بایگانی ماهانه: ژوئیه 2009

مرداد سیاه 57: فاجعه سینما رکس

شنبه شب بیست و هشتم مرداد 57، شعله های آتش جان عزیز چند صد تن از تماشاگران فیلم «گوزن ها» را در سینما رکس آبادان واقع در خیابان شهرداری گرفت. جمع کثیری از بستگان تماشاچیان فیلم که خبر آتش سوزی را شنیده بودند، و همچنین رهگذرانی که بیرون سینما جمع شده بودند شاهد این صحنه دردناک شدند. شهر در شب نخوابید و روز بعد را با بهت و حیرت، خشم و نفرت، اشک و درماندگی آغاز کرد. روزنامه های رسمی، با تیتر درشت خبر از کشته شدن 377 نفر در همان روزهای اول دادند. آبادان که تا آن زمان در مرکز اخبار ناآرامی های دوره پیش از انقلاب نبود، به صدر اخبار آمد و چشم ها از چارسوی ایران به سویش چرخید. پرچم های سیاه بر سر در مغازه ها، بر سر هر کوچه پس کوچه ی شهر، بر سر در خانه ها، چهره آبادان را دگرگون کرده بودند. خفقان و گرمای طبیعی تابستان در مقابل این خفقان بغض آور رنگ باخته بود. زن و مرد، پیر و جوان، در شهر لباس سیاه بر تن کردند.

در حالی که تلاش برای یافتن و شناسایی اجساد در میان بغض و ناباوری مردم در جریان بود، ارقام کشته شدگان از رقم رسمی اعلام شده بالاتر می رفت و همزمان سئوالات متعددی درباره علت آتش سوزی، علت تاخیر در خاموش کردن و مهار آن در جمع ها و محافل می چرخید. با توجه به فضای عمومی اعتراضی در سرتاسر ایران، که تقریبا از اواخر سال 55 شکل آشکاری بخود گرفته بود و در بسیاری جاها با سرکوب حکومت مواجه شده بود، ظن همگانی در درجه اول بسوی شاه و ساواک معطوف شد. غم و درد جانکاه جمع آوری اجساد سوخته که گاه بهیچوجه قابل شناسایی نبودند، مانع از این نشد که زمزمه های اعتراض و دادخواهی در مورد یافتن عاملین این جنایات بر سر زبان ها نیفتد. سرتیپ رزمی، رئیس شهربانی آبادان که پیشتر در زمان سرکوب تظاهرات سال گذشته رئیس پلیس شهر قم بود، در تلویزیون اعلام کرد که این آتش سوزی کار خرابکاران است. مسئولان سینما، برخی از کارکنان آتش نشانی و چند تن دیگر به عنوان مظنونین دستگیر شدند. خبر آتش سوزی سینما رکس به نشریات بین المللی هم راه یافت. ابعاد فاجعه چنان گسترده و دردناک بود که حتی تشبیه آن با کوره های آدم سوزی هیتلر کسی را متحیر نکرده بود.

خانواده هایی توانسته بودند سوخته یا سوخته های خود را شناسایی کنند. برای رادمهرها با ده سوخته، تعداد زیادی برای عزاداری نمانده بود. سه شنبه سی و یکم مرداد برای مراسم تدفین، قریب ده هزار نفر در گورستان آبادان جمع شده بودند. با این که بنا بود اجساد غیرقابل شناسایی را در یک گور جمعی دفن کنند، اما پدران و مادرانی بودند که مشتی استخوان را با حیرت و بغض و ناباوری بنام پیکر فرزندشان بخاک می سپردند. جمعیت پس از یک روز شیون و فریاد در گورستان به شهر بازگشت. ظاهر شدن ارتش در گوشه و کنار شهر، مانع از این نشد که هر تجمع کوچکی که بغض می ترکاند بسادگی به اعتراضی گسترده تبدیل شود. در این روز اعتراض کنندگان به برخی مراکز دولتی حمله کرده و با پلیس درگیر شدند. روز پنج شنبه دوم شهریور برای برگزاری مراسم شب هفت، مردم با پای پیاده راهی گورستان شدند و در بازگشت باز هم با ارتش و پلیس درگیر شدند.

سوخته ها بخاک سپرده شده بودند و اینک شهر می ماند و غم یک فاجعه. شهر می ماند و دردی که فشار گرمای دم کرده مرداد را کنار می زد و راه طغیان می جست. شهر مانده بود و چراها؟ شهر مانده بود و چه کنیم ها؟ هر چه از روز فاجعه فاصله گرفته می شد تناقضات موجود در اطلاعاتی که در مورد علت این حادثه داده می شد بیشتر نمایان می گشت. اما کماکان ظن غالب به حکومت شاه و دم و دستگاه ساواک و ارتش بود.

*********

آتش سوزی سینما رکس در شرایطی بوقوع پیوست که اعتراضات در آبادان هنوز بهیچوجه همپای ناآرامی های شهرهای دیگر مثل تهران، مشهد، تبریز، اصفهان و ….. نبود. سابقه نقش کارگران نفت در ناآرامی های دهه بیست و سی شمسی هنوز در خاطرات بود و برخی از فعالان آن دوره هنوز در قید حیات بودند. همه می دانستند که اگر آبادان و یا بعبارت بهتر مناطق نفتی برخیزند، کل جنبش اعتراضی علیه رژیم شاه به سطح دیگری ارتقا می یابد. دقیقا به دلیل همین موقعیت ویژه ی شهرهای جنوبی بود که حضور و قدرت ساواک در آن همیشه محسوس بود. در همه دوره بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد 1332 (که آتش سوزی در سالگرد آن واقع شده بود) و اصلاحات ارضی، شاه توانسته بود به ضرب سرکوب و کنترل شدید صنعت نفت را آرام نگهدارد. با این که در مناطق دیگر گاه گداری وقایعی رخ می داد که به سطح رسانه ها راه یابد، اما در جنوب در مجموع اختناقی یک دست حکم می راند.

درهر صورت آبادان پیش از واقعه سینما رکس، وقایع عمومی شهرهای دیگر را که خصوصا از زمستان 55 با دیدار کمیسیون بین المللی صلیب سرخ از زندان های ایران و نامه های اعتراضی حقوقدانان درباره عدم رعایت حقوق بشر در نظام قضایی حکومت شاه و فعالیت های دیگری بالا گرفته بود، نظاره می کرد. سرتاسر سال  56 با تظاهرات پراکنده، تعطیلی دانشگاه ها و فعالیت هایی در رابطه با آزادی زندانیان سیاسی و همچنین تغییراتی در حکومت وقت گذشته بود. عزل هویدا از صدارت و تفویض آن به جمشید آموزگاراز جناح لیبرال حزب رستاخیز، با این امید بود که بتواند با تغییرات اندکی چراغ سبزی نشان دهد به کسانی که اعتراض شان از سطح «شاه سلطنت کند نه حکومت»، فراتر نمی رفت. اما اعتراضات گسترده دانشگاه ها در آبان 56 و پس از آن درگیری و کشتار در قم در دی ماه 56، سیر وقایع را شتاب بیشتری داد. چهلم قم در تبریز (اوایل اسفند56 ) به درگیری و خشونت کشیده شد و چهلم وقایع تبریز هم در فروردین 57 در اکثر شهرهای ایران به تظاهرات خیابانی منجر شد که در آنها بانک ها و ادارات دولتی، سینماها، هتل ها و ماشین ها لوکس و غیره مورد تهاجم قرار گرفتند. سال 57 با این درگیری گسترده در شهرهای تهران، تبریز، قم، مشهد، اصفهان و یزد شروع شده بود و از این پس دیگر سرتاسر ایران شاهد تحولات بی سابقه ای از حضور رو به افزایش مردم در اعتراضات بود.

فاجعه سینما رکس در آبادان، غلیان در اعماق شهر را به سطح آورد. شهر عزادار بسرعت اشک ها و بغض ها را فرو خورد و اعتراضش را به خیابان کشید. خانواده و بستگان سوختکان سینما رکس، از همان ابتدا سئوال مجرم کیست و مجرم باید محاکمه شود را با قدرت تمام به میان کشیدند و این مطالبه بسرعت به لیست خواست های تظاهرات سراسری اضافه شد. قریب دو هفته پس از آتش سوزی سینما رکس، تجمع مردم در میدان ژاله تهران از زمین و آسمان به گلوله بسته شد و جمع کثیری نیز در این واقعه کشته شدند و از آن پس تظاهرات و تجمعات اعتراضی ای که کمتر زیر کنترل آیات عظام و وابستگان جبهه اسلامیون بود، یک شعار را در صدر شعارهای شان داشتند: «رکس آبادان را، ژاله تهران را، شاه ترا می کشیم». در آبادان کم کم کسان دیگری غیر از وابستگان حکومت شاه و کارکنان آتش نشانی و انتظامات و … هم در مظان اتهام قرار گرفتند. شایعه دست داشتن اسلامیون در این ماجرا بر سر زبان ها افتاده بود، اما کماکان گسترش و افزایش درگیری های خیابانی و سرکوب وحشیانه شاه این را به همگان قبولانده بود که فاجعه سینما رکس هم کار حکومت شاه است. خمینی در اطلاعیه ای که از نجف منتشرکرد، به نکته ای در یکی از سخنرانی های متاخر شاه اشاره کرده بود که گویا شاه گفته است ما به شما وعده تمدن بزرگ می دهیم و دیگران (منظورمخالفین دولت) وعده وحشت بزرگ. در تحقیقات و مسائل بعدی نیز آنها که می خواستند ثابت کنند آتش سوزی سینما رکس کار عمال حکومت شاه بوده نه طرفداران حکومت اسلامی، کماکان به همین نکته اشاره می کردند.

عامل آتش زدن سینما رکس هر که بود، در فاصله کمتر از یک ماه پس از این فاجعه و درست پس از کشتار میدان ژاله و اعلام حکومت نطامی در تهران، ابتدا پالایشگاه نفت در تهران اعتصاب کرد و سپس بخش های دیگر آن در اصفهان، شیراز، تبریز و آبادان هم به اعتصاب پیوستند. آبادان از این مقطع دیکر یک پای فعال وقایع دوره پیش از انقلاب بود. با اعتصاب کارگران نفت و دیگر بخش های جنبش کارگری، سیر اعتراضات به مرحله جدیدی وارد شد. مرحله ای که سرانجامش سرنگونی حکومت شاه بود. بازماندگان فاجعه سینما رکس از همان دوره قبل از انقلاب، مصرانه در پی شناسایی و محاکمه عاملین این فاجعه بودند و لزوم طرح این درخواست با سرنگونی حکومت شاه شتاب بیشتری گرفت. همه می خواستند بدانند کدام وابستگان حکومت شاه بودند که این چنین وحشیانه آتش به جان صدها انسان بی گناه زندند. اما پاسخ های مسئولان حکومت اسلامی و آیات عظام اساسا طفره رفتن از مساله و موکول به آینده کردنش بود. جزییات برخورد مراجع حکومتی در پیگیری مساله سینما رکس و معرفی عاملان آن، خود یکی از بارزترین شاخص های نشان دادن ظرفیت های ارتجاعی حکومتی بود که خود را بر موج اعتراضات و مبارزات مردم تحمیل کرده بود. در فاصله کوتاهی بعد از آتش سوزی سینما رکس هم در میان مقامات اداری وقت (در زمان شاه) و هم در میان محافل وابستگان مذهبیون و رجال دینی شایع شده بود که شخصی بنام حسین تکبعلی زاده خود مدعی است که در آتش سوزی سینما رکس دست داشته است. این شخص به اقرار خودش بعد از این فاجعه دچار عذاب وجدان شده و می خواسته اقرار کند که چگونه در ارتباط با رابطین اش، که او را به دفتر و دستک مساجد و دفاتر آیات عظام برای تعلیم قرآن و امور دینی وصل کرده بودند، و به همراه تنی چند از آنان دست به این کار زده اند(1).

فضای فرهنگی نسبتا متفاوت آبادان با بسیاری از شهرهای بزرگ ایران، باعث شده بود که راه انداختن تظاهرات مذهبی در آن کار آسانی نباشد. بعدها در بررسی فاجعه سینما رکس در دادگاه های مربوط به آن، از زبان کسانی که بعنوان مجرم و یا شاهد به دادگاه خوانده شده بودند، گفته شد که گویا از محافل مذهبی شهرهایی مثل اصفهان و یزد و در تابستان 57 – یعنی زمانی که در آبادان هنوز اعتراضات گسترده ای شکل نگرفته بود- برای جوانان آبادانی کُرست فرستادند تا به آنها بگویند بی غیرت هستید که هنوز ساکت نشسته اید! مطابق اظهارات این اشخاص، ظاهرا مجرم ردیف اول (حسین تکبعلی زاده) و برخی کسان دیگر که در این ماجرا همراه او بودند، تحت تاثیر این مساله و برای اینکه استارت پیوستن آبادان به اعتراضات سراسری را بزنند، در فکر انجام کاری بودند که دستور اجرای این نقشه شوم از راه می رسد.

اما صرفنظر از این جنبه ها واقعیت این است که نه فقط آبادان بعنوان یک شهر کارگری، بلکه حتی دیگر مراکز کارگری ایران هم تا این زمان هنوز به صحنه نیامده بودند. حضور طبقه کارگر در اعتراضات این دوره با اعتصابات صنعت نفت محسوس شد. و مشخصا در آبادان در تمام مقطع بعد از سینما رکس تا سرنگونی دولت شاه، تقریبا هر روز در محلات کارگری آبادان تظاهرات و اجتماعات چپ برپا می شد. پس انگیزه مراکز و محافل وابسته به هواخواهان مراجع روحانی هر چه که بود، کبریت زدن بر انبان باروت می توانست سیر وقایع را تسریع کند. آتش سوزی در سینما رکس حکم این کبریت کشیدن را داشت.

در هر صورت با فشار و پیگیری و نامه نگاری و تحصن بازماندگان فاجعه سینما رکس، این مساله جهت بررسی به دادگاه سپرده شد. هیاتی از جانب دولت برای بررسی پرونده های سینما رکس عازم آبادان شد و این کار را ابتدا پشت درهای بسته و بدون اطلاع بازماندگان فاجعه آغاز کرد. این مساله مورد اعتراض خانواده ها قرار گرفت و آن ها در یکی از اعلامیه های خود در اردیبهشت 59 بصراحت اعلام کردند که دولت از روشن شدن جزییات این پرونده هراس دارد. بعد از یک دوره جدال و کشمکش و اعتراض، بالاخره دادگاه شروع به کار  کرد و هر چقدر پیشروی دادگاه و اقرار متهم ردیف اول (حسین تکبعلی زاده) بیشتر جوانب امر را روشن می کرد، کارشکنی ها و تعلل ها دربررسی پرونده بیشتر می شد. دیگر همه شواهد دال بر این بود که عاملین اجرایی این جنایت دارند بجای همه دست اندرکارانی که پشت پرده اند، مجازات می شوند. خانواده ها به موازات دادگاه به تجمعات اعتراضی خود ادامه دادند. در دومین سالگرد آتش سوزی سینما رکس، تجمع خانواده ها در گورستان آبادان و همچنین در استادیوم تختی آبادان مورد تهاجم حزب الله قرار گرفت و خانواده های معترض که اکنون دیگر از سوی حامیان دولت اسلامی «ضد انقلاب» خوانده می شدند، با شعار: «پرونده سینما رکس افشا باید گردد»، «سینما رکس، توطئه ارتجاع- حمایت از بازمانده، حمایت از انقلاب»، خواهان علنی شدن مسائل مربوط به این پرونده بودند. علیرغم اعتراضات خانواده ها و بازتاب اخبار آن در نشریات آن دوره، بالاخره دادگاه در شهریور 59 بدون هیات منصفه و وکیل و دیگر تشریفات مرسوم نهادهای حقوقی و قضایی از میان 25 نفر متهمان پرونده، شش نفر را به اعدام و باقی را به حبس های مختلف محکوم کرد (2).

از شواهد چنین پیداست که حسین تکبعلی زاده (کارگر جوشکار بیکار شده ای که مشکل اعتیاد هم داشته است) بعنوان متهم رده ی اول خود حقایق زیادی را گفته بود. حقایقی که اگر دادگاه به آنها وقعی می نهاد و ارتباطات این شخص را دنبال می کرد، رشته داستان به جاهایی می رسید که هیچکدام از مقامات خواهان وارد شدن در آن نبودند (3). همچنین در سالیان اخیر در مصاحبه ها و خاطره نویسی هایی که در رابطه با مساله سینما رکس انجام شده، گفته شده است که مقامات دولت شاه و مشخصا ساواک همان موقع فهمیده بودند که آتش سوزی سینما رکس کار همانهایی بود که بعدها به گردان های حزب الله پیوستند و دستور از جانب حکومتیان آتی (حکومت اسلامی بعد از انقلاب) صادر شده بوده است. مطابق اظهارات داریوش همایون و علیرضا نوری زاده در مصاحبه با «رادیو فردا» همان موقع معلوم شده بود که آتش زدن سینما رکس به دستور روحانیون و وابستگان شان بوده است. اما از آنجا که ساواک و دولت در موقعیتی بودند که هر چه می گفتند کسی باور نمی کرد، از طرح آن خودداری کردند. نکته جالب تر مطابق این اظهارات، این که گویا دولت شاه نمی خواسته امکان نزدیک شدن با جناح میانه روی روحانیت را مسدود کند و در نتیجه مساله مسکوت گذاشته شد(4).

*******

فاجعه سینما رکس بی تردید بر شتاب وقایع دوره انقلاب افزود. در میان اعتراضات گسترده و اخبار درگیری و کشتار آن روزها، تصور اینکه عاملان این جنایت همان هایند که خود را برای تسخیر قدرت آماده می کنند برای بسیاری دشوار بود. این فاجعه در حقیقت آینه تمام نمای جهنمی بود که حکومت اسلامی بعدها بعنوان ضد انقلاب برخاسته از تحولات سال 57 در مقابل مردم گذاشت. آنها که در دیدارها و تلاش های پشت پرده، راه به قدرت رسیدن چهره های مذهبی و حکومت مورد نظرشان را هموار کردند، دقیقا همین ظرفیت ها را تشخیص داده بودند.

آتش زدن مردم بیگناه در سینما رکس، پیش پرده به گلوله بستن کارگران اندیمشک، سرکوب شوراهای ترکمن، لشکر کشی به کردستان و … و…. و سی سال سرکوب بود که حکومت اسلامی عهده دار انجامش شد. با این حساب، اینکه مقامات دست اندر کار بررسی پرونده سینما رکس به هر طریقی از رو شدن اسرار پشت پرده جلوگیری کرده و بار همه این فاجعه را بر گردن همان کسی گذاشتند که با دیدن رنج مردم تاب تحمل اسرار این جنایت را در خود ندیده بود، ابدا عجیب نیست. پرونده سینما رکس از جانب مراجع قضایی بسته شد، اما به نقطه سیاه دیگری تبدیل شد در پرونده طبقات حاکم در ایران. و به این ترتیب حکومت آتی (جمهوری اسلامی) بسیار پیش از تثبیت خود در کرسی های قدرت، دست خود را در دست حکومت شاه گذاشته بود.

 

توضیحات:

1- در رابطه با وقایع سینما رکس در سال های اخیر مقالات و گزارشاتی تهیه شده است. برای مثال نگاه کنید به «فاجعه سینما رکس آبادان» نوشته شیدا نبوی، به نقل از نشریه «چشم انداز» شماره 20، بهار 1378.

2. یه نقل از ویژه نامه «پیکار»، بیست و پنجم مرداد 59. البته علاوه بر نشریه «پیکار»، نشریات دیگر چپ نیز در این دوره گزارشات مفصلی از تلاش های بازماندگاه فاجعه سینما رکس برای پیگیری محاکمه مجرمین و همچنین درگیری های آنها با حکومت و عمال محلی اش منتشر می کردند.

3- نگاه کنید به منبع شماره 1. در این مقاله از جمله اشاره شده است به جزوه ای بنام «مسببین واقعی فاجعه سینما رکس آبادان چه کسانی هستند»، که توسط یکی از شاهدان عینی این ماجرا نوشته شده و در شماره های 104 تا 115 نشریه «انقلاب اسلامی» (در هجرت) از مرداد تا دی ماه 64 چاپ شده است. در این جزوه، چگونگی برگزاری این دادگاه، در جزییات تشریح شده الست.

4- متن این مصاحبه ها را که در تاریخ اول شهریور 1387 انجام شده، می توان در آدرس زیر خواند:

www.nourizadeh1386.blogsky.com/1387/06/01/post-282

 

 

 

 

 

 

Advertisements

چالش های آتی در رنگین کمان تغییر

اعتراضات گسترده بعد از انتخابات دوره دهم می رود تا چرخش مهمی را در تاریخ ایران بعد از سی سال حکومت سرکوب و کشتار جمهوری اسلامی تثبیت کند. اولین موج اعتراضات نشان داد که پتانسیل خشم و نفرتی که این توده عظیم را به خیابان ها کشانده، بسیار بیش از آن است که با وعده های سبز قابل توضیح باشد. پیکره اصلی حکومت ورای تعلق جناحی در مقابل این موج گسترده آچمز شد. یکی با می زنیم و کوتاه نمی آئیم و دیگری با تاکید بر حفظ مصالح نظام تلاش کردند که حد و مرزها را برای مردمی که خیابان را ترک نمی کردند روشن کنند. موج کشتار و بگیر و ببندی که در این دوره اتفاق افتاده است، یادآور سیاست سرکوبگرانه حکومت در سال شصت است، با این تفاوت که آن سرکوب برای استقرار بود و این سرکوب برای گریز از در هم شکستن نظمی که به قیمت کشتارها و بی حقوقی های عدیده ای بر مردم ایران تحمیل شده است. امروز دیگر روشن است که رسالت حکومت نظامی اعلام نشده موجود، مسدود کردن بی چون و چرای سقوط نظامی است که از پس یک انتخابات «ساده» بیم درهم شکستن ارکانش سرتاپایش را به لرزه انداخته است.

1- یک وجه پر رنگ در تحولات جاری، نقش جوانان – نسل بعد از انقلاب – است که بسیاریشان تجربه سرکوب عریان این حکومت در دوره استقرارش را عموما در سیمای مادران و پدرانی دیده بودند که داغ از دست دادن عزیزانشان مهر سکوت بر لبشان زده بود. نسلی که عبور از گذرگاههای پر مرارت بلوغش را در فضای جنگ فرامرزی و خفقان گسترده داخلی در خود تلنبار کرده بود. نسلی که تجربه های زیستن و بودنش، با حذف رنگها، پرتگاه پوچی را مقابلش می گشود. امروز این نسل دارد نشان می دهد که کافی نیست که طغیان های گاه به گاهش سوژه هایی برای مطالعات «عاقل» شده های حاشیه حکومت سرکوب فراهم کند. آنها نشان داده اند که دیگر طغیان را درونی نمی کنند و نیروی ویرانگرش را به زیر پای حکامی می کشانند که بانیان این وضعیت اند. زنان و مردان این نسل در این حرکت، در حضور تثبیت شده شان در خیابان نه فقط سر این طغیان را گشوده اند، نه فقط دارند یاد می گیرند و یاد می دهند، نه فقط بلوغ اعتراض اجتماعی شان را به خیابانهایی می کشانند که سی سال است به قدرت سرکوب آرایش یافته؛ بلکه ضرورت تغییرات اساسی در جامعه را به عنوان خواست مبرم نسلی که می رود ¨تا چرخ حیات جامعه را به دوش بگیرد، بر هر مغز معیوبی هم باورانده اند. درود بر شما!

هر نسلی برای ساختن تاریخ خود، ناچار است منشاء تغییری در جامعه شود. این نسل امروز بیش از نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می دهد، یعنی بخش بزرگی از جامعه که قربانیان سیاست های اقتصادی و اجتماعی دولت اسلامی هستند و از این رو هیچ جای تعجب نیست که برای اینان (یا لااقل اکثریت قابل توجه شان) بحث صرفا بر سر تقلب در انتخابات نیست، بلکه بر سر تمامی مسائل ریز و درشتی است که بشر امروز برای یک زندگی انسانی به آن نیاز دارد و بسیاریش نیز در سایه روشن رنگ سبز جایی پیدا نمی کند. انکشاف آگاهی و بروز عمل متفاوت این نسل بر متن شکاف هایی که در درون حکومت اسلامی بر سر حیات و ممات اقتصادی و سیاسی اش در پانزده سال گذشته عمیق تر و عمیق تر شده و همچنین تجربه بسیار مهم شرکت در یک جنگ رو در رو با نظامیان اکنون دیگر به روشنی نشان می دهد که پتانسیل این حرکت را نمی توان به ضرب مُهر سبز، تقلیل داد به اعتراض به ترویج خرافات و نقش ولایت در حکومت احمدی نژاد. بچه های انقلاب 57 امروز افتخار ایجاد عمیق ترین شکاف در پیکره دم و دستگاه حاکم و به زیر سئوال کشیدنش را از آن خود کرده اند. باز هم درود بر شما

2- موج سبز در همان روزهای اول شروع این حرکات اعتراضی نشان داد که ستون محکمی نیست. کسی نیست نداند که سبز سمبل تلاش های اصلاح طلبانی است که در داخل و خارج کشور، پانزده سال است که بنام تغییر در ساختار حکومت و توسعه سیاسی و جامعه مدنی و رفراندوم و شصت میلیون دات کام و… مشغول شکل دادن به آلترناتیوی است که بتواند نظام سر تا پا بحران در ایران را بر پایه مقبولی مطابق نیازهای طبقه بورژوای ایران قرار دهد. عقب نشینی های اولیه بازندگان انتخابات در داخل را امروز بخشی از اپوزیسیون در خارج کشور حتی با علم به سابقه چهره های شاخص این جریان و نقش بلامنازعشان در ساختن عفریته جمهوری اسلامی، دارند جبران می کنند. و این در حالی است که دست راستی ترین بخش ¬های بورژوازی هم فهمیده اند که این سیل اعتراضی صرفا برای تقلب در نتیجه انتخابات به خیابان نیامده و اصلاح طلبان پشت صحنه و روی صحنه در این حرکت هم دیگر توان سیاسی قابل اتکایی برای تاثیرگذاری بر آن ندارند. آنها از حضور مردم در خیابان ها وحشت کرده اند و پرچم اعتراض سبز را از همان بدو نطفه بستن اش به زیر سایه «نظام» کشاندند؛ آنها معضل را در ولایت فقیه و تبدیل «جمهوری» به «حکومت» می بینند و انگار نه انگار که سی سال جنایت و سرکوب هم در دوره «جمهوری» وقوع یافته است.

3- بحران های سیاسی در حکومت اسلامی در طول این سی ساله کم نبوده است، اما این اولین باری است که بحران سیاسی به یک بحران عمیق ایدئولوژیک نیز تعمیم یافته است. حتی اگر جمهوری اسلامی علیل و دست و پا شکسته ای کماکان بر سر کار بماند، اما با زیر سئوال رفتن بلامنازع نقش ولایت و روحانیون به طور قطع هویت ایدئولوژیک و مشروعیت فرازمینی اش تماما خدشه دار شده است. سنت اسلامی دیگر از این پس برای حضور موثر در سیاست ناچارست یا از این پایه هویتی ش فاصله بگیرد و باز هم ضعیف تر و نامنسجم تر شود و یابه ضرب نهادهای سرکوبگرش برای تداوم حاکمیت حکومت اسلام، جامعه را به بن بست بکشاند. حالت اول شرایط پیشبرد یک مبارزه همه جانبه علیه جمهوری اسلامی را تسهیل می مند و حالت دوم با این که خطر سرکوب های گسترده در آن بسیار برجسته می شود، اما راه دیگری جز مبارزه باقی نمی گذارد. مستقل از این که کدام حالت در آینده نزدیک، سیمای سیاسی ایران را تعریف کند، برای اکثریت مردم، تضمین یک آتیه بهتر در گرو پیشبرد یک مبارزه هدفمند است. در میان کسانی که به سبز و امواجش هم توهمی ندارند، گفته می شود که آلترناتیوی نیست تا بتواند به این اعتراضات گسترده شکل موثر بدهد. این تبیین درست است، اگر سیاست را فقط امر سیاستمداران و یا صرفا مشغله احزاب مشروع و نامشروع بدانیم و نه راهی و ابزاری در دست توده های میلیونی مردم برای تغییر وضعیتشان. در این رویکرد فراموش می شود که صرف نظر از این که در جابجایی احتمالی قدرت چه کسانی بر مصدر امور بنشینند، این نیروی حاضر در صحنه، میزان آگاهی آن به خواست هایش، و اصرار و پافشاریش بر تامین مطالبات سازنده اقتصادی و اجتماعی است که حد و مرز آلترناتیوهای سیاسی آتی را تعیین می کند. در نمونه انقلاب 57، حضور اعتراضات میلیونی به چنین توقعات و انتظاراتی تجیهز نشد و «مرگ بر شاه» و «شاه باید برود» نتیجه چندانی نداشت، غیر از این که شاه رفت، زندانی های حکومتش آزاد شدند تا بعد زندانی همین حکومت شوند، و تکوین مناسبات سرمایه داری به زور سرکوب گسترده، برگ سیاه دیگری شد در تاریخ ایران. تنها راه تضمین آینده ای بهتر با حرکت از موقعیت امروز جنبش های اعتراضی در ایران، بالا نگه داشتن سطح انتظارات آنها، طرح مطالبات گسترده شان، و واقف بودن به ضرورت حضور متشکل و گسترده کارگران و مردم زحمتکش است. تامین چنین شرایطی در عین حال نیازمند طرح صریح این سئوالِ جدلی است که چه کسی قرار است چنین نقشی را داشته باشد؟ چه کسی قرار است ناجی باشد؟ چه کسی قرار است راه فرا رفتن از این وضعیت را نشان دهد؟

تغییری که منفعت اکثریت مردم را در خود مستتر داشته باشد، کار آلترناتیوهایی نیست که از قدرت مردم بیش از رژیم حاکم می هراسند؛ کار آلترناتیوهایی نیست که مردم را برای حضور در صحنه و جان دادن می خواهند تا راه چانه زنی شان در بالا تامین و تضمین شود. جامعه ایران محتاج تغییرات بنیادی است. پرچم اصلاح طلبی که پیش از این در اوج قدرتش، ناتوانی خود را در تحقق این تغییرات حتی برای صفوف طبقه حاکم نشان داده بود، امروز در بن بست کامل قرار گرفته است. معلوم شد که توسعه سیاسی در کشوری که تداوم نظم سرمایه دارانه اش به تحمیل شدیدترین و شاق ترین شرایط زندگی به طبقه کارگر منوط است، جز پرچمی برای سامانیابی دوره ای خود طبقات حاکم نیست. معلوم شد که اگر این توسعه سیاسی بنا بود راه خصوصی سازی ها را به عنوان راهی برای گریز از بحران سرمایه داری ایران هموار کند، از قضا این نه اصلاح طلبان پرچم دار توسعه سیاسی، بلکه خود دولت احمدی نژاد بود که بیش از هر زمان دیگری در ایران روند خصوصی سازی ها را متحقق کرد. برجسته کردن نقش سپاه پاسداران در پیشبرد این امر و خصوصی سازی را «خودی سازی» قلمداد کردن، هر چند اشاره به واقعیتی در تحولات درونی صفوف بورژوازی ایران دارد، اما نقش ناگزیر چنین تحولی را در فعل و انفعالات حیات بورژوازی ایران نمی بیند. هر آزادی سیاسی و هر رفرم اقتصادی ناشی از جدال جناح های حکومت را باید مغتنم شمرد و دیگر از دستش نداد، اما راه تامین و پایدار کردن استاندارد دیگری برای زندگی میلیون ها مردمی که امروز از بی حقوقی و بی تامینی به تنگ آمده اند، اتکا به نیروی خود، کم نخواستن، صراحت و شفافیت در مطالباتی که جز به جز زندگی مردم را متحول می کند و در عین حال ماندن و پاس داشتن آن است. مصداق آن گفته مشهور که «ناجی ای نیست، نه شه نه خدا»، برای ایران آزمون پس داده است. شه را که دیدیم، و ناجی در هیات نماینده خدا را هم در سیاه ترین رنگش دیدیم. سبز با پس زمینه سیاه… چه می تواند بکند؟

با همه این تفاصیل، شکل گرفتن هر آلترناتیوی در گیر و دار این مجادلات به اعلا درجه به طبقه کارگر و اکثریت مردم جامعه مربوط است. نیروی اعتراضی به خیابان آمده، خود پاره ای از تن طبقه کارگر ایران است. اما آنچه نقش تعیین کننده این طبقه را معنا می بخشد، نه حضور آحاد آن در این مبارزات و حمایت های معنویش از آن، بلکه نقش تعیین کننده اش با مطالبات و خواست هایی است که قدرت عظیم اعتراضات موجود را پشتوانه تحولی عمیق و همه جانبه در عرصه اقتصاد، حقوق اجتماعی و سیاسی مردم کند. این موثرترین فاکتور است در آتیه تحولات سیاسی در ایران و شکل گیری آلترناتیوهای حکومتی. بحث صرفا این نیست که اگر طبقه کارگر با حضوری متشکل و گسترده در این مبارزات ظاهر نشود، این اعتراضات به جایی نخواهد رسید. بحث این است که برای طبقه کارگر و اکثریت مردم جامعه اکنون دیگر تنها دخیل شدن موثر در این مبارزات و تعمیق و گسترش آن است که می تواند تغییر توازن قوا در جامعه را بی برگشت کند و راه تحمیل شرایطی بس فلاکت بارتر و جهنمی تر را ببندد.

برگرفته از نشریه خیابان، شماره 33