مصاف هاى جنبش‌ زنان

در مشاهده و بررسى جنبش‌ زنان در شرایط امروز دو تصویر بلافاصله قابل تشخیص‌ است. اول عروج جدید این جنبش‌ و دوم فقدان افق یا پرچمى متحد كننده. در اینكه جنب و جوش‌ ها پیرامون مساله زن بسیار زیاد است و اشكال متفاوت فعالیت هاى موجود در این زمینه فراوان، جاى بحثى نیست و از این لحاظ بجرات می توان دوره حاضر را با دوره هاى دیگر عروج جنبش‌ زنان در انتهاى قرن نوزدهم و همچنین در دهه هاى 60 و 70 میلادى مقایسه كرد. واضح است كه گرایشات متفاوت در هر جنبشى تاریخ آن جنبش‌ را بر مبناى نقطه عزیمتها و نگرشهاى خود قضاوت می كنند. با اینوصف در هر بررسى و بازبینى ابژكتیوى باید دوره هاى تاریخى با مشخصات عینى و واقعى شان ملحوظ شده باشند. در تاریخ جنبش‌ زنان در یك مقیاس‌ جهانى تا بامروز دو دوره مهم از نظر گستردگى مبارزات توده اى در این جنبش‌ و مطالبات فراگیر آن قابل شناسایى است. در هر دوى این دوره ها پرچم متحد كننده اى وجود داشت كه تاریخ یك دوره از مبارزات زنان را هویت می داد و جنبش‌ زنان را فراتر از تعلقات سیاسى در یك حركت یكپارچه متحد می كرد. در دوره اول كه از انتهاى قرن نوزدهم آغاز می شد، مطالبه محوری این جنبش‌ حق راى بود و در دوره دوم برابرى حقوقى و اجتماعى. روشن است كه هر كدام از این دوره ها مهر مختصات تاریخى زمان خود را دارند و بهیچوجه نمی توان تصورى الگوبردارانه از تكرار آنها داشت. اما با هر تصورى از پیشرفتها و مبارزات در جنبش‌ زنان روشن است كه ستم و تبعیض‌ جنسى خاتمه نیافته و برابرى جنسى متحقق نشده است. پس‌ سوال اینست كه چطور جنبش‌ زنان می تواند یكبار دیگر به جنبشى فراگیر، جنبش‌ اعتراض‌ میلیونى زنان تبدیل شود؟ آیا چنانكه ادعا می شود موقعیت زنان در جوامع مختلف آنقدر با «تفاوت» در شرایط تاریخى و فرهنگى و اجتماعى عجین شده كه امكان حركت سراسرى در این جنبش‌ دور از ذهن است؟ آیا اصولا مبناى عینى اى براى سخن گفتن از افقى متحد كننده موجود هست؟ و چه چیز می تواند جنبش‌ زنان را به یک جنبش‌ توده اى تبدیل كند كه بطور واقعى بتواند تغییر موقعیت عینى زن در جامعه را مبناى تغییرات واقعى در زندگى آنان كند؟

دوره جدید در حیات جنبش‌ زنان در ارتباط تنگاتنگى است با گلوبالیزاسیون كه چیزى نیست جز گسترش‌ مناسبات سرمایه دارى به گوشه و كنار جهان و بكار گرفتن اكثریت مردم كارگر و زحمتكش‌ در خدمت موسسات چند ملیتى و كارفرمایان گاه نامریى در سازمان جدیدى از كار با قراردادهاى موقت و كارهاى نیمه وقت و در حاشیه تولید ماندگار شدن. جنبش‌ زنان مهر و نشان این روند جهانى را بر خود دارد باین دلیل ساده كه در سایه این روند است كه توده عظیمى از زنان در موقعیت فروشندگان یكى از ارزانترین بخشهاى نیروى كار قرار می گیرند. از شرایط جدید در جنبش‌ زنان، علل پیدایش‌ آن و چگونه فراتر رفتن از این موقعیت روایات متفاوتى هست. اما مستقل از این نقطه عزیمتهاى متفاوت، داده هاى عینى در تبیین این شرایط یكسان اند و با هر روایتى از تحولات جهان امروز قابل اغماض‌ نیستند. مهمترین وجه مشخصه موقعیت امروز زن در راستاى تحولات ناشى از انقلاب تكنولوژیك را باید در مطلوب شدن كار زنان دید. حتى در كشورهاى پیشرفته صنعتى كه بحران اوایل دهه 70 میلادى به سرآغاز ركودى طولانى در آنها تبدیل شد نیز علیرغم بیكارى میلیونى كه یكى از شاخصهاى این دوره بوده است، در نتیجه تحولات تكنولوژیك دوره اخیر، ركود در صنعت و شاخه هایى از تولید كه سنتا مردانه بودند؛ و همچنین گسترش‌ بخش‌ خدمات و رشته هاى جدید تولیدى زنان بیش‌ از مردان جذب بازار كار شده اند. امروز عموما بر این توافق هست كه فمینیزه شدن بازار كار و فمینیزه شدن فقر كه حتى مورد تایید بسیارى از نهادهاى جهانى دست اندر كار گلوبالیزاسیون و برنامه هاى توسعه نیز هست، از مختصات غیر قابل اغماض‌ شرایط حاضر است. در راستاى این تحولات زنان جذب بازار كار می شوند، بیشترین سهم را از فقر و خشونت و استثمار می برند، اما ناامن ترین بخش‌ نیروى كار در حیطه شغلى و بى حقوقترین در عرصه حقوق اجتماعى باقى می مانند.

بازتاب این روند در كشورهاى معروف به جهان سوم و یا توسعه نیافته بسیار گسترده تر است. گرچه تاریخ وجود برنامه هاى توسعه براى استقرار مدرنیزاسیون در این دسته از كشورها به دوره جنگ دوم جهانى برمی گردد اما برنامه هایى كه در دوره حاضر و بعد از بحران دهه 70 میلادى در دستور قرار گرفته اند، با مدلهاى دیگر توسعه لااقل از زاویه تاثیر آنان بر موقعیت زنان بسیار متفاوت هستند. این برنامه ها باذعان گردانندگان آن متكى هستند بر جذب نیروى كار ارزان زنان در قالب كارهاى موقت، نیمه وقت و قطعه كارى كه عمدتا هم متكى است به فرهنگ عقب مانده حاكم بر رابطه دو جنس‌ در این كشورها. در اغلب این كشورها ‍بى حقوقى پذیرفته شده زنان، نبود سیستمهاى حمایت اجتماعى، فقدان سنت تشكل یابى، وجود فرهنگ و مناسبات عقب مانده كه محرومیت از حقوق اجتماعى را براى زنان توجیه می كند همگى باعث می شوند كه شرایط كار این زنان بسیار شاق و طاقت فرسا باشد. گزارشات فراوانى از شرایط كار و استثمار این زنان در كشورهایى كه برنامه هاى توسعه را می گذرانند موجود است كه بروشنى محتواى این برنامه ها و مباحث سیاسى چاشنى آن از نوع استقرار جامعه مدنى، گذر به مدرنیته و شكل گیرى ان. ج. او ها و غیره را نشان می دهند (1).

باین ترتیب مساله این است كه اگر حاصل روندهاى جارى این است كه توده وسیعترى از زنان به فروشندگان نیروى كارشان تبدیل می شوند و یا بعبارت دیگر توده وسیعترى از زنان در تلاش‌ براى بهبود شرایط زیست و كارشان در تقابل دائمى با جامعه سرمایه دارى قرار می گیرند آیا این نیروى وسیع و میلیونى بالقوه امكان متحد شدن در یک پلاتفرم مبارزاتى ضد كاپیتالیستى را ندارد؟ آیا نمی توان نتیجه گرفت كه اگر قرار است جنبش‌ زنان دربرگیرنده اكثریت زنان باشد چاره اى جز این ندارد كه پرچم خواستهاى این زنان را پرچم اتحاد صفوف خود كند؟ واقعیت اینست كه با حركت از فاكتورهاى عینى هیچ مانعى براى شكل گرفتن چنین پلاتفرمى و براى تبدیل جنبش‌ زنان به یك جنبش‌ ضد كاپیتالیستى نیست. تمایل و تلاش‌ براى شكل دادن چنین حركتى البته همین امروز نیز موجود است. اما موانعى كه این پیشروى را كند می كنند كم نیستند. در یك سطح كلى یكى از مهمترین این موانع نگرشها و نقطه عزیمتهایى در جنبش‌ زنان است كه تلاش‌ دارند این جنبش‌ را از یك جنبش‌ اعتراضى سوق دهند به حركتى فرهنگى.

در ایران نشانه هاى زیادى از شكل گرفتن این سمتگیرى در جنبش‌ زنان بچشم می خورد و تمایل  به كار فرهنگى و یا فرهنگى كردن جنبش‌ زنان بخشى از فعالین این جنبش‌ در داخل و خارج كشور را بخود جلب كرده است، هر چند ما شاهد حركت سازمانیافته، شكل گرفته و صاحب پلاتفرم روشنى در این زمینه نیستیم. سمتگیرى به كار فرهنگى بعنوان بستر اصلى كار در جنبش‌ زنان ‍و یا تلاش‌ براى تبدیل جنبش‌ زنان به یك حركت فرهنگى مبتنى بر دو مولفه اصلى است.

1. جنبش‌ زنان جنبشى است در راستاى جنبش‌ اصلاحات و باید با پرهیز از خشونت، با تلاش‌ براى تغییر تدریجى قوانین بر موقعیت زنان تاثیر بگذارد و حركتى « آرام و عمیق» را تثبیت كند(2). حامیان این ایده تنها اصلاح طلبان دولتى نیستند بلكه عمدتا اصلاح طلبان خارج ‍حكومت و بخشا چپ سابق هستند. در این نقطه عزیمت ایراد نه به پرهیز از خشونت بلكه به محتواى اصلاح طلبى است. البته پند و اندرز به قربانیان خشونت حكومت اسلامى مبنى بر پرهیز از خشونت، باندازه كافى ساده لوحانه هست كه صاحبان این موضع سیاسى را در نقطه ای بسیار ضعیف قرار دهد. اما مساله اساسى تر این است كه شكل و شمایل یافتن جنبش‌ زنان در این چارچوب محدود و مشروط می شود به التزام به اصلاح طلبى نیروهایى كه براى تغییر در شرایط جامعه آنقدر شیفته خود «اصلاح طلبى» هستند كه فراموش‌ كرده اند كه اصلاح طلبى باید محتوایى نیز داشته باشد! هیچكدام از نیروهاى شناخته شده منتسب به این سنت تا بحال نشان نداده اند كه چگونه و با كدام تغییرات (حتى بشیوه اصلاح طلبانه) می خواهند كارى كنند كه مبناى تغییرى جدى در موقعیت زن در جامعه ایران قرار گیرد. شاه بیت تبلیغات این نیروها اینست كه جنبش‌ زنان باید در كنار اصلاح طلبان قرار گیرد و ابزار پیشبرد سیاست اصلاح طلبانه در جنبشهاى اجتماعى نیز كار فرهنگى است.

2. مولفه دوم در شكل دادن سمتگیرى فرهنگى در جنبش‌ زنان، غلبه گفتمان سنت/ مدرنیته است. از منظر این گفتمان كه گویا قرار است توضیح دهنده همه معضلات اجتماعى جامعه ایران باشد، جنبش‌ زنان باید هم و غم خود را در مبارزه بر علیه «سنت» و تلاش‌ براى استقرار مدرنیته بگذارد. و مدرنیته البته در زبان و ادبیات روشنفكرى امروز جامعه ایران آنقدر از «مدرنیته» كلاسیك فاصله گرفته كه گویى نتیجه چیزى غیر از جامعه سرمایه دارى است! در این گفتمان و یا با مقولات فكرى رایج در این گفتمان جنبش‌ زنان باید كمر به چالش‌ «سنت» ببندد و این در واقع توضیح روشنى است بر اینكه چرا در این چارچوب بستر حركت، شكل گیرى و قوام یافتن جنبش‌ زنان كار فرهنگى و سمتگیرى فرهنگى است (3). در چنین چارچوبى مشكلات زن در جامعه ایران نه ناشى از جامعه سرمایه دارى بلكه ناشى از «سنت» است كه از جمله اشاره به فرهنگ جامعه پیشامدرن دارد. قریب بیست و چند سال حاكمیت یك حكومت مذهبى طبعا نقش‌ و جایگاه فرهنگ و قوانین تبعیض‌ آمیز مذهبى را در تشدید ستم و تبعیض‌ بر زنان بسیار قابل فهم می كند. اما اگر دنبال راهى براى غلبه بر مشكلات زن در جامعه ایران رو به آینده هستیم آنوقت سوال اینست كه با گفتمان سنت / مدرنیته چطور می شود با عوارض‌ برنامه هاى توسعه براى زنان مبارزه كرد كه خود در حقیقت چیزى جز محتواى اقتصادى مدینه فاضله «مدرنیته»  نیست؟ آیا عوارض‌ شناخته شده این برنامه ها براى زنان ناشى از مشكلات و كاستى هاى فرهنگى است؟ آیا صرفا مقابله فرهنگى یا تلاش‌ براى تغییر ارزشهاى فرهنگى می تواند بار این مصائب را بكاهد؟ یا شاید كل این ستمگیرى نه تلاش‌ براى حل مسائل اكثریت زنان در جامعه بلكه تلاش‌ براى رفع كاستی هاى پیشرفت برنامه هاى توسعه در شرایط حاضر است؟

پشتوانه این حركت از نظر سیاسى قطعا متكى است به عروج اصلاح طلبى در ایران و مستقل از درجه وابستگى حامیان این دیدگاه به جبهه دوم خرداد و یا نهادها و شخصیتهاى شناخته شده اصلاح طلب، این حركتى است در راستاى این جریان. اما از نظر پشتوانه نظرى این سمتگیرى بى شك متكى است به جریانى عظیم تر. گرایش‌ به كار فرهنگى در جنبش‌ هاى اجتماعى و یا سوق دادن این جنبش‌ ها به كار فرهنگى دستاورد چرخش‌ براست دهه هشتاد میلادى است. بر مبناى این چرخش‌ براست ایدئولوژیك و نظرى، جنبش‌ هاى اجتماعى جدید دیگر مانند دوره عروج كاپیتالیسم الزاما نقش‌ اعتراضى ندارند و محل سازمان دادن یك اعتراض‌ اجتماعى نیستند بلكه عمدتا كارشان تلاش‌ براى تغییر نرمها و ارزشهاى اجتماعى ( كارى فرهنگى) و یا كمك به هویت یابى فعالین این جنبش‌ است (4). در این نگرش‌ جنبشهاى اعتراضى مثل جنبش‌ زنان و جنبش‌ كارگرى در قرن نوزدهم و بخش‌ زیادى از قرن بیستم متعلق به دوره عروج جامعه صنعتى هستند و در دوره حاضر (جامعه فراصنعتى) نقطه عزیمت این جنبش‌ ها دیگر نه الزاما تغییرات اجتماعى و طبقاتى بلكه كار بر روى خود جنبش‌، هویت جنبش‌ و فعالین آن است. جنبشها در این نقطه عزیمت از حركتى اجتماعى و دخیل در معادلات سیاسى به حركتى سیال و درخود تبدیل می شوند. هر زن و یا هر كارگرى می تواند دهها هویت داشته باشد كه با هر كدام بشكلى وجود اجتماعى خود را متحقق كند بى آنكه لزومى داشته باشد پیوندى میان این «هویت» ها وجود داشته باشد و بى آنكه لازم باشد این آحاد با هویتهاى مختلف خود، منشا حركتهاى اجتماعى اعتراضى شوند. بسیارى از كسانى كه حامى تبدیل جنبش‌ زنان به یك حركت فرهنگى هستند در واقع آگاه یا ناآگاه همین تصور را از جنبشهاى اجتماعى دارند (5). غرض‌ طبعا مخالفت با كار فرهنگى و یا تلاش‌ براى تغییر نرمها و ارزشها نیست بلكه مساله در این مورد خاص‌ (جنبش‌ زنان) دقیقا بر سر اینست كه چارچوب كار فرهنگى آنچنان محدود است و آنچنان مسائل محدودى را در خود جاى می دهد كه بناچار بخش‌ زیادى از زنان و یا بعبارت دقیقتر مسائل بزرگ بخش‌ بزرگى از زنان خارج آن قرار می گیرند. تازه اگر فعلا از این نكته مهم كه گلوبالیزاسیون و توسعه نه پروسه اى فرهنگى بلكه اقتصادى و اجتماعى هستند، بگذریم.

نكته دیگرى كه پشتوانه نظرى این حركت است و این نیز پدیده اى ایرانى نیست، مساله عروج ایده هاى پسامدرن و تاثیرات بارز آن بر بخشهایى از جنبش‌ زنان است. وارد شدن مولفه هاى جدید نظرى در مباحث جنبش‌ زنان و عواقب آنها بحث جداگانه اى مى طلبد. اما اینجا در رابطه با بحث حاضر بر دو نكته تاكید می شود. اول زیر سوال رفتن روایتهاى جهانشمول كه نتیجه مستقیم آن اینست كه نه تعریف واحدى از ستم (طبقاتى یا جنسى) می تواند وجود ‍داشته باشد و نه راه حل واحدى براى غلبه بر آن. مطابق این نگرش‌ هر كس‌ می تواند تعبیر خاص‌ خود را از مثلا ستم بر زنان، علل آن و چگونگى مبارزه علیه آن داشته باشد. و دوم رواج نسبیت گرایى است كه از نظر سیاسى یك علت مهم در توضیح فقدان یك حركت اعتراضى گسترده در جنبش‌ زنان و بى اعتبار شدن حقوق جهانشمول زن است. واقعیت اینست كه غلبه این مولفه هاى نظرى بر مباحث شاخه هاى مختلف فمینیسم منجر شده به تمایل به كار فرهنگى، حركت از ‍فرهنگ، زبان، هویت جنسى و مقولاتى از این دست در توضیح و تشریح مسائل زنان. با حركت از این نقطه عزیمت، فعالین جنبش‌ زنان باید بر پروسه هویت یابى خود متمركز شوند. از طریق تمركز بر پروسه هویت یابى، تاثیر گذارى بر زبان و فرهنگ و گفتمان هاست كه می توان درك و تصور اجتماعى از زنان را تغییر داد و ارزشهاى تازه اى را جایگزین ارزشهاى كهنه كرد و گفتمان هاى تازه اى را بجاى گفتمان هاى قدیمى نشاند. آنچه كه در ادبیات زنان اصلاح طلب بعنوان كار آرام و عمیق و بنیادى از آن نام برده می شود در حقیقت همین است كه قرار است با بالا بردن آگاهى و تعقل نزد زنان (و احتمالا مردان) زمینه هاى فرهنگى تغییر در قوانین را فراهم كند. كار آرام اصلاح طلبان براى بهبود وضع زنان در قیاس‌ با شتاب پیشرفت برنامه هاى توسعه و شتاب سرسام آور عوارض‌ ویرانگر آن، خلایى را موجب می شود. این خلا را فى الحال فمینیسم اسلامى با تلاش‌ براى تلطیف قوانین حكومتى پر كرده است. ‍

واقعیت اینست كه گرایشات سیاسى متفاوت در جنبش‌ زنان همیشه وجود داشته اند و تنوع در این جنبش‌ باعتبار تعلق زنان در جامعه به طبقات و گروه هاى بزرگ اجتماعى امر تازه اى نیست. در جنبش‌ زنان در ایران نیز علیرغم محدودیت هاى ابراز وجود سیاسى و اجتماعى فعالین این جنبش‌، و علیرغم جوان بودن آن تمایزات سیاسى نامرئى نبوده است. اما واقعیت این است كه دوره حاضر سرآغاز یك تفكیك سیاسى و طبقاتى جدى در جنبش‌ زنان است. لیبرالیسم حاكم بر فضاى فكرى ایران باندازه كافى ماتریال فكرى در اختیار اصلاح طلبان گذاشته است كه سخنگویان آن بر متن شكست هاى جنبش‌ سوسیالیستى، آنجا كه قوانین برد و باخت را خودشان تعیین می كنند متكلم الوحده شوند. جنبش‌ زنان باعتبار موقعیت اجتماعى زنان جنبشى است عمومى. با اینوصف در مقیاسى جهانى سوسیالیسم بطور قطع قویترین گرایش‌ در این جنبش‌ بوده است. غرض‌ در اینجا قضاوت سازمانها و احزاب وابسته به این سنت نیست بلكه قضاوت یك سنت سیاسى جهانى بقدمت وجود نظام سرمایه دارى است. مصائب و معضلات زنان در جهان امروز بیش‌ از هر زمان دیگرى در پیوند مستقیم با نظام سرمایه است. اگر قرار است موقعیت زن تغییر كند، این مبارزه باید متكى به توده عظیم زنان شود و تنها پلاتفرم متحد كننده در چنین جدالى، پلاتفرم مبارزه ضد كاپیتالیستى است.

برگرفته از نشریه نگاه شماره14 (مه 2004)

یادداشتها:

1.

Cheng, L: «Globalization and Womens aid Labour in Asia». in : International Social Science Journal, June 9991, Vol 15.

Shsild, Veronica; «Gender Equality Withou Social Justice: Women¨s Right in the Neoliberal Age»; in: NACLA Report on the Americas ; Jul/Aug 0002, Vol 43/1.

Seamus Cteary; The Role of NGOs under Authoritarian olitical Systems; Macmillan ress, 7991.

2. نمونه هاى فراوانى از چنین بیانهایى در متون و ادبیات منتشر شده در خارج و داخل كشور هست. بجز شیرین عبادى و مهرانگیز كار كه دو چهره شناخته شده در ترسیم این سمتگیرى هستند به نمونه هاى دیگرى نیز می توان اشاره كرد: از جمله نگاه كنید به مصاحبه با حمید  رضا جلایی پور در روزنامه نوروز 27 خرداد 1381، مقاله «زنان ایران، حركت تدریجى، صلح آمیز و مدنى» نوشته دكتر ناهید مطیع در نشریه زنان شماره 90 مرداد 1381 و همچنین مواضع عمومى حركت موسوم به « جمهورى خواهان».

3. اگر جذابیت «كار فرهنگى» بمنظور دور زدن سد خفقان و آزارهاى پلیسى جهت باز كردن امكان بحث و فعالیت در مورد مساله زن می بود، می توانست قابل درك باشد. اما مباحث رایج در این زمینه حكایت از این دارد كه مساله عمدتا این نیست و سمتگیرى فرهنگى و یا تلاش براى تثبیت یك پلاتفرم كار فرهنگى در جنبش‌ زنان بیش‌ از آنكه ربط مستقیمى به محدودیت هاى كار و فعالیت در ایران داشته باشد، یك موضع سیاسى روشن است.

4.

Eyerman, Ron; Social Movements: A Cognitive Approach; Cambridge, 1991.

Tarrow, S. G ; ower in Movement: Social Movements, Collective Action and olitics; Cambridge, 4991.

5. تقریبا در یكسال گذشته نشریه «زنان»  سلسله مصاحبه هایى را منتشر كرده در مورد شكل گیرى جنبش‌ زنان و مقتضیات و پیش‌ شرط هاى آن. در این مجموعه كه البته نقطه عزیمتهاى متفاوتى را منعكس‌ می كند نمونه هاى قابل توجهى از گرایش‌ به سوق دادن جنبش‌ زنان به كار فرهنگى وجود دارد.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: