هم ‍ بتواند زیر توپخانه سنگین نقد جنبش‌ حزبی اش‌، پاسخ احزاب و سنتهاى موجود در جامعه و ‍ بازتابشان در درون طبقه كارگر را بدهد. نكته مهم در این مباحث این بود كه کمونیسم كارگرى ‍ باید با شركت در مبارزه اقتصادى كارگر جاى خود را كنار آنها یافته باشد و بعلاوه بعنوان ‍ یک آلترناتیو اجتماعى نقد سیاسى خود را بر همه مسائل جامعه، همه آنچه كه در مبارزه ‍ پنهان و آشكار كارگر با سرمایه موضوع مبارزه اند در مقابل جامعه بگذارد. و به این ترتیب ‍ از محدوده مبارزه نظرى درون جنبشى خارج شده و مبارزه نظرى را بعنوان جزیی از مبارزه ‍ اجتماعى كارگر و در تقابل با طبقات اجتماعى پیش‌ ببرد و نه بشكل مبارزه ایدئولوژیک ‍مرسوم در میان سازمانهاى چپ براى نیرو گرفتن از یکدیگر. آنچه كه در كل مبحث «سیاست ‍ سازماندهى ما» اهمیت داشت، نه یک بحث فنى مربوط به افزایش‌ تعداد كارگران در صفوف حزب، بلكه یک جهت گیرى سیاسى و طبقاتى بود كه مىبایست در تداوم خود از یک طرف كارگر را در هیات اجتماعى و سازمانیابى طبیعى اش‌ (محافل كارگرى)، نه بعنوان جمعى از آحاد طرفدار حزب و یا عضو حزب با حزب مرتبط كند و از طرف دیگر حزب را در میان كارگران بعنوان یک ‍ نیروى اجتماعى كه پاسخگوى گره گاههاى مبارزه سیاسى و اقتصادى است، مستقر سازد. به همین ‍ اعتبار بود كه این نكته اكیدا مورد تاکید قرار گرفت كه همه اینها علیرغم وجود اختناق وعلیرغم وجود دیکتاتورى شدنى است. چرا كه قرار است این جهتگیرى (سیاست سازماندهى) مبتنى بر اشكال طبیعى سازمانیابى در میان كارگران كه خود پاسخ به شرایط خفقان موجود ‍ را در خود مستتر دارد، صورت بگیرد.

2. تلاش‌ براى دخیل شدن در مجادلات ماركسیستى، پاسخگویی به پروبلماتیک هاى نظرى مارکسیسم و به این ترتیب تلاش‌ براى شفافیت نظرى جریان کمونیسم كارگرى و تبدیل شدن به بستر اصلى ‍ مارکسیسم در ایران یکى دیگر از مبانى هویتی این گرایش‌ در تمایز با دیگر گرایشات بود. اهمیت این بحث نه از سر تعمیق انتزاعى مباحث تئوریک حزب، بلكه تاکیدى بر این بود كه گسترش‌ نقد ماركسیستى خود تسهیل كننده امر پیوستن كارگر سوسیالیست به حزب و حزب را ‍ از آن خود دانستن است. دخالت در مباحث جنبش‌ ماركسیستى آنطور كه به غلط در جریان مباحث ‍ دوره استعفاها خلط مبحث شد، فقط انتشار یک نشریه انگلیسى زبان كه طبعا توان بالاترى ‍ را براى درافتادن با مسائل جهانى ترى مى طلبید، نبود. در چارچوب ایران، مسائلى كه میتوانست ‍ موضوع نقد و بررسى و پلمیک ماركسیستى حتى به زبان «مهجور فارسى» و براى تبدیل شدن به بستر اصلى مارکسیسم در ایران بشود، كم نبودند. همه اینها طبعا توان بالاتر سیاسى و ‍ نظرى در سطوح مختلف حزب و اشاعه و تقویت مارکسیسم را مى طلبید. خلاصه كلام اینكه شاخص‌ ‍ موفقیت در پیشبرد این جهت گیرى ها این بود كه حزب به حزب فعالین سوسیالیسم كارگرى تبدیل  شود. حزبى كه هم بر مسائل جنبش‌ كارگرى احاطه كافى دارد و هم بر مسائل و پروبلماتیک ‍ هاى جنبش‌ نظرى اش‌.

اینها ابدا حرفهاى تازه اى نیست و براى یادآورى مجددش‌ میتوان به اسناد مباحثات کمونیسم ‍ كارگرى مراجعه كرد. هدف از این بازگویی، تاکید بر اینست كه آنچه مبناى تحلیل من از ‍ حزب و شاخص‌ ارزیابى آنست، همین مباحث و ایده هاى اصلى آنست. واضح است كه کمونیسم كارگرى ‍ بمثابه یک چارچوب نظرى و سیاسى خود میتواند تكامل یابد، میتواند خود را تصحیح كند و ‍ میتواند تا زمانى كه هنوز مبانى اولیه اش‌ معتبر است، در همان چارچوب مورد نقد و بررسى ‍ قرار گیرد. اما آنچه كه در حزب اتفاق افتاد نه تعمیق این نظرات، نه اشاعه آن و نه حتى  نقد آن، بلكه تبدیلش‌ به یک سلسله بحث و نظر و نگهداشتن اش‌ در مجموعه آثارها بود! ‍

همچنانكه در كنگره سوم حزب کمونیست ایران مورد تاکید قرار گرفت، دوره اى كه آغاز شده ‍ بود، دوران تفكیک نظرى یک جریان مارکسیستی با دیگر مدعیان مارکسیسم نبود. این دوره ‍ مهر اضمحلال انواع سوسیالیسم را بر خود داشت و جریانى كه میخواست فرقش‌ با دیگران در ‍ موضعگیرهاى رادیکالترش‌ نباشد، اساسا راهى جز وصل شدن به سوسیالیسم كارگران و قرار گرفتن ‍ بر این بستر اجتماعى نداشت و این فرصت هم فرصتى بىنهایت نبود. اینقدر كوتاه بود، كه ‍ براى از دست نرفتن وقت از حزب کمونیست ایران جدا شدیم تا بى اتلاف وقت به این اولویت ‍ ها بپردازیم بدون اینكه مجبور باشیم كسى را قانع كنیم كه دخالت در مبارزه اقتصادى كارگران ‍ نه فقط نشانه اكونومیسم نیست بلكه شرط مربوط شدن به مبارزه و حیات این جنبش‌ و از اینطریق ‍ تبدیل شدن به یک نیروى اجتماعى زمینى است! شاخص‌ این موفقیت قرار نبود جرح و تعدیلاتى  در مواضع چپ باشد بلكه قرار بود در این فرصت كوتاه جریان کمونیسم كارگرى با قرار گرفتن ‍ در متن مبارزه اقتصادى كارگر، گسست قطعى اى از تفكر و سنتهاى چپ غیر كارگرى را تحقق ‍ بخشد.

 

چه باید می شد و چه شد؟

با اتكا به مباحث کمونیسم كارگرى و اخطارهایش‌، تنها راه گریز این جریان از تبدیل شدن ‍ به یک فرقه چپ این بود كه حزب با جاگیر شدن در جنبش‌  کارگرى به پاسخگویی به مسائل عمومى  جامعه، بپردازد. اجزا و خطوط كلى این فعالیت چنانكه ذكر شد باید در دو عرصه تعقیب مىشد: ‍ اول مبارزه اقتصادى كارگرى كه لازمه اش‌ حضور مستقیم در محل، شناخت مسائل این جنبش‌، ‍و دخیل شدن در مباحث اش‌ بود؛ و دوم دخیل شدن در فضاى سیاسى و فكرى جامعه ایران و پاسخگویی ‍ به اصلى ترین مسائلى كه مىتوانست در خدمت خودآگاه تر شدن و انسجام سیاسى این گرایش‌ ‍ در درون جنبش‌ كارگرى قرار بگیرد. اینكه غرض‌ از «دخالتگرى» چیست البته قابل تفسیر ‍ است و در ادامه خواهیم دید كه این اصل درست در حزب چگونه تعبیر شد. حزب همین الان هم ‍ مدعى است كه مشغول همین كار است. اما در واقع درگیر شدن با سنتها و گرایشات اجتماعى ‍ موجود در جامعه تبدیل شده به از یکطرف درافتادن سطحى و خصومت آمیز با اشخاص‌ منتسب ‍ به این سنتها و از طرف دیگر با آنها عكس‌ گرفتن و همتراز آنها قلمداد شدن! این البته ‍ میتواند یک شیوه مبارزاتى باشد اما هیچ ربطى به مبارزه انقلابى طبقه كارگر و آلترناتیو ‍ كردن افق سیاسى این طبقه براى جامعه ندارد.

لازم به تاکید نیست كه این راهى بود كه قرار بود یک حزب کمونیستى برخاسته از جنبش‌ چپ غیركارگرى را به یک حزب كارگرى تبدیل كند. قرار بود راهى باشد كه حزب را پیش‌ از آنكه ‍ موج هجوم راست و لیبرالیسم نوین بر متن محو جهان دو قطبى به حاشیه اش‌ براند، به باریکه ‍ اى از این دریا وصل كند. واضح است كه اگر این حزب خود اساسا حزبى كارگرى بود، كلیت ‍بحث عوض‌ میشد و تاکیدات قطعا معانى دیگرى مییافت. این ویژگى حزبى بود كه در آخرین ‍ لحظات (لحظات بمعناى وسیع كلمه) از یک دگرگونى عظیم سیاسى و  ایدئولوژیک در جهان متولد ‍ شده بود.

اما چه اتفاق افتاد؟ دوره استقرار حزب (كه طبعا با مشكلات خاص‌ خود توام بود)، مصادف ‍ بود با تهاجم عنان گسیخته ضد کمونیستى در سطح جهانى. و درست در همان موقعى كه بسیارى ‍ از چپها چه سازمانى و چه انفرادى مشغول متراژ كردن كم و كسرىهاى سوسیالیسم آرمانى شان ‍ با معیارهاى بازار پسند بودند، به جرات میتوان گفت كه حزب کمونیست كارگرى ایران تنها ‍ جریانى بود كه در مقابل این فضا ایستاد. هر چند این ایستادگى بردى چندان موثر نداشت ‍ به این دلیل كه اولا فقط در فضاى ایرانیان مقیم خارج كشور بود و ثانیا محدود بود به ‍ یکى دو بحث (بشكل مصاحبه) كه هنوز تا مجادله نظرى مارکسیستی در دنیایی كه دیگر ماركسِیست ‍ بودن در آن افتخارى نبود، و حقانِیت همه ایده هاى برابرى طلبانه زیر سوال رفته بود فاصله ‍ زیادى داشت. دوران استقرار سپرى شد و همه سوالهاى قدیمى پاسخ مىطلبید.

کمونیسم كارگرى خود در حزبى كه به این نام ساخته شده بود در اقلیتى ضعیف قرار گرفت. ‍ در یک نگاه كلى برنامه ها و طرحهاى فراكسیون کمونیسم كارگرى به نقشه عملى هدفمند تبدیل ‍ نشد. این مطلقا بمعناى نفى تلاشهاى صمیمانه نیست. آنچه كه در اینجا مورد نظر است برایند ‍ كلى پراتیک حزب است. واقعیت اینست كه این حزب برخاسته از رادیکالترین بستر چپ در ایران ‍ بود و هنوز آنقدر مایه رادیکالیسم در خود داشت كه علیرغم بى خطى مدتها در مسیر نسبتا ‍ درست گام بزند و تلاش‌ براى تصحیح در آن معنى داشته باشد. اما این طبعا ذره اى از این ‍ واقعیت كم نمیکند كه بى خطى در واقع خود یک خط است. بى خطى در یک پرسپكتیو دراز مدت ‍ پذیرش‌ پراتیکى است كه عنصر هدایت كننده بر آن غایب است. اما غیاب نقشه عمل و خط تا ‍ ابد ادامه نمى یابد و جریان زندگى بهر حال خطى را تحمیل میکند. در حقیقت سرانجام هم ‍ همین بى خطى بود كه آكسیونیسم را شكل اصلى ابراز وجود سیاسى حزب كرد. وقتى درافتادن ‍ با ناسیونالیسم و دیگر ایسم هاى اپوزیسیون نه بر مبناى نقد جایگاه اجتماعى آنها، بلكه ‍ بر اساس‌ حركت روزمره اى كه مضمونش‌ از امروز تا فردا و بر حسب اینكه چه پیش‌ میاید ‍ تعیین شود واضح است كه حزب آكسیونیست خواهد شد، هر چند این آكسیونیسم در فرهنگ امروز ‍حزب دخالتگرى سیاسى (به همان مفهومى كه بالاتر اشاره شد) نامیده مىشود.

حزب کمونیست كارگرى ایران براى تبدیل شدن به یک حزب كارگرى و وصل شدن به اعتراض‌ كارگران، ‍چپ ترین جریان کمونیستى را زیر سوال برده بود تا از درگیرىهاى درون جنبشى چپ خلاص‌ ‍ شده و در یک نبرد دیگر كه اركانش‌ مبارزه اقتصادى كارگر و رویارویی با گرایشات و سنت ‍ هاى فكرى اصلى در جامعه بود، ظرف مبارزه طبقه كارگر شود. اما طولى نكشید كه درگیر شدن ‍ با همین چپ و تلاش‌ براى «سر» شدن در اپوزیسیون چپ (آن هم در خارج كشور) در خود و بر ‍ بستر همان بى خطى به یک جهت گیرى تبدیل شد و بخش‌ زیادى از پراتیک حزب را تقریبا از ‍كمى بعد از كنگره اول همین نوع فعالیت رقم زد. آغاز این سمت گیرى با درافتادن با كومه ‍ له براى بیان تاریخ آن از زاویه حزب بود. از اینكه این خود شروع سنت تاریخ نویسى جدیدى ‍ در حزب بود، فعلا بگذریم اما نفس‌ این حركت از دو جهت قابل تعمق است. یکى اینكه پرداختن ‍ به كومه له پنج سال بعد از جدا شدن از آن حزب بمنظور درگیر شدن در نوع دیگرى از فعالیت، ‍ یک عقبگرد صرف بود. این مشغول شدن به كارى ساده تر در غیاب فعالیتى (البته دشوارتر) ‍ بود كه حزب هنوز بطور جدى واردش‌ نشده بود. و دوم اینكه در مورد خاص‌ كومه له پایه ‍ سنت بیعت گرفتن كه بعدها در جریان استعفاها هم بشكل مضحكى ادامه یافت، اینجا گذاشته ‍ شد. این سنت از زاویه بیمار كردن مناسبات درون حزب و تاثیر گذارى بر روند تلاش‌ براى ‍ تصحیح پراتیک حزب بازدارنده بود(1).

بطور كلى میتوان گفت كه در مقایسه با تمام جریانات چپ ایرانى، هنوز این حزب از همه ‍ رادیکال تر، چپ تر و حتى كارگرى تر بود. اما قرار نبود شاخص‌ موفقیت حزب مقایسه اش‌ ‍ با همان چپى باشد كه این حزب تشكیل شده بود تا از آن فاصله بگیرد. شاخص‌ همچنان این ‍ بود و میبایست میبود كه چقدر واقعا حزب توانسته بود به مبارزه عینى و روزمره كارگر از طریق جذب فعالین کارگری سوسیالیست وصل شود و چقدر براى تحقق این امر در حزب تلاش‌ ‍ آگاهانه مطابق برنامه ها و سمتگیرىهاى کمونیسم كارگرى صورت میگرفت.

در یک كلام از سنت چپ بریدن و به طبقه كارگر بعنوان ستون فقرات جامعه معطوف شدن، آن ‍ شیفت مهمى بود كه باید اتفاق مى افتاد و نیفتاد. و نتیجه این شد كه حزب همچنان در ادامه ‍ سنت چپ مشغول پراتیک سیاسى خود بود. همان سنتى كه كنار گذاشتن اش‌ و جایگزین كردنش‌ ‍ با نوع دیگرى از فعالیت، پیش‌ شرط مصون ماندن از انحطاطى بود كه با فرو ریختن دیوار ‍ برلین و بهم ریختن نظام دوقطبى در انتظار انواع سوسیالیسم غیر كارگرى بود. در هر حال ‍ سوال اینست كه ماندن در سنت چپ غیر كارگرى و درگیر شدن با مسائل آن چه انعكاسى در پراتیک ‍ حزب داشت؟ یا بعبارت دیگر محتواى سیاسى و عملى این عدم شیفت و یا درجا زدن چه بود؟

 

حزب و مبارزه اقتصادى كارگرى

«مبارزه اقتصادى طبقه كارگر یک ركن اساسى و حیاتى مبارزه طبقاتى و زمینه اصلى آگاهى  توده هاى وسیع طبقه به هویت طبقاتى شان است. تنها حزبى مىتواند شایسته نام «حزب كارگران» باشد و در موقعیت رهبرى مبارزه طبقاتى كارگران قرار بگیرد كه با مبارزات اقتصادى كارگران ‍ عجین شده باشد و در تك تك سنگرهاى روزمره این مبارزه به مثابه پیشرو، سازمانده و هدایت ‍ كننده طبقه كارگر ظاهر شود». (منصور حكمت، سیاست سازماندهى ما در میان كارگران، نشریه ‍ کمونیست شماره 28، مهرماه 1365)

این یکى از تزهاى مهم بحث «سیاست سازماندهى ما» در میان كارگران بود. بحثهاى مفصل و ‍طولانى بشكل مقاله و سخنرانى در اهمیت این بحث صورت گرفته بود و انتظار این بود كه ‍ حزب با تمام قوا در این عرصه درگیر شود، آنرا بشناسد و با تاثیر گذارى بر این ركن اساسى ‍ وحیاتى مبارزه طبقاتى به آن وصل شود. چرا كه درگیر شدن در این مبارزه یک شاخص‌ مهم ‍ بریدن از چپ رادیکالى بود كه مبارزه اقتصادى را تحقیر میکرد و بها دادن به آن را اكونومیسم ‍ مىنامید. این خود یکى از نكات مورد تاکید در گزارش‌ به كنگره سوم حزب  کمونیست ایران ‍ و با ارجاع به ماركس‌ بود كه از آنجا كه مبارزه كارگر فقط روز اعتصاب و قیام نیست، ‍ و این مبارزه اى است كه در همه عرصه هاى اجتماعى، روزمره، آشكار و پنهان در جریان است؛ ‍ اگر جریان کمونیسم كارگرى میخواهد به این اعتراض‌ در جامعه وصل شود چاره اى جز حضور‍ در همه لحظاتش‌ ندارد. اینكه امروز حزبى ها ما را بخاطر انتقادمان به حزب براى از جمله ‍ دست شستن از همین عرصه «خط پنجى عقب مانده» میخوانند فى الواقع خود اعترافى است به ‍ جایگاه امروز این حزب و رابطه اش‌ با همین مبارزه حیاتى كارگر از موضع «چپ» مدرنیست ‍ شده شكم سیر بى ربط به جامعه. در همان مباحث و در نقد چپ غیر كارگرى گفته شده بود كه ‍ روزى كه اینها ما را بخاطر درگیر بودنمان در مبارزه اقتصادى كارگرى مورد انتقاد قرار داده و «اكونومیست» مان بنامند باید بدانیم كه مشغول كار درستى هستیم! نقل قول دیگرى ‍ از همان  مباحث قدیمى:

«…طبقه كارگر قرار نیست در قبال مبارزه اقتصادى «موضع» خاصى بگیرد. مبارزه اقتصادى ‍ یعنى طبقه  كارگر و طبقه كارگر یعنى مبارزه اقتصادى. این جز تعریف و از خصوصیات وجودى  طبقه كارگر است…. رد و تحقیر مبارزه اقتصادى توسط چپ غیر كارگرى در ایران زمینه هاى ‍ مادى مشخصى هم دارد. اولا، اصولا بدلیل بافت شان فشار اقتصادى براى این جریانات ملموس‌ ‍ و محسوس‌ نیست. ثانیا دخالت در مبارزه اقتصادى، بودن در آن مكان اجتماعى را ابجاب میکند.» ‍

(منصور حكمت، درباره سیاست سازماندهى كارگرى ما، نشریه کمونیست شماره 49، فروردین 68 ). ‍

«بودن در آن مكان اجتماعى» یعنى رهبران سوسیالیست جنبش‌ كارگرى را با خود داشتن. این  رهبران آنجا كه دست اندر كار فعالیت بودند رابطه اى با حزب نداشتند و آن بخش‌ شان كه ‍ بدلایل مختلفى به خارج كشور آمده و به حزب پیوستند هم جاى خاصى در پراتیک حزب نیافتند. ‍شناختن مسائل جنبش‌ كارگرى، و درگیر شدن در گره گاههاى آن هم امرى بود كه بنوبه خود ‍ میتوانست تسهیل كننده این ارتباط باشد. اما متاسفانه به شهادت همه فاكتها و واقعیت ‍ امروز حزب این امر ابتدا بكندى (اساسا تا كمى بعد از كنگره اول) و در فعالیتهایی پراكنده ‍ صورت گرفت و بعد هم دیگر تقریبا قطع شد. امرى كه در تداوم خود موجب فاصله گرفتن بیشتر‍ از جنبش‌ كارگرى و بى ربط شدن به مسائلش‌ شد. كمپین دفاع از مبارزات كارگران نفت كه ‍ امروز اینقدر بر آن تاکید مىشود هم علیرغم مثبت بودنش‌ هنوز برگ برنده اى نیست. این ‍ هم یک آكسیون بود، در كنار آكسیونهاى دیگر. حزب کمونیست كارگرى هم بهرحال باندازه هر ‍ كدام از جریانات آكسیونیست خط سه اى حمایت از كارگر را امر خود میدانست! و البته سالها ‍ پیش‌ خود جریان کمونیسم كارگرى همان خط سه را مورد نقد قرار داده بود كه حمایت از كارگر ‍ و مبارزات كارگرى هم براى اینها عرصه اى است همطراز دیگر «مبارزات دمکراتیک» مثل زنان، ‍ كودكان، جوانان و غیره. و همچنین همان سالها قبل گفته شده بود كه منتهاى این رادیکالیسم ‍ هم هنوز ربطى به مبارزه جنبش‌ سوسیالیستى كارگران ندارد. و باز در همان سالها پیش‌ گفته ‍ شده بود كه اگر ما از این بستر كنده نشویم با افول سوسیالیسم بورژوایی به جریانى در ‍ حاشیه جامعه تبدیل خواهیم شد كه در بهترین حالت همان چپ رادیکالى است كه تلاشش‌ فقط ‍ رادیکال تر و رادیکال تر و رادیکال تر شدن است! و تمایزش‌ با دیگران هم در همین آكسیون ‍ هاى بیشتر است.

بحث اینجاست كه اگر تلاش‌ مستمرى كه باید براى بهم بافتن و متحد كردن كارگران صورت ‍ بگیرد، به هر دلیلى انجام نمى شود و یا پشت گوش‌ انداخته مى شود، اگر روزى هزار بار ‍ هم آكسیون بر علیه سنگسار و احقاق حقوق جوانان و كودكان كه البته بسیاریشان هم آحاد ‍ طبقه كارگرند برگزار شود، هنوز مشكلى از امر سازمانیابى سوسیالیستى كارگران حل نكرده ‍ است. نمى شود به خود كارگر و پیشروانش‌ كه حلقه اصلى در هر تحول سیاسى اى هستند كارى ‍ نداشت، (و حتى آنطور كه این اواخر باب شده بود آنها را دست انداخت) ولى مدام براى دردهایی ‍ كه معلول كارگر بودن است آكسیون گذاشت!(2) کمونیسم كارگرى خود این شیوه فعالیت در سنت ‍ چپ غیر كارگرى را از این رو كه اینها از یکطرف مبارزه اقتصادى كارگران را نفى و تحقیر ‍میکنند و از طرف دیگر در هیات مصلحین و خیرین، ناجى طبقه كارگر میشوند مورد نقد قرار ‍ داده بود.

واقعیت اینست كه جنبش‌ كارگرى هم در همین دوره دستخوش‌ تغییرات بزرگى شده بود. روندهاى ‍ بنیادى سیاسى اى كه بر متن اوضاع جهانى، جامعه ایران را نیز متاثر كرده بود بر جنبش‌ ‍ كارگرى، خواست ها و مطالباتش‌، نوع تشكل یابى اش‌ و مسائل پیشارویش‌ تاثیر گذاشته بود. ‍ بیان این تبیین امروز و در پرتو تغییرات بزرگى كه دیگر بر كسى پوشیده نیست البته كار ‍ ساده اى است ولى حزبى كه قرار بود اتفاقا و از جمله از همین راه، مسیر زیست خود را ‍از چپ غیر كارگرى تفكیک كند هشیارى بیشترى باید صرف این امر میکرد . همچنانكه پیشتر‍ اشاره شد، گرایش‌ کمونیسم كارگرى بر این تاکید داشت كه فاكتور خفقان در پیشبرد سیاست ‍ سازماندهى ما نقش‌ تعیین كننده اى ندارد. بعلاوه باید توجه داشت كه در سالهاى مورد ‍بحث علىرغم تداوم حاكمیت جمهورى  اسلامى، وضعیت نه فقط بدتر از سالهاى قبل نبود كه با ‍ پایان جنگ و فضاى سیاسى اى كه در شرف تغییر بود، فشار كمترى وجود داشت و اینها فقط ‍ فاكتهایی است براى نشان دادن عدم موفقیت حزب در پیوستن به این مبارزه. به این ترتیب انعكاس‌ اخبار كارگرى در نشریات حزب و حتى كمپین دفاع از اعتصاب كارگران نفت هنوز هیچكدام ‍ خصیصه اى متمایز از دخالت یک جریان رادیکال چپ در مبارزات كارگرى نداشت.

 

ضدیت با ناسیونالیسم و مذهب: خط مشى سیاسى حاكم بر پراتیك حزب

منصور حكمت همین اواخر در مصاحبه اى با صفا حائرى در تبیین تفاوتهاى کمونیسم این حزب ‍با انواع کمونیسم هاى دیگر (كوبایی، چینى، روسى و غیره) میگوید كه کمونیسم ما اساسا ‍ ضد ناسیونالیسم و ضد مذهب است. این طبعا تبیین تازه اى از کمونیسم در جریان ماست. سوال ‍ اینست كه این کمونیسم و مارکسیسم كدام طبقه است كه پیش‌ از آنكه خود را در كنار طبقه ‍ كارگر و درگیر در مبارزه این طبقه علیه بورژوازى تعریف كند، ضد ناسیونالیسم و ضد مذهب ‍ بودنش‌ برجسته میشود؟ چه فرق اساسى و ماهوى میان این بیان وهویت چپ سنتى ایران مبنى ‍ بر ضد امپریالیست بودن هست؟ آن چپ هم پیش‌ از هر چیزى خود را با ضد امپریالیست و ضد ‍ بورژوازى كمپرادور بودنش‌ بیان میکرد. بیان «کمونیسم ما اساسا ضد ناسیونالیسم و ضد ‍ مذهب است» با تعویض‌ عرصه ها، در واقع همانى است كه بیست سال پیش‌ در نقدش‌ مقالات ‍ و كتابها توسط جریان مارکسیسم انقلابى و از جمله خود شخص‌ منصور حكمت در تلاش‌ براى ‍ خلوص‌ نظرى مارکسیسم  نوشته شد، هر چند كه بسیارى از آن نوشته ها در هیچ مجموعه آثارى ‍ هم چاپ نشدند! در هرحال صرفنظر از اینكه كدام اولویت ها و یا ملاحظات سیاسى و عملى ‍ در این مصاحبه خاص‌ موجب ارائه چنین تبیینى میشود، این بیان فرموله اى است از آنچه ‍ كه در طول دوره طولانى اى با افت و خیز ولى در یک مسیر ممتد پراتیک سیاسى حزب را رقم  زده است بى آنكه این چنین صریح و روشن بیان شود و این در واقع گویاى این امر است كه ‍ آنچه در دوره قبل (قریب 6 سال) عملا محتواى پراتیک سیاسى حزب بود، اكنون در دور جدید ‍ مبنایی كاملا آگاهانه پیدا كرده است. در هر صورت باید مضمون این پراتیک و جایگاهش‌ ‍ را در كل فعالیت حزب دید.

بدوا این نكته را توضیح دهم كه عامدانه از لفظ «ضدیت» استفاده مى كنم و نه نقد. آنچه ‍ كه محتواى تبلیغات و فعالیت سیاسى حزب را در یک دوره طولانى رقم میزند، همین ضدیت بود ‍ و جاى تعجب هم نیست كه وقتى «ضدیت» و نه نقد مبناى مناظره و مباحثات سیاسى قرار گیرد، ‍ كار به فحاشى و شخصیت شكنى برسد. دخالت در فضاى فكرى ایران یکى از اشكال تعریف شده ‍ براى ابراز وجود سیاسى جریان کمونیسم كارگرى بود و معناى عملى اش‌ هم این بود كه افكار عمومى حاكم بر فضاى روشنفكرى ایران (نشریات ، كتب، و غیره) مورد نقد و بررسى قرار بگیرد ‍ و این صحنه براى ژورنالیست هاى مواجب بگیر رژیمى خالى نماند. اما این هم مثل خیلى چیزهاى ‍ دیگر در حزب كاریکاتور شد. مجادله فكرى و سیاسى جایش‌ را به فحاشى و شخصیت شكنى داد. ‍گویا کمونیسم كارگرى قرار است سر نویسندگان و شخصیت ها را زیر آب كند نه اینكه در یک دیالوگ مستمر و روتین با افكار و عقاید آنها تلاش‌ شود كه بر افكار ‍ عمومى در جامعه ایران تاثیر  گذاشته شود. به این معنى از آنچه كه باید مى شد فقط نامى ‍ باقى ماند.

درافتادن با ناسیونالیسم و مذهب بعنوان دو ركن ایدئولوژیک جامعه سرمایه دارى و دو فاكتورى ‍ كه اتفاقا از لحاظ سیاسى در جامعه ایران هم مهم بودند، بخودى خود هیچ ایرادى ندارد ‍ و از قضا جزیی از همان اقلامى بود كه کمونیسم كارگرى قرار بود در نقد افكار عمومى حاكم ‍ بر جامعه و تلاش‌ براى انسجام سیاسى و نظرى كارگران سوسیالیست در دستور خود قرار دهد. ‍ اما نكته اینجاست كه ناسیونالیسم ایرانى، تقلیل یافت به جلوه هایی از آن در میان ایرانیان ‍ خارج كشور و مذهب به اسلام در حكومت. ناسیونالیسم ایرانى براى حزبى كه امرش‌ سازمان ‍ دادن انقلاب كارگرى در جامعه ایران بود، مطلقا نمیتوانست محدود شود به بروزات این گرایش‌ ‍ در میان ایرانیان مقیم خارج كشور. این بهیچوجه بمعنى كم اهمیت كردن نقد ناسیونالیسم ‍ در میان ایرانیان مقیم خارج كشور نیست، بلكه تنها تاکیدى بر شكل ومضمون متفاوت آنست(3). ‍ اما اشكال اساسى تر این بود كه این خط سیاسى حتى اگر با محتوایی درست، نقدى عمیق و مارکسیستی و غیر آكسیونیستى هم صورت میگرفت، هنوز پراتیک یک سازمان چپ بود كه علیرغم ‍ مملو بودن تبلیغاتش‌ از نام كارگر، به خود كارگر در زندگى واقعى اش‌ ربطى نداشت. از ‍ این نوع چپ ها كم نبودند و در پیشبرد همین نوع فعالیتها هم كارهاى زیادى كردند (از ‍جمله در جریان خود ما). اما مساله اینست كه دوران عوض‌ شده بود و دیگر همان شیوه و ‍ شكل فعالیت حتى اگر خیلى صمیمانه و جدى هم انجام مىشد در غیاب رابطه با مبارزه كارگرى ‍ دیگر رادیکالیسمش‌ هم حتى دفرمه میشد.

در طول همین سالها، و در پرتو چرخشهاى اساسى تر در صحنه سیاست جهانى ، ناسیونالیسم و ‍ملیت گرایی  به  یک شكل ابراز هویت سیاسى تبدیل شد، جنگها براه افتاد و هنوز هم ادامه ‍دارد. ناسیونالیسم و ملیت گرایی از شكل و محتواى قدیمى اش‌ خارج شد و در همه جا مضمون ‍ اصلى اش‌ و یا پلاتفرم اش‌ دمكراسى غربى بود و شكل عملى تحقق اش‌ هم در افتادن با حكومت ‍ هاى سنتى اى كه هنوز نبض‌ تغییرات زمان را درنیافته بودند و یا نمیخواستند دریابند. ‍در این چارچوب ناسیونالیسم ایرانى، نیروهاى موثرش‌ در صحنه سیاست و فضاى روشنفكرى ایران (و نه فقط بخشى از اپوزیسیون خارج كشور) هیچوقت همپاى پیشرفتشان مورد نقد و بررسى جدى ‍ قرار نگرفت. در عین حال قابل توجه است كه آرا و افكار ناسیونالیستى دیگر فقط محدود ‍ نبود به احزاب و سنتهاى سیاسى كه اكنون بویژه از قبل اغتشاش‌ بعد از ختم جهان دو قطبى ‍ جان گرفته بودند. در میان مردم ایران در طول حاكمیت  جمهورى اسلامى و از قضا بعنوان ‍ یک واكنش‌ نسبت به حكومت مذهبى، ناسیونالیسم در ابعاد و اشكال دیگرى جا باز كرده بود. ‍ این فقط ایرانیان مقیم خارج كشور نبودند كه خلا غربت را با اسطوره ها و افسانه ها و  اعیاد ایرانى پر میکردند، در خود ایران نیز این پدیده بشكل دیگرى از سالها پیش‌ بروز ‍ كرده بود. خود این پدیده را طبعا نمیشود دربست به حساب ناسیونالیسم مردم گذاشت اما مساله ‍ اینست كه شكل گیرى این روندها، در كل فضاى سیاسى مملكت چطور در خدمت گرایش‌ ناسیونالیسم ‍ ایرانى (بمعناى سیاسى كلمه) قرار میگیرد و به پشت جبهه آن تبدیل مىشود. در هر حال مساله ‍ اینست كه ناسیونالیسم ایرانى در خارج كشور همه اینها را یکجا به كیسه خود ریخت، و در ‍ داخل هم روندى مشابه در جریان بود. جریان اعتراضات دانشجویی در همین ماههاى اخیر از ‍ جمله نشان داد كه ثمره این جریان در اولین قدم این بود كه دانشجویان، نسل جوانى كه ‍ محدوده سنى اش‌ كمى بیشتر یا كمتر از دوره حیات جمهورى اسلامى است، با سرود اى مرز ‍ پر گهر به خیابانها آمدند.

برخورد حزب در این زمینه اما انعكاس‌ خود را در بحث و جدلهاى شخصى با نویسندگان و شخصیت ‍ هاى منتسب به این خط یافت. واضح است كه ناسیونالیسم و ملیت گرایی ایرانى به هر حال مثل ‍ هر خط سیاسى دیگرى نهایتا در نشریات سیاسى این طیف، در شخصیت ها و قلم بدستان و سیاست مدارانش  متجلى مىشود و با نشان دادن محتواى راست، محدود و ضد كارگرى همین هاست كه باید آلترناتیو ‍ سیاسى شان را نقد كرد. اما آنچه كه در حزب به این نام صورت گرفت، هیچ چیز نبود جز درافتادن ‍ سطحى و صورى حتى بعضا بدون احاطه كافى به سابقه و پیشینه یک سنت تاریخى و ریشه دار. ‍

و به این ترتیب نه خود این سنت بلكه حاملین آنها بودند كه مورد نقد و بعضا برخوردهاى ‍ شخصى قرار میگرفتند. هدف دیگر نه انسجام بخشیدن نظرى کارگران سوسیالیست، نه ‍ مسلح كردن آنها به نقدى سوسیالیستى در مقابل افقهاى ملى گرایانه موجود در جامعه ایران، ‍ بلكه كم كردن روى فلان نویسنده و فلان شخصیت در میان اقلیت سیاسى مقیم خارج كشور و در ‍ محدوده نشریات خارج كشورى بود؛ و یا از همه بدتر براى اسم دركردن و تبدیل شدن به قطبى ‍در اپوزیسیون خارج كشور! درگیر شدن با ناسیونالیسم ایرانى، بیش‌ از اینكه گویاى یک ‍ جدال محتوایی باشد، نوعى ابراز وجود از سرِ گیجى بود. حزب میبایست براى «من هستم» خود ‍ در خارج از كشور و در غیاب وصل شدن به مبارزه اقتصادى كارگرى در داخل راهى پیدا میکرد. ‍آغاز این روند (فعلا صرفنظر از محتواى سیاسى اش‌) همانطور كه پیشتر گفته شد از كمى ‍ بعد از كنگره اول و در جریان دور دیگرى از مجادله با كومه له است. این دوره اى است ‍ كه تا حدودى روشن است كه حزب در انجام آنچه كه فرصتى برایش‌ تعیین شده بود، موفق نشده ‍ است ؛ برنامه خاصى هم كه در دستور نیست. حزب برخاسته از چپ در حالیکه ناتوانى خود را ‍ در بریدن از تفكر و سنت چپ غیر كارگرى و رو كردن به كارگر هنوز باور ندارد و كماكان ‍ به انتظار فرصتى است تا شاید فرجى حاصل شود، باید این خلا را بنحوى پر كند. این آلترناتیو ‍ در مجموعه پراتیک حزب وجود داشت و اساسا توسط فدراسیون شوراهاى پناهندگان و مهاجرین ‍ ایرانى و براى كار در میان ایرانیان مقیم خارج كشور پیش‌ برده مىشد.

نفس‌ تشكیل این نهاد خود یکى از پیامدهاى سیاسى مباحث کمونیسم كارگرى بود كه رها كردن  عرصه خارج كشور را بدست افكار لیبرالى و كنسرواتیو مورد نقد قرار داده و بر فعالیت ‍ سیاسى حزب در میان ایرانیان مقیم خارج كشور تاکید میگذاشت. در چند سال اول فعالیت حزب، ‍ چه بدلیل مسائل ناشى از استقرار حزب و چه بدلیل ماتریال سازمانى موجود، این نه خود  حزب بلكه نهادهاى جانبى آن بودند كه توانستند بخش‌ قابل توجهى از پیکره حزب را در خود ‍ سازمان دهند. نشریه ایران تریبون و فدراسیون شوراهاى مهاجرین و پناهندگان ایرانى از ‍ جمله اینها بودند. نشریه ایران تریبون بدلیل عمر كوتاهش‌ كمتر بر پراتیک حزب موثر واقع ‍ شد، اما فدراسیون نهادى بود با عرض‌ و طول قابل توجه و صاحب نشریه اى با تیراژ بالا. ‍ اهداف و مبانى سیاسى این نهاد، در اسناد مربوط به آن موجود است و وارد آن نمیشوم. این ‍ نهادى بود جانبى كه در پرتو وجود یک حزب سیاسى درگیر در مسائل جامعه ایران ، علاوه ‍ بر كارهاى اصلى اى كه موجودیت این سازمان بر مبنایش‌ تعریف شده بود باید تلاش‌ میکرد ‍ تا در جامعه ایرانیان مقیم خارج جایی باز كند و به آلترناتیو سیاسى اى تبدیل شود.  ‍تلاش‌ فدراسیون براى تاثیر گذارى بر این فضا در همین دو محور خلاصه میشد: افشاگرى ناسیونالیسم ‍ ایرانى كه خود مانعى بر سر راه انتگره شدن مهاجرین ایرانى بود و مذهب. به این ترتیب ‍ آنچه كه عملا  پراتیک حزب را در دوره اول (اساسا تا كمى بعد از كنگره اول حزب) سر و ‍ سامان میداد، همین خط بود. بعد از كنگره اول كه دیگر حزب دوران استقرار را پشت سر گذاشته ‍ و مساله حزب عراق هم كم و بیش‌ روتین خود را یافته بود و برنامه ها و پلاتفرم هاى پیش‌ ‍ بینی شده کمونیسم كارگرى بر زمین مانده بود، حزب باید سمت و سویی براى فعالیت خود مییافت. ‍ این سمت و سو در اتخاذ خط ضدیت با ناسیونالیسم و مذهب كه تا آن مقطع اساسا توسط فدراسیون  پیش‌ برده میشد، تجلى یافت. آنچه كه بعدها در درون حزب و تا همین اواخر بعنوان اختلاف ‍ نظر میان گردانندگان وقت فدراسیون و رهبرى حزب شناخته شد، بلحاظ سیاسى چیزى نبود جز ‍ اتخاذ خط سیاسى اى كه پیشتر در چارچوب دیگرى و بعنوان یک فعالیت جانبى حزبى در سازمانى ‍ پذیرفته شده بود كه شرط عضویت در آن حتى کمونیست بودن هم نبود!

همین استدلالات در مورد مذهب هم بنوعى صادق است. ویژگى جامعه ایران كه حكومت اش‌ ‍ مذهبى است، پرداختن به مقوله مذهب را متفاوت میکند. این در درجه اول امرى سیاسى است. ‍ امرى سیاسى تا وقتی که راجع به یک حكومت مذهبى حرف مىزنیم، و آنجا كه مذهب بعنوان یک ‍ ایدئولوژی یک دستگاه فكرى مبتنى بر نابرابرى، تهجر، تبعیض و برسمیت شناختن مناسبات ‍ طبقاتى و مقدر بودن سرنوشت بشر مورد نظر است دیگر نه فقط نوع حكومتگرش‌ بلكه مذهب بطور كلى حاكم یا غیر حاكم ، اسلام و غیر اسلام را در برمیگیرد. اسناد مکتوب درنقد مذهب ‍ در جریان ما، از دو نوع است: یا در نقد مذهب  سیاسى (عمدتا پان اسلامیسم به مثابه یک آلترناتیو حكومتى در مقطعى از جنگ سرد و بعنوان كمربند سبز در مقابل شوروى) و یا در نقد چپ پوپولیست  در تفكیک قائل شدن بین  مذهب  توده ها و مذهب ارتجاعى.  هر دوى اینها تغییر كرده بود. ‍تا آنجا كه به مذهب حاكم و سیاسى برمىگشت بر متن تغییر و تحولات سالهاى بعد از پایان ‍ جنگ سرد، مقوله مذهب دمکراتیک پیدا شده بود. مذهب دمکراتیک و اسلامى كه  لیبرال است  و میتواند نوع دمكراسى غربى را هم در خود هضم كند، پدیده اى بود كه بررسى مجدد مى طلبید.‍ از طرف دیگر حاكمیت  قریب به دو دهه حكومت مذهبى علىرغم تمام مخالفت و ضدیت  بحقى كه ‍ مردم با آن داشته اند بنحو غریبی  بر افكار، ارزشها، بیان عواطف، ادبیات و هنر و غیره ‍ تاثیر گذاشته   و این از قضا بموازات رشد فكرى و فرهنگى جامعه روشنفكرى ایران اتفاق افتاده ‍ است. انبوه عظیم   نشریات و كتب منتشره در ایران نه فقط در دوره » گلاسنوست »   خاتمى بلكه ‍  حتى پیشتر از آن، با هر محتوایی نشانه یک تغییر جدى علیرغم وجود خفقان آشكار بود. تغییرى ‍ كه امروز در غیاب یک نقد رادیکال، ذهنیت  نسل جوان  ایرانى را شكل داده است. به این معنى ‍ حتى در زمینه  » مذهب و مردم » هم موضوعات بیشمارى قابل بررسى بودند. در پراتیک حزب آن  مذهب سیاسى  » دمکراتیک »  ولیبرال، نهایتا با جلسه بهم زدن پاسخ میگرفت و تاثیر دو دهه ‍ حاکمیت مذهب بر زندگى مردم با اینكه «جامعه ایران مذهبى نیست » . توسل به فحاشى و پرخاش‌ ‍ در برخورد به مذهب و بررسى عملكردها و تاثیرات اجتماعیش‌، با در نظر گرفتن اینكه بحث ‍ بر سر مذهبى است كه حكومتش‌ در جنایت  و خفقان بیداد  كرده است، البته ظاهرا مشروعیت  بیشتری هم دارد!

تبلیغات حزب بر علیه مذهب و ادعاهاى بیجا و با جاى یکى دو ساله اخیر مبنى بر اینكه ‍ ما جامعه سكولار و حكومت سكولار می خواهیم نه نشانه شناخت از بروزات و كاركرد مشخص‌ ‍ اسلام در ایران بعد از انقلاب، و نه نشانه درگیر شدن با یکى از جنبه هاى مهم افكارو‍ آرا بورژوایی در جامعه، بلكه پیش‌ از هر چیز بیانگر چرخش‌ اخیر حزب است كه مبارزه آكسیو نیستى ‍ علیه یک حكومت مذهبى هویتش‌ شده است. این فقط براى ظاهر رادیکال دادن به چرخشهاى سیاسى و طبقاتى اى است كه قربانى كردن كارگر و مارکسیسم از عواقب اجتناب ناپذیرش ‌ بود.

آنچه كه در مورد اجزا پراتیک حزب در یک دوره تقریبا  شش‌ ساله گفته شد، را میتوان چنین  خلاصه كرد:

1_ سنت چپ غیر كارگرى در ایران بطور كلى با مبارزه اقتصادى كارگر بیگانه بود. اما این ‍ حزب خواسته بود با شكل دادن به نوع دیگرى از پراتیک، یعنی  بریدن از سنت چپ و پیوستن و ‍دخیل  شدن در مبارزه و اعتراض‌ روزمره كارگر، از این بستر كنده شده و تماما در سنت سوسیالیسم ‍ كارگران جاگیر شود. پروسه اى كه در درجه اول قطعا سیاسى است و نه تشكیلاتى و سازمانگرانه. واضح است كه آنچه میتوانست این حركت را نهایتا تعمیق بخشیده و در جامعه نهادى كند، ‍طبعا وجود یک فضاى سیاسى متفاوت در ایران بود كه به وقت خود این گرایش‌ اجتماعى را ‍در موقعیت قدرتمندى به جلوى صحنه مى آورد. كل پراتیک حزب در این دوره اما علیرغم تلاشها، ‍چنین خصلتى كه كلید اصلى در این شیفت بود را ندارد. این تنها تضمینى بود كه میتوانست ‍حزب را از عوارض‌ فروریختن دیوار برلین و پایین كشیدن مجسمه هاى لنین، همچنانكه از ‍خیلى پیشتر پیش‌ بینی شده بود، مصون نگهدارد و کمونیسم كارگرى را در این دوره وانفسا ‍با قرار دادن در مكان اجتماعى واقعیش‌، به یک نیروى حاضر در صحنه مبارزه سیاسى تبدیل كند.

2_ در غیاب پیش‌ شرط فوق، آنچه كه محتواى پراتیک حزب را شكل میدهد دیگر در ادامه همان ‍سنت چپ است. اما این پراتیک از لحاظ خصلت عملى خود با پراتیک چپ در دوره هاى قدیمتر ‍بطور كلى متفاوت است، چرا كه اساسا در دوره دیگرى است كه مشخصه اش‌ بى موضوعیت شدن ‍چنین رادیکالیسمى است و این ویژگى است كه به حزب سیمایی كاملا متفاوت از آنچه كه تا ‍به حال در چپ شناخته شده بود، میدهد.

 

افول سوسیالیسم بورژوایى: پایان رادیكالیسم غیر كارگرى

گیجى ناشى از جشن و سرورهاى بعد از پایان جنگ سرد، یک فاكت بود. تركش‌ پاره سنگ هاى ‍دیوار برلین فقط به دیگران اصابت نكرد، حزب هم علیرغم تمام هشیارى اش‌ در تشخیص‌ ‍ این پیامدها بى نصیب نماند. گیجى و منگى اى كه تجلى خود را اساسا در تبدیل نشدن پلاتفرم ‍ کمونیسم كارگرى به سیاست هاى مشخص‌ حزبى نشان میداد. براى بى بلا گذراندن دوره اى كه ‍ مهر پایان سوسیالیسم غیر كارگرى را خورده بود، حزب باید مشغول پراتیک دیگرى میشد. جاگیر ‍ شدن در جنبش‌ كارگرى بعنوان شرط اصلى این تحول و درافتادن با جریانات فكرى اجتماعى، ‍در مقیاس‌ اجتماعى و نه با نوك زدن به این گفته رئیس‌ جمهور و آن ادعاى رهبر مشروطه  طلب فقط براى اعلام موضع، پیش‌ شرطهایی را مى طلبد. صرفنظر از خاستگاه طبقاتى چپ كه خود قوى ترین فاكت است، توانایی وارد شدن در این عرصه نیز مهم است. بى بضاعتى در زمینه ‍ تئورى مارکسیسم و نقد مارکسیستی، توانایی لازم براى درگیر شدن در این عرصه در حالیکه ‍ سوت پایان مارکسیسم را زده بودند، دخیل نشدن در مبارزه اقتصادى كارگران و بى توجهى به ‍ مسائل و گره گاههاى این جنبش‌ و مشكلات فعالین آن، غفلت از تاثیرات عمیقى كه تغییرات ‍ سیاسى بعد از جنگ سرد در جامعه ایران برجاى گذاشته بود، عدم اشراق به مسائل جامعه ایران ‍ و عدم شناخت الیت روشنفكرى «سیاست» گریزى كه كم كم و در باد امواج ضد مارکسیستی بعد از پایان جنگ سرد، یکسره از تظاهر به سوسیالیسم اش‌ هم دور شد و با موج پست مدرنیسم ‍ رفت؛ همگى عواملى هستند كه فاصله این آخرىن بازمانده متحزب چپ رادیکال را از كارگران ‍بیشتر و بیشتر كرد.

درك ضرورت وصل شدن به رادیکالیسم كارگرى در جریان ما چیزى نبود كه با از هم گسیختن ‍ قطعى شیرازه امور در شوروى و فروریختن دیوار برلین حاصل شده باشد. از بسیار پیشتر و ‍در جریان مباحثات حزب کمونیست ایران در مورد بررسى علل شكست سوسیالیسم در شوروى، روشن ‍بود كه این حزب با سیر فزاینده بحران اقتصادى و اجتماعى در شوروى، یکى از مبانى هویتی اش‌ (شكست انقلاب اكتبر و قائل نبودن به سوسیالیسم در شوروى) را از دست میدهد. فیصله ‍یافتن این پروسه در بلوك شرق دیگر جاى تردیدى باقى نگذاشته بود كه در هم شكستن این ‍ قطب پایان همه انواع سوسیالیسم هاى بورژوایی است و بر مبناى همین ارزیابى بود كه به ‍حزب کمونیست ایران اخطار داده شد كه نمیشود براى متمایز كردن خود از این انواع سوسیالیسم ‍ مدام رادیکالتر و رادیکالتر شد بدون اینكه به اعتراض‌ سوسیالیستى طبقه كارگر وصل شد ‍ و تعیین كارگرى یافت.

وقتى در جریان جنگ خلیج گرایش‌ ناسیونالیسم كرد با ندیدن نظم نوین جرج بوش‌ بعنوان ‍حلقه اصلى در تبیین شرایط وقت در كردستان عراق، به پشتیبانى از آنچه كه «قیام توده ‍ ها» نامیدند، برخاست دیگر درنگى جاىز نبود (4) و جریان کمونیسم كارگرى راه خود را جدا ‍كرد تا پیش‌ از آنكه آن فرصت «طلایی» را از دست بدهد، به اعتراض‌ طبقه كارگر وصل شود ‍و كارى كند كه نبض‌ حزب با نبض‌ جنبش‌ كارگرى بزند. این یک تهییج نبود، این دقیقا تشخیص‌ ‍ همان ضیق وقت و حیاتى بودن این واقعه بر متن یک تهاجم راست بود. بحث این بود كه وقتى ‍ براى رادیکالتر شدن نیست، یا به رادیکالیسم طبقه كارگر ملحق میشویم و یا به جریانى ‍ در حاشیه جامعه تبدیل خواهیم شد.

در هر حال آنچه كه اتفاق افتاد این بود كه حزب بجاى استفاده از فرصت موجود منتظر فرصت ‍ نشست. و این علیرغم اخطارهاى پیشین خود کمونیسم كارگرى بود: چپ رادیکالى كه دوره حیاتش ‌ بر ‍بستر زوال سوسیالیسم هاى بورژوایی سر آمده و حزبى كه در آخرین لحظات این تغییر فاز متولد شده بجاى اینكه در همین فرصت كوتاه از بستر تولدش‌ بُبرد ‍ و به طبقه كارگر و جامعه اى كه عرصه مبارزه وسیع این طبقه است رو كند، مطابق سنتهاى ‍ طبیعى و موجود چپ، به خود چپ معطوف شد. این یک رجوع به اصل خود بود اما خود «اصل» دیگر  آن چپ سابق نبود. پایان سوسیالیسم هاى بورژوایی پایان این نوع رادیکالیسم هم بود.  بى ‍ جهت نیست كه حتى در همان پراتیک فعالى كه ذكرش‌ رفت هىچ جدیتى نیست، سطحى گرایی و ابتذال ‍ و شلوغ كردن است كه حتى با نوع پراتیک چپ در دوره هاى پیشتر هم متفاوت است. و به این ‍ ترتیب تلاشهاى مثبت و زحماتى كه اینجا و آنجا كشیده مى شد، هنوز بهیچوجه بیانگر آن شیفت ‍ طبقاتى نبود كه حزب براى تحقق اش‌ تشكیل شده بود؛ و طبعا حزب نمیتوانست از سرنوشتى كه ‍ در انتطار چپ بى ربط به جامعه در این دوره بود، برى باشد.

پیش‌ بینی ها درست بود. تهاجم ضد کمونیستى بر متن پیروزى دمكراسى غربى توانست یک چرخش‌  به راست اجتماعى را موجب شود. این دمكراسى بطور واقعى در بسیارى كشورها به پرچم مبارزه ‍ علیه حكومتهاى برسركار تبدیل شد. اندونزى، آفریقاى جنوبى و امروز یوگسلاوى نمونه هایی ‍ از این دست اند. همه اینها زمینه هایی بود كه پیوستن به این سمت و سو را در جامعه اى ‍ كه قریب دو دهه به ضرب و زور و شلاق و شكنجه سرپا نگهداشته شده بود، مطلوب میکرد. جامعه ‍ ایران استثنایی بر این قاعده نبود. فضاى فكرى ایران بدنبال فروپاشى بلوك شرق بسرعت ‍ از چرخش‌ به راست عظیمى كه در مقیاس‌ جهانى اتفاق افتاده بود، متاثر شد.

تا جایی كه به آن فرصت محدود براى حزب مربوط میشود، نكته اى قابل تعمق است. تشكیل حزب ‍ تقریبا مصادف بود با پایان جهان دو قطبى و برداشتن دیوار برلین، و همچنین آغاز دوره ‍ بازسازى بعد از جنگ ایران و عراق.  جنگ البته قریب دو سال پیشتر خاتمه یافته بود، اما ‍ بازشدن بحث دوره بعد از جنگ و فرجه اى كه جمهورى اسلامى را در مقابل پاسخگویی به مشكل ‍ قدیمى راه اندازى چرخ اقتصاد قرار مى داد، اساسا دوره اى بود كه مى رفت تا در پرتو در ‍ دستور قرار گرفتن این سوال حیاتى فارغ از هر شرایط غیر متعارفى یک تناسب قواى جدید ‍ را در جامعه ایران شكل دهد. دقیقا همین دوره است كه تاثیرات چرخش‌ براست جهانى و موج دمكراسى غربى هم بتدریج به ایران میرسد. این همان فرصتی بود كه حزب باید میتوانست ‍ سنت و روش‌ و منش‌ چپ غیر كارگرى را كنار زده و با در پیش‌ گرفتن همان سیاستهاى تدوین ‍ شده ای كه پیشتر بحث شد، به جنبش‌ اعتراضى كارگر وصل میشد و کمونیسم کارگرى متحزب را به یکی دیگراز آن روندهایی تبدیل میکرد كه در عمق جامعه دست در كار ‍ تغییر موازنه سیاسى و طبقاتى بودند.

وقایع آخرین دهه قرن كه همه صف بندیهاى سیاسى را به مقیاس‌ وسیعى بهم ریخته بود سوت پایان ‍ هر گونه سوسیالیسم غیر كارگرى را زده بود. بشهادت همه فاكتها و تحلیلها دورانى كه در ‍ آن هنوز ممكن بود سوسیالیستهایی باشند كه بورژوازى را بدون طبقه كارگر بخواهند(ماركس‌، ‍ مانیفست) دیگر سر آمده بود. تعجیل جریان کمونیسم كارگرى براى قرار گرفتن بر بستر جنبش‌ ‍ سوسیالیستى طبقه كارگر خود حاصل این تشخیص‌ بود. این حزب قرار نبود باز هم سازمان متشكل ‍ كننده چپ باشد (براى این منظور حزب کمونیست ایران ظرف بسیار مناسبترى بود و كادرهاى ‍ خود را هم داشت) و اگر بناچار- ابتدا بتدرىج و در عمل – چنىن شده بود طبعا باید هویت ‍ سیاسى متناسب اش‌ را هم مى یافت. ضدیت با ناسیونالیسم و مذهب و بر این اساس‌ درگیر شدن ‍ با اپوزیسیون، آن هویت سیاسى اى بود كه این حزب بر اساسش‌ توانسته بود آن ته مانده ‍ رادیکالیسم چپ را جلوى صحنه بگذارد. چپى كه با جامعه موضوع كارش‌ بى ارتباط است، به ‍ طبقه كارگر ربط خاصى ندارد، ولى از یک سنت رادیکال مى آید و باید نوعی رادیکالیسم را ‍ براى بقاى سیاسى خود تضمین كند چاره اى جز این ندارد. اما این رادیکالیسم طبعا ‍ مهر زمان خود را دارد كه حكایت از زوال آن میکند. جنجال و هیاهو به این ترتیب فریادهایی ‍ است كه قرار است این استیصال را بپوشاند.

******

با وارد شدن اوضاع سیاسى ایران در یک فاز دیگر كه محتواى آنرا در عبارتى كوتاه میتوان ‍ هماهنگى و همسویی و یا پیوستن به جریان غالب دمكراسى غربى نامید، پراتیک حزب یکباره ‍ دگرگون شده و بتدریج بر بنیادهاى آگاهانه و نقشه مندى قرار گرفت. این دوره، را میتوان ‍ دوره نضج نهایی روندهاى پیشىن دانست كه سرانجام در كنگره دوم حزب بیان نظرى خود را ‍ نیز یافت. وارد شدن مفاهیم و ترمهاى جدیدى در فرهنگ سیاسى حزب (از جمله مدرنیسم) (5 ) تئورى «حزب ‍و جامعه» و «حزب شخصیتها» بیانگر این سمتگیریهاى جدید بود. اما این یک تغییر سیاست ‍ ساده و یک سمتگیرى سیاسى مبتنى بر شرایط سیاسى جدید نبود. این آخرین تلاش‌ چپ رادیکال ‍ بى موضوعیت شده ایست كه بحكم تغییرات یک دهه اخیر هىچ حكمت سیاسى و طبقاتى اى ندارد. ‍ از این روست كه آش‌ در هم جوشى از مدرنیسم و تشكیلات پرستى عقب مانده ، مناسبات ‍ تشكیلاتى بشدت مذهبى و شخصیت پرستانه باب میشود. از كنگره دوم حزب به بعد دیگر این ‍ حزب را با هیچ حلقه واسطى نمیشود به مارکسیسم و جنبش‌ سوسیالیستى كارگران وصل كرد. این ‍ پایان دردناك سرنوشت چپ رادیکالى بود كه پیش‌ بینی هاى درست خود را جدى نگرفت و به ‍ این ترتیب دایره انحطاط این چپ در این حزب بسته شد. بحث حزب و قدرت سیاسى براى حزب ‍ کمونیستى كه نه فقط در جنبش‌ كارگرى جاى پایی محكم نكرده است، بلكه بموازات شال و كلاه ‍ كردن براى كسب قدرت سیاسى چوب حراج به كارگر و مارکسیسم اش‌ زده، طنز تلخى است.

این تنها احزاب بورژوایی نیستند كه بعد از پایان جنگ سرد، و با درهم ریختن همه مرزهاى ایدئولوژیک ‍و سیاسى مشغول بازبینی و بازتعریف هویت خود شده اند. این سرنوشت همه انواع سوسیالیسم ‍غیركارگرى نیز هست و حزب کمونیست كارگرى ایران مشمول استثنا نشد.

 

موخره:

«هىچ چیز مانند چند و چون عضویت كارگران در احزاب و تشكیلاتهاى چپ مبین خصلت طبقاتى ‍ آنها و موقعیت آنها در مبارزه بالفعل طبقات نیست. بالاخره پس‌ از همه تبلیغات و آكسیونها، ‍ همه مطالبات و شعارها و همه فعالیتها  كه بنام طبقه كارگر و منافع او صورت میگیرد، ‍ این سوال ساده و روشن مطرح میشود كه آیا تشكیلات سوسیالیستى دربرگیرنده كارگران هست ‍یا نه. آیا كارگر و اعتراض‌ كارگرى درونمایه اصلى این سازمانها را تشكیل میدهد یا خیر…». ‍ (منصور حكمت، حزب کمونیست و عضویت كارگرى، نشریه کمونیست شماره 51، تیر 1368).

بعد از هشت سال فعالیت باید گفت كه تصویر فوق سر سوزنى با واقعیت امروز حزب کمونیست ‍ كارگرى ایران تطابق ندارد. این حزب علیرغم پیش‌ بینی هاى درست خود، نتوانست از سنت ‍ و تفكر چپ غیر كارگرى منفك شده و به حزب سازمانده و دربرگیرنده فعالین جنبش‌ كارگرى ‍ تبدیل شود. این پایان یک دوره است و اگر حزبى بنام جنبش‌ سوسیالیستى كارگران بخواهد پا ‍ بعرصه سیاست بگذارد دیگر نمیتواند برخاسته از بستر این چپ باشد. این آن ویژگى اى است ‍كه بررسى تجربه این حزب را ضرورى میکند.

تجربه اى كه نشان داد درست ترین و رادیکالترین افقهاى سیاسى و نظرى هم اگر بر متن مبارزه ‍ واقعى و روزمره كارگر نباشد، اگر رهبران سوسیالیست جنبش‌ كارگرى را با خود نداشته ‍ باشد، راه بجایی نمى برد. کمونیسم كارگرى بعنوان مبانى هویتی این حزب شفاف ترین تصویر ‍موجود از افقهاى سیاسى و نظرى یک جنبش را بدست داده بود و بر بستر ‍یک فعالیت حزبى دست بكار تلاش‌ براى پایان دادن به دوره اى شد كه كارگر و کمونیسم دو ‍تاریخ مجزا داشتند. این چپ در این تلاش‌ شكست خورد بى آنكه این شكست ربطى به آن جنبش‌ ‍ داشته باشد. حزب کمونیست كارگرى ایران این پرچم را زمین گذاشت و به تاریخ دیگر احزاب ‍چپى پیوست كه نام کمونیسم و كارگر بر سر درش،‌ دیگر فقط دست و پا گیر است.

منصور حكمت در جریان مباحثات دوره استعفاها گفته بود كه اگر كسى میخواهد به جنگ نظرات ‍ من بیاید از نوشته هاى خودم نقل قول نكند، گویی نوشته هاى ایشان چیزى بنام کمونیسم ‍ كارگرى را بوجود آورد. کمونیسم كارگرى ابداع هیچ شخصى نیست، این بیان یک جنبش‌ اجتماعى است كه خارج از اراده هر سازمان و حزب چپ و غیر چپى وجود دارد. بیان یک جنبش‌ و نه ‍ یک مجموعه ایده بعنوان ملزومات ضرورى براى شركت در جنگ ایده ها آنطور كه چپ غیر كارگرى ‍تاریخ را فهمیده است! خود ایشان در همان مقاله فوق در تبیین کمونیسم كارگرى چنىن مى ‍نویسد:

«کمونیسم كارگرى یک واقعیت اجتماعى و یک سنت زنده سیاسى و مبارزاتى است. یک جریان اجتماعى  است. درست همانطور كه لیبرالیسم بورژوایی یک واقعیت اجتماعى است. این سنتها بر وجود ‍ احزاب سیاسى مقدم اند.» حزب کمونیست كارگرى ایران با تشكیل شدن در یک مقطع حساس‌ در ‍ تاریخ این قرن، بر آن بود كه با شكل دادن پراتیکى متفاوت از بستر پیشین اش‌ به این ‍ سنت بپىوندد اما نتوانست از پیش‌ شرطهاى لازم براى این امر برخوردار شود. تئوریهاى ‍ «حزب و قدرت» و «حزب جامعه» و غیره بیان وارونه اى است از این شكست و انتخاب راه دیگرى ‍ براى حیات سیاسى. بنابراین ادعاى اینكه با نوشته هاى «خودم» به جنگ من نیایید، بیشتر از آنكه محتواى قابل تعمقى داشته باشد، ارائه تصویر دراماتیک از شخصى است كه حتى با ‍ پشت كردن به سنت کمونیسم كارگرى، باید  هنوز براى تشكیلاتش‌ قهرمان صحنه باشد.

حزبى كه امروز كارگر و کمونیسم اش‌ را وجه المصالحه «جزو معادلات قدرت شدن» قرار داده ‍ هیچ ادعایی بر دستاوردهاى سوسیالیسم كارگران نمیتواند داشته باشد. آنها با فعل ‍ امروزشان خروج خود را از این صف بصداى بلند اعلام كرده اند و همگان هم شنیدند!

 

یادداشتها:

(1) این مقوله كه خود جزیی از شكل گیرى پدیده رهبرى كاریسماتیک در حزب بود، البته جاى ‍ بررسى مجزایی دارد. چنىن رهبرى اى كه خاص‌ سازمانهاى ایدئولوژیک (فاندامنتالیست) و‍ حاشیه اى است كه معیارهاى ارزش‌ گذارى و تشخیص‌ شان از حقیقت پراتیک محدود خودشان در ‍ یک چارچوب بسته فرقه اى است، مطلقا بى ارتباط با محتواى حركت حزب نیست. اینهم یکى از ‍ وىژگى هاى آن چپ غیر كارگرى است در دورانى كه دورانش‌ نیست. سنگ بناى پدیده رهبرى كاریسماتیک  در درون حزب از كنگره اول و در جریان تصویب قراری مبنى بر چاپ مجموعه آثار منصور حكمت ‍ گذاشته شد، مستقل از نیتى كه راى دهندگانش‌ احتمالا داشتند. گر چه كسانى هم به این ‍ قرار راى ندادند ولى تصویب آن و بعد تلاش‌ براى عملى كردنش‌، در عین حال كه گام مهمى ‍در شكل دادن به این كاریسما بود، خود بعبارتى هم آغازى بود براى پایان پدیده منصور‍ حكمت. ایشان ابتدا با مجموعه آثارى كه اول جلد آخرش‌ چاپ شد، تبدیل شد به لنین و بعد ‍ در جریان مباحثات دوره استعفاها با مجاهدتهاى بى شائبه برخی از کادرهای حزب با شیوه هاى پهلوان ‍ نائبى در مبارزه «مدرنیستى» به ماركس‌ زمان ارتقا مقام یافتند!

 

(2) این هنوز مربوط به دوره شروع آكسیونیسم حزب است. در ادامه خود این آكسیونها، نحوه ‍ برگزاریشان، انعكاس‌ اخبارشان، درافتادن با نىروهاى سیاسى دیگر بشیوه اى بشدت غیر سیاسى، ‍ سكتاریستى و شخصیت  شكنانه محمل بروز معیارها و اخلاقیاتى شد كه خود حاصل تغییراتى بود ‍ كه در حزب اتفاق افتاده بود.

 

(3) بى آنكه منظور كاستن از اهمیت تقابل با ناسیونالیسم ایرانى در خارج كشور باشد، ‍ عطف توجه به یک نكته مفید است. پدیده مهاجرت بخصوص‌ با در نظر گرفتن ساخت و بافت جامعه ‍ ایرانى مهاجر كه اكثرا فعالین  سیاسى و یا فراریان از جبهه هاى جنگ بوده اند؛ خود مبنایی ‍ واقعى براى یک سلسله نابسامانیهاى فكرى، روحى، نظرى و عاطفى است. كسانى كه عمدتا نه ‍ به میل خود بلكه در نتیجه یک جبر اجتماعى و سیاسى مجبور به ترك دیار و از دست دادن ‍ همه چیز و بناى یک زندگى دیگر از نقطه صفر میشوند، طبیعى است كه براى پر كردن بسیارى ‍ خلاهاى روحى و روانى در زند گیشان گذشته ها، خاطرات و یادآورى آنچه كه برجاى گذاشتند، ‍ جاى مهمى در ذهنشان بیابد. نمیشود شب عید ایرانى كه این مردم (مستقل از تعلق طبقاتى ‍ شان) میخواهند شادى كنند با فحش‌ دادن به جمشید شاه و كورش‌ و داریوش‌ هخامنشى به نقد ‍ ناسیونالیسم ایرانى نشست. اینها بخودى خود بهیچوجه نشانه ناسیونالیسم نیست. و از قضا ‍ اگر یک جریان سیاسى این نكته مهم را در روانشناسى جامعه موضوع فعالیتش‌ نشناسد، نمى ‍ تواند وارد رابطه و دیالوگى با آنها شود. این نكته اى است كه حتى تقابل با ناسیونالیسم ‍ ایرانى در میان مهاجرىن را هم بعضا به برخوردى آنتى پاتیک و ذهنى تقلیل مى داد و به ‍ این ترتیب و با این شیوه برخورد بقول رفیقى كلم پلو خوردن همانقدر میتوانست نشان ناسیونالیسم ‍ باشد كه پىتزا خوردن نشان انترناسیونالیسم!

 

(4) بعضى از كادرهاى قدیمى حزب (عمدتا از کردها) كه تازه معلوم شد حتى معناى آخرین دور مباحثات جریان ‍ کمونیسم كارگرى با گرایش‌ ناسیونالیسم كرد در كومه له را هم متوجه نشده بوده اند، با ‍ شگفتى تمام در جریان مباحثات دوره استعفاها گفته اند كه اصلا نمیدانند چطور ممكن است ‍ مردم طرفدار مصدق باشند! این دوستان گویا متوجه نیستند كه دفاع از مصدق و خواندن سرود ‍ اى مرز پر گهر هیچ فرقى با تظاهرات میلیونى در یوگسلاوى براى استقرار دمكراسى غربى ‍ ندارد. اینها هنوز گویا متوجه هم نیستند كه آخرین دور مباحثه با ناسیونالیسم كرد دقیقا ‍ بر سر مساله اى مشابه همین بود. ناسیونالیسم كرد حضور مردم در خیابانها را كه بر بستر ‍ نمایشى از نظم نوین جرج بوش‌ در مقابل صدام ممكن شده بود، بحساب قیام مردمى گذاشت. ‍ کمونیسم كارگرى بدرستى محتواى این حركت و ارزیابى غلط آنها و حمایت بى چون و چرا از ‍ هر حركت مردمى را مورد نقد قرار داد. جاى تعجب نیست كه كسانى كه هنوز متوجه نشده اند ‍ براى چه از آن حزب بریدند و به این یکى پیوستند، امروز آنچنان مشعوف حركات محیرالعقول ‍ حزب اند كه حتى گذشته خودشان را هم فراموش‌ كرده اند. به سایت حزب روى اینترنت ‍ مراجعه كنید تا ببینید چه از خود بیگانگى و خودشكنى غریبى در رفتار سیاسى اینها دیده ‍ میشود. انسانهایی كه در طى قریب بیست سال زندگى سیاسى شان، مردم همیشه آنها را با اسم ‍ و رسم واقعى و آدرس‌ خانه و كاشانه شان میشناخته اند، از اینكه دیگرانى در حزب با چاپ ‍ عكس‌ تئورى شهامت تحویل مردم میدهند، آنچنان مات و متحیر شده اند كه یادشان رفته خودشان ‍ بیست سال است علنى بوده اند و بر سر كسى هم منتى نگذاشتند!

 

(5) اخلاقیات و ارزشهایی كه حداقل در دو سال اخیر در حزب باب شده است، گویاى تغییرات  كیفى مهمى هستند. در این دوره به اشكال و بهانه هاى مختلفى رزمندگى و رادیکالیسم كارگرى ‍ عرفان، اخلاقیات  پوپولیستى، اسلام زدگى، روحیه سرمرز نشینى و سیب زمینى خوردن نام گرفت. ‍ آنچه كه بعنوان مدرنیسم ورد زبان حزبى ها شد، در واقع نامى بود براى اینكه آن رزمندگى ‍ (كه لابد اسلامى و عرفانى بود) را كنار گذاشتىم و دیگر نیازى به آن نداریم. آخر با ‍ «مدرنیسم» بهتر میشود با «مكانیسمهاى اجتماعى كسب قدرت»  سازگار شد و در میان احزاب ‍ و شخصیتهاى سیاسى جا باز كرد تا با کمونیسم زمخت كارگرى!

 

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: