در سوگ بهزاد کاظمی

انگار کافی نبود هزار هزار نسلی را کشته باشند. انگار کافی نبود میلیون اش را به تبعید رانده باشند. انگار کافی نیست در آنچه زندگی می نامندش، زیر تیغ حکومت آدم کشان برای زندگی پنجه در پنجه مرگ داشته باشی و امید به فردا را واننهی. نه! کافی نیست که اگر روزهای سیاه کشت و کشتار را از سر گذرانده ای و در تبعید هم اغلب با چندرغازی که همواره ترا در رده کم بضاعت ترین های جامعه مهمان قرار داده امورات زندگی را باصطلاح بهم آورده ای، از چنگ مرگی نابهنگام و شاید قابل اجتناب بگریزی. برای بسیاری از حتی مصلحین و خیراندیشان جوامع مهمان، همین که شما تبعیدی ای هستی که موج کشتار حکومت اسلامی را پشت سر گذاشته ای باید در ازای هر نانی که می خوری شش تا هم به سیدالشهدای جوامع مدرن صدقه بدهی که بعنوان مهمان پذیرفته اندت تا لااقل گورت بی نام و نشان نباشد! بهزاد موج اول را از سر گذرانده بود. موج دوم را مثل بخش اعظم تبعیدیان جزیی از زندگی خود کرده بود و سرانجام به جرگه آنانی پیوست که تاوان جایگاه اجتماعی شان را، تاوان از پای ننشستن شان در راه مبارزه علیه استثمار و نابرابری و بی عدالتی را با مرگ زودرس می دهند. کمی بیش از یکسال پیش یدالله خسروشاهی هم در بخشی از جهان که میانگین طول عمرش 80 سال است، به همین جرم مجازات شد. بهزاد بسیار زود رفت.

از جزییات زندگی سیاسی بهزاد بدقت اطلاع ندارم. نیازی هم نیست. اما در هفت هشت سال گذشته در مجموع فعالیت هایی که در خارج کشور انجام شده او را بعنوان انسانی پرکار، توانا، بی ادعا و با قلبی بزرگ  شناختم. در دورانی که همپای جنبش اصلاحات در ایران، فضای نسبتا بازی برای فعالیت های سیاسی و اجتماعی فراهم شده بود و ارتباط داخل و خارج به یمن امکانات تکنولوژیک بشکلی کمابیش علنی و باز ممکن بود، ابتکار دایر کردن یک اتاق پالتاکی برای انجام بحث و گفتگو و خبررسانی یکی از اثربخش ترین کارهای رفیق بهزاد بود. اتاق پالتاکی اتحاد سوسیالیست ها به هر بحثی که از زاویه چپ و یا در درون جنبش چپ نیاز به طرح شدن و پاخوردن داشت در شکلی ورای اشکال سنتی و سازمانی میدان داد. اهمیت این فعالیت تنها جنبه سیاسی و نظری آن و یا امکان دیالوگ زنده نبود. این، از جمله آن فعالیت هایی بود که انجماد مراوده میان فعالان داخل و خارج را از پس دهه های سرکوب ذوب کرد. رفیق بهزاد کانالی شد که صدها نفر را در عرصه های مختلف و باشکال مختلف بهم وصل می کرد و راه جمع و جور شدن و شکل گرفتن فعالیت های دیگری را هموار می ساخت. منظور طبعا قهرمان ساختن از بهزاد نیست. از قضا با کسی طرف هستیم که بسیار متواضعانه و با دلی بزرگ کار می کرد. شرایط سیاسی آن دوره و امکانات تکنولوژیک ارتباطاتی، به انسانی که سر پر شوری داشت این امکان را داد که به چهره ای سراسری تبدیل شود. دقیقا درک همین نقش بود که به ضد حمله هایی علیه این فعالیت، علیه اموراین اتاق و حتی  شخص بهزاد میدان داد. صدایی و نوعی از فعالیت، خارج از بستر عمومی چپ موجود سر برآورده بود که نه فقط بخش زیادی از فعالین عموما غیر سازمانی چپ را حول خود فعال کرد بلکه ناتوانی چپ سازمانی را در پیشبرد چنین فعالیتی برجسته ساخت. مطمئن نیستم چقدر رفیق بهزاد به اهمیت این فعالیت از این زاویه فکر کرده بود. غم او راه انداختن و دایر نگهداشتن این حرکت و همراه کردن جمع هر چه وسیعتری بود. و این کار را هم بخوبی انجام داد.

بر بستر ارتباطات گسترده ای که در نتیجه فعالیت اتاق پالتاکی اتحاد سوسیالیستها تامین شده بود، رفیق بهزاد نقش مهمی در راه انداختن نشریه سامان نو ایفا کرد. و همچنین شرکت فعالانه و موثرش در فعالیت های اتحاد بین المللی درحمایت از کارگران ایران، هم بدلیل توانایی های فردی اش و هم بدلیل ارتباطات گسترده نیازی به گفتن ندارد. طبعا مجموع فعالیت هایی که رفیق بهزاد مشغول آنها بوده است می تواند کمتر یا بیشتر باشد. آنچه که نقش او را ویژه می کند و یا باعث می شود که از او تصویر ویژه تری در ذهن ما بماند مدیون دوره ای است که او بعنوان یک چهره سراسری ظاهر شد. بهزاد نمونه برجسته ای بود از فعالانی که هویت سیاسی و اجتماعی شان را صندلی تشکیلاتی تعیین نمی  کند.

در غم از دست رفتن بهزاد وقتی بغض و اندوه مجال دهد، تنها باید حسرت خورد که ایکاش بیشتر زنده می ماند.  یادش گرامی!

23 آپریل

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: