جنگ در عراق: چهره اى از گلوبالیزاسیون

نفس‌ در سینه میلیونها انسان حبس‌ شده است تا در آینده اى نزدیك معلوم شود كه قواى انگلیسى آمریكایى استقرار یافته در خاورمیانه با عراق چه خواهند كرد. پروسه فرمال رام كردن صدام از طریق نهادهاى بین المللى و بازرسى پایگاههاى مظنون به تولید سلاحهاى شیمیایى و بیولوژیك نیز تقریبا پیش‌ رفته و همه می دانند كه قرار نیست این جنبه هاى فرمال تعیین كند كه دخالت آمریكا چگونه و در چه سطحى خواهد بود. بعد از جنگ سرد، در غیاب یك نظم نوین بورژوایى و در غیاب یك جنبش‌ سوسیالیستى قدرتمند كه خود فاكتورى در شكل گیرى نظم جهان باشد، آمریكا با جنگ خلیج تنها بازیگر صحنه شد. نه گلوبالیزاسیون كه بنا به تصورات لیبرالى گویا قرار بود جهان را با خوشى و خرمى ملك سرمایه هاى بزرگ كند، نه جنگ خلیج و نه دخالتگرى هاى دیگر آمریكا در كوسوو و آلبانى، هیچكدام نظم نوین جهانى و مشخصا برترى آمریكا در این نظم را شكل نداد. اقعه 11 سپتامبر و اعلام جنگ بى انتها علیه تروریسم فرصتى است براى آزمودن شانس‌ آمریكا در شرایط جدید.

سیاست جنگ بى انتها قرار است افكار عمومى را آماده كند كه علیرغم حضور آمریكا در چند جنگ در طول دهه 90 ، این بار تا بسرانجام رسیدن مساله قدرت برتر در جهان، وجه مشخصه غالب بر سیاست جهانى جنگ و میلیتاریسم است. پذیرش‌ جنگ در افغانستان بشكل مضحكى حق آمریكا در دفاع از خود نامیده شد و به این اعتبار جنگ، جنگ برحقى وانمود می شد. اما واقعیت اینست كه اكنون تفاوتهاى آشكار نمونه عراق با افغانستان اعتراضات و مخالفتها را با سیاست جنگى آمریكا افزایش‌ داده است و استراتژى آمریكا باین اعتبار تدقیق می شود. این استراتژى طبعا نمی تواند تنها بر محور لشكر كشى به گوشه و كنار دنیا شكل بگیرد. مدتهاست كه راست ترین محافل امپریالیستى در خود هیات حاكمه آمریكا هم بحث از اقدامات اثباتى و نقش‌ اثباتى آمریكا در مناطق بحرانى می كنند. تنها با بمباران نمی شود جلوى خصومت علیه آمریكا را گرفت! و تنها با كشتن مردم بیگناه نمی شود اتوریته امپریالیستى را حفظ كرد. در عین حال اگر آمریكا بخواهد براى پاسخ به غرولندهاى لیبرالى به طرحهایى از نوع طرح مارشال تن بدهد ممكن است بتواند خوشنامى اى حداقل نزد بخشى از بورژاوزى جهانى براى خود بخرد اما این بمصداق تو نیكى می كن و در دجله انداز، بهیچجوجه بمعناى تضمین نقش‌ برتر آمریكا در جهان نخواهد بود.

آلترناتیوى كه در مقابل بحث می شود ناظر بر دخالتهاى مستقیم سیاسى و اقتصادى بر متن حضور و دخالتگرى نظامى است بمنظور تضمین روند شكل گیرى حكومتهایى كه دوست آمریكا وغرب هستند و می توانند به قافله دمكراسى آمریكایى ملحق شوند. این استراتژى ناظر بر تغییر و تحولات در یك دوره طولانى است، بر خلاف استراتژى صرفا جنگى كه بخصوص‌ با وسواسهاى ارتش‌ آمریكا بعد از جنگ ویتنام، چندان طولانى نیستند. به این ترتیب بحث این نیست كه هواپیماهاى آمریكایى بمبها را بدقت نشانه گیرى می كنند و در ظرف یك هفته حكومت صدام سرنگون می شود و جهان نفس‌ راحتى خواهد كشید. بلكه با فرض‌ سرنگونى صدام، جهان تنها فرصت خواهد یافت كوتاه نفسى تازه كند تا براى دوره اى طولانى شاهد حضور مستقیم آمریكا و انگلیس‌ در منطقه خاورمیانه باشد تا پروسه شكل گیرى یك حكومت با ثبات بسرانجام برسد. نام این پروژه را پروژه «ملت سازى» (1) گذاشته اند و تا آنجا كه به عراق مربوط است مساله مورد بحث اینست كه عراق یك ملت نیست بلكه یك كشور است كه مرزهاى جغرافیایى اش‌ در سال 1918 و با ختم امپراتورى عثمانى شكل گرفته است. آمریكا براى یافتن نقش‌ جدیدش‌ در جهان باید در مناطق بحرانى و در این مورد خاص‌، عراق وارد پروژه ملت سازى شود. نقش‌ نیروى نظامى در قدم اول سرنگونى صدام، انهدام سلاحهاى شیمیایى و بیولوژیكى و پس‌ از آن تضمین امنیت لازم داخلى و خارجى است براى تثبیت شدن حكومتى كه آمریكا در سركار آوردن آن نقش اصلى را داشته است (2). و این یعنى یك پروسه چندین و چند ساله اشغال یا دخالت نظامى. ‍

واضح است كه این استراتژى آمریكاست و قدرتهاى بزرگ دیگر هم هر كدام منافع خود را در خاورمیانه تعقیب می كنند و این استراتژى در عمل با مشكلات زیادى هم از جانب این قدرتها و هم از جانب دول منطقه مواجه خواهد شد. ناسیونالیسم سنتى عرب علیرغم موقعیت تضعیف شده اش‌ نسبت به دهه هاى پیش‌ در كنار اسلامیست ها (تروریست و غیر تروریست) به وسعت خاورمیانه بلافاصله در مقابل این استراتژى شبه كولونیالیستى قرار میگیرند. اما موافقین این استراتژى هم تنها در محافل امپریالیستى نیستند. موج نئولیبرالیسم دهه 80 مابازا سیاسى خود را در كشورهاى جهان سوم در هیات اپوزیسیون لیبرالى یافت كه در طول دهه هاى متوالى و زیر سیطره حكومتهاى استبدادى این كشورها فرصت ابراز وجود حكومتى نیافته بودند. این لیبرالیسم نوپا با شكست بلوك شرق و پیروزى دمكراسى غربى به تقلاهاى تازه اى افتاده است. بقدرت رسیدن اپوزیسیون پروغرب در یوگسلاوى با دخالتهاى مستقیم ناتو و آمریكا در این منطقه، براى این نئولیبرالیسم بى كفایت افقهایى را گشوده است. اكنون تلاشهایى بابتكار آمریكا در جریان است تا اپوزیسیون حكومت عراق را حول تنها خواست مشتركشان كه سرنگونى صدام است و تنها آرزوى ساده انگارانه شان كه باران رحمت دمكراسى آمریكایى است، جمع كند. اینكه چقدر متحد كردن این اپوزیسیون رنگارنگ شدنى است، البته جاى بحث دارد. اما بخشهاى مطرحتر این اپوزیسیون (كه از شادى دخالت آمریكا در پوست نمى گنجند) مدتهاست مشغول این هستند كه مردم نگران و سمتدیده عراق و افكار عمومى مضطرب جهان را قانع كنند كه آمریكا قرار است راه دمكراسى را به عراق باز كند. در این ادعا البته آنها محقند چرا كه معناى دمكراسى امپریالیستى در جهانى كه سرمایه دارى به پرت ترین ده كوره ها هم رسیده، چیزى جز همین كه در افغانستان و كوسوو دیده ایم، نیست. این لیبرالهاى دیر از راه رسیده كه نمی خواهند فرصت در راس‌ یك حكومت قرار گرفتن را از دست بدهند، حاضرند با سر و جان در پروژه ملت سازى آمریكایى شریك شوند، حتى اگر در نتیجه این جنگ و این پروژه نه مدنیتى بماند و نه ملتى! فعلا از این نكته می گذریم كه سر كار آوردن چنین حكومتهایى در ممالكى كه استبداد شكل اصلى حكومت آنها در طى قرون بوده است، خود باعث شكل گرفتن جنبشهاى اعتراضى جدیدى خواهد شد كه بلافاصله بمعناى زیر سوال بردن مشروعیت همان حكومتى است كه جواز حاكمیتش‌ را از آمریكا گرفته است.

در هر صورت پروژه ملت سازى قرار است راه پیشروى آمریكا براى قدرت مافوق ماندن را از طریق ساختن حكومتهایى تامین كند كه آمریكا خود نقش‌ اصلى را در دادن هویت سیاسى به آنها، ساختن ابزارها و نهادهاى لازم براى اعمال حاكمیتشان بر كشور مورد نظر داشته است. این كل سناریویى است كه امروز در آغاز قرن بیست و یكم در مقابل جهانیان گذاشته می شود: یا جنایتكارانى مثل صدام و بن لادن یا حكومتهایى كه ما می سازیم و تحویلتان می دهیم و ابزار هدایتش‌ هم دست خودمان است. اینها تنها راههاى موجود نست. دو سر این جنگ هر دو از ماهیتى یكسان برخوردارند. مردم عراق هم قربانى سلاحهاى شیمیایى رژیم صدام بوده اند و هم قربانى جنگ آمریكا علیه این كشور و محاصره اقتصادى پس‌ از آن كه خود یك نسل كشى آشكار بود. هیچ حقانیتى در جنگ آمریكا علیه عراق وجود ندارد. استراتژى آمریكا، استراتژى سرمایه هاى بزرگ جهانى در دوره كسادى و بازتابى از تناقضات گلوبالیزاسیون است. این استراتژى هیچ ربطى به منفعت كارگر و زحمتكش‌ چه در جهان سوم و چه در ممالك
غربى ندارد. پروژه ملت سازى، پروژه تثبیت بربریتى نوین در قرن بیست و یكم است. در مقابل این بربریت، حتى اگر بنام ملت و بنام دمكراسى است باید قاطعانه ایستاد. دو راهى اى كه مقابل جهان گذاشته اند واقعى نیست. راه سومى هم هست و آن قرار گَََََرفتن در صفى است كه اجازه ندهد هیچ خشتى از استراتژى جدید بر خشت دیگر گذاشته شود بى آنكه با صدها و هزاران فریاد عدالت جویانه به زبانهاى مختلف مواجه شود.

مقابله با چنین وضعیتى نمی تواند تنها ناظر بر این باشد كه آمریكا قواى نظامى اش‌ را از عراق خارج كند یا اصلا جنگى صورت نگیرد. مگر تا روز 10 سپتامبر 2001 كه هنوز لازم نشده بود جنگ بى نهایت علیه تروریسم اعلام شود، دنیا محل امنى بود؟! جنگ ادامه سیاست است و براى طبقه كارگر و جنبش‌ سوسیالیستى آنچه كه مهم است سیاستى است كه امروز به جنگ منتهى می شود نه فقط جنگ بعنوان یك عمل نظامى. سیاستى كه امروز تحت لواى مبارزه بى انتها با تروریسم می رود تا به ركن ثابت سیاست در عرصه جهانى تبدیل شود، سیاستى است كه قرار است جهان را عرصه تاخت و تاز قدرتهاى بزرگ و نه فقط آمریكا كند. این همان سیاستى است كه ناتو را براى بمباران كوسوو پشت آمریكا بصف كرد. این همان سیاستى است كه بعد از 11 سپتامبر فرصت یافت حتى جنبش‌ فلسطین را تروریستى اعلام كند و این همان سیاستى است كه اگر سد نشود از این پس‌ هر جنبش‌ اعتراضى عدالت جویانه اى را (مستقل از اینكه در خاورمیانه است یا قلب دنیاى متمدن غرب) جزیى از تروریسم جهانى خواهد نامید. حمله به عراق نه اولین نمونه است و نه آخرین آن. و آمریكا هم نه اولین حكومت امپریالیستى است كه براى تامین منافع خود جنگ مى آفریند و نه آخرین آن. گلوبالیزاسیون دارد وجهى دیگر از سیماى خود را به جهان می شناساند. در مقابل این باید ایستاد. در جریان حمله به افغانستان جنبش‌ ضد جنگى راه افتاد كه متاسفانه از آنجا كه خود مرز روشنى در تفكیك با اعتراضات لیبرالى به جنگ و جنگ طلبى قدرتهاى جهانى ندارد، نتوانسته به قطب موثرى در فضاى سیاسى علیه جنگ تبدیل شود. براى گسترش‌ این جنبش‌ باید در قدم اول با هژمونى اعتراضات لیبرالى بر آن درافتاد. تقویت این جنبش‌ در گرو یك مبارزه سیاسى و نظرى با ارزشهایى است كه در طول دهه 80 و 90 بر افكار عمومى غرب على الخصوص‌ در رابطه با مسائل جهان سوم حاكم شده است. نباید اجازه داد سقف اعتراض‌ در این جنبش‌ دفاع از نقش‌ نهادها و سازمانهاى بین المللى باشد، نباید اجازه داد كه در سایه تسلط ایده هاى نسبیت فرهنگى، باسم دفاع از مردم در جهان سوم، به جنبشهاى ارتجاعى میدان داده شود. در مورد مشخص‌ عراق باید این را تثبیت كرد كه جنبش‌ ضد جنگ از مبارزات مردم عراق و جنبشهاى حق طلبانه شان در برچیدن حكومت صدام حمایت می كند. جنبش‌ ضد جنگ حاضر با یك جنبش‌ رادیكال سوسیالیستى فاصله دارد، اما جزیى از یك مبارزه عظیم ضد كاپیتالیستى است. به این جنبش‌ باید پیوست. ‍

======================
1. The Economist, “Building Countries, Feeling Generous“. 92 June 2002, Vol. 363, Issue 9728. ‍

2. Kenneth M Ollacks كه بمدت هفت سال در بخش‌ عراق سازمان سیا كار كرده، در ماههاى اخیر كتابى منتشر كرده است بنام:The Threatening Storm..The Case for Invading Iraq ‍، که در آن عواقب عدم خلع سلاح و سرنگونى رژیم صدام بحث شده است. در معرفى و نقدى كه از این كتاب در روزنامه سوئدى Dagens Nyheter بتاریخ 9 دسامبر 2002 درج شده، از جمله ‍آمده است كه تصویرى كه Ollacks می دهد چیزى است بر سر مرگ و زندگى میلیونها انسان و اگر آمریكا در این پروسه دخالت نكند اعتبار و اتوریته اش‌ را از دست خواهد داد. راه حل پیشنهادى Ollacks دخالت آمریكا در پروژه ملت سازى است از طریق سرنگونى فورى صدام. او معتقد است كه براى اجتناب از مشكلاتى كه در افغانستان پیش‌ آمد باید آمریكا با همكارى نهادهاى بین اامللى، متحدین خودش‌ و گروههاى اپوزیسیون عراقى دست بكار ساختن نهادهاى جدیدى شود. این پروسه در انتهاى خود پروژه ملت سازى در عراق را باید بسرانجام رسانده باشد.

لیلا دانش

Advertisements
دیدگاه‌ها و بازتاب‌ها بسته هستند.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: