بایگانی دسته‌ها: جنبش چپ

جنبش چپ

بعد از توسعه گرایی و گلوبالیزاسیون، چه؟

مقدمه متر جم:

 جهان سرمایه در کلاف سردرگمی از تناقضات بخود می پیچد. با جنگ راه انداختن در این گوشه و آن گوشه جهان تا ابد نمیشود برعمق بحران گسترده ای که در جریان است پرده ساتری کشید. اعتراض و تظاهرات به خیابان های ممالک پیشرفته صنعتی کشیده شده است. پانزدهم اکتبر امسال بسیاری از شهرهای بزرگ جهان صحنه تظاهرات علیه نظام سرمایه داری، الیگارشی مالی، بی عدالتی، بیکاری و تعرض به حقوق اجتماعی شهروندان شد. جنبش اشغال وال استریت از مرز آمریکا گذشت تا متحدان خود را در دیگر نقاط جهان ، در یونان و اسپانیا، ایتالیا و فرانسه و … بیابد. کمی عقب تر در اوایل سال جاری، موج گرم انقلاب نان و آزادی خاورمیانه و شمال آفریقا را درنوردید. چه بر باد رفتن دیکتاتورها در تونس و مصر، چه تاخت و تاز «دمکراتیک» در لیبی که درست مشابه نمونه افغانستان و عراق در اوایل هزاره جدید بود، و چه اعتراضات گسترش یابنده در سوریه و بحرین، همه و همه حلقه هایی است از یک رشته وقایع گسترده بوسعت جهان که گرچه بظاهر اهداف متفاوتی دارند اما در حقیقت بازتاب یک شرایط عمومی واحد هستند. مقاله «بعد از گلوبالیزاسیون و توسعه، چه؟» متن سخنرانی امانوئل والرشتاین جامعه شناس آمریکایی است که بنحو جذابی ناتوانی حاضر نظام کاپیتالیستی را در بازسازی و ترمیم خود نشان می دهد.

لیلا دانش

 

بعد از توسعه گرایی و گلوبالیزاسیون، چه؟(1) 


امانوئل والرشتاین

دانشگاه یل

در سال 1990 وزیر مستعمرات فرانسه  در طی  تدارک نمایشگاه جهانی پاریس از کامیل گای رئیس خدمات جغرافیایی خواست تا کتابی تهیه کند بنام «مستعمرات فرانسه: توسعه مناطق استعماری (2). معنای تحت اللفظی mise en valeur  در عنوان این کتاب، ارزشمندسازی است. دیکشنری اما عبارت mise en valeur  را به توسعه ترجمه می کند. در آن زمان وقتی درباره مفهوم اقتصاد در مستعمرات بحث می شد این عبارت،س  به استفاده از واژه کاملا فرانسوی «développement» ترجیح داده می شد. در رجوع به کتاب دیکسیونر اوزل و روبر(Les Usuels de Robert: Dictionnaire des Expressions et Locutions figurees- 1979) برای فهم بهتر عبارت  « mettre en valeur» می توان دریافت که استعاره ای است برای  مفهوم « بهره کشی، سود بردن».

در طول دوره استعمار، این «ارزشمندسازی» اساس نگرش  پان اروپایی در زمینه توسعه اقتصادی در باقی دنیا بود.  توسعه مشتمل بر یک سلسله اقدام‌های انضمامی بود که اروپائیان برای بهره کشی و سود بردن از منابع دنیای غیر اروپایی بکار می بستند. در این نگرش چند فرضیه نهفته بود: جهان غیر اروپایی قادر نیست و یا حتی شاید مایل نیست که منابع خود را بدون دخالت فعال دنیای پان اروپایی «توسعه» دهد. اما چنین توسعه ای  یک بهبود مادی و معنوی را برای دنیا نمایندگی می کند. به همین دلیل بهره کشی از منابع این کشورها عین اخلاق و وظیفه سیاسی پان اروپایی است. پس ایرادی به بهره کشی پان اروپایی از این منابع نیست زیرا کسانی که منابع شان مورد بهره برداری قرار گرفته نیز بنوبه خود بهره ای از این فرآیند می برند.

چنین نگرشی البته  جایی برای بحث در مورد زندگی مردم محلی استثمار شده بجا نمی گذارد. سنتا  تصور میشده که فلاکت مردم مستعمرات (به بیان امروزی) «خسارت جانبی» مأموریت متمدن سازی است.

شیوه بحث از 1945 آغاز به تغییر کرد. این تغییر پیامد احساسات قوی و جنبش های  ضد استعماری درآسیا و آفریقا و شکل‌های جدید  ابراز وجود جمعی  در آمریکای لاتین بود. در آن زمان این اعتقاد شکل گرفت که کشورهای جنوب می توانند خود را «توسعه»  دهند بجای اینکه توسط کشورهای شمال توسعه یابند. فرضیه این بود که اگر کشورهای جنوب فقط سیاست های مناسبی را اتخاذ کنند، در آینده خواهند توانست هم بلحاظ صنعت مدرن شوند و هم بلحاظ رفاه به پای کشورهای شمال برسند.

در دوره ای بعد از 1945، نویسندگان آمریکای لاتین این رویکرد را  desarollismo  یا «توسعه گرایی»  نامیدند. رویکرد توسعه گرایی شکل های متفاوتی بخود گرفت. بلوک شرق  آن را «سوسیالیسم» و آخرین قدم پیش از «کمونیسم» خواند. آمریکا به آن نام «توسعه اقتصادی» داد. ایدئولوگ ها در کشورهای جنوب اغلب هر دوی این مفاهیم را به جای هم به کار می بردند. با چنین اجماع جهانی، همه کشورهای شمال- آمریکا، شوروی (و اقمار اروپای شرق اش)، اروپای غربی استعمارگر (حال دیگر استعمار سابق)  وکشورهای شمال اروپا و کانادا- شروع کردند به ارائه «کمک» و مشاوره  برای چنین توسعه ای که همه مشتاقش بودند. کمیسیون اقتصادی آمریکای لاتین  (CEPAL ) مفاهیم مرکز – حاشیه را در درجه اول برای  توجیه سیاست «صنعتی سازی با جایگزینی واردات»  ابداع کرد. و رادیکال ها و روشنفکران آمریکای لاتین (و دیگران)  گفتمان «وابستگی» را شکل دادند  و تصور می کردند که باید با وابستگی مبارزه کرد و بر آن فائق آمد. توسعه به نظر آنان   راهی بود برای مبارزه علیه وابستگی. به نظرشان با  غلبه بر وابستگی می‌شد   کشورهای وابسته را در مسیر توسعه در این کشورها قرار داد.

ترمینولوژی مورد استفاده می توانست متفاوت باشد اما نکته مورد توافق همه این بود که توسعه ممکن است، اگر فقط …. بنابراین وقتی سازمان ملل متحد دهه 1970 میلادی را بعنوان دهه ی توسعه اعلام کرد  توسعه و اهداف آن تقریباً از زمره مقدسات انگاشته می شد. با این حال اکنون می دانیم که دهه هفتاد میلادی دهه بدی برای بیشتر کشورهای جنوب بود. این دهه، دهه دو دور افزایش قیمت نفت توسط اوپک و همچنین افزایش تورم درکشورهای شمال بود. در نتیجه، به استثنای کشورهای صادر کننده ی نفت، افزایش هزینه واردات برای کشورهای جنوب همراه بود با کاهش شدید ارزش صادرات بدلیل رکود اقتصاد جهانی، که موجب  کسری موازنه مالی در تقریبا همه ی این کشورها (شامل کشورهای اردوگاه باصطلاح سوسیالیستی) شد.

کشورهای صادر کننده نفت ثروت کلانی اندوختند  و بخش بزرگی از آن به بانک های آمریکا و آلمان سپرده شد تا بعدها راه استفاده از آنها یافت شود. این سرمایه ها به صورت وام در اختیار کشورهایی قرار گرفت که مشکل موازنه پرداخت داشتند. اعطای این وام ها فعالانه از جانب خود بانک های شمال تشویق می‌شد. این وام ها همزمان دو مشکل را حل می کردند: پیدا کردن راه خروجی برای سرمایه کلان موجود در بانک های کشورهای شمال و همچنین حل مشکلات نقدینگی کشورهای جنوب. اما وام ها باعث افزایش شتاب تصاعدی بهره ها در دهه هشتاد میلادی شد و نهایتاً کسری  موازنه پرداخت این دولتها باز هم بیشتر شد. و وام ها متاسفانه باید بهر حال باز پرداخت می شدند. در نتیجه جهان ناگهان با پدیده بحران بدهی لهستان در سال 1980، مکزیک در 1982 و سپس درهمه جا مواجه شد.

یافتن خطا کار اصلی آسان بود. انگشت اتهام متوجه توسعه گرایی شد که تنها یک دهه پیش درهمه دنیا بی شائبه مورد ستایش بود. سیاست اقتصادی مبتنی بر واردات اکنون عامل فساد شناخته می شد. دولت سازی بمثابه عامل گسترش بوروکراسی قلمداد شد. ساختارهای شبه دولتی نه تنها به منزله تلاش برای پرواز کردن با کشیدن بند کفش‌های خود، بلکه  بعنوان مانعی برای  رشد و شکوفایی شرکت ها شناخته شد. برای سودآور ساختن وام ها، تصمیم گرفته شد که وام بشرطی به کشورهای تحت فشار جهت غلبه بر مشکلاتشان داده شود که این دولتها هزینه های  زائد در زمینه های غیرحیاتی  مانند آموزش و بهداشت را  حذف کنند. همچنین اعلام شد که شرکتهای دولتی، تقریباً بنا به تعریف سودآور نیستند و باید در اسرع وقت خصوصی شوند در حالی که شرکتهای خصوصی، باز هم بنا به تعریف، پاسخگوی «بازار» بوده و کارایی موثر داشته اند. یا لااقل این اتفاق نظری بود که درواشنگتن وجود داشت.

مفاهیم و بحث‌های مد روز آکادمیک معمولاً بیش از  یکی دو دهه دوام نمی آورند. توسعه گرایی ناگهان از دور خارج شد. گلوبالیزاسیوان از راه رسید. پروفسورهای دانشگاهی، مدیران نهادها، انتشاراتی ها  و مفسران و صاحبان ستون های مطبوعات همگی برق این تغییر را دیدند. چشم انداز یا راه حل تغییر کرده بود. حال دیگرراه پیشرفت نه جایگزین کردن واردات کالاهای اصلی  بلکه سیاست اقتصادی معطوف به صادرات بود. نه فقط ملی کردن صنایع بلکه کنترل انتقال سرمایه هم باید کنار گذاشته میشد و راه انتقال بی مانع سرمایه هموارمیشد. از آن پس گفته شد بیایید بجای اتلاف وقت روی رژیم های تک حزبی  به مطالعه حکومت (governance یک لغت جدید پر زرق و برق و رخنه ناپذیر، اگر نه بی معنی) بپردازیم. مهمترازهمه اینها بگذارید روزی پنج بار رو به مکه کنیم و الله اکبر بگوییم- آلترناتیو دیگری نیست.

  در نیمه دهه 1980 میلادی،  از ریشه‌ ی  رو به زوال رویاهای توسعه گرایی، دگم های جدیدی  سر برآورد. «اقتصاد جدید» که در آن بنا بود آمریکا و شرق آسیا اقتصاد جهانی را بنحوی باشکوه هدایت کنند در 1990 میلادی درخشید اما این درخششی دیرپا نبود.  بحران ارزی در شرق و جنوب آسیا در 1997 (که به روسیه و  برزیل هم کشیده شد)، به زیر کشیدن تصویر سازمان تجارت جهانی از سیاتل و کانکون، افول  داووس  و عروج پورتو آلگره، القاعده و 11 سپتامبر، و بتعاقب آن شکست مفتضحانه بوش در عراق و بحران مالی و ارزی آمریکا- همه اینها و حتی بیشتر، این ظن را تقویت می کند که  گلوبالیزاسیون، بسان یک رتوریک، بسرعت همان راهی را می رود که توسعه گرایی رفت. و از اینجا سوال این است که بعد از توسعه گرایی و گلوبالیزاسیون، چه؟

 اجازه دهید به تئوری های رنگ باخته چندان خرده نگیریم. از 1945 تا به امروز تمام محور بحث این بوده که  این حقیقت  جدی گرفته شود که سیستم جهانی نه فقط قطبی شده بلکه قطبی کننده بوده است؛ و همچنین اینکه حقیقت هم بلحاظ اخلاقی و هم بلحاظ سیاسی قابل تحمل نیست. برای کشورهای فقیر هیچ چیز عاجل تر از این نمی نماید که برای ارتقا وضعیت شان و در درجه اول از نظر اقتصادی تلاش کنند. بالآخره، تنها کاری که  مردمان فقیر [برای فهم قطبیت جهان] بایستی می کردند این بود  که فیلمی ببینند تا بفهمند که مردم  دیگر نقاط جهان وضعیت بمراتب بهتری نسبت به آنها دارند. همچنین کشورهای ثروتمند باید  بنوعی بفهمند که «توده در حسرت آزادی»  یک خطر دائمی برای نظم جهانی و رفاه آن خواهند بود. پس  در جایی باید اتفاقی بیفتد تا این وضعیت را متعادل کند.

بنابراین تحلیل های روشنفکرانه  و سیاست‌های برگرفته از آنها در مورد توسعه و گلوبالیزاسیون، تلاش‌هایی  جدی و قابل احترام بودند، حتی اگر امروز آنها را بی اشکال نبینیم. اولین سوالی که اکنون باید پاسخ دهیم این است که آیا اصولا ممکن است که – در آینده ای نه چندان دور- در همه دنیا  استاندارد  زندگی (وچه بسا نهادهای سیاسی و فرهنگی) مثلا شبیه دانمارک،  قابل حصول باشد؟ سوال دوم این است که اگرتحقق این استاندارد ممکن نیست، آیا نظم نامتعادل (نابرابر) موجود می تواند کمابیش ادامه یابد؟ و سوال سوم این است که اگر تداوم وضع موجود ممکن نیست، چه نوع آلترناتیوی برای همه ما موجود است؟

 آیا اصولا ممکن است که –  در آینده ای نه چندان دور- در همه دنیا  استاندارد زندگی (و چه بسا نهادهای سیاسی و فرهنگی مشابه) مثلاً شبیه دانمارک، قابل حصول باشد؟

شکی که نیست که در  دانمارک – و بیشتر کشورهای عضو OECD (سازمان توسعه و همکاری اقتصادی اروپا) بخش قابل توجهی از مردم سطح زندگی مناسبی  دارند. استاندارد میزان درآمد داخلی – شاخص Gini – رقم کاملا پایینی را برای اغلب  کشورهای عضو سازمان تعاون اقتصادی اروپا  نشان میدهد که با استاندارد جهانی از بهترین هاست (3). مطمئنا اقشار کم درآمدی هم در این کشورها هستند  که البته شمارشان در  قیاس با کشورهای جنوب بسیار اندک است. بنابراین روشن است که مردم فقیر کشورهای جنوب مشتاق رسیدن به سطح زندگی مردم دانمارک باشند.  در سالهای اخیرمطبوعات اقتصادی جهان پر بوده است از حکایات رشد اقتصادی چشمگیر در چین – کشوری که در گذشته ی نه چندان دور بعنوان یکی از فقیرترین کشورها شناخته می شد- و گمانه زنی در مورد این که چقدر و تا چه درجه این رشد در آینده می تواند ادامه یابد تا چین را به یک کشور نسبتا ثروتمند از حیث GDP (تولید ناخالص داخلی) تبدیل کند.

بگذارید این واقعیت را فعلا کنار بگذاریم که بسیاری از کشورها در بیست سی سال گذشته درجه رشد قابل توجهی را داشته اند. آخرین مورد مثلا نمونه اتحاد شوروی  و یوگوسلاوی است. همچنین بگذارید فعلا از لیست بالا بلند کشورهایی که تولید ناخالص داخلی سرانه شان قبلا بهتر بود هم بگذریم. برای یک لحظه تصور کنیم که رشد اقتصادی چین برای بیست سال دیگر هم  بی مانع  ادامه یابد، و تولید ناخالص داخلی سرانه آن اگر نه در حد دانمارک که لاقل به سطح پرتغال و ایتالیا برسد. باز هم فرض کنیم که در حدود 50% مردم چین از این رشد اقتصادی بهره مند شوند بطوریکه تغییر در سطح درآمد  واقعی آنها قابل مشاهده باشد.

آیا ممکن است که همه فاکتورها را ثابت فرض کرد و تصور کرد که مردم جهان دیگر در همان سطحی از استاندارد زندگی که امروز هستند، باقی بمانند­؟ ارزش افزوده ای که اجازه می دهد 50% از مردم چین در حد 50% مردم ایتالیا قدرت مصرف داشته باشند و باقی مصرف کنندگان جهان حداقل در همان حدی که الان هستند باقی بمانند، از کجا می آید؟ آیا قرار است  که این ارزش افزوده  از به اصطلاح بهره وری فزون تر جهان (یا چینی ها) تامین شود؟ روشن است که کارگران ماهر اوهایو و  دره  روهر [قطب صنعتی سنتی آلمان] چنین فکر نمی کنند. آنها فکر می کنند که خودشان این بها را خواهند پرداختند؛ و آنها اکنون نیز با کاهش قابل توجه استاندارد زندگی شان این بها را می پردازند. آیا آنها واقعا چنین در اشتباهند؟ آیا همین وضع در دهه اخیر اتفاق نیفتاده است؟

اولین گواه، تاریخ  اقتصاد جهان سرمایه داری است. در بیش از پنج قرن حیات کاپیتالیسم شکاف بین بالا و پایین، مرکز و حاشیه هرگز کمتر نشده بلکه همیشه افزایش یافته است. شرایط حاضر چه ویژگی ای دارد که تصور کنیم این الگو ادامه نخواهد یافت؟ البته شک نیست که در طول این پانصد سال بعضی کشورها توانسته اند جایگاه نسبی خودشان را در توزیع ثروت در سیستم جهانی بهبود دهند. بنابراین میتوان مدعی شد که این کشورها بنوعی «توسعه» یافته اند. اما این هم حقیقتی است که بعضی کشورها در رده نسبتا پایین تری از نظر میزان ثروت شان نسبت به قبل قرار گرفته اند. و اگر چه داده های آماری ما فقط برای 75 تا 100 سال گذشته تقریبا  قابل اتکا هستند، مطالعه مقایسه‌ای داده های  یک توزیع ثروت، یک سیستم  سه قطبی  در سیستم جهانی را نشان می دهد که در آن تعداد کمی از کشورها توانسته اند جایگاه خود را [به توسعه یافته] ارتقا دهند (4).

 شاهد دوم این است که سطح بالای سود و بتعاقب آن امکان انباشت ارزش افزوده ارتباط مستقیم با درجه ای از مونوپولیزاسیون [انحصارگری]  فعالیت تولیدی دارد (5). آنچه را که ما در پنجاه سال گذشته توسعه خوانده ایم در اساس توانایی برخی از کشورها در فرا گستردن  نوعی از شرکت های تولیدی با سوددهی بالا بوده است. در طی این دوره، هر چه شرکت ها  در این مسیر  بیشتر پیش رفته‌اند از میزان مونوپولی تولید و به تبع آن سودآوری فعالیت اقتصادی شان کاسته شده است. الگوی تاریخی از موفقیت صنایع موسوم به  مادر – از نساجی تا فولاد، خودروسازی تا الکترونیک و تکنولوژی کامپیوتری-  شاهد غیر قابل انکاری در این زمینه است. اکنون صنایع داروسازی آمریکا  ناامیدانه با  چنین کاهشی در ظرفیت سودآوری خود دست و پنجه نرم می کند . آیا بوئینگ و ایرباس در رقابت با صنعت هواپیماسازی چین می توانند  تا بیست سی سال دیگر سطح سودآوری فعلی شان را حفظ کنند؟

بنابراین از این دو شق  یکی اتفاق می افتد. یا کشورهای تازه توسعه یافته توسط برخی فرآیند های مخرب مثل جنگ، طاعون و یا جنگ داخلی  مضمحل می شوند. و در این حالت مراکز فعلی انباشت سرمایه  همچنان درعرش خواهند ماند و قطبی شدن همچنان عاجل خواهد بود. یا کشورهای تازه توسعه یافته قادر به بازتولید بعضی فرآیند های اصلی تولید مشابه کشورهای مرکز می شوند. و در این حالت یا قطبی شدن بسادگی معکوس خواهد شد (که بعید است) و یا منحنی قطبی شدن مسطح  خواهد شد. اما در  حالت اخیر انباشت ارزش افزوده  در اقتصاد جهانی درکل شدیدا کاهش خواهد یافت، و علت وجودی اقتصاد جهانی کاپیتالیستی زایل می شود. در هیچکدام از این سناریوها، کشوری به نمونه دانمارک تبدیل نخواهد شد.

به باور من دلیل تشکیک عمومی به توسعه اقتصادی و فایده مندی گلوبالیزاسیون این است که شمار فزاینده ای  از مردم – محققین، سیاستمداران و در درجه اول  کارگران- به این نتیجه رسیده اند که کفگیرشان به ته دیگ خورده است. خوش بینی دهه 1950 و 1960 که بارقه ای ازآن در 1990 مشاهده شد، رخت بربسته است.

شخصا در چارچوب اقتصاد کاپیتالیستی جهان هیچ راهی نمی شناسم که ما را به توزیع عادلانه ثروت  درجهان نزدیک کند و یا لااقل نابرابری عمومی را چنان کاهش دهد که همه مردم دنیا بتوانند در حد یک مصرف کننده دانمارکی  مصرف کنند. این را با درنظر گرفتن همه امکانات پیشرفت تکنولوژیک و همچنین با در نظرداشت آن مفهوم دست نیافتنی، یعنی  بهره وری می گویم.

 اگر ممکن نیست که در چارچوب سیستم جهانی کنونی  همه کشورها به سطح استاندارد زندگی دانمارکی ها دست یابند، آیا ممکن است که این سیستم جهانی بشدت نابرابر کماکان  ادامه یابد؟

 من شک دارم. با این حال باید دقیق بود چرا که معلوم شده که پیش بینی های دراماتیک در زمینه تغییرات ساختاری طی دو سده گذشته، درمیان مدت نادرست ازآب درآمده اند وعلت آن هم عدم توجه به برخی مولفه های کلیدی درتحلیل بوده است.

اصلی ترین توضیحی که برای لزوم تغییرات ساختاری بنیادی ارائه شده، نارضایتی استثمارشدگان و سرکوب شدگان بوده است. استدلال شده که با گذر زمان و وخیم تر شدن  اوضاع، مردم فقیر و یا اکثریت مردم فرودست، ناگزیر شورش خواهند کرد. این همان چیزی است که معمولا انقلاب نامیده می شود. من نیازی به بازگویی استدلال های  له و علیه این نگرش نمی‌بینم زیرا این استدلال ها برای کسانی که  بطور جدی تاریخ سیستم جهانی مدرن را مطالعه کرده‌اند بیگانه نیست.

قرن بیستم شاهد یک دوره ی طولانی از  قیام های ملی و جنبش های اجتماعی بود که هدف انقلابی داشتند و بنوعی قدرت دولتی را به دست آوردند. نقطه اوج این جنبش ها در فاصله 1945 تا 1970 دقیقاً همان دوره رواج توسعه گرایی است که به یک معنا خود محصول این جنبش ها بوده است. اما  همچنین می دانیم که دوره 1970 تا 2000 شاهد افول اغلب این جنبش هایِ در قدرت و یا دست کم تجدید نظر قابل توجه در سیاست های آنها بوده است. این دوره ی اخیر، دوره ی  شکوفایی گلوبالیزاسیون است که این جنبش ها – چه آنها که در قدرت بوده اند و چه آنها که همچنان تلاش دارند که از طریق پارلمانی نقشی برای خود بیابند – منطق اش را با اکراه پذیرفته اند. بنابراین ما شاهد دوره ای از سرخوردگی  درپی دوره ای از سرخوشی هستیم.

برخی از کادرهای این جنبش ها یا  شروع کردند به منطبق شدن با آنچه که واقعیت های جدید انگاشته می‌شد  ویا از گردونه بیرون رفتند: برخی نیز پاسیو شدند یا به صف دشمنان سابق پیوستند. در دهه 1980 و تا نیمه های 1990 میلادی  جنبش های  ضد سیستم در سطح جهانی در شرایط بسیار بدی بودند. اما 1995 همزمان با فروکش موقتی جبروت نئولیبرالیسم، تلاشی جهانی برای یافتن یک استراتژی ضد سیستم شکل گرفت. از چیاپاز گرفته تا سیاتل تا پورتوآلگره، گویای  دوره ی  ظهور گونه ی جدیدی از جنبش های ضد سیستم بوده که امروزه گاهی بنام  آلترموندیالیسم  (یا  دگرجهانی سازی) خوانده می شوند. نامی که من به این حرکت می دهم، روح پورتو آلگره است و تصور می کنم که این حرکت مولفه مهمی در مبارزه سیاسی جهان در 25 تا 50 سال آینده باشد. به این نکته در بحث پیرامون آلترناتیوهای حقیقی کنونی باز خواهم گشت.

از سوی دیگر،  فکر نمی کنم که درآنچه فروپاشی ساختاری سیستم جهانی سرمایه داری می‌دانم  ارائه ورژن جدیدی از جنبش های انقلابی یک فاکتور اساسی  باشد. فروپاشی سیستم  در درجه نخست ناشی از شورش از پایین نیست بلکه ناشی از ضعف اقتدار طبقات حاکم و غیر ممکن بودن حفظ سطح سود و امتیازاتشان است.  فقط وقتی سیستم موجود از تناقضات خود تضعیف شده باشد  فشاراز پایین احتمالا می‌تواند موثر واقع شود.

قدرت پایه ای کاپیتالیسم بعنوان یک سیستم، دوگانه بوده است. از یک طرف نشان داده که برغم همه انتظارات، می‌تواند انباشت بی پایان سرمایه را تضمین کند. و از طرف دیگر ساختار سیاسی ای را شکل داده  که بدون اینکه توسط  یورش «طبقات خطرناک» و ناراضی  در معرض واژگونی قرار بگیرد، انباشت بی پایان سرمایه را تضمین کرده است. در شرایط  کنونی، ضعف بنیادی کاپیتالیسم بعنوان یک سیستم تاریخی این است که موفقیت، بسمت شکست هدایتش می کند (چنانکه شومپتر به ما آموخت که معمولاً این اتفاق خواهد افتاد). در نتیجه امروز هر دو تضمین، یعنی هم  تضمین انباشت بی پایان سرمایه و هم تضمین ساختار سیاسی ای که بنا بود خطر طبقات خطرناک را دور بدارد، همزمان در حال اضمحلال اند.

موفقیت کاپیتالیسم در تضمین انباشت بی پایان سرمایه در این بوده که توانسته مانع افزایش رشد سریع سه مولفه اساسی هزینه تولید یعنی هزینه انسانی تولید، هزینه موادخام  و مالیات  شود. اما این امر توسط سازوکارهایی انجام شده که  خود در گذر زمان، فرسوده شده اند. سیستم اکنون به مرحله ای رسیده است که هزینه‌های تولید بنحو شگرفی بالاتر از آن رفته اند که تولید بتواند منبع خوبی برای انباشت سرمایه باشد. پس طبقه سرمایه دار به سرمایه مالی رو آورده است. گمانه زنی های مالی ذاتا یک  سازوکار گذرا است چرا که مبتنی براعتماد است و اعتماد در میان مدت توسط  خودِ سازوکار  گمانه زنی زایل می شود. اجازه دهید هر کدام از این نکات را بیشتر باز کنم.

 هزینه انسانی تولید، تابعی ازمبارزه طبقاتی در جریان و پایان ناپذیراست. آنچه کارگران در جبهه خود دارند، یکی تمرکز تولید (بدلیل بهره وری) است و دیگری توانایی خودسازمانیابی درمحل کار و همچنین در سپهرسیاسی است که موجب اعمال فشار بر کارفرمایان برای افزایش دستمزد می شود. در مقابل،  کارفرمایان همیشه برای پس زدن این مبارزه، کارگران را بجان هم انداخته اند. اما اعمال این شیوه ها در چارچوب کشوری یا محلی،  حد و مرزهایی  دارد  چرا که کارگران می توانند از ابزارهای سیاسی موجود (بشکل قانونی و/یا فرهنگی) به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنند.

 وقتی ما در فاز کندراتیف- آ هستیم،  کارفرمایان در مواجهه با مطالبات رادیکال کارگران، معمولا درجه ای از افزایش دستمزد را بر آسیب های ناشی از توقف کار ترجیح می‌دهند زیرا ضرر توقف کار برایشان  بیش از ضرر پذیرش خواسته‌های کارگران است. اما در فاز کندراتیف – ب  کاهش دستمزد ها برای کارفرمایانی که می خواهند دوران بد را از سر بگذرانند واجب است، چرا که در این دوره قیمت ها به شدت رقابتی هستند.  تاریخ نشان داده که در همین مرحله است که کارفرمایان  مبادرت به جابجایی ابزار تولید – به اصطلاح  کارخانه فراری- می‌کنند و تولید را به مناطقی می برند که دستمزدهای «تاریخا» پایین، هزینه پایین تر تولید را ممکن می کنند. اما دقیقاً چه بهای تاریخی برای این نرخ های تاریخا پایین تولید؟ پاسخ نسبتا ساده است- وجود دریایی از کارگر روستایی، که کار مزدی در هر سطحی از دستمزد، برایشان به منزله یک افزایش مشهود درآمد واقعی خانواراست. بنابراین وقتی دستمزد در یک منطقه از جهان کمابیش پیوسته افزایش می یابد، در مقیاس اقتصاد جهانی بهایش را لشکر کارگران جدیدی می پردازند که می پذیرند با دستمزد پایین‌تر و البته کارایی برابر، کار کنند.

  مشکل این راه حلی که مالکین/ تولید کنندگان مکرراً به کار می برند این است که بعد از 25 تا 50 سال، کارگران در منطقه جدید تولیدی با غلبه بر سردرگمی های اولیه ی زندگی شهری و جهل سیاسی، پا به همان مسیر مبارزه ای می گذارند که کارگران مناطق دیگر جهان پیش از آنها انجام داده اند. منطقه مورد نظر،  دیگر یک  منطقه با  دستمزد تاریخا پایین نخواهد بود یا لااقل در قیاس با قبل نخواهد بود. دیر یا زود کارفرمایان برای حفظ سود خود مجبور به فرار یا انتقال مجدد به مناطق دیگر خواهند شد. این تغییر مستمر جغرافیایی منطقه تولید در طول قرون به خوبی عمل کرده است، اما یک پاشنه آشیل هم دارد. مناطق جدید برای تولید در جهان رو به اتمام اند. این چیزی است که ما آن را روستایی زدایی شتابان و در حال وقوع جهان از بعد از 1945 نامیده ایم. نسبت جمعیت شهری در جهان از 30% در 1950 به 60% در 2000 تغییر کرده است (6). اقتصاد جهانی سرمایه داری قاعدتا  ظرف حداکثر 25 سال آینده فاقد مناطق تولید جدید خواهد شد. این کمبود از هم‌اکنون محسوس است. و با شیوه های مدرن ارتباطات، در این مناطق جدید، فرجه زمانی لازم  جهت درس گیری از چگونگی سازمانیابی بشدت کاهش یافته است. از اینرو، توان کارفرمایان برای منجمد کردن دستمزدها بشدت کم شده است.

 هزینه مواد خام بستگی دارد به اینکه کارفرما مجبور به پرداخت چه درصدی از آن باشد.  هر قدر این درصد کمتر باشد مخارج کارفرمایان پایین‌تر نگهداشته خواهد شد. سازوکار اصلی ای که کارفرمایان در طول قرون پیش گرفته‌اند تا از پرداخت هزینه موادخام  اجتناب کنند در حقیقت انداختن این بار بر دوش دیگران بوده است. این را برونی سازی  externalization  هزینه ها می نامند. سه هزینه اصلی شامل این روند شده اند که عبارتند از آلودگی زدایی از محیط زیست، تجدید منابع اولیه و زیرساختهای اقتصادی.

 در ابتدای کار، آلودگی زدایی آسان است. می توان فضولات را در جایی که عمومی است و یا هزینه ای نمی طلبد دفع کرد. این کار تقریبا هیچ خرجی ندارد. بااینکه نیاز فوری به پرداخت هزینه ها نیست اما بازپرداخت اغلب به تعویق می افتند. مشکل احتمالی، مشکل «حوزه عمومی» است – چه این مطالبات از جانب افراد طرح شود و چه از جانب دولتها. پرداخت هزینه آلودگی زدایی، وقتی کار تولید به انجام رسیده باشد بندرت توسط  شرکت آلوده ساز اصلی تقبل می شود. در روزگار پیشامدرن، حکام از دست فضولات به قلعه های مختلف پناه می بردند. در اقتصاد جهانی سرمایه داری نیز تولیدکنندگان کمابیش همین کار را می کنند. در اینجا مشکل همانند کارخانه های فراری و سطح دستمزد است. حوضچه های جدید برای دفع ضایعات تولید ته کشیده است. بعلاوه، هزینه اجتماعی سموم صنعتی گریبانگیر ما شده است و یا حداقل بدلیل پیشرفت های علمی به آن بیشتر آگاه هستیم. از اینرو جهان در پی سم زدایی ضایعات صنعتی است.  این را  نگرانی برای  زیستبوم می گویند. و با افزایش این  نگرانی ها این سؤال هر چه بیشتر مطرح می شود که چه کسی این بها را خواهد پرداخت. و این تقاضا فزاینده ترمی‌شود که آنان که منابع طبیعی را استفاده و مسموم کرده‌اند باید بهای آلودگی زدایی را متقبل شوند. و این درونی سازی internalization هزینه ها نامیده می شود. هر قدر دولت ها بیشتر هزینه های درونی شده را به سرمایه دارن تحمیل کنند هزینه کل تولید، گاه بنحو تصاعدی افزایش می یابد.

مساله ترمیم منابع اولیه هم ازهمین قراراست. اگر جنگل ها قطع شوند خودشان دریک فرآیند طبیعی که اغلب بسیار کند است به ترمیم خود می پردازند. و هر چه جنگل ها بیشتر قطع شوند (بدلیل افزایش تولید جهانی)، فرآیند ترمیم طبیعی آنها در یک دوره زمانی معقول بسیار سختتر می شود. بنابراین در اینجا هم نگرانی های زیست محیطی  مطرح شده موجب می‌شود که  دولت ها و نیز کنشگران اجتماعی، مصرف کنندگان منابع طبیعی را زیر فشار بگذارند که یا مصرف خود را کاهش دهند و یا درفرآیند ترمیم آن سرمایه گذاری کنند. و تا جایی که دولت ها موفق به درونی کردن این هزینه ها شوند هزینه تولید افزایش می یابد.

و بالاخره همین وضع در مورد زیرساخت ها هم صدق می کند. هزینه زیرساخت، اختصاص دارد به آنچه که فواید آن فقط متعلق به یک تولید کننده نیست مثل ساختن جاده های عمومی که نقل و انتقال کالاها را امکان‌پذیر می کنند. اما این واقعیت که عواید هزینه زیرساخت های تولید نصیب  تولید کننده ی منفرد نمی شود،  به این معنا نیست که گروهی از  تولیدکنندگان نیز از عواید این هزینه‌ها برخوردار نمی شوند . هزینه ی زیرساخت های اقتصادی نیز به شکل تصاعدی افزایش یافته است. بله، زیرساخت ها  کالاهای عمومی هستند اما  «عموم»  را تا حد مشخصی می توان به دلخواه خود تعریف کرد. در این مورد هم  اگر دولت ها بتوانند حتی بخشی از این هزینه ها را درونی کنند، باز هزینه تولید افزایش می یابد.

سومین مولفه ی هزینه ی تولید، مالیات است. هر مقایسه ای از سطح مالیات در جهان یا نقطه ای از جهان، با دنیای یک قرن پیش نشان می دهد که مستقل از نوسانات نرخ ها، امروزه هر نفر مالیات بیشتری می پردازد. علت چیست؟ هر دولتی سه گروه هزینه عمده دارد: هزینه امنیت اجتماعی (ارتشٍ، پلیس، و غیره)، هزینه انواع رفاه اجتماعی، و هزینه  بخش اداری (از همه مهمتر هزینه جمع آوری مالیات). چرا هزینه های دولت چنین افزایش قابل توجهی یافته است؟

افزایش هزینه های امنیتی بسادگی بدلیل پیشرفت های تکنیکی است. استفاده از ابزارهای نیروهای امنیتی هر روز به اشکال مختلف گرانتر می شود. بالآخره، امنیت مانند یک گیم (بازی) است که در آن هر طرف تلاش میکند بازیچه هایی بیش از حریفانش داشته باشد. مثل یک مزایده بی پایان است که هر بار نرخ بالاتری در آن اعلان می شود. احتمالا اگر یک هولوکاست هسته ای می داشتیم، و بازمانده ی جهان که این خطر را از سر گذرانده بود به دوران تیر و کمان باز می گشت آنوقت این هزینه می توانست کاهش یابد. تا پیش از آن اما، من راه دیگری برای کاهش این هزینه نمی بینم.

 بعلاوه هزینه رفاه هم علیرغم همه تلاش ها برای کاهش آن، مستمرا افزایش یافته است. این هزینه ها  به سه دلیل افزایش یافته اند: اول اینکه سیاست اقتصاد جهانی اقشار حاکم را تحت فشار قرار داده است تا  پاسخگوی  سه خواست مهم طبقات خطرناک باشند که عبارتند از آموزش، بهداشت و سلامتی، و تضمین درآمد مادام العمر. همچنین سطح این خواست ها مرتبا بالا رفته و از نظر جغرافیایی نیز گسترده تر شده است. علاوه براین، افزایش طول عمر مردم (بخشا بدلیل همین امکانات رفاهی)  باعث افزایش هزینه های اجتماعی شده که امروز توسط شمار وسیع تری از مردم مورد استفاده قرار می گیرد. دوم اینکه پیشرفت های تکنولوژیک در آموزش و پرورش و بهداشت، هزینه سرپا نگهداشتن سیستم را افزایش داده  (درست مثل هزینه های نیروهای امنیتی). و بالاخره اینکه تولیدکنندگان در هر کدام از این عرصه ها از برکت این تقاضای عمومی سوبسید شده توسط دولت، توانسته اند  لقمه های  چربی نصیب ببرند.

رفاه آنطور که محافظه کاران معترض به آن شکوه می کنند تبدیل به یک حق شده است. و تصور اینکه دولتی بتواند  تقلیل گسترده ی هزینه های اجتماعی در این زمینه ها را براحتی از سر بگذارند، دشوار است. اما درهر حال  کسی  باید این هزینه‌  را بپردازد. تولیدکنندگان در نهایت این هزینه را یا مستقیما و یا از طریق شاغلین خود که تقاضای افزایش دستمزد داشته اند، می پردازند.

ما اطلاع دقیقی از افزایش فزاینده این هزینه ها نداریم اما می دانیم که بسیارگسترده است. از طرف دیگر برای جبران هزینه تولید  نمی توانیم افزایش بی رویه ای در قیمت فروش در سطح جهانی  داشته باشیم به این دلیل که  گسترش بیسابقه تولید جهانی منجر به کاهش تعداد  منوپول ها و افزایش رقابت جهانی شده است. پس ته قضیه این است که هزینه تولید سریع تر از قیمت فروش محصول افزایش یافته است و این یعنی انجماد سود که منجر به دشواری انباشت سرمایه در تولید  می شود. سی سال است که این تنگنا برای همه قابل مشاهده بوده و به همین علت است که از دهه  1970 تب  سرمایه داری مبتنی بر گمانه زنی، سرمایه داران  جهانی را دربرگرفته و نشانی از فروکش کردن ندارد. اما حباب ها ترکیدند. بادکنک ها را نمی‌توان تا ابد باد کرد.

مطمئنا سرمایه داران بصورت کلکتیو مقابله می کنند. و کل گلوبالیزاسیون نئولیبرالی حاصل همین مقابله است- این مقابله نئولیبرالی شامل یک تلاش سیاسی گسترده برای پایین کشیدن هزینه دستمزد، برای مقابله با مطالبه درونی کردن هزینه ها، و البته برای کاهش سطح مالیات است. چنانکه قبلاً هم رخ داده تلاش‌های نئولیبرالی اخیر برای مقابله با افزایش هزینه‌ها  بخشا موفق بودند، ولی فقط بخشا. برغم همه تقلیل هزینه ها توسط رژیم های ارتجاعی، هزینه تولید دردهه اول قرن بیست و یکم بنحو قابل توجهی بیش ازهزینه معادل آن در 1945 است. من این وضع را شبیه اثر ضامنی می بینم: دو قدم جلو و یک قدم به عقب ضربه  را سهمگین تر می کند.

از آنجا که ساختار زیرین اقتصاد سیستم جهانی سرمایه داری در حال مجانب شدن به سویی است که افزایش انباشت سرمایه را دشوارتر می کند، ساختار سیاسی که وظیفه ی  کنترل طبقات خطرناک را داشت هم به دردسر افتاده است.

دوره ی توسعه گرایی 1945 تا 1970 ، دوره ی پیروزی جنبش های تاریخا ضد سیستم بود که تقریبا در همه جا بنحوی از انحا  قدرت را به دست گرفتند. بزرگترین وعده آنها تحقق رویای توسعه بوده است. وقتی این جنش ها  شکست خوردند  حمایت هواخواهانشان را از دست دادند. این جنبش ها صرفنظر از اینکه خود را کمونیستی یا سوسیال دمکراسی یا لیبرال ملی نامیده باشند در همه جا قدرت را از دست دادند. دوران گلوبالیزاسیون، 1970 تا 2000 دوران سرخوردگی عمیق جنبش های تاریخا ضد سیستم بود. آنها از رونق افتادند و بعید است که بتوانند علاقه عمومی را در سطح گسترده ای دوباره کسب  کنند. ممکن است در یک انتخابات به عنوان گزینه ای بهتر از بقیه  رای بیاورند  اما دیگرطلایه دارآینده‌ای طلایی انگاشته نمی شوند.

افول این جنبش ها- آنچه چپ قدیم نامیده می شود- در واقع  پوئن مثبتی برای  کارکرد بی نقص سیستم جهانی کاپیتالیستی نیست. زمانی که این جنبش ها در هدف خود ضد سیستم بودند، ساختارهای دیسیپلین یافته‌ای را تشکیل می‌دادند که  تحرکات رادیکال هوادارانشان را کنترل می کرد. این ساختارها هوادارانشان را برای اقدامات ویژه بسیج می کردند، و در عین حال، به ویژه هنگامی که دولت را در دست داشتند، با این توجیه که  آشفتگی ناشی از اقدام‌های آنی به ضرر منافعی است که قرار است در آینده ی دور حاصل شود، هواداران شان را از تحرک باز می داشتند. سقوط این دولت ها در واقع سقوط توان مهار کردن طبقات خطرناک است که حال طبعا  بازهم خطرناک شده اند. آنارشی گسترش یابنده در قرن بیست و یکم واکنش روشنی به این گذار است.

اقتصاد جهانی سرمایه امروز یک ساختار بسیار ناپایدار است. پیشتر هرگز چنین متزلزل نبوده است. این سیستم  در مقابل جریان های سریع و مخرب ناگهانی بسیار آسیب پذیر است.

سوم. اگر [ادامه وضع فعلی] ممکن  نیست، چه نوع آلترناتیوی برای ما در حال حاضر موجود است؟

اینکه سیستم جهانی حاضر در یک بحران ساختاری بسر می برد و ما ظرف 25 تا 50 سال آینده در حال انتقال از این سیستم به سیستم دیگری هستیم مشکلی را از ساکنین جنوب حل نمی کند. آنها می خواهند بدانند که  چه اتفاقی در این فاصله خواهد افتاد و آنها چه می توانند و یا چه باید بکنند که وضعیت برای بخشی از مردم این کشورها در شرایط حاضر بهتر شود. مردم بدرستی تمایل دارند که در لحظه کنونی زندگی کنند. از طرف دیگر جهت انجام واکنش مفید و موثر و یافتن راه درست، وقوف به محدودیت های شرایط حاضر بسیار مهم است. بنابراین اجازه دهید بگویم که به نظرم سناریوی 25 تا 50 سال آینده چیست و این  نگرش چه پیامدی برای اکنون ما در بردارد.

 سناریوی 25 تا 50 سال آینده دو وجه دارد. از یک طرف  فروپاشی نظم تاریخی موجود به سبب همه دلایلی که پیشتر بحث کردم  محتمل ترین حالت است. از طرف دیگر سیستمی که جایگزین سیستم حاضر شود کاملا ناروشن و غیرقابل پیش بینی است. هر چند همه ما می توانیم بر این عدم قطعیت تاثیر گذاریم. سرشت سیستم آتی غیرقطعی است چرا که وقتی ما در یک انشقاق سیستمی بسر می بریم به هیچ وجه نمی‌توانیم از پیش بدانیم بصورت کلکتیو کدام شق را باید برگزینیم. این کار علوم فراگیر(sciences of complexity) است (7).

از سوی دیگر دقیقا به این دلیل که در این دوره انتقالی، سیستم موجود بشدت نامتعادل و در همه حیطه ها دچار نوسانات کتره ایست، فشار برای بازگشت بسمت تعادل بسیار ضعیف است. این بدان معناست که در عمل ما در موقعیت «اراده آزاد» هستیم و فعالیت های ما  چه فردی و چه جمعی تاثیر مستقیم و مهمی  بر انتخاب تاریخی ای پیشاروی جهان خواهد داشت. با عطف  به ملاحظات ما می توانیم بگوییم که هدف «توسعه» ای که محققین و دولت ها از  پنجاه سال پیش در پی آن بوده اند، در 25 تا 50 سال آینده بیش از آنچه تاکنون بوده قابل  دسترس است. و البته تضمینی هم برای تحقق شان نیست چرا که در یک وضعیت عدم قطعیت به سر می بریم.

در یک جغرافیای سیاسی گسترده تر، در حال حاضر سه شکاف اساسی موجود است. شکاف اول، تقابل میان آمریکا، اروپای غربی و ژاپن (و شرق آسیا)  برای تبدیل شدن به منبع اصلی انباشت سرمایه در سیستم جهانی سرمایه است.  دوم تقابل قدیمی  شمال و جنوب برای توزیع ارزش افزوده جهان است. و سوم تقابل جدیدی است حول محور بحران ساختاری اقتصاد جهانی سرمایه  و امکان ظهور دو شق محتمل در گذار به یک سیسستم  جدید.

دو مورد اول، تقابل های سنتی ای در چارچوب سیستم جهانی مدرن هستند. آنچه که قدرت‌های سه گانه  نامیده می‌شوند در تلاشند تا سیستم جهانی تولید و سیستم فاینانس را تجدید سازماندهی کنند. مانند همه تقابل های سه گانه این چنینی، فشاری  برای کاهش سه گانگی به دوگانگی در جریان است که احتمال دارد در دهه آتی به سرانجام برسد. از مدتها پیش استدلال کرده ام که محتملا این دوگانه شامل آمریکا و ژاپن (و شرق آسیا) در مقابل اروپا (و روسیه) است (8). نیازی نیست این استدلال را اینجا تکرار کنم  چرا که بنظر من این تقابل نسبت به مساله غلبه بر دوگانگی (قطبی شدن)  سیستم موجود، که آنچه را  که «توسعه» در سیستم جهانی خوانده‌ایم ممکن می کند، نقش ثانوی دارد.

تقابل دوم که میان شمال و جنوب است البته نقطه تمرکز اصلی  مسائل توسعه در پنجاه سال گذشته بوده است. در واقع تفاوت بزرگ عصر «توسعه گرایی» و عصر جهانی شدن، ناشی از تقابل نسبی قدرت  شمال و جنوب بوده است.  در دوره اول بنظر میرسید که جنوب در حال بهبود شرایط خود است – اگر چه ناچیز.  دوره ی دوم  یکی از دوره های پیشروی پیروزمندانه ی شمال بوده است. اما اکنون این پیروزی  با بن بست سازمان تجارت جهانی و شکاف میان سخنگویان شمال در مورد حکمت توافق واشنگتن رو به اتمام است. اینجا من به نارضایتی آشکارا  فزاینده نسبت به چهره هایی نظیر جوزف استیگلیتز، جفری ساکس، و جورج سوروس و نرمش قابل توجه در سیاست‌های سرسختانه صندوق جهانی پول در دوره پس از 2000 اشاره دارم. در این رقابت انتظار تغییر چندانی را در دهه های آینده ندارم.

اما سومین شکاف  که موقعیت جدید درسیستم جهانی را نشان می‌دهد، بحرانی ساختاری با هرج و مرج پیامد آن برای سیستم جهانی است. این شکافی است میان روح داووس و روح پورتوآلگره که پیشتر اشاره کردم. اینجا توضیح خواهم داد که  مسائل محوری از نظر من کدام ها هستند. جدال بر سر این نیست که آیا ما حامی نظام سرمایه داری بعنوان یک سیستم جهانی هستیم یا نه. مساله این است که  با توجه به وضع مبتلابه سیستم جهانی فعلی، چه چیزی باید جایگزین آن شود. دو جایگزین محتمل موجود نه نام واقعی ای دارند و نه در جزئیات تشریح شده اند. در بیان  کلی می توان گفت که بحث بر سر این است که آیا  سیستم جایگزین سیستمی هرمی و قطبی شده (مثل سیستم موجود یا بدتر) خواهد بود و یا نسبتا دمکراتیک تر و برابرتر. این اساسا یک انتخاب اخلاقی است و موضع ما  درقبال آن، خط مشی سیاسی ما را تعیین می کند.

خط مشی بازیگران اصلی صحنه سیاست هنوز ناروشن است. جبهه هواخواهان داووس تقسیم شده میان آنها که چشم اندازشان از آینده مبتنی است  بر استراتژی سرسختانه نهادسازی،  و آنها که  اصرار می ورزند که چنین استراتژی ای قابل اتکا نیست.  در حال حاضر این یک اردوگاه بسیار قطبی شده است. جهبه پورتوآلگره اما  مشکلات دیگری دارد. آنها صرفا یک اتحاد سست هستند از جنبش های موجود در جهان که دست کم در حال حاضردر چارچوب فوروم اجتماعی جهان ( WSF) جمع می شوند. آن‌ها هنوز استراتژی مشخص مشترکی ندارند.  اما از حمایت های مردمی قابل اتکایی برخوردارند و برایشان روشن است که با چه مخالف اند.

سوال این است که هواداران جبهه پورتوآلگره برای ساختن «جهان دیگری» که می گویند ممکن است چه می‌توانند بکنند. و این یک سوال دولایه است: دولت های معدودی که تاحدودی با این نگرش موافق اند چه باید بکنند و جنبش های چندگانه چه باید بکنند. دولت ها مسائل کوتاه مدت را بررسی می کنند در حالیکه  جنبش ها می‌توانند به مسائل کوتاه و میان مدت بپردازند. هر دوی این نوع مسائل بر گذار درازمدت  جامعه تاثیر می گذارند. پرداختن به مسائل عاجل  بر زندگی روزمره ما تاثیر بلافصل می گذارند. یک استراتژی هوشمندانه سیاسی باید همه خطوط جبهه را در برگیرد.

مهمترین مساله کوتاه مدت، تداوم جهانی سازی نئولیبرالی برای رسیدن به گشودن یکجانبه همه مرزها – البته گشودن مرزهای جنوب ولی نه واقعا در شمال- است. این هسته اصلی مباحث در چارچوب سازمان تجارت جهانی و همه بحث های دوجانبه در درجه اول توسط آمریکا و بعد توسط اتحادیه اروپا و اعضای آن – تشکیل چند «قرارداد تجارت آزاد» مثل نفتا و کفتا و غیره- است. در اساس ایالات متحده در پی تضمین موقعیت مونوپولی خود (اصطلاحا مالکیت معنوی)  و حفظ نفوذ موسسات مالی خود است و در ازای آن حاضر به  پذیرش محدود کاهش تعرفه واردات محصولات کشاورزی  و کالاهای صنعتی کم ارزشی است که در کشورهای جنوب تولید می‌شوند.

 در کانکن [در جنوب مکزیک]  کشورهای نیمه قدرتمند جنوب نظیر برزیل، هند و جنوب آفریقا  که با طرح یک خواسته بسیار ساده یورش سازمان تجارت جهانی را متوقف کردند: تجارت آزاد باید دوجانبه باشد. خلاصه ی حرف آن‌ها این بود که اگر شمال می خواهد که ما مرزهایمان را بگشاییم باید مرزهای خود را هم بروی ما بگشایند. اما شمال در اساس از پذیرش چنین توافقی به دو دلیل ناتوان است. اول اینکه  پذیرش چنین خواستی  می تواند باعث رشد قابل توجهی در افزایش بیکاری و کاهش سطح درآمد در کشورهای شمال شود که بلحاظ سیاسی غیرممکن است بتواند به یک مساله قابل طرح در رقابت های انتخاباتی تبدیل شود. و دوم اینکه برای  قدرت‌های سه گانه شمال روشن نیست که از کدامیک از چنین توافقی  بیشترین سود و از کدام کمترین سود را می برند، و در نتیجه تردید می کنند. مشغول شدن و درگیرشدن قدرت‌های سه گانه به اختلافات تعرفه و سوبسید باهم و با جنوب ، موقعیت سیاسی این کشورها را در شرایط اقتصادی فعلی هر چه بیشتر تضعیف می کند .

 از این موقعیت می شود دو نتیجه گرفت. این  نزاع سیاسی ناگزیر به بن‌بست می انجامد. و برای کشورهای جنوب بلحاظ سیاسی بسیار مهم است که موضع خود را حفظ کنند. این مهمترین اقدامی است که این دولت ها می توانند انجام دهند تا  امکان  حفظ و ارتقای سطح درآمد و استاندارد زندگی در کشورهای خود را زنده نگهدارند. این کشورها با تردید به زنگ خطر دگم های نئولیبرالی جواب می دهند و حق هم دارند.

البته دولت های جنوب باید در قدرت بمانند. و بزرگترین تهدید برای بقای آن‌ها  دخالت خارجی فزاینده در سیاست آنهاست. آنچه که کشورهای بزرگتر جنوب انجام می دهند و در دهه آتی نیز تسریع خواهند کرد وارد شدن به کلوب هسته ای است که هدفش در اساس خنثی کردن تهدید نظامی و به تبع آن کاهش تهدیدات سیاسی است. و سومین چیزی که از این دولت ها می توان مطالبه کرد توزیع رفاه اجتماعی در کشورهایشان است که البته می‌تواند شامل پروژه های  رده پایین (مثل حفر چاه و غیره)  باشد. چیزی که نمی شود از این دولت ها انتظار داشت این است که در ظرف ده یا بیست یا سی سال آینده تبدیل به یک دانمارک شوند. این اتفاق نخواهد افتاد و اساسا هم چنین انتظاری از سیاست ورزی هوشمندانه به دور است. اساساً  نقش دولت های پیشرو در درجه اول حصول اطمینان از این است که کشورخودشان و باقی جهان در دهه های آتی به وضعیت بدتری دچار نشوند.

 جنبش ها می توانند بیش ازدولت ها نقش داشته باشند. اما درصورت لزوم باید هر جا که بتوانند دولت های کمتر پیشرو را  در قدرت  تحمل کنند و مشغول خرده گیری های بچگانه ی چپ در باره فقدان دستاوردهایی نشوند که  واقعاً انتظار تحقق شان بخردانه نیست. و اینجا باید به یک مولفه مهم اشاره کنیم که اغلب از دید ناظران پنهان می ماند. دو شکاف ژئوپولیتیک نخست دراین بحث، یعنی تقابل میان قدرت‌های سه گانه و تقابل شمال- جنوب  در حقیقت جغرافیایی هستند. اما تقابل میان روح داووس و روح پورتوآلگره جغرافیا ندارد. به مانند خود این جنبش ها شکاف ها هم همه جهان را فراگرفته اند. این یک نبرد طبقاتی است، یک نبرد اخلاقی است و نه نبردی جغرافیایی.

در یک چشم اندازمیان مدت، بهترین چیزی که جنبش ها می توانند انجام دهند اعمال غیرکالایی کردن decommodification در هر جایی است که مقدور باشد و  به هر میزانی  که بتوانند. هیچکس نمی تواند کاملا مطمئن باشد که این چطور پیش خواهد رفت. باید به خاطر داشته باشیم که  یافتن یک فرمول ماندگار، تجربه ورزی فراوانی می طلبد. و چنین تجربه ای همین الان در جریان است. باید بخاطر داشته باشیم که اغلب این تلاش ها در فضای اختناق سیستماتیک برای خفه کردن شان در جریان است و همین می تواند به شرکت کنندگان در این جنبش ها صدماتی هم بزند. اما غیرکالایی کردن تنها در ضدیت به سیاست های نئولیبرالی نیست بلکه پایه و اساس یک فرهنگ سیاسی آلترناتیو است.

البته نظریه پردازان کاپیتالیسم سالیان سال است که غیرکالایی کردن را بسخره می گیرند. با این استدلال که توهم است، با ذات بشر در تناقض است، ناکارآمد است  و موجب توقف رشد اقتصادی و بتبع آن  فقر می شود. همه این ادعاها کذب است. فقط به دو نهاد اصلی در جهان مدرن فکر کنیم- دانشگاه و بیمارستان – تا بفهمیم که حداقل تا بیست سال پیش غیر انتفاعی بودن آنها امری مسلم انگاشته می شد، نه سهامداری داشتند و نه سودبَری. و دشوارمی توان استدلال کرد که به این دلیل بوده که غیر موثر بوده اند یا از پذیرش تکنولوژی جدید سرباز زده اند، و یا برای پرسنل با صلاحیت جاذبه نداشته اند و یا قادر به ارائه سرویس های پایه ای شان نبوده اند.

اینکه چگونه این روش غیرانتفاعی  در صنایع تولیدی بزرگ مثل تولید فولاد و یا صنایع کوچکتر تولید اعمال شود برای ما روشن نیست. اما طرد بی درنگ این امکان، جزمیتی کورکورانه است.  و در دوره ای که موسسات تولیدی بیش از پیش سوددهی خود را از دست می دهند دقیقا به این دلیل که اقتصاد جهانی سرمایه داری گسترش یافته است، این جزمیت احمقانه است. طرح آلترناتیوی برای توسعه در این راستا می تواند پاسخی باشد نه فقط برای کشورهای جنوب بلکه برای نواحی صنعتی رو به افول شمال.

در هر صورت همانطور که گفتم مساله این نیست که چگونه  بنحوی معجزه آسا معضلات سیستم جهانی حل شود بلکه  این است  که یک سیستم جهانی جایگزین باید بر چه پایه‌ای بنا شود . و برای ارائه پاسخ جدی باید ابتدا درک روشنی از توسعه تاریخی سیستم موجود داشته باشیم، معضلات کنونی آن را بفهمیم و ذهن مان را برای یک آلترناتیو رادیکال برای آینده باز کنیم.  و ما باید همه این ها را انجام دهیم نه فقط  در حیطه آکادمیک بلکه در میدان عمل، یعنی زیستن در اکنون  و داشتن دغدغه ی نیازهای عاجل  مردم هم برای امروز هم برای گذار به  آینده. بنابراین باید هم تدافعی مبارزه کنیم و هم تهاجمی. و اگر چنین کنیم ، ممکن است (و فقط ممکن است) در طول زندگی برخی از حضار جوان  اینجا پیشرفتی داشته باشیم.

 

یادداشت ها  

1/ سخنرانی در کنفرانس «چالش های توسعه در قرن 21»، دانشگاه کُرنل، اول اکتبر 2004.

2/ Volume III of Les Colonies françaises, Exposition Univer­selle de 1900, Publications de la Commission chargée de préparer la participation de la Ministère des Colonies, Paris: Augustin Challamel, 1900.

3/ نگاه کنید برای مثال به:

Anthony Atkinson, Lee Rainwater & Timo­thy Smeeding, «Income Distribution in European Countries,» in A. B. Atkinson, ed., Incomes and the Welfare State: Essays on Bri­t­ain and Europe, Cambridge: Cambridge Univ. Press.

4/ یک مقاله کلاسیک در این زمینه:

Giovanni Arrighi & Jessica Drangel, «The Stratification of the World-Economy: An Exploration of the Semiperipheral Zone,» Review, X, i, Summer 1986, 9-74. Ar­ri­ghi is currently updating this argument in a forthcoming arti­cle.

Arrighi   درحال حاضر مشغول بروز کردن این استدلال در مقاله آینده خود است.

 5/ اگر چه این در نگاه اول منطقی بنظر می رسد اما بندرت وارد تحلیل های اقتصاد دانان رسمی می شود.

6/ نگاه کنید به:

Deane Neu­bauer, «Mixed Blessings of the Megacities,» Yale Global On­line, Sept. 24, 2004. http://yaleglobal.yale.edu/display.article?id=4573

7/ نگاه کنید به:

Ilya Prigogine, Isabelle Stengers; The End of Certainty: Time, Chaos, and the New Laws of Na­ture, New York: Free Press, 1997.

8/ نگاه کنید برای مثال به:

«Japan and the Future Trajec­tory of the World-System: Lessons from History?» in Geopolitics and Geocul­ture, Cambridge: Cambridge Univ. Press, 1991, 36-48.

 * بنقل از نشریه سامان نو شمار 15 و 16 اکتبر 2011


Advertisements

سودای بازگشت به گذشته

در حاشیه انشعاب از حزب کمونیست ایران

مهرماه 79

بدنبال انتشار نشریه افق سوسیالیسم شماره چهار، نشریه تئوریک حزب کمونیست ایران (حکا) که وجود بحث ها و اختلاف نظراتی در درون این حزب را علنا اعلام می کرد، اکنون جمعی از کادرهای آن که خود را متعلق به خط بیان شده در این نشریه می دانند از حکا جدا شده و همچنین اسناد و قطعنامه هایی با امضا «کنفرانس بازسازی کومه له» و سپس با امضا «کومه له» منتشر کرده اند. نوشته حاضر درصدد است که محتوای بخشی از این اسناد را مورد بررسی قرار دهد. این اسناد عبارتند از سه قطعنامه (مورخ 12 مرداد 79) با عناوین: قطعنامه درباره تجربه حزب کمونیست ایران، قطعنامه اصلاحی در مورد نقش و فعالیت کومه له در جنبش کردستان، و درباره دوره جدید فعالیت تحت نام کومه له، «پیام کنفرانس بازسازی کومه له به همه رفقای طیف کومه له …. 21 مرداد 79» و «بیانیه کنفرانس بازسازی کومه له» بتاریخ 4 شهریور 79.

تقریبا اکثریت قریب به اتفاق امضا کنندگان این اسناد را از نزدیک و در نتیجه قریب یک دهه مبارزه سیاسی در یک صف مشترک می شناسم. اما نقطه عزیمت این نوشته مطلقا سابقه سیاسی مشترک گذشته واحیانا شناخت های فردی که می تواند مبنای تحلیل انگیزه های بیان نشده این انشعاب باشد، نیست. بلکه هدف، بررسی ادعاهای انشعابیون در اسناد و قطعنامه های منتشر شده شان است. و از آنجا که آنها خود یادآور شده اند که این قطعنامه ها اساسا بر مبنای نوشته های تحلیلی در افق سوسیالیسم شماره چهار است، لذا خود را مجاز می دانم که برای روشن شدن محتوای بحث به این نوشته ها مراجعه کنم هر چند که آنها بامضای یکی از این انشعابیون (عبدالله مهتدی) است.

زمینه های واقعی این اتفاق کدامند؟

زمینه های عینی انشعاب در کومه له و محتوای سیاسی آن را می شود در تلاقی سه پروسه توضیح داد: اول ناتوانی چپ رادیکال غیر کارگری از تبدیل شدن به بستر اعتراض اجتماعی کارگر، دوم برآمد یک جنبش بورژوایی اصلاحات سیاسی بر متن تغییر و تحولات سه ساله اخیر در ایران و سوم مسائل و بحث های گرهی در رابطه با مساله ملی کرد.

اول- واقعیت این است که پایان جنگ سرد و جهان دو قطبی نقطه عطف مهمی در حیات سیاسی سوسیالیسم های غیر کارگری بود. جهان وارد دوره نوینی می شد که تجربه شکست انواع این سوسیالیسم ها و بی ربط شدن هر نوع رادیکالیسم غیر کارگری یکی از شاخص های آن بود. این نیروها تقریبا در هیچ کجا نتوانستند با مبارزه اقتصادی کارگران عجین شده و به بستر ابراز وجود سیاسی و اجتماعی آن تبدیل شوند. آنچه که امروز تحت عنوان بررسی انتقادی از تجربه حکا از جانب انشعابیون بیان می شود، در حقیقت توضیح ویژه ای از این پدیده است با قریب یکدهه تاخیر. این بحث امروز در شرایطی طرح می شود که ناتوانی چپ رادیکال غیر کارگری در تبدیل شدن به بستر اعتراض اجتماعی کارگر، نه موضوع بحث بلکه یک فاکت است.

دوم- از طرف دیگر اتفاق مهمی در صحنه سیاست ایران افتاده که این چپ را بیش از پیش در منگنه و بن بست قرار داده است. جنبش بورژوایی اصلاحات سیاسی با تقابل مدرنیته و سنت در مرکز آن، جنبشی است که توانسته خود را به نقطه رجوع تمام حرکات سیاسی و اعتراضی موجود در جامعه ایران تبدیل کند. این ظرفیت جنبش «دوم خرداد» اپوزیسیون حکومت را از چپ تا راست در موقعیت اتخاذ موضع در مقابل آن گذاشته است. بخشی ار این اپوزیسیون به مدافع کم و بیش بی قید و شرط آن تبدیل شده اند و دیگر حتی سیاست ها، تاکتیک ها و ادبیاتشان هم کاملا متاثر از این حرکت است.  بخش دیگری که بجز مجاهدین عمدتا به چپ غیر کارگری تعلق دارند برای حفظ «رادیکالیسم» شان و برای حفظ هویتی که محتوایش بدوا ضد رژیمی گری است چاره را عموما و تلویحا در انکار و بی توجهی سهل انگارانه به محتوای تحولات سیاسی اخیر دیده اند. امروز ابراز نظر و موضع در مورد این پدپده، به یک شاخص در ارزیابی از نیروهای اپوزیسیون تبدیل شده است.

سوم-  تا آنجا که به کومه له بدلیل موقعیتش در کردستان بر می گردد روند دیگری نیز در تشخیص و بررسی اوضاع مهم است و آن عملکرد مساله ملی بطور کلی و مساله ملی کرد بطور خاص است. در این مورد نیز اوضاع تغییراتی کرده است. بخش ترکیه این جنبش با ارجاع به تغییر معادلات بعد از جنگ سرد مترصد تغییراتی در اشکال ابراز وجود سیاسی شان شدند و در عراق نیز تجربه دولت کرد بعد از جنگ خلیج محتاج بررسی های تحلیلی دقیق برای تعیین موقعیت فعلی مساله کرد است. اما علاوه بر کشمکش های سیاسی منطقه ای فاکتورهای غیر منطقه ای دیگری نیز هستند که مبرمیت این بررسی را تاکید می کنند. در جهان پس از جنگ سرد و عصر گلوبالیزاسیون با توجه به کشتارهای قومی در یوگسلاوی سابق و جمهوری های روسیه عملکرد و محتوای سیاسی اجتماعی مساله ملی قابل بازبینی شده است. پاسخ به این سئوالات عمومی و همچنین بررسی خاص از موقعیت فعلی مساله ملی کرد است که باید رئوس استراتژی این دوره نیروهای درگیر در منطقه را رقم بزند.

انشعابیون بدون عطف توجه به موقعیت فعلی چپ بطور کلی، به تحلیل حکا نشسته اند و این را هم از جمله ناشی از «صداقت» شان برای جلب اعتماد و دلگرمی فعالین «سوسیالیست کارگری» و مارکسیست های ایران دانسته اند. آنها برای بیان هویت دور آتی خود و همچنین توضیح انشعابشان از سوال های مهمی شروع می کنند، بی آنکه خود موضع تحلیلی و سیاسی شان را در این زمینه ها بیان کنند. به این معنی که نه درگیر تعبیر و تفسیر از جنبش دوم خرداد در ایران می شوند، نه تحلیل شان از حکا ربطی به معضلات چپ غیر کارگری در ارائه تبیین از این وضعیت سیاسی پیدا می کند و نه به هیچکدام از سوالات موجود در رابطه با مساله ملی کرد پاسخی می دهند. آنها به این اکتفا می کنند که کومه له در موقعیت تصمیم گیری های «حیاتی» قرار گرفته و این را از جمله وظایف خود دانسته اند که برای پاسخ به این موقعیت به «بازسازی کومه له» بپردازند. با قبول نیت انشعابیون ببینیم آیا ارائه این بحث ها و محتوای سیاسی این انشعاب اصولا قرار است در خدمت تقویت سوسیالیسم کارگران در ایران قرار بگیرد؟ شاخص های این موقعیت «حیاتی» چیست و کدام تحلیل سیاسی طبقاتی (نه بررسی اسناد تشکیلاتی) پشتوانه سلسله اقداماتی است که آنها قرار است در دستور خود بگذارند؟ برای تسهیل تعقیب بحث، هر قطعنامه را جداگانه مورد بررسی قرار می دهم. در بررسی قطعنامه اول نشان خواهم داد که مشکل انشعابیون برخلاف ادعایشان مطلقا ربطی به اینکه حزب کمونیست ایران حزب طبقه کارگر نیست، ندارد. در بررسی قطعنامه دوم نکته مورد بحث اینست که راه حل انشعابیون برای از انزوا بیرون کشیدن کومه له و حاشیه ای نشدن آن، بیشتر درگیر شدن در مساله ملی است بی آنکه نشان دهند چه فاکتورهایی در فضای سیاسی ایران و یا کردستان تغییر کرده  که ناظر بر جلو صحنه راندن مساله ملی است. و بالاخره در قطعنامه سوم به دورنمای آتی فعالیت این جریان می پردازم که اساس آن کنار گذاشتن فعالیت سراسری است.

قطعنامه در باره تجربه حزب کمونیست ایران

می نویسند که «تجربه حکا باید از نقطه نظر مصالح کل جنبش کارگری» مورد بررسی قرار بگیرد و اشاره می کنند که همان نیازهایی که در آن زمان تشکیل این حزب را ضروری می کرد، هنوز بقوت خود باقیست. این نقطه عزیمت یا انگیزه در بررسی تجربه حزب چه از درون و چه از بیرون، می تواند بحثی معتبر باشد. مساله این است که خود انگیزه نقد  یک چیز است و اجزا این نقد، متد آن و فاکت هایی که قرار است این نقد بر آن متکی شود چیزی دیگر. به انگیزه ها قرار است در این نوشته کاری نداشته باشیم، پس بپردازیم به محتوای آن یعنی به متد، تحلیل و فاکت ها که اساسا در نشریه افق سوسیالیسم (از این پس ا.س) آمده است.

اول- مهمترین نکته ای که در بررسی انتقادی از تجربه حکا گفته شده و از قرار تمام این نقد مبتنی بر آن است، این است: «بدون پایه اجتماعی و سیاسی واقعی در جنبش کارگری و در جنبش اجتماعی، بدون ارتباط با و اتکا بر پروسه های زنده مبارزه طبقاتی و سیاسی و فکری در جامعه، و جامعه یعنی جامعه ایران، تشکیل حزب عملی خطاست» (ص 21، ا.س). این حکم حاوی نکات درست اما ناکافی ای است که می تواند از زاویه تئوری حزب مورد بحث قرار بگیرد. با اینوصف نه این نوشته این قصد را دارد و نه خود انشعابیون نیز چنین هدفی را دنبال کرده اند. اما استفاده عاریه ای از احکام پراکنده در یک کلیت مغشوش می تواند حتی نقطه عزیمت «خیر» را هم زیر سوال ببرد. تشخیص اینکه حکا حزب طبقه کارگر ایران نیست یا نشد، امروز با فاکت  های اظهر من الشمسی که وجود دارد هیچ افتخاری نیست. این نقد اگر برآنست تا با بررسی این تجربه، سوسیالیسم کارگری ایران را در موقعیت روشن تری نسبته به تحزب سوسیالیستی خود قرار دهد نمی تواند از تحلیل علل و عوارض غیر اجتماعی ماندن چپ رادیکال امروز طفره برود. این یک خرده گیری از سر وسواس نیست، بلکه شرط لازمی است برای تشخیص پایان یک دوره در حیات چپ ایران و آغاز دوره دیگری که قانونمندی و دینامیسم سیاسی کاملا متفاوتی دارد. نقد انشعابیون به تجربه حکا نه آن معضلات چپ غیر کارگری را توضیح می دهد و نه اصولا به پیش شرط ها و چگونگی اعتلای سوسیالیسم کارگران می پردازد. از اینرو این سوال که پس اجزا پراتیک سوسیالیستی آنها چیست و بر اساس کدام تحلیل می خواهند وظایف سوسیالیستی آینده شان را انجام دهند بی پاسخ می ماند. اینکه این حزب، حزب طبقه کارگر نیست چون از روز اول نبود، می تواند برای با وجدان آسوده سر بر بالین نهادن مفید باشد ولی نه توضیحی بر ناتوانی چپ غیر کارگری در عجین شدن با مبارزه کارگر است و نه گرهی از معضلات امروز سوسیالیسم ایران باز می کند. در ارائه تحلیل از موقعیت چپ غیر کارگری این ساده انگاری محض است که گفته شود کارگری و اجتماعی نشدیم چون از روز اول نبودیم. در قطعنامه مذکور تصریح شده است که تصور این بود که «در پروسه ای کمابیش کوتاه مدت آن را به یک حزب واقعی طبقه کارگر ایران تبدیل کنیم» و اکنون سوال این است که چه شد که چنین نشد و روندهای دخیل در این عدم توفیق چه بودند. کارگری نبودن حکا و فقدان پایه اجتماعی آن پدیده ای منحصر بفرد نیست. این خاصیت چپ غیر کارگری دوره بعد از انقلاب است. سوال معتبر می توانست این باشد که چرا حتی بهترین ها، رادیکال ترین ها، مارکسیست ترین های این چپ نتوانستند به ظرف مبارزه سیاسی و طبقاتی سوسیالیسم کارگری تبدیل شوند؟ پاسخ به این سوال است که می تواند ما را به تحلیل از علل حاشیه ای ماندن این چپ نزدیک کند. و گرنه صرف مشاهده درست کافی نیست بخصوص برای کسانی که مدعی اند تصمیم نگرفته اند فعالیت سوسیالیستی شان را تعطیل کنند و برعکس، اتفاقا مصمم اند که «تحول جدی» بوجود بیاورند! انشعابیون بررسی موقعیت چپ و از اینطریق حکا با رجوع به روندهای اجتماعی و طبقاتی را بی پاسخ گذاشته و به ذکر تاریخ درون تشکیلاتی برای اثبات ادعاهایشان می پردازند. در ادامه به این نکته خواهم پرداخت که آنها حتی در بازگویی این تاریخ هم امانت دار نیستند.

دوم- متد نویسنده در مقاله «بررسی انتقادی تجربه حزب کمونیست ایران» (ا.س) جای بحث فراوان دارد. سناریویی ارائه شده است که یکطرفش فرشته («ما»ی مهتدی) و طرف دیگرش دیو (بقیه) هستند. این روحیه تماما در خود قطعنامه هم که قرار است مبنای یک پراتیک سیاسی سازمانی باشد منعکس است. برداشت کلی خواننده از این متون اینست که کومه له که «ما»ی نویسنده است منشا همه امورات خیر در جریان تشکیل حزب و بعد از آن است و باقی مشتی اپورتونیست و بی ریشه که از موقعیت کومه له سواستفاده می کنند. مهتدی تصمیم ندارد ادعای مبنی بر اینکه حزب هیچ حرکت واقعی را نمایندگی نمی کرد، با تحیلی باثبات برساند بلکه بشیوه ای سانتی مانتال و عامیانه به ذکر تاریخ می نشیند که هیچ قرابتی با سنت مارکسیستی ندارد. گویی اراده و خصایص یک عده انسان های خوش نیت و دیو سیرت است که قرار است توضیح دهنده پراتیک اجتماعی یک حزب باشد. در تمام طول این مقاله، یک طرف مدام دارد فداکاری میکند، صداقت دارد، خالص و مخلص است و انترناسیونالیسم اش هم حتی صادقانه است (1) و طرف دیگر نه فقط فاقد همه اینهاست که تنها نقش اش تخریب است.

اما صرفنظر از متد مهتدی در بررسی انتقادی از تجربه حکا، استدلال ها و فاکت ها هم جای بحث دارند. ایشان می نویسد که کمیته مرکزی حکا قراری داشت که مانع می شد کسی از روابط شهرها و عرض و طول فعالیت فعالین حزب در شهرها با خبر شود (ص 12- ا. س) و ظاهرا قرار است که این دیگر استدلال محکمی باشد که نشان دهد چقدر «آنها»ی مهتدی که گویا از سر خباثت اداره عرصه فعالیت سراسری را قبضه کرده بودند، آنقدر بد ذات بودند که نمی گذاشتند کسی واقعیت ها را ببیند (2). آخر اگر برای حفظ امنیت فعالین شهر یک تشکیلات از تیغ یک حکومت دیکتاتوری قراری از این دست صادر شده باشد، این جای انتقاد دارد؟! نباید از این چنین برداشت کرد که امنیت فعال مخفی تشکیلات شهر آنقدر مهم بود که صرفا عضو کمیته مرکزی بودن، دانستن این اطلاعات را مجاز نمی کرد؟ این آیا یک انتقاد وارونه به بی کفایتی کسی که خودش در موقعیت کمیته مرکزی و حتی دبیر کلی این حزب بوده، نیست؟ این البته شامل کسان دیگری از امضا کنندگان قطعنامه ها که خود در تمام طول این دوره اعضای کمیته مرکزی بوده اند، نیز می شود.

دیدگاه توضیح وقایع بر مبنای کشف «توطئه»ها، از توضیح چگونگی شکل گیری و فعالیت حکا به توضیح سیر وقایع درون آن و از جمله شکل گیری جریان کمونیسم کارگری توسعه می یابد.ایشان در توضیح بن بست حکا در تبدیل شدن به یک حزب اجتماعی می نویسد: «باید فکری به حال این وضع می شد. پس در غیاب یک تشخیص واقعی و صادقانه، «راه حل» دیگری طرح شد: اگر حزب را نمی توانیم آباد کنیم، کومه له را خراب  کنیم. این مضمون واقعی «راه حل » کمونیسم کارگری بود.» (ص 14- ا. س). برای اجتناب از به درازا کشیدن بحث وارد محتوای مباحث درونی حکا در آن دوره نمی شوم اما توجه کنید به عمق تحلیلی که تبیین اش از یک حرکت سیاسی به کشف «توطئه» ها محدود است. این شیوه تحلیل را که هیچ سنخیتی با مارکسیسم و تحلیل مادی از پدیده ها ندارد، کسی و یا کسانی ارائه می دهند که نیمی از عمرشان حال با هر تعبیری در ادعای تعلق به مارکسیسم و سنتی که طبقه و تقابل طبقات مرکز آن بوده، گذشته است. در ادامه همین شیوه و در جای دیگری در همین مقاله افق سوسیالیسم می نویسد: «دیر یا زود حزب کمونیست ایران باید به خود و به جامعه بیرون خود در قبال نرسیدن به اهداف اعلام شده اش توضیح می داد. گرچه در آن موقع اثر روشنی از اختلافات بزرگی که بعدا پیش آمد مشهود نبود، اما منطقا قابل تشخیص بود که نوک تیز این جواب خواهی دیر یا زود متوجه چه بخشی و چه کسانی خواهد شد. دیر یا زود ممکن بود زمان حسابرسی فرا رسد و آنوقت از همه تشکیل دهندگان حزب کمونیست خواسته شود که سرمایه اولیه خود در تشکیل این حزب و رشد آن را طی این سالها نشان دهند. (توجه کنید به عبارت «سرمایه اولیه»، این هم نوعی تعبیر «صادقانه» از فعالیت سیاسی و حزبی است) صاحبان و متولیان صندق های خالی در حزب کمونیست ایران نمی توانستند تا ابد تحت عنوان جنبه امنیتی از حساب پس دادن طفره بروند. ماجرای کمونیسم کارگری در واقع واکنش پیشگیرانه ای بود در مقابل آنچه هنوز اتفاق نیفتاده بود اما بناگزیر در آینده رخ می داد» (ص 13، ا.س)

معنای این تعبیر اینست که شکل گیری بحران دهسال پیش در حکا هم گریز از رو شدن صندوق های ارتباط با شهر بود. واقعا قد و قواره این شیوه استدلال و منطق آنقدر کوتاه است که چاره ای باقی نمی ماند جز اینکه سوال کنیم که این حرفها را چطور باید از کسی که خود گزارش فعالیت ها و عملکردهای حزب را در مقام دبیر کلی حزب به کنگره ها و پلنوم ها داده است، پذیرفت (3)؟ شما یا امروز بنا به مصلحت هایی دروغ می گویید یا آن روزها گزارش دروغ داده اید و در هر دو حالت بسختی بشود امروز به شما اعتماد کرد. به این ترتیب پاسخگویی به سوال «آیا نیاز طبقه کارگرایران، نیاز جریان سوسیالیستی کارگری ایران به یک حزب سیاسی… پاسخی درخور گرفته است ….» (ص 17- ا. س) تبدیل شد به یک بررسی درون تشکیلاتی بشیوه ای عامیانه. این متد بررسی انتقادی، خواننده را بناچار به این می رساند که پس شما (در اینجا شخص مهتدی) «رهبری» هستید فریب خورده.

سوم- و اما نکته تحلیلی قابل بحث در« بررسی انتقادی از تجربه حکا» در افق سوسیالیسم شماره چهار، مهتدی می نویسد: «اشکال و یا نقطه ضعف دیگر حزب کمونیست ایران این بود که ما طی دوره خاصی بخش رادیکال و رزمنده و کمابیش اصولی تر جنبش کمونیستی موجود ایران، یعنی جناح چپ و رادیکالیزه شده خط سوم را که می توانست مبنای بسیار واقعی تری برای تشکیل حزب و یا بهر حال حرکت در این جهت، فراهم سازد نادیده گرفته و از خود دور کردیم و به این معنا مبنای اولیه تشکیل حزب، و نیز رشد بعدی آن را سخت محدود و کم نفوذ کرده و از بخش مهمی از جنبش کمونیستی گسستیم و یا دست کم تلاش ثمربخشی در این زمینه به عمل نیاوردیم». (ص 10- ا. س) و همچنین: «تشکیلاتی را بنام حزب کمونیست ایران بنیان نهادیم که … حتی از بخش مهمی از چپ رادیکال سوسیالیستی آن ودوره نیز منزوی افتاده بود» (از قطعنامه درباره تجربه حزب کمونیست ایران). به چند نکته در اینجا باید پرداخت: پیش از هر چیز لازم بتوضیح است که تشکیل حکا در هر حال محصول درجه ای از بلوغ سیاسی چپ ایران در زمان خودش بود. این حزب چه بنا به برداشت خودش و چه بنا به آنچه که دیگران از آن فهمیده بودند، حزبی بود که اساسا بر بستر خط سه تشکیل شد و با تشکیل آن خط سه بعمنای سازمانی کلمه تمام شد. توضیح این مساله برای آن دسته از فعالین چپ جوان که تاریخ آن دوره را بخاطر ندارند و امروز مهتدی برای جفت و جور کردن «تحلیل»اش آن را تحریف می کند، ضروری است. واقعیت اینست که سازمان های بزرگ و کوچک خط سه، چه آنها که خود در نتیجه بحران های سیاسی متلاشی شدند و چه آنها که زیر ضربات جمهوری اسلامی نتوانستند کمر راست کنند، یا متشکل و یا فردی به جریان تشکیل حزب پیوستند. از سازمان رزمندگان متعاقب موضع شان بر سر جنگ ایران و عراق انشعابی به اتحاد مبارزان کمونیست پیوست. همچنین تعداد دیگری از وابستگان این سازمان، بعدها در کردستان گرچه نه بطور متشکل، به کومه له پیوستند. پیکار بزرگترین سازمان خط سه بود که بعد از ضربات پلیسی در طول سال 60 و همچنین در نتیجه بحرانی که در آن زمان خط سه را در خود فرو برده بود، درواقع از هم پاشید. تنها بخشی که علیرغم بحران آن زمان متشکل باقی ماند یعنی پیکار کمونیست، کمی پیش از تشکیل حکا به جریانات اصلی تشکیل دهنده آن ملحق شد. از وحدت انقلابی هم که یکی دیگر از سازمان های منتسب به خط سه بود بخشی به پیکار (پیش از بحران پیکار) پیوست و بخشی هم پیش از تشکیل حکا به کومه له ملحق شد و بالاخره بخشی هم به اتحاد مبارزان کمونیست پیوست. علاوه بر سازمان های خط سه حتی اکثریت اعضای آرخا که از انشعابات فداییان بود، نیز درست در مقطع تشکیل حزب به کنگره موسس آن پیوستند. تعداد زیادی از فعالین سازمان های مختلف هم بطور پراکنده و فردی به کومه له، اتحاد مبارزان کمونیست و یا بعدها به خود حکا ملحق شدند.

منظور از این یادآوری اینست که پروسه آمادگی برای تشکیل حزب که بیش از یکسال طول کشید آنقدر باز و در معرض قضاوت همه نیروهای چپ بود که آنها که نزدیکی سیاسی با این حرکت می دیدند برای پیوستن درنگی نکردند. و آنها هم که نپیوستند مسلما اختلاف سیاسی (حال با هر محتوایی) داشتند. بنابراین سوال اینست که آیا باید «همه با هم» مستقل از خط دو و سه و غیره، حکا را می ساختند؟ پس در اینصورت باید ایشان جواب بدهد که نظرش در مورد محتوای مباحث مارکسیسم انقلابی  چیست؟ مهتدی خود در آن دوران یکی از کسانی بود که در جا انداختن این خط در کومه له و پیوستن آن به جریان تشکیل حزب بر مبنای مارکسیسم انقلابی نقش برجسته ای داشت (4). ایشان طبعا نه فقط از نظر حقوقی بلکه از نظر سیاسی هم حق دارد امروز تلاش آن دوره خود را زیر سوال بکشد و اصولا مارکسیسم انقلابی را غیر مارکسیستی و بی ربط به منفعت طبقه کارگر بخواند. اما تفسیر مهتدی از این پدیده نیز رازآلوده است: او مارکسیسم انقلابی را از یک طرف پدیده ای مثبت ارزیابی می کند تا آنجا که با «رادیکالیزاسیون فکری و سیاسی درون کومه له سازگاری و همنوایی پیدا می کرد» (ص 10- ا. س) و از طرف دیگر می نویسد:« پیروزی مارکسیسم انقلابی بر پوپولیسم….. اگر چه حاوی حقیقتی بود اما نگرشی یک جانبه و  ناقص و محدود از واقعیت را ارائه می کرد زیرا قادر به شناخت و در نظر گرفتن کلیت تحولات درونی چپ ایران بر اساس زمینه های اجتماعی و سیاسی این تغییر بر متن انقلاب ایران نبود. نتیجه عملی این نگرش تنگ نظرانه نادیده گرفتن بخش مهمی از این چپ بود که می توانست و می بایست در پروسه یک تلاش وسیع برای تشکیل حزب طبقه کارگر ایران فعالانه سهیم باشد» (ص 11- ا. س. تاکید اضافه شده است). مساله اینست که بالاخره نقد مهتدی به چیست؟ آیا نقدش به غیر کارگری بودن چپ متشکل در حکاست یا اینکه چرا همه چپ های غیر کارگری در این تلاش سهیم نبودند؟! امروز بعد از 17 سال و با انبوهی تجربه می شود از زوایای مختلفی در مورد محدودیت هایی که اساسا ناظر بر اینست که خود این جریان انتقادی درون چپ، علیرغم رادیکالیسم و شفافیت نظریش نسبت به همه بستر چپ آن روز ایران، همان ساختار و مکان اجتماعی غیر کارگری را داشت و به این معنا فقط جناح رادیکال تر و چپ تر درون جنبش کمونیستی آن دوره را نمایندگی می کرد و نه سوسیالیسم کارگری ایران را. اما نقد مهتدی این نیست. او محدودیت های مارکسیسم انقلابی را در قادر نبودن به «شناخت و در نظر گرفتن کلیت تحولات درونی چپ ایران» می بیند، و این در بهترین حالت یعنی انتقاد دیگری از همان زاویه چپ غیر کارگری به آن.

نکته دیگر اینست که با فرض درست بودن نظر مهتدی، مگر باقی چپی که خارج از حکا مانده بود، حال خط سه یا غیر خط سه، از پایه اجتماعی وسیعی در میان طبقه کارگر برخوردار بود؟ این را که خودشان هم هیچوقت ادعا نکرده اند. پس بالاخره نقد شما به چیست؟ به اینکه این چپ کلا غیر کارگری بود یا اینکه فقط آنها که امروز مصممید خودتان را از میراثشان خلاص کنید غیر کارگری بودند؟ اگر اولی است پس چرا برای محروم شدن حکا از بخشی از این چپ غیر کارگری در هفده سال پیش چانه می زنید؟ و اگر دومی است پس شما نقدی اصولا به چپ غیر کارگری که بستر اصلی چپ در ایران بوده است، ندارید و دقیقا به این دلیل است که «عمیق ترین» و «تحلیلی ترین» حکم تان هم عاریه ای می شود. انشعابیون نقد به حکا را جایگزین تحلیل از ناتوانی های چپ در بسیج کارگران کرده اند و راه برون رفت از این بن بست را هم در بسیج همان چپ دید ه اند. این شاید برای جلب خاطر آن دسته از فعالین چپی که خارج از حکا ماندند کارساز باشد اما قطعا هیچ گرهی از امر تحزب سوسیالیستی ایران در شرایط امروز باز نمی کند.

تا آنجا که به وظایف سراسری تعیین شده برای ادامه فعالیت سیاسی انشعابیون مربوط می شود، در ادامه مطلب و در رابطه با بررسی آخرین قطعنامه شان به آن خواهم پرداخت. اما بعنوان یک جمعبندی مختصر تا همینجا باید گفت که به این ترتیب بحث انشعابیون در توضیح دلایل بن بست حکا نه از سر ارائه تحلیلی از ناتوانی چپ غیر کارگری در تبدیل شدن به بستر اعتراض اجتماعی کارگر، بلکه در بهترین حالت (با فرض ماندن شان در جنبش چپ) تلاشی است برای ماندن در همان سنت که البته خواهیم دید که آنها حتی این کار را هم نمی خواهند بکنند.

قطعنامه اصلاحی در مورد نقش و موقعیت کومه له در جنبش کردستان

بررسی تجربه حکا حاوی تصویر چندان مثبتی از هویت آتی انشعابیون نبود. ببینیم برنامه شان برای کومه له در کردستان چیست؟ این قطعنامه همانطور که از نامش هم پیداست قطعنامه اصلاحی است. این اصلاحات تماما بر سر موقعیت کومه له در جنبش ملی، رهبری و نام گذاری این جنبش، و انتقاد به «بی وظیفه کردن جریان سوسیالیستی در قبال جنبش ملی و جنبش دمکراتیک همگانی» است. گرچه قطعنامه با تاکید بر این نکته آغاز می شود که کومه له در آستانه یک دوره حیاتی است، اما از ابتدا تا به انتهای این قطعنامه کلمه ای در تشریح این دوره حیاتی نیامده است بلکه محتوای بحث اساسا اصلاح گزارش های تشکیلاتی است که بر دو نکته استوار است: اول اینکه انشعابیون برآنند که نگرش حاکم بر گزارش کمیته مرکزی کومه له به کنگره هشتم، واگذاشتن رهبری جنبش کردستان به بورژوازی کرد است و دوم اینکه همین گزارش، جنبش جاری در کردستان را جنبشی برای کسب خودمختاری خوانده است که منطبق با واقعیت نیست. چنین اصلاحاتی بر یک قطعنامه یا گزارش تشکیلاتی بخودی خود هنوز نمی تواند مبنای تفکیک خط سیاسی و انشعاب باشد. اگر اختلاف بر سر موارد فوق در آن حد است که این انشعاب را ناگزیر کرده باید بشود از یک قطعنامه آلترناتیو جامع و مانع در مورد نقش کومه له در «جنبش کردستان» سخن گفت که همه فاکتورهای ناظر بر تغییر شرایط سیاسی را در خود داشته باشد. حال آنکه بحث آلترناتیو انشعابیون از تصحیحاتی بر گزارش مورد نظر فراتر نمی رود. اما واقعیت این است که این قطعنامه تماما بازگو کننده محتوای بحث انشعابیون در مورد موقعیت کومه له در کردستان نیست و به همین دلیل لازمست برای روشن تر شدن موضوع به مقاله مفصل عبدالله مهتدی در افق سوسیالیسم در همین زمینه رجوع کرد. از زاویه متد نقد و بررسی، همان بحثی که در مورد بررسی ایشان از تجربه حکا شد در این مورد هم بطور کلی صادق است. باین معنا که این نه شرایط و فاکتورهای مادی که شکل دهنده و بستر فعالیت کومه له هستند بلکه اسناد تشکیلاتی و وقایع تشکیلاتی است که نقطه عزیمت است.

تحلیل و بررسی کومه له اگر قرار است تحلیلی طبقاتی و متکی بر واقعیات این دوره فعالیت باشد باید توجه به سه فاکتور مهم را در خود مستتر داشته باشد: 1- مساله ملی در مقیاس جهانی، 2- مساله ملی در سطح منطقه، 3- پیامدهای «جنبش دوم خرداد» برای کردستان. واقعیت اینست که با بسط نفوذ گسترده سرمایه داری در اقصا نقاط جهان و همچنین سر بر آوردن یکشبه جنبش های ملی بتعاقب پایان جنگ سرد، بررسی عملکرد و جایگاه مساله ملی مبرم شده است. دیگر نمی شود هر تحرک سیاسی که نام جنبش ملی بر خود بگذارد را با همان معیارهایی قضاوت کرد که جنبش های ملی چند دهه پیش بر متن رقابت های دوره جنگ سرد قضاوت شده و بعضا در این چارچوب به قبله گاه چپ ضد امپریالیست تبدیل می شدند. مساله ملی کرد البته در کاتگوری قدیمی تر جنبش های ملی می گنجد، با این وصف نمی شود بصرف این قدمت بر واقعیات امروز و آنچه که کلا جنبش های ملی با خود تداعی می کنند چشم بست. بعلاوه در سطح منطقه ای در طی دهه اخیر بموازات فاکتور قبلی (مبرم شدن بررسی مساله ملی در مقیاس جهانی)، تغییراتی روی داده است. تجربه نیروهای «پ. ک.ک» در ترکیه و همچنین دولت کرد در کردستان عراق از جمله اینهاست.این دو واقعه جدید، شمه ای از چگونگی راه حل های موجود برای مساله کرد را (حال در چارچوب تفکر سیاسی و طبقاتی این دو نیرو) در معرض قضاوت افکار عمومی گذاشت.

مهتدی در مقاله «نقش و موقعیت کومه له در جنبش کردستان» در افق سوسیالیسم تنها به این فاکتور آخر اشاره ای گذرا دارد. تجربه دولت کرد عراق اصلا مورد توجه نیست ولی در مورد واکنش «پ.ک.ک» پس از دستگیری اوجالان، برخورد تائید آمیز او نسبت به دولت ترکیه و همچنین نفی مبارزه مسلحانه از جانب این جریان بحث کوتاهی می کند و نتیجه می گیرد که سیاست «پ.ک.ک» سیاستی بورژوا ناسیونالیستی در قبال جنبش ملی است که دو وجه دارد: «تعصب ملی کورکورانه» از یکطرف و «ساخت و پاخت و فروختن حقوق ملی» از طرف دیگر.اما آیا این نهایت نقد یک «مارکسیست» به جریانی بورژوا ناسیونالیست است؟ آیا ادعای مارکسیست بودن، نویسنده را ملزم نمی کند که نقطه عزیمتش در قضاوت «پ.ک.ک» کمی عمیق تر و برتر از انتقاد به «ساخت و پاخت و فروختن حقوق ملی» باشد و اینکه آیا تعصب ملی کورکورانه است یا آگاهانه؟ دعوا بر سر استفاده از لغات نیست بلکه مساله اینست که تحلیل مارکسیستی ترمینولوژی ، مفاهیم و متد خود را دارد که مهتدی کمتر در قید بکار بردن آنست. با ادعای مارکسیست بودن نمی شود در انتقاد به یک جریان ناسیونالیست عقب مانده به کم بودن صداقتشان در برخورد به مردم و عدم صراحتشان در دیالوگ با مردم که گویا وجه مشخصه کاراکتر رهبری بورژوا ناسیونالیستی بر جنبش ملی است محدود ماند. این اگر قضاوتی بخشاینده نباشد قطعا انتقادی اخلاقی و پوپولیستی است.

و اما نکته سومی که قاعدتا باید در این تحلیل مورد توجه قرار بگیرد پیامدهای جنبش موسوم به دوم خرداد برای کردستان است. این جنبش اساسا جنبشی است بورژوایی برای فیصله دادن به یک تعارض قدیمی در درون طبقه بورژوازی ایران. مرکز ثقل این مجادله تعدیل و تغییر اشکال سنتی حکومتی است که بلاواسطه بمعنای کنار ماندن بخشی از این طبقه از ساختار قدرت بوده است. با اینوصف همین جنبش بورژوایی توانسته با انبوهی از نشریات و صاحبنظران و ایدئولوگ ها به چارچوب قابل دسترسی برای اعتراضات موجود در جامعه تبدیل شود. برای سوسیالیسم کارگران حفظ استقلال طبقه کارگر در این شرایط باید محور خط مشی سیاسی در تقابل با این وضعیت و نقطه عزیمت آن برای شکل دادن به یک آلترناتیو مستقل کارگری باشد. انشعابیون در مورد این امر سیاسی مهم سکوت می کنند. نه در قطعنامه ها و نه در مقالات افق سوسیالیسم علیرغم اشارات گنگ و گذرا هیچ تعبیری از محتوای سیاسی شرایط حاضر و چگونگی تاثیر آن بر پراتیک سیاسی آتی آنها نیست. در صحفحه 23 افق سوسیالیسم می خوانیم که «من همانطور که در دوره اخیر مکررا تاکید کرده ام بر این اعتقادم که کومه له نیازمند از سر گذراندن یک تحول جدی است» (مهتدی، ص 23، ا. س). این عبارت نه فقط چیزی در مورد اوضاع متحول جدید نمی گوید بلکه فقط نشانی است از یک منطق وارونه. گویی فراموش می شود که وطایف جدید و دوره های جدید بر اساس تغییرات ابژکتیو در دنیای خارج از وجود سازمان ها و احزاب بوجود می آیند. این واقعیت ابژکتیو مسائل جاری در کردستان است که تعیین می کند آیا کومه له در یکی از حساس ترین دوره های حیاتش هست یا نه، و نه اعتقاد شخصی هیچ «من»ی مبتنی بر نیاز از سر گذراندن یک تحول! در مورد خصوصیات این دوره در قطعنامه تنها یک بند وجود دارد:«ما همچنین تاکید می کنیم که کومه له در آستانه یکی از دوره های مهم حیات خود قرار دارد و باید باردیگر خود را برای دوره ای از حیات سیاسی فعال و دخالتگر آماده سازد و در این رابطه به اصلاح و شفافیت بخشیدن به پاره ای از سیاست هایش نیاز دارد». واضح است که قرار گرفتن یک سازمان یا جریان سیاسی در آستانه دوره ای حیاتی بلافاصله بمعنای تعیین استراتژی و خط مشی های جدیدی مبتنی بر و منطبق با این «دوره مهم» است. سکوت انشعابیون در مورد این امر سیاسی خطیر کمی بیش از عجیب است. امروز سکوت هر نیروی اپوزیسیون جمهوری اسلامی در این مورد می تواند به دو صورت تعبیر شود: اول اینکه اتفاق مهمی نیفتاده است و محتوای جنبش دوم خرداد ادامه همان دعواهای جناحی قدیم است و ما هم کارمان را مثل قبل ادامه می دهیم. تعبیر دوم می تواند این باشد که این جنبش فرصت هایی را در صحنه سیاست ایران باز کرده است که باید از آن استفاده کرد. نوع استفاده از این فرصت ها هم البته متفاوت است و جریانات سیاسی اپوزیسیون بسته به تعلق های سیاسی و طبقاتی شان پاسخ های متفاوتی به آن داده اند که جای بحثش اینجا نیست. در مورد انشعابیون این سکوت ابدا بمعنای تعبیر اول یعنی این همان دعوای جناحی قدیم است، نیست. آنها بخوبی واقفند که «دوره سیاسی جدیدی» دارد در ایران آغاز می شود. با اینوصف وارد بحث و تحلیل در مورد محتوای سیاسی این دوره و بازتاب آن در خط مشی سیاسی آتی شان نمی شوند و این نکته است که کمی بیش از عجیب می نماید و بناچار خواننده مجبور می شود که از لابلای سطور نوشته هایشان منظورهای گفته نشده را بیرون بکشد: «این تحول از یک طرف بمعنای احیای تمام عیار کومه له و اعاده موقعیت و نقش گذشته آن در کردستان و در میان چپ ایران است و از طرف دیگر به این بسنده نمی کند بلکه معطوف به کسب آمادگی و توان جدید و بمراتب بیشتر از گذشته برای ایفای نقش هر چه موثرتر در دوره سیاسی جدیدی است که دارد در ایران آغاز می شود» ( 23، ا. س).

به دو نکته در این نقل قول باید توجه کرد. اول اعاده «نقش گذشته» کومه له است و دومی آمادگی برای ایفای نقش در «دوره سیاسی جدیدی» که دارد آغاز می شود. با یک قیاس ساده از این دو فاکتور باید پرسید که چرا لازمه آمادگی برای دوره جدید بازگشت به گذشته است؟ چرا برای پیش رفتن ابتدا باید چند گام بلند به عقب برداشت؟ از اینکه این شیوه استدلال اصولا با منطق جور در نمی آید، بگذریم. نکته اساسی اینست که منظور انشعابیون اشاره به یک جهتگیری سیاسی است که قرار است (در بهترین حالت و اگر خوش بین باشیم) بستر اصلی حرکت آنها و بازگو کننده هویت سیاسی آتی شان باشد. اما منظور از این «گذشته» چیست؟ مهتدی در همان مقاله برای تشریح منظور از «نقش کومه له در جنبش کردستان» بصراحت می نویسد که دیدگاهی که در اینجا مورد نقد ایشان است، «دیدگاه قدیمی و کلاسیک کومه له» (ص 32، ا. س) نیست. و منظور از دیدگاه قدیمی و کلاسیک کومه له همان دیدگاهی است که اساسا در جریان تشکیل حکا به نقد کشیده شد. همان دیدگاهی که طبقه کارگر نه نقطه شروع فعالیت سیاسی اش بود و نه مرکز آن. دیدگاهی که افق سیاسی اش در نهایت تبدیل شدن به جناح «رادیکال» جنبش ملی کرد بود. امروز این افق مجددا افق سیاسی کسانی است که حکا را ببهانه کارگری نبودن ترک کرده اند.

یکی از دلمشغولی های انشعابیون در بحث «بررسی موقعیت کومه له در جنبش کردستان» اینست که کومه له دچار رکود در فعالیت است و بیم آن می رو د که منزوی و حاشیه ای شود. مهتدی از مشاهده این فاکت صحیح شروع می کند اما راه حلش نه یافتن راهی برای تبدیل شدن به جریانی عجین شده با اعتراض و مبارزه کارگر بعنوان نیروی اصلی تغییر و تحول در جامعه، بلکه روی آوردن به و درگیر شدن بیشتر در مساله ملی است. از نظر آنها کومه له (مطابق گزارش به کنگره هشتم اش) رهبری جنبش ملی را به بورژوازی واگذار کرده است. یادآوری این نکته لازمست که کومه له همیشه به فراخور موقعیت سیاسی اش برای مساله ملی برنامه و سیاست داشته است. بنابراین بحث انشعابیون در باره بیم «حاشیه ای» شدن کومه له و مساله «رهبری جنبش ملی» باید ناظر بر فاکتورهای جدیدی باشد.آیا تغییرات در شرایط سیاسی ایران و کردستان است که فرصت های جدیدی قرار است در مقابل حل مساله ملی کرد بازکند و از اینروست که داشتن برنامه دیگری ضروری می شود اگر چنین است چرا این را صراحتا نمی گویید؟ چرا با اشاره های راز آلوده از موقعیت جدید حرف می زنید (5)؟  می شود تصور کرد که عرصه ای از مبارزه بدلیل شرایط خاصی آنچنان حیاتی و مهم شود که پیوند با ظبقه کارگر و تامین منفعت طبقاتی او بدون شرکت در آن عرصه ممکن نباشد. پدیده فاشیسم و مقاومت سراسری در مقابل آن در جریان جنگ دوم جهانی یکی از این هاست. امامگر مساله ملی کرد فعلا در چنین موقعیتی است؟ کدام اتفاقات است که نشان می دهد در شرایط حاضر هر نوع پیشروی طبقه کارگر در کردستان در گرو درگیر شدن بیشتر در مساله ملی کرد است؟ آیا این «رهبری جنبش ملی» است که گره گاه خلاصی کومه له از رکود است؟ اگر چنین است با استناد به کدام تحلیل؟ بعید است بشود به تجربه کوسوو و جمهوری های متعددی که پس از فروپاشی بلوک شرق بوجود آمدند و هنوز هم مشغول جنگ و کشتار قومی هستند رجوع داد. در چارچوب مارکسیسم هم که نمی شود دلیلی پرنسیپال برای این امر پیدا کرد پس می ماند شرایط سیاسی ایران و اینکه کومه له ای که بگفته انشعابیون بیم حاشیه ای شدنش می رود، ممکن است امکان استفاده از «فرصت ها و شانس» های بوجود آمده در پرتو این شرایط را از دست بدهد. این تمام جوهر بحث است که انشعابیون آن را سربسته در تحلیل هایشان دخیل می کنند ولی بیان صریح سیاسی از آن ارائه نمی دهند. خوب، دوستان آیا تصور نمی کنید که حداقل برای حفظ تمایز با جریان بورژوا ناسیونالیست پ.ک.ک که بگفته خودتان مردم را شایسته نمی داند نظراتش را صراحتا با آنها درمیان بگذارد، شما باید کمی روشن تر درباره مختصات دوره جدید و تحولی که کومه له باید از سر بگذراند با مردم سخن بگویید؟ آخر انحصار مونوپول «صداقت» را داشتن، ایجاب می کند که رئوس تحولات سیاسی و استراتژی های مبتنی بر این تحولات را برای مردم با صدای بلند بیان کنید.

قطعنامه درباره دوره جدید تحت نام کومه له

این قطعنامه شامل چهار بند است که یکی اعلام این نکته است که حکا دیگر ظرفی نیست که بتواند اهداف انشعابیون را «چه در سطح سراسری و چه در سطح کردستان پیش ببرد». سه بند دیگر مربوط است به چگونگی فعالیت آتی تحت نام کومه له. وظایف سراسری ای که انشعابیون برای خود تعریف کرده اند در قطعنامه اول (بررسی حکا) آمده است و از اینرو باید مجددا به آن برگشت و رئوس این وظایف را دید. آنها ضمن رد امکان تشکیل فوری حزب طبقه کارگر معتقدند که باید «پروژه و سیاست»،  «در قبال چپ ایران علی العموم و چپ سوسیالیستی کارگری خصوصا » داشته باشند و مختصری هم از محتوای درست و بعضا بلند پروازانه این پروژه ها می گویند. اما مساله اساسی در اینجا و در مقابل کسانی که ظاهرا نقدی چپ بر حکا گذاشته اند، اینست که چطور می شود با سازمانی محدود به کردستان که از قضا خود در مقطع حیاتی ای قرار گرفته و «تحول» ای را باید از سر بگذراند، به وظایف سراسری در «قبال چپ ایران علی العموم و چپ سوسیالیستی کارگری خصوصا» پرداخت؟ آیا خود این شیوه تعیین وظایف سراسری باندازه کافی گویا نیست که انشعابیون چه سهمی از این وظایف را می خواهند بعهده بگیرند؟ اما نکته مهمتر اینست که اگر شما حکا را به این دلیل (مهمترین و ظاهرا عمیق ترین دلیل تان) ترک می کنید که فاقد پایه اجتماعی و کارگری و ناتوان از پاسخگویی به نیازهای طبقه کارگر بود، چطور خود را سوسیالیست ایرانی می دانید اما وظیفه سراسری تان خلاصه می شود به پروژه و سیاست «در قبال چپ ایران علی العموم و چپ سوسیالیستی کارگری خصوصا» (تاکید اضافه شده است)؟ آیا این اصولا فرعی کردن وظایف سراسری از همان ابتدا نیست؟ شما که می خواهید کماکان «سوسیالیست» بمانید چرا نقدتان از حکا، مبنای شکل دادن به سیاست جدیدی برای فعالیت سراسری مستقل (نه در «قبال چپ» قرار نمی گیرد؟ اگر نتیجه «وارسی منصفانه» (مهتدی، س 17- ا. س) از تجربه حکا رویگردانی از فعالیت سراسری تحت نام چپ، مارکسیسم و طبقه کارگر است، آیا «انترناسیونالیسم صادقانه» تان کماکان محلی از اعراب خواهد داشت؟

در همین آخرین قطعنامه رئوس برنامه کار کومه له هم در طی سه بند تعریف شده است:«کومه له در دوره ای از حیات جامعه کردستان توانست با تشخیص صحیح نیازهای زمانه و کاربرد شکل های مبارزاتی متناسب با آن دوران در راس جنبش توده ای قرار گیرد، اکنون یکبار دیگر در برابر این آزمایش قرار گرفته که با توجه به تغییرات درونی در عمق جامعه ایران و تحرک سیاسی جدیدی که در ایران و در کردستان در حال گسترش است، خود را با اساسی ترین خواست های کارگران و توده های مردم پیوند زند و بار دیگر به زبان حال جنبش و به جزیی که عملا پیشاپیش جنبش کارگران و توده های مردم قرار دارد تبدیل شود.» (بیانیه کنفرانس بازسازی کومه له). اگر کومه له هم جزیی از جنبش چپ ایران بوده و هست (که هست) چرا بمحض اینکه خود را از زواید «سراسریش» خلاص کند مثل گذشته اش با مردم پیوند می خورد؟ مگر علت رکود در فعالیت کومه له این بود که مشغول فعالیت سراسری بود؟ آیا کرد بودن و کردستانی بودن است که در متن معضلات چپ غیر کارگری ایران، ناگهان چنین اعجازی می کند و کومه له را از رکود می رهاند؟ آیا این مولفه قومیت و ملیت است که ضامن عدم سرایت بیماری های چپ بطور کلی، به کومه له می شود؟ واقعا انتظار دارید که این انشا پردازی ها را هم بحساب «صداقت تان» بگذاریم؟ ثانیا منظور از «تشخیص صحیح نیازهای زمانه» و آن تغییراتی که در عمق جامعه کردستان در جریان است کدامند؟ آیا «تشخیص صحیح نیازماهای زمانه» اشاره سانتی مانتالی به «دوره سیاسی جدیدی که دارد در ایران آغاز میشود» (مهتدی، ص 23 – ا.س) نیست که از توضیح محتوای سیاسی آن گذشتید؟ محتوای این «نیازها» کدامند؟ اگر منظور صرفا بیرون کشیدن کومه له از «رکود و حاشیه ای» شدن است باید بتوان توضیح داد با کدام تحلیل؟ نه فقط جنبش اجتماعی که حتی «بازسازی» یک سازمان هم تنها با تهییج احساسات رمانتیک از روزهای گذشته (6) ممکن نیست. تازه از همه این حرف ها گذشته منظور از روزهای خوب گذشته کدام است؟ دوره ای که برای حفظ احترام به مذهب توده ها ملای کرد هم مشمول احترام ویژه می شد؟ همان دوره ای که از صدقه سر فرهنگ شووینیستی ناسیونالیسم کرد حتی بدون حضور حزب الله و پاسدار، زنان مجبور بودند در تشکیلات هم روسری سر کنند؟ واقعا «وارسی منصفانه» و «انترناسیونالیسم صادقانه» چه اعجازها که نمی کنند!

و بالاخره آخرین نکته در مورد انتخاب نام است. در همان قطعنامه می نویسند: «با توجه به همه موارد فوق، ما بر این باوریم که فعالیت تحت نام «حزب کمونیست ایران» و «سازمان کردستان حزب کمونیست ایران» موضوعیت خود را از دست داده است. لذا باید دوره جدیدی از فعالیت تحت نام کومه له را آغاز کرد. این دوره جدید بمعنای برافراشته نگاهداشتن پرچم جریانی است که در قلوب توده های وسیع مردم جای دارد و بنابراین قادر به تاثیرگذاری و بسیج آنهاست. کومه له نام، سنت و ابزاری است که در کوران مبارزات توده ای در شوراهای محلات و در«بنکه ها» در سنندج، در میتینگ های توده ای و در مراسم مردمی، در مراسم اول ماه مه، در جنبش های دانشجویی و دانش آموزی، در زندان های رژیم شاه و جمهوری اسلامی، در تحرک و فعالیت روشنفکران مبارز، (از خواننده بابت این نقل قول طولانی معذرت می خواهم!)در خودباوری و مقاومت پر جوش و خروش زنان و دختران، در سربلندی و غرور مردم مقاوم کردستان در مقابل استبداد متجاوز جمهوری اسلامی، در مبارزه با ارتجاع محلی، در خانواده گسترده  و همبسته جان باختگان، در ادبیات و شعر و سرودها و تئاترها، خلق شده و آب دیده شده است و می بینیم که هنوز هم با شروع اولین نسیم های جنبش توده ای بلافاصله در ذهن و زبان جوانان انقلابی و مردم معترض جاری می شود. بنابراین انتخاب این نام و قالب، نه انتخابی دلبخواه و درون سازمانی بلکه در واقع با توجه به تاریخ واقعی جنبش انقلابی در کردستان، با اتکا به یک تاریخچه درخشان انقلابی و اقبل عمومی و توده ای نسبت به آن، این مناسب ترین نام و کارآترین ابزار و قالبی است که جریان رادیکال و پیشرو در درون جامعه کردستان می تواند توسط آن کارگران و توده های مردم را گرد آورده و قطب نیرومند خود را در جامعه تشکیل دهد.»

غرض از ذکر این نقل قول طولانی قراردادن خواننده در متن استدلالاتی است که برای انتخاب نام شده است: از آنجا که کومه له این است و آن است، و خوش نام است پس ما همان نام را برای خودمان انتخاب می کنیم! این انسان را یاد آن شعر مشهور می اندازد که : از کرامات شیخ ما چه عجب، شیره را خورد و گفت همه اش را می خواهم!

واقعیت اینست که شیوه انشعابیون در «انتخاب» نام پیش از آنکه با معیارهای سیاسی سنجیده شود از زاویه روانشناسی فردی و اجتماعی و همچنین اخلاق و پرنسیب متمدنانه قابل بررسی است. با اینوصف توضیح یک نکته ضروری است. و آن اینکه این بدعت گذاری بی ارتباط با محتوای سیاسی حرکت انشعابیون نیست. کومه له نام یک سازمان سیاسی کرد پیش از پیوستن به حکا بود. بعد از تشکیل حزب، این نام به: سازمان کردستان حکا- کومه له تغییر یافت. اکنون آنچه که توسط انشعابیون قرار است از نام ها برداشته شود، نام هایی است که در آنها تعلق این جریان به کمونیسم روشن و بارز است. نکته ای که در تحلیل انشعابیون قلم گرفته می شود اینست که آنچه امروز به ایشان امکان طویل کردن لیست شان در توضیح محبوبیت کومه له را داده است مدیون فعالیت این سازمان بنام کارگر و کمونیسم و در تمایز با جریانات ناسیونالیست کرد بود. این نه پوپولیسم «قدیمی و کلاسیک» کومه له است که این محبوبیت را بوجود آورده و نه ناسیونالیسم کرد. نمی شود خود را وارث «سنت کومه له» کرد (7)، اما آنچه را که پشتوانه واقعی شکوفایی آن است از صفحه تاریخ پاک کرد. سوال اینست که آیا حذف هر چه نشان از کمونیست و کارگری و سراسری بودن دارد، گویای تحلیل واقعی انشعابیون از مختصات اوضاع سیاسی و «دوره جدیدی که دارد در ایران آغاز می شود» نیست؟ بنابراین صرفنظر از هر توجیه و استدلالی که آنها خود برای این انتخاب داشته باشند و صرفنظر از جنبه اخلاقی و پرنسیپال قضیه، تنها چیزی که کمک می کند تا ما شاهدان این صحنه دراماتیک از شوک نحوه انتخاب نام درآییم همین است که اسم این سازمان نباید توقعی در مقیاس سراسری برانگیخته کند. می توان تصور کرد که سوال مقابل انشعابیون این بوده که چطور می شود بعد از 17 سال فعالیت سراسری در یک حزب کمونیستی، ناگهان با نامی ظهور کرد که به کمونیسم و طبقه کارگر رجوع نکند اما کماکان شکوه و جلال هم داشته باشد؟ انحصار مونوپول صداقت، اینجا دیگر اجازه انحصار نام سازمان را هم داده است. پس تنها را ه می شود «انتخاب» بهر قیمت نامی که هم حرمتش پذیرفته شده است هم ظاهرا نشانی از تعلق به کارگر و کمونیسم و لذا لزوم فعالیت سراسری ندارد؛ و هم ناسیونالیسم به حاشیه رانده شده در آن سازمان بخوبی می تواند پیوستگی تاریخی خود را در این اسم بازیابد . اکنون باید دید که اینها چطور قرار است در خدمت «فرصت ها و شانس هاس بزرگی که جریان سوسیالیستی و رادیکال کومه له می تواند در آینده داشته باشد» قرار بگیرد؟

­به این ترتیب قطعنامه ها و اسناد منتشر شده انشعابیون، موفق شده است که علیرغم ناتوانی از ارائه تبیینی از بن بست چپ، علیرغم ناتوانی از روشن کردن خطوط اصلی تحولات جاری در ایران و علیرغم عدم پاسخ به سوالات حیاتی در رابطه با نقش و جایگاه مساله ملی بطور کلی و مساله کرد بطور خاص، یک نکته کلیدی را در توضیح هویت سیاسی آتی شان روشن کند. ناروشنی و یا مسکوت گذاشتن پاسخ به سوال های حیاتی این دوره، از جانب کسانی که فعالیت سراسری کمونیستی را بروشنی فاکتور گرفته و به جنبش کردستان بازگشته اند، خود بلاواسطه یک پلاتفرم است. پلاتفرمی که با همین درجه از بیان تحلیل ها و تبیین هایشان گویای چیزی جز تبدیل شدن به جناح چپ ناسیونالیسم کرد نیست.

برگرفته از نشریه کارگر امروز شماره 65، بهمن 1379.

************

پاورقی

1 – تاکیدات اغراق آمیز بر صداقت و خلوص «ما»ی عبدالله مهتدی در افق سوسیالیسم و همچنین قطعنامه ها بیش از آن الیتیستی و آزار دهنده است که بتوان از آن گذشت. واقعا مگر هزاران انسان رزمنده و پرشوری که پس از انقلاب 57، مستقل از تعلق سازمانی شان برای مبارزه در راه انقلاب کارگری به صفوف این مبارزه پیوستند، همه صادق و انقلابی نبودند؟ آخر مگر صداقت هر کس که از کردستان آمده بود از جنس دیگری بود؟ بعلاوه انترناسیونالیسم صادقانه دیگر چه مفهومی است؟ مگر غیر صادقانه اش هم هنوز انترناسیونالیسم است؟! این شیوه اخلاق پرستی را آیا نباید بحساب عدم اعتماد بنفس ناشی از نداشتن صداقت گذاشت که ظاهرا خیلی معصومانه و صادقانه بیان می شود؟

2 – شخصا هیچگاه عضو کمیته مرکزی حکا نبودم اما با استناد به رفقایی که در دوره مورد نظر مهتدی در این کمیته عضویت داشتند، یادآوری این نکته لازمست که هیچ قراری با خبر شدن اعضای کمیته مرکزی را از مسائل تشکیلات شهر ممنوع نمی کرده است. بلکه قرار بسادگی این بوده که پلنوم کمیته مرکزی می توانسته در صورت تمایل یک کمیسیون انتخاب کند تا همه اسناد فعالیت تشکیلات های مخفی را مطالعه کرده و به پلنوم گزارش دهد. به این ترتیب اسناد تشکیلات مخفی در کنار اسناد تشکیلات علنی و خارج کشور یکجا و در یک پوشه در دسترس پلنوم قرار نمی گرفته است.

3 – خواننده کنجکاو می تواند به این گزارشها مندرج در نشریه کمونیست ارگان حکا بین سال های 62 تا 68 و بخصوص دوره ای که مهتدی خود دبیرکل حکا بوده، مراجعه کند. مضافا اینکه در جریان اصلاح اساسنامه حزب، بعدها مقوله «دبیرکل حزب» حذف شد و به این معنا تنها کسی که در حکا دبیرکل بود، فقط خود عبدالله مهتدی بوده است.

4 – لازم بیادآوری است که عبدالله مهتدی پیش از تشکیل حکا و در گرماگرم مبارزه نظری درونی در کومه له، از کمیته مرکزی کومه له استعفا داد تا بدور از محظورات تشکیلاتی همه توان خود را برای جا انداختن مارکسیسم انقلابی و خلع سلاح سیاسی پوپولیسم درون کومه له بکار گیرد. نقش مثبت ایشان در پیشرفت مارکسیسم انقلابی در درون کومه له و آمادگی برای پیوستن به حزب در آن زمان، غیر قابل انکار است.

5 – «ادامه وضع موجود در سطح کردستان، که از چندین سال پیش به حال خود باقی است، نیز جز تداوم رکود و گردن نهادن به یک پروسه حاشیه ای شدن تدریجی نتیجه ای ندارد و چه بسا  در واقع بمعنای از دست رفتن و ضایع کردن فرصت ها و شانس های بزرگی که جریان سوسیالیستی و رادیکال کومه له می تواند در آینده داشته باشد و تلف کردن سرمایه سیاسی که این جریان طی سه دهه تلاش خود موفق به خلق و گردآوری آن شده است، خواهد بود.» (قطعنامه در باره دوره جدید فعالیت تحت نام کومه له).

6 – رجوع کنید به صفحه دوم «بیانیه کنفرانس بازسازی کومه له»- چهارم شهریور 79.

7 – عبارت «سنت کومه له» در نوشته ها و اسناد انشعابیون بوفور بچشم می خورد. این عبارت بسیار ناروشن و تفسیر بردار است. سوال این است که آیا این سنت هیچ محتوای طبقاتی را نمایندگی نمی کند؟ ناسیونالیستی است یا سوسیالیستی؟  اگر می شود آن را در یکی از کاتگوری های جنبش چپ ایران جای داد پس دیگر چرا «سنت کومه له»؟ اگر هم قرار است نه به آن چپ ربطی داشته باشد و نه ظاهرا ناسیونالیست باشد، پس توضیح دهید که طبقات، احزاب و سنت های طبقاتی چه جایگاهی در سیستم تحلیلی شما دارند؟

در امتداد آوار دیوار برلین

این مطلب چند ماهی پس از استعفا از حزب کمونیست کارگری در سال 1999 نوشته  وتنها  در جمع استعفا دهندگان منتشر شد. در توضیح منازعات حزبی  از تنی چند از کادرهای حزب نام برده شده بود که در ویرایش جدید حذف شده است.

در امتداد آوار دیوار برلین

تجربه اى دیگر از انحطاط سوسیالیسم غیركارگرى

 

سپتامبر 99

مقدمه:

در طول دهه اخیر روند بازنگرى ها و بازبینی ها در بسیارى جریانات سیاسى و از جمله طیف چپ براى انطباق با شرایط جدیدى كه ادعا میشد مارکسیسم دیگر قرار نیست در آن جایی داشته ‍باشد، آغاز شده بود. بسیارى در پرتو و بر متن آنچه كه پیروزى دمكراسى غربى نامیده میشد ‍به كنكاش‌ در كم و كاستى هاى دمکراتیک سوسیالیسم شان نشستند و حتى چه بسیار كه در نقد ‍خود تا به آنجا پیش‌ رفتند كه بى اعتبارى مارکسیسم را همصدا با جارچیان دمكراسى غربى دم بگیرند و براى ورود به هزاره جدید با هویتى جدید آماده شوند. این ویژگى دهه آخر ‍قرن بیستم، مهر خود را بر پراتیك جریانات سیاسى ایران هم اعم از چپ و راست گذاشت. حزب کمونیست كارگرى ایران كه بزرگترین، رادیكالترین و منسجم ترین سازمان سیاسى در طیف چپ بود، از این بى نصیب نماند.

آنچه كه شكست تلاش‌ کمونیسم كارگرى براى تحزب بخشیدن به این جنبش‌ نام گرفت، قطعا یک ‍ اتفاق یک شبه نیست. این یک پروسه است كه فراز و نشیب هاى خود را در دوره طولانى ترى ‍طى كرده و آنچه كه امروز مهم است دقیق شدن در ‌ این روندها و ارائه تصویرى از ‍مقاطعى است كه روند اضمحلال و قهقراى امروز حزب نتیجه اجتناب ناپذیرش‌ شد.

سرنوشت امروز حزب تماما دلالت میکند بر صحت پیش‌ بینی ها و تحلیلهاى جریان کمونیسم ‍ كارگرى. براى شخص‌ من، بررسى و تحلیل انتقادى از حزب کمونیست كارگرى كه توانسته بود ‍بر متن مجادله نظرى و سیاسى طولانى اى در درون حزب کمونیست ایران، افق دیگرى در مقابل کارگران سوسیالیست بگذارد، نه مبتنى بر نفى مبانى هویتى این جریان، بلكه اساسا ‍در دفاع از آنست. دفاع از آنچه كه از قضا بدلیل پایمال شدنش‌ در حزب، آن را ترك كردم. ‍و براى این كار طبعا به سنت ارزنده اى در این جریان متكى هستم كه نقد و پویایی و بازتعریف ‍ و زیر و رو كردن جزیی از دینامیسم حركتش‌ و اتفاقا ضامن پیشروىهاى نظرى و سیاسى اش‌ ‍در قریب به دو دهه بوده است. به این اعتبار نقد من به حزب، نه نفى تلاشهاى تا كنونى ‍ جریانى است كه دو حزب کمونیستى را در تاریخ ایران ساخت، و نه نفى دستاوردهایی است كه ‍ هدفش‌ شفافیت بخشیدن نظرى و سیاسى گرایش‌ سوسیالیستى در میان كارگران بود.

 

طرح مساله: روایتهاى مختلف

براى تبیین آنچه كه بر حزب گذشت نمیشود تنها یک  دلیل ارائه كرد. آنچه كه مهم است اینست ‍ كه بتوان تعبیرى از روند قضایا داد كه در پرتو آن بشود، علل شكست و دور شدن حزب از اهداف و مبانى اولیه اش‌ را درك كرد. دو دسته واكنش‌ كلى قابل پیش‌ بینی است. اول با رد كلى کمونیسم كارگرى بعنوان مبانى هویتی حزب و دوم با حركت از همین نقطه عزیمت اما ‍ با تاكید هاى متفاوت و تمركز بر مسائل مختلف.

پرداختن به روایتى كه كلا مبانى هویتی این جریان را زیر سوال مى برد، گرچه در جاى خود بحث مى طلبد، اما از چارچوب هدف این نوشته خارج است. همینقدر به این نكته بسنده میکنم ‍ كه این تبیین با كنار گذاشتن یک دستاورد مهم سیاسى و طبقاتى در درون سوسیالیسم ایران نهایتا به همان نقطه اى میرسد كه امروز خود حزب رسیده است. حزب هم اساسا با ‍ پشت كردن به همین مبانى است كه امروز براى آویزان شدن به » مكانیسمهاى اجتماعى كسب قدرت» ‍ به چوب حراج به كارگر زدن و ارائه تعبیرهاى من درآوردى از مارکسیسم نشسته است. اگر حزب با این پشت كردن به مبانى هویتی اولیه اش‌ به وسط صحنه نیروهاى تشكیل دهنده «معادلات ‍ قدرت » پریده و مرزهاى جنبش‌ چپ را هم دیگر پشت سر گذاشته، این روایت میرود تا جایی ‍ براى خود در میان عقب مانده ترین و حاشیه اى ترین بخش‌ چپ دست و پا كند و آنچه كه در هر دو حالت مشترك است دست شستن از دستاوردهای سنت سوسیالیسم كارگران است. چرا كه کمونیسم كارگرى  نه اسمى براى یک جریان سیاسى بود و نه یک پلاتفرم انتخاباتى، بلكه بیان یک جنبش‌ عینى ‍ اجتماعى و موجود بود كه با تلاشى عظیم براى تدقیق هویتش‌ با كوهى از ادراكات غلط چپ ‍ مىبایست درگیر میشد. در یک سطح كلى این درك، کمونیسم كارگرى را بعنوان یک مجموعه مباحث  نظرى و سیاسى فهمیده است و نه نامى یا تعبیرى براى یک جنبش‌ اجتماعى كه بقدمت حیات ‍ جامعه سرمایه دارى وجود داشته است.

دسته دوم روایتها آنست كه در دفاع از کمونیسم كارگرى، در همین چارچوب و متكى بر دینامیسم ‍ پویاى درون آن به نقد حزب و پراتیک آن مىپردازد. طبعا در اینجا هم تاكیدات مختلف در بحثها هست. اما مساله این است كه با عزیمت از هر زاویه اى و با تاكید بر هر بخشى از واقعیت باید بتوان نشان داد كه تغییرات شگرف دو سه ساله اخیر در حزب از كجا مایه میگیرد. ‍واضح است كه میتوان وقایع دوره اخیر حزب (از قریب یکسال قبل از كنگره دوم) را كه اساسا در بحثهاى جدیدى مثل حزب و جامعه، حزب و قدرت سیاسى و حزب شخصیتها متبلور شد، مستقلا ‍ مورد بحث و بررسى قرار داد. تحلیل این چرخش‌ در خود مهم و قابل توجه است اما براى درك ‍ چرایی آن باید كمى عقب تر رفت و سیر حركت و تكامل حزب را دوباره مورد ارزیابى قرار ‍داد. آنچه كه مسلم است اینست كه این چرخش‌ یک تغییر موضع ساده نیست، این ناشى از یک ‍ تحلیل سیاسى غلط نیست براى مثال آنطور كه در مورد سازمان فداییان و تقسیم آن به شاخه ‍ اقلیت و اكثریت اتفاق افتاد. علت این چرخش‌ را میتوان با كارگرى نشدن حزب هم توضیح ‍ داد، اما سوال كماكان اینست كه چه شد كه حزب كارگرى نشد؟ و اینكه كدام روندها در دوره ‍ هاى پیشتر زمینه ساز این چرخش‌ شد؟

به این ترتیب تمركز بحث این نوشته بر دوره دورترى در فاصله تشكیل حزب (سال 91 میلادی) تا حدود‍ سال 97 است. ابتدا مرورمختصرى بر مهمترین جنبه هاى مباحث کمونیسم كارگرى كه این حزب ‍ بر مبناى آن ساخته شده بود.

 

کمونیسم كارگرى: مبانى هویت حزب

حزب کمونیست ایران از كنگره موسس‌، باین امر واقف بود كه تاسیس‌ حزب اگر چه توازن قواى ‍ سیاسى اى را در جامعه بنفع چپ تقویت میکند – كه طبعا خود بر كارگر در جامعه تاثیر داشت- اما هنوز با اینكه به یک حزب كارگرى تبدیل شده باشد، فاصله دارد. در كنگره دوم ‍ حزب اساسا بر این تاکید شد كه مارکسیسم انقلابى علیرغم پیشرفتهاى نظرى و فكرى بى شائبه ‍اش‌ در نقد چپ  پوپولیست و اشاعه تعبیر سر راست ترى از مارکسیسم  هنوز از پایه اجتماعى ‍ روشنفكرى و خرده بورژوایی خود منفصل نمیشود. این كه گرایشات مختلف در درون جنبش‌ کمونیستى ‍ موجودند و به موجودیت خود ادامه میدهند بى آنكه ربطى به جنبش‌ طبقه كارگر داشته باشند، ‍و یا ظرف مبارزه سیاسى و سازمانى كارگران باشند، خود گواهى است بر اینكه مارکسیسم بعنوان ‍ تئورى مبارزه انقلابى طبقه كارگر از پایه اجتماعى خود منفك شده و بر خلاف دوران ماركس‌، ‍سوسیالیسم و كارگر دو پدیده مجزا از هم اند و هر كدام تاریخ خود را دارند. تلاش‌ جریان ‍ مارکسیسم انقلابى براى بازتعریف بسیارى از مقولاتى كه در پرتو كج فهمى هاى چپ مدافع ‍ توسعه صنعتى، از معنا و مفهوم طبقاتى و ماركسیستى خود جدا شده بود، بعنوان تلاشى براى‍ اعاده خلوص‌ نظرى ماركسیستى میتوانست مقبول باشد. اما بحث این بود كه براى تبدیل شدن به یک جریان اجتماعى دیگر خلوص‌ نظرى كافى نیست. اگر چپ ماركسیست متشكل در این حزب ‍ نتواند به پایه اجتماعى و طبقاتى خود رجوع كند، در بهترین حالت میتواند یک جریان منزه ‍ نظرى باقى بماند. این، آغاز دور نوینى در درون حزب کمونیست ایران براى شكل دادن به ‍ یک کمونیسم كارگرى بود. کمونیسم كارگرى بعنوان یک گرایش‌ هنوز ضعیف در حزب، با یک سلسله ‍مباحث نظرى خود را از سایر گرا یشات تفكیک كرد. مباحث مربوط به سرنوشت سوسیالیسم در ‍ شوروى و بررسى زمینه ها و عوامل شكست انقلاب اكتبر از یک طرف و مباحث ارزنده اى در  بازیافتن مختصات گرایش‌ سوسیالیسم كارگرى (اساسا در مقالات سیاست سازماندهى ما و عضویت ‍ كارگرى) حاصل این تلاش‌ بود. با روآمدن بحث پروسترویکا و گلاسنوست در شوروى كه نشانه ‍ هاى فروپاشى این بلوك را در خود داشت، جریان کمونیسم كارگرى بدرست در مقطع كنگره سوم ‍ حزب بر این تاکید كرد كه اگر آنچه بعنوان افق و دورنماى کمونیسم كارگرى نام گرفت در ‍مقطع كنگره دوم حزب کمونیست ایران یک انتخاب بود كه به این حزب بدلیل موقعیت ویژه اش‌ ‍ امكان تبدیل شدن به یک حزب كارگرى را میداد، اكنون و بر متن بن بست انواع سوسیالیسم ‍ بورژوایی دیگر حرفى از انتخاب نمیتواند در میان باشد. با فرو پاشى بلوك شرق كه سوسیالیسم ‍ و هر گونه آرمان برابرى طلبانه اى را با ارجاع به شكست شوروى از پیش‌ محكوم به شكست ‍ میدانست؛ و با موج عظیم ضد کمونیستى و راست خشنى كه سر بلند كرده بود، دیگر سوسیالیسمى ‍كه هنوز در حواشى جامعه دنبال جاى پایی براى خود میگشت، محلى از اعراب نداشت. كنگره ‍ سوم حزب بكرات بر این انگشت گذاشت كه گرچه دوره سیاهى است، اما هیچ زمان شرایط به این اندازه براى تبدیل شدن کمونیسم كارگرى به یک آلترناتیو اجتماعى و قرار گرفتن اش‌ در ‍بستر حركت واقعى و عینى طبقه كارگر مهیا نبوده است.

از میان تزهاى عدیده اى كه گرایش‌ کمونیسم كارگرى خود را بر آن اساس‌ از سایر گرایشات ‍ در حزب کمونیست ایران تفكیک كرده و بالاخره هم این حزب را ترك كرده و حزب کمونیست كارگرى ‍ ایران را بر مبنایش‌ تشكیل داد، به دو تا كه بنظر من چكیده همه بحث بود، اشاره مى كنم. ‍

1. سوسیالیسم كارگرى یک گرایش‌ عینى و موجود در جنبش‌ كارگرى است. تلاش‌ براى انسجام ‍ نظرى و سیاسى این گرایش‌ در درون جنبش‌ كارگرى، و از اینطریق تبدیل آن به یک آلترناتیو ‍ اجتماعى كه در مقابل همه مسائل جامعه اعم از سیاسى و اقتصادى نقدها و راه حل هاى خود ‍ را دارد؛ از اولویتهاى جریان کمونیسم كارگرى است. دو ركن اصلى این تلاش‌ را میتوان ‍ چنین خلاصه كرد: دخالت در مبارزه اقتصادى كارگرى و نقد افكار و آرا موجود در جامعه ‍ و به این ترتیب مجهز كردن طیف كارگران  سوسیالیست به نقد و آلترناتیوى كه این گرایش‌ ‍ را چه در تقابل با حكومت اسلامى و اپوزیسیون آن و چه در رابطه با دیگر گرایشات درون جنبش‌ كارگرى در موقعیت قویترى قرار میدهد. ترجمان عملى و فورى این نكته تا آنجا كه   به مبارزه اقتصادى كارگران مربوط میشود، ضرورت اكید شركت در مبارزه اقتصادى كارگر كه ‍ لازمه اش‌ حضور در این مبارزات از طریق کارگران سوسیالیست؛ و تا آنجا كه ‍ به مبارزه نظرى و نقد افكار و آرا موجود در جامعه مربوط میشد از جمله پیگیرى نقد تجربه ‍ شوروى و هویت بخشیدن به کمونیسم كارگرى از اینطریق بود. این پراتیک قرار بود پشتوانه اى باشد براى كارگر سوسیالیست كه هم موقعیتش‌ را در مبارزه اقتصادى تقویت كند و هم ‍ بتواند زیر توپخانه سنگین نقد جنبش‌ حزبی اش‌، پاسخ احزاب و سنتهاى موجود در جامعه و ‍ بازتابشان در درون طبقه كارگر را بدهد. نكته مهم در این مباحث این بود كه کمونیسم كارگرى ‍ باید با شركت در مبارزه اقتصادى كارگر جاى خود را كنار آنها یافته باشد و بعلاوه بعنوان ‍ یک آلترناتیو اجتماعى نقد سیاسى خود را بر همه مسائل جامعه، همه آنچه كه در مبارزه ‍ پنهان و آشكار كارگر با سرمایه موضوع مبارزه اند در مقابل جامعه بگذارد. و به این ترتیب ‍ از محدوده مبارزه نظرى درون جنبشى خارج شده و مبارزه نظرى را بعنوان جزیی از مبارزه ‍ اجتماعى كارگر و در تقابل با طبقات اجتماعى پیش‌ ببرد و نه بشكل مبارزه ایدئولوژیک ‍مرسوم در میان سازمانهاى چپ براى نیرو گرفتن از یکدیگر. آنچه كه در كل مبحث «سیاست ‍ سازماندهى ما» اهمیت داشت، نه یک بحث فنى مربوط به افزایش‌ تعداد كارگران در صفوف حزب، بلكه یک جهت گیرى سیاسى و طبقاتى بود كه مىبایست در تداوم خود از یک طرف كارگر را در هیات اجتماعى و سازمانیابى طبیعى اش‌ (محافل كارگرى)، نه بعنوان جمعى از آحاد طرفدار حزب و یا عضو حزب با حزب مرتبط كند و از طرف دیگر حزب را در میان كارگران بعنوان یک ‍ نیروى اجتماعى كه پاسخگوى گره گاههاى مبارزه سیاسى و اقتصادى است، مستقر سازد. به همین ‍ اعتبار بود كه این نكته اكیدا مورد تاکید قرار گرفت كه همه اینها علیرغم وجود اختناق وعلیرغم وجود دیکتاتورى شدنى است. چرا كه قرار است این جهتگیرى (سیاست سازماندهى) مبتنى بر اشكال طبیعى سازمانیابى در میان كارگران كه خود پاسخ به شرایط خفقان موجود ‍ را در خود مستتر دارد، صورت بگیرد.

2. تلاش‌ براى دخیل شدن در مجادلات ماركسیستى، پاسخگویی به پروبلماتیک هاى نظرى مارکسیسم و به این ترتیب تلاش‌ براى شفافیت نظرى جریان کمونیسم كارگرى و تبدیل شدن به بستر اصلى ‍ مارکسیسم در ایران یکى دیگر از مبانى هویتی این گرایش‌ در تمایز با دیگر گرایشات بود. اهمیت این بحث نه از سر تعمیق انتزاعى مباحث تئوریک حزب، بلكه تاکیدى بر این بود كه گسترش‌ نقد ماركسیستى خود تسهیل كننده امر پیوستن كارگر سوسیالیست به حزب و حزب را ‍ از آن خود دانستن است. دخالت در مباحث جنبش‌ ماركسیستى آنطور كه به غلط در جریان مباحث ‍ دوره استعفاها خلط مبحث شد، فقط انتشار یک نشریه انگلیسى زبان كه طبعا توان بالاترى ‍ را براى درافتادن با مسائل جهانى ترى مى طلبید، نبود. در چارچوب ایران، مسائلى كه میتوانست ‍ موضوع نقد و بررسى و پلمیک ماركسیستى حتى به زبان «مهجور فارسى» و براى تبدیل شدن به بستر اصلى مارکسیسم در ایران بشود، كم نبودند. همه اینها طبعا توان بالاتر سیاسى و ‍ نظرى در سطوح مختلف حزب و اشاعه و تقویت مارکسیسم را مى طلبید. خلاصه كلام اینكه شاخص‌ ‍ موفقیت در پیشبرد این جهت گیرى ها این بود كه حزب به حزب فعالین سوسیالیسم كارگرى تبدیل  شود. حزبى كه هم بر مسائل جنبش‌ كارگرى احاطه كافى دارد و هم بر مسائل و پروبلماتیک ‍ هاى جنبش‌ نظرى اش‌.

اینها ابدا حرفهاى تازه اى نیست و براى یادآورى مجددش‌ میتوان به اسناد مباحثات کمونیسم ‍ كارگرى مراجعه كرد. هدف از این بازگویی، تاکید بر اینست كه آنچه مبناى تحلیل من از ‍ حزب و شاخص‌ ارزیابى آنست، همین مباحث و ایده هاى اصلى آنست. واضح است كه کمونیسم كارگرى ‍ بمثابه یک چارچوب نظرى و سیاسى خود میتواند تكامل یابد، میتواند خود را تصحیح كند و ‍ میتواند تا زمانى كه هنوز مبانى اولیه اش‌ معتبر است، در همان چارچوب مورد نقد و بررسى ‍ قرار گیرد. اما آنچه كه در حزب اتفاق افتاد نه تعمیق این نظرات، نه اشاعه آن و نه حتى  نقد آن، بلكه تبدیلش‌ به یک سلسله بحث و نظر و نگهداشتن اش‌ در مجموعه آثارها بود! ‍

همچنانكه در كنگره سوم حزب کمونیست ایران مورد تاکید قرار گرفت، دوره اى كه آغاز شده ‍ بود، دوران تفكیک نظرى یک جریان مارکسیستی با دیگر مدعیان مارکسیسم نبود. این دوره ‍ مهر اضمحلال انواع سوسیالیسم را بر خود داشت و جریانى كه میخواست فرقش‌ با دیگران در ‍ موضعگیرهاى رادیکالترش‌ نباشد، اساسا راهى جز وصل شدن به سوسیالیسم كارگران و قرار گرفتن ‍ بر این بستر اجتماعى نداشت و این فرصت هم فرصتى بىنهایت نبود. اینقدر كوتاه بود، كه ‍ براى از دست نرفتن وقت از حزب کمونیست ایران جدا شدیم تا بى اتلاف وقت به این اولویت ‍ ها بپردازیم بدون اینكه مجبور باشیم كسى را قانع كنیم كه دخالت در مبارزه اقتصادى كارگران ‍ نه فقط نشانه اكونومیسم نیست بلكه شرط مربوط شدن به مبارزه و حیات این جنبش‌ و از اینطریق ‍ تبدیل شدن به یک نیروى اجتماعى زمینى است! شاخص‌ این موفقیت قرار نبود جرح و تعدیلاتى  در مواضع چپ باشد بلكه قرار بود در این فرصت كوتاه جریان کمونیسم كارگرى با قرار گرفتن ‍ در متن مبارزه اقتصادى كارگر، گسست قطعى اى از تفكر و سنتهاى چپ غیر كارگرى را تحقق ‍ بخشد.

 

چه باید می شد و چه شد؟

با اتكا به مباحث کمونیسم كارگرى و اخطارهایش‌، تنها راه گریز این جریان از تبدیل شدن ‍ به یک فرقه چپ این بود كه حزب با جاگیر شدن در جنبش‌  کارگرى به پاسخگویی به مسائل عمومى  جامعه، بپردازد. اجزا و خطوط كلى این فعالیت چنانكه ذكر شد باید در دو عرصه تعقیب مىشد: ‍ اول مبارزه اقتصادى كارگرى كه لازمه اش‌ حضور مستقیم در محل، شناخت مسائل این جنبش‌، ‍و دخیل شدن در مباحث اش‌ بود؛ و دوم دخیل شدن در فضاى سیاسى و فكرى جامعه ایران و پاسخگویی ‍ به اصلى ترین مسائلى كه مىتوانست در خدمت خودآگاه تر شدن و انسجام سیاسى این گرایش‌ ‍ در درون جنبش‌ كارگرى قرار بگیرد. اینكه غرض‌ از «دخالتگرى» چیست البته قابل تفسیر ‍ است و در ادامه خواهیم دید كه این اصل درست در حزب چگونه تعبیر شد. حزب همین الان هم ‍ مدعى است كه مشغول همین كار است. اما در واقع درگیر شدن با سنتها و گرایشات اجتماعى ‍ موجود در جامعه تبدیل شده به از یکطرف درافتادن سطحى و خصومت آمیز با اشخاص‌ منتسب ‍ به این سنتها و از طرف دیگر با آنها عكس‌ گرفتن و همتراز آنها قلمداد شدن! این البته ‍ میتواند یک شیوه مبارزاتى باشد اما هیچ ربطى به مبارزه انقلابى طبقه كارگر و آلترناتیو ‍ كردن افق سیاسى این طبقه براى جامعه ندارد.

لازم به تاکید نیست كه این راهى بود كه قرار بود یک حزب کمونیستى برخاسته از جنبش‌ چپ غیركارگرى را به یک حزب كارگرى تبدیل كند. قرار بود راهى باشد كه حزب را پیش‌ از آنكه ‍ موج هجوم راست و لیبرالیسم نوین بر متن محو جهان دو قطبى به حاشیه اش‌ براند، به باریکه ‍ اى از این دریا وصل كند. واضح است كه اگر این حزب خود اساسا حزبى كارگرى بود، كلیت ‍بحث عوض‌ میشد و تاکیدات قطعا معانى دیگرى مییافت. این ویژگى حزبى بود كه در آخرین ‍ لحظات (لحظات بمعناى وسیع كلمه) از یک دگرگونى عظیم سیاسى و  ایدئولوژیک در جهان متولد ‍ شده بود.

اما چه اتفاق افتاد؟ دوره استقرار حزب (كه طبعا با مشكلات خاص‌ خود توام بود)، مصادف ‍ بود با تهاجم عنان گسیخته ضد کمونیستى در سطح جهانى. و درست در همان موقعى كه بسیارى ‍ از چپها چه سازمانى و چه انفرادى مشغول متراژ كردن كم و كسرىهاى سوسیالیسم آرمانى شان ‍ با معیارهاى بازار پسند بودند، به جرات میتوان گفت كه حزب کمونیست كارگرى ایران تنها ‍ جریانى بود كه در مقابل این فضا ایستاد. هر چند این ایستادگى بردى چندان موثر نداشت ‍ به این دلیل كه اولا فقط در فضاى ایرانیان مقیم خارج كشور بود و ثانیا محدود بود به ‍ یکى دو بحث (بشكل مصاحبه) كه هنوز تا مجادله نظرى مارکسیستی در دنیایی كه دیگر ماركسِیست ‍ بودن در آن افتخارى نبود، و حقانِیت همه ایده هاى برابرى طلبانه زیر سوال رفته بود فاصله ‍ زیادى داشت. دوران استقرار سپرى شد و همه سوالهاى قدیمى پاسخ مىطلبید.

کمونیسم كارگرى خود در حزبى كه به این نام ساخته شده بود در اقلیتى ضعیف قرار گرفت. ‍ در یک نگاه كلى برنامه ها و طرحهاى فراكسیون کمونیسم كارگرى به نقشه عملى هدفمند تبدیل ‍ نشد. این مطلقا بمعناى نفى تلاشهاى صمیمانه نیست. آنچه كه در اینجا مورد نظر است برایند ‍ كلى پراتیک حزب است. واقعیت اینست كه این حزب برخاسته از رادیکالترین بستر چپ در ایران ‍ بود و هنوز آنقدر مایه رادیکالیسم در خود داشت كه علیرغم بى خطى مدتها در مسیر نسبتا ‍ درست گام بزند و تلاش‌ براى تصحیح در آن معنى داشته باشد. اما این طبعا ذره اى از این ‍ واقعیت كم نمیکند كه بى خطى در واقع خود یک خط است. بى خطى در یک پرسپكتیو دراز مدت ‍ پذیرش‌ پراتیکى است كه عنصر هدایت كننده بر آن غایب است. اما غیاب نقشه عمل و خط تا ‍ ابد ادامه نمى یابد و جریان زندگى بهر حال خطى را تحمیل میکند. در حقیقت سرانجام هم ‍ همین بى خطى بود كه آكسیونیسم را شكل اصلى ابراز وجود سیاسى حزب كرد. وقتى درافتادن ‍ با ناسیونالیسم و دیگر ایسم هاى اپوزیسیون نه بر مبناى نقد جایگاه اجتماعى آنها، بلكه ‍ بر اساس‌ حركت روزمره اى كه مضمونش‌ از امروز تا فردا و بر حسب اینكه چه پیش‌ میاید ‍ تعیین شود واضح است كه حزب آكسیونیست خواهد شد، هر چند این آكسیونیسم در فرهنگ امروز ‍حزب دخالتگرى سیاسى (به همان مفهومى كه بالاتر اشاره شد) نامیده مىشود.

حزب کمونیست كارگرى ایران براى تبدیل شدن به یک حزب كارگرى و وصل شدن به اعتراض‌ كارگران، ‍چپ ترین جریان کمونیستى را زیر سوال برده بود تا از درگیرىهاى درون جنبشى چپ خلاص‌ ‍ شده و در یک نبرد دیگر كه اركانش‌ مبارزه اقتصادى كارگر و رویارویی با گرایشات و سنت ‍ هاى فكرى اصلى در جامعه بود، ظرف مبارزه طبقه كارگر شود. اما طولى نكشید كه درگیر شدن ‍ با همین چپ و تلاش‌ براى «سر» شدن در اپوزیسیون چپ (آن هم در خارج كشور) در خود و بر ‍ بستر همان بى خطى به یک جهت گیرى تبدیل شد و بخش‌ زیادى از پراتیک حزب را تقریبا از ‍كمى بعد از كنگره اول همین نوع فعالیت رقم زد. آغاز این سمت گیرى با درافتادن با كومه ‍ له براى بیان تاریخ آن از زاویه حزب بود. از اینكه این خود شروع سنت تاریخ نویسى جدیدى ‍ در حزب بود، فعلا بگذریم اما نفس‌ این حركت از دو جهت قابل تعمق است. یکى اینكه پرداختن ‍ به كومه له پنج سال بعد از جدا شدن از آن حزب بمنظور درگیر شدن در نوع دیگرى از فعالیت، ‍ یک عقبگرد صرف بود. این مشغول شدن به كارى ساده تر در غیاب فعالیتى (البته دشوارتر) ‍ بود كه حزب هنوز بطور جدى واردش‌ نشده بود. و دوم اینكه در مورد خاص‌ كومه له پایه ‍ سنت بیعت گرفتن كه بعدها در جریان استعفاها هم بشكل مضحكى ادامه یافت، اینجا گذاشته ‍ شد. این سنت از زاویه بیمار كردن مناسبات درون حزب و تاثیر گذارى بر روند تلاش‌ براى ‍ تصحیح پراتیک حزب بازدارنده بود(1).

بطور كلى میتوان گفت كه در مقایسه با تمام جریانات چپ ایرانى، هنوز این حزب از همه ‍ رادیکال تر، چپ تر و حتى كارگرى تر بود. اما قرار نبود شاخص‌ موفقیت حزب مقایسه اش‌ ‍ با همان چپى باشد كه این حزب تشكیل شده بود تا از آن فاصله بگیرد. شاخص‌ همچنان این ‍ بود و میبایست میبود كه چقدر واقعا حزب توانسته بود به مبارزه عینى و روزمره كارگر از طریق جذب فعالین کارگری سوسیالیست وصل شود و چقدر براى تحقق این امر در حزب تلاش‌ ‍ آگاهانه مطابق برنامه ها و سمتگیرىهاى کمونیسم كارگرى صورت میگرفت.

در یک كلام از سنت چپ بریدن و به طبقه كارگر بعنوان ستون فقرات جامعه معطوف شدن، آن ‍ شیفت مهمى بود كه باید اتفاق مى افتاد و نیفتاد. و نتیجه این شد كه حزب همچنان در ادامه ‍ سنت چپ مشغول پراتیک سیاسى خود بود. همان سنتى كه كنار گذاشتن اش‌ و جایگزین كردنش‌ ‍ با نوع دیگرى از فعالیت، پیش‌ شرط مصون ماندن از انحطاطى بود كه با فرو ریختن دیوار ‍ برلین و بهم ریختن نظام دوقطبى در انتظار انواع سوسیالیسم غیر كارگرى بود. در هر حال ‍ سوال اینست كه ماندن در سنت چپ غیر كارگرى و درگیر شدن با مسائل آن چه انعكاسى در پراتیک ‍ حزب داشت؟ یا بعبارت دیگر محتواى سیاسى و عملى این عدم شیفت و یا درجا زدن چه بود؟

 

حزب و مبارزه اقتصادى كارگرى

«مبارزه اقتصادى طبقه كارگر یک ركن اساسى و حیاتى مبارزه طبقاتى و زمینه اصلى آگاهى  توده هاى وسیع طبقه به هویت طبقاتى شان است. تنها حزبى مىتواند شایسته نام «حزب كارگران» باشد و در موقعیت رهبرى مبارزه طبقاتى كارگران قرار بگیرد كه با مبارزات اقتصادى كارگران ‍ عجین شده باشد و در تك تك سنگرهاى روزمره این مبارزه به مثابه پیشرو، سازمانده و هدایت ‍ كننده طبقه كارگر ظاهر شود». (منصور حكمت، سیاست سازماندهى ما در میان كارگران، نشریه ‍ کمونیست شماره 28، مهرماه 1365)

این یکى از تزهاى مهم بحث «سیاست سازماندهى ما» در میان كارگران بود. بحثهاى مفصل و ‍طولانى بشكل مقاله و سخنرانى در اهمیت این بحث صورت گرفته بود و انتظار این بود كه ‍ حزب با تمام قوا در این عرصه درگیر شود، آنرا بشناسد و با تاثیر گذارى بر این ركن اساسى ‍ وحیاتى مبارزه طبقاتى به آن وصل شود. چرا كه درگیر شدن در این مبارزه یک شاخص‌ مهم ‍ بریدن از چپ رادیکالى بود كه مبارزه اقتصادى را تحقیر میکرد و بها دادن به آن را اكونومیسم ‍ مىنامید. این خود یکى از نكات مورد تاکید در گزارش‌ به كنگره سوم حزب  کمونیست ایران ‍ و با ارجاع به ماركس‌ بود كه از آنجا كه مبارزه كارگر فقط روز اعتصاب و قیام نیست، ‍ و این مبارزه اى است كه در همه عرصه هاى اجتماعى، روزمره، آشكار و پنهان در جریان است؛ ‍ اگر جریان کمونیسم كارگرى میخواهد به این اعتراض‌ در جامعه وصل شود چاره اى جز حضور‍ در همه لحظاتش‌ ندارد. اینكه امروز حزبى ها ما را بخاطر انتقادمان به حزب براى از جمله ‍ دست شستن از همین عرصه «خط پنجى عقب مانده» میخوانند فى الواقع خود اعترافى است به ‍ جایگاه امروز این حزب و رابطه اش‌ با همین مبارزه حیاتى كارگر از موضع «چپ» مدرنیست ‍ شده شكم سیر بى ربط به جامعه. در همان مباحث و در نقد چپ غیر كارگرى گفته شده بود كه ‍ روزى كه اینها ما را بخاطر درگیر بودنمان در مبارزه اقتصادى كارگرى مورد انتقاد قرار داده و «اكونومیست» مان بنامند باید بدانیم كه مشغول كار درستى هستیم! نقل قول دیگرى ‍ از همان  مباحث قدیمى:

«…طبقه كارگر قرار نیست در قبال مبارزه اقتصادى «موضع» خاصى بگیرد. مبارزه اقتصادى ‍ یعنى طبقه  كارگر و طبقه كارگر یعنى مبارزه اقتصادى. این جز تعریف و از خصوصیات وجودى  طبقه كارگر است…. رد و تحقیر مبارزه اقتصادى توسط چپ غیر كارگرى در ایران زمینه هاى ‍ مادى مشخصى هم دارد. اولا، اصولا بدلیل بافت شان فشار اقتصادى براى این جریانات ملموس‌ ‍ و محسوس‌ نیست. ثانیا دخالت در مبارزه اقتصادى، بودن در آن مكان اجتماعى را ابجاب میکند.» ‍

(منصور حكمت، درباره سیاست سازماندهى كارگرى ما، نشریه کمونیست شماره 49، فروردین 68 ). ‍

«بودن در آن مكان اجتماعى» یعنى رهبران سوسیالیست جنبش‌ كارگرى را با خود داشتن. این  رهبران آنجا كه دست اندر كار فعالیت بودند رابطه اى با حزب نداشتند و آن بخش‌ شان كه ‍ بدلایل مختلفى به خارج كشور آمده و به حزب پیوستند هم جاى خاصى در پراتیک حزب نیافتند. ‍شناختن مسائل جنبش‌ كارگرى، و درگیر شدن در گره گاههاى آن هم امرى بود كه بنوبه خود ‍ میتوانست تسهیل كننده این ارتباط باشد. اما متاسفانه به شهادت همه فاكتها و واقعیت ‍ امروز حزب این امر ابتدا بكندى (اساسا تا كمى بعد از كنگره اول) و در فعالیتهایی پراكنده ‍ صورت گرفت و بعد هم دیگر تقریبا قطع شد. امرى كه در تداوم خود موجب فاصله گرفتن بیشتر‍ از جنبش‌ كارگرى و بى ربط شدن به مسائلش‌ شد. كمپین دفاع از مبارزات كارگران نفت كه ‍ امروز اینقدر بر آن تاکید مىشود هم علیرغم مثبت بودنش‌ هنوز برگ برنده اى نیست. این ‍ هم یک آكسیون بود، در كنار آكسیونهاى دیگر. حزب کمونیست كارگرى هم بهرحال باندازه هر ‍ كدام از جریانات آكسیونیست خط سه اى حمایت از كارگر را امر خود میدانست! و البته سالها ‍ پیش‌ خود جریان کمونیسم كارگرى همان خط سه را مورد نقد قرار داده بود كه حمایت از كارگر ‍ و مبارزات كارگرى هم براى اینها عرصه اى است همطراز دیگر «مبارزات دمکراتیک» مثل زنان، ‍ كودكان، جوانان و غیره. و همچنین همان سالها قبل گفته شده بود كه منتهاى این رادیکالیسم ‍ هم هنوز ربطى به مبارزه جنبش‌ سوسیالیستى كارگران ندارد. و باز در همان سالها پیش‌ گفته ‍ شده بود كه اگر ما از این بستر كنده نشویم با افول سوسیالیسم بورژوایی به جریانى در ‍ حاشیه جامعه تبدیل خواهیم شد كه در بهترین حالت همان چپ رادیکالى است كه تلاشش‌ فقط ‍ رادیکال تر و رادیکال تر و رادیکال تر شدن است! و تمایزش‌ با دیگران هم در همین آكسیون ‍ هاى بیشتر است.

بحث اینجاست كه اگر تلاش‌ مستمرى كه باید براى بهم بافتن و متحد كردن كارگران صورت ‍ بگیرد، به هر دلیلى انجام نمى شود و یا پشت گوش‌ انداخته مى شود، اگر روزى هزار بار ‍ هم آكسیون بر علیه سنگسار و احقاق حقوق جوانان و كودكان كه البته بسیاریشان هم آحاد ‍ طبقه كارگرند برگزار شود، هنوز مشكلى از امر سازمانیابى سوسیالیستى كارگران حل نكرده ‍ است. نمى شود به خود كارگر و پیشروانش‌ كه حلقه اصلى در هر تحول سیاسى اى هستند كارى ‍ نداشت، (و حتى آنطور كه این اواخر باب شده بود آنها را دست انداخت) ولى مدام براى دردهایی ‍ كه معلول كارگر بودن است آكسیون گذاشت!(2) کمونیسم كارگرى خود این شیوه فعالیت در سنت ‍ چپ غیر كارگرى را از این رو كه اینها از یکطرف مبارزه اقتصادى كارگران را نفى و تحقیر ‍میکنند و از طرف دیگر در هیات مصلحین و خیرین، ناجى طبقه كارگر میشوند مورد نقد قرار ‍ داده بود.

واقعیت اینست كه جنبش‌ كارگرى هم در همین دوره دستخوش‌ تغییرات بزرگى شده بود. روندهاى ‍ بنیادى سیاسى اى كه بر متن اوضاع جهانى، جامعه ایران را نیز متاثر كرده بود بر جنبش‌ ‍ كارگرى، خواست ها و مطالباتش‌، نوع تشكل یابى اش‌ و مسائل پیشارویش‌ تاثیر گذاشته بود. ‍ بیان این تبیین امروز و در پرتو تغییرات بزرگى كه دیگر بر كسى پوشیده نیست البته كار ‍ ساده اى است ولى حزبى كه قرار بود اتفاقا و از جمله از همین راه، مسیر زیست خود را ‍از چپ غیر كارگرى تفكیک كند هشیارى بیشترى باید صرف این امر میکرد . همچنانكه پیشتر‍ اشاره شد، گرایش‌ کمونیسم كارگرى بر این تاکید داشت كه فاكتور خفقان در پیشبرد سیاست ‍ سازماندهى ما نقش‌ تعیین كننده اى ندارد. بعلاوه باید توجه داشت كه در سالهاى مورد ‍بحث علىرغم تداوم حاكمیت جمهورى  اسلامى، وضعیت نه فقط بدتر از سالهاى قبل نبود كه با ‍ پایان جنگ و فضاى سیاسى اى كه در شرف تغییر بود، فشار كمترى وجود داشت و اینها فقط ‍ فاكتهایی است براى نشان دادن عدم موفقیت حزب در پیوستن به این مبارزه. به این ترتیب انعكاس‌ اخبار كارگرى در نشریات حزب و حتى كمپین دفاع از اعتصاب كارگران نفت هنوز هیچكدام ‍ خصیصه اى متمایز از دخالت یک جریان رادیکال چپ در مبارزات كارگرى نداشت.

 

ضدیت با ناسیونالیسم و مذهب: خط مشى سیاسى حاكم بر پراتیك حزب

منصور حكمت همین اواخر در مصاحبه اى با صفا حائرى در تبیین تفاوتهاى کمونیسم این حزب ‍با انواع کمونیسم هاى دیگر (كوبایی، چینى، روسى و غیره) میگوید كه کمونیسم ما اساسا ‍ ضد ناسیونالیسم و ضد مذهب است. این طبعا تبیین تازه اى از کمونیسم در جریان ماست. سوال ‍ اینست كه این کمونیسم و مارکسیسم كدام طبقه است كه پیش‌ از آنكه خود را در كنار طبقه ‍ كارگر و درگیر در مبارزه این طبقه علیه بورژوازى تعریف كند، ضد ناسیونالیسم و ضد مذهب ‍ بودنش‌ برجسته میشود؟ چه فرق اساسى و ماهوى میان این بیان وهویت چپ سنتى ایران مبنى ‍ بر ضد امپریالیست بودن هست؟ آن چپ هم پیش‌ از هر چیزى خود را با ضد امپریالیست و ضد ‍ بورژوازى كمپرادور بودنش‌ بیان میکرد. بیان «کمونیسم ما اساسا ضد ناسیونالیسم و ضد ‍ مذهب است» با تعویض‌ عرصه ها، در واقع همانى است كه بیست سال پیش‌ در نقدش‌ مقالات ‍ و كتابها توسط جریان مارکسیسم انقلابى و از جمله خود شخص‌ منصور حكمت در تلاش‌ براى ‍ خلوص‌ نظرى مارکسیسم  نوشته شد، هر چند كه بسیارى از آن نوشته ها در هیچ مجموعه آثارى ‍ هم چاپ نشدند! در هرحال صرفنظر از اینكه كدام اولویت ها و یا ملاحظات سیاسى و عملى ‍ در این مصاحبه خاص‌ موجب ارائه چنین تبیینى میشود، این بیان فرموله اى است از آنچه ‍ كه در طول دوره طولانى اى با افت و خیز ولى در یک مسیر ممتد پراتیک سیاسى حزب را رقم  زده است بى آنكه این چنین صریح و روشن بیان شود و این در واقع گویاى این امر است كه ‍ آنچه در دوره قبل (قریب 6 سال) عملا محتواى پراتیک سیاسى حزب بود، اكنون در دور جدید ‍ مبنایی كاملا آگاهانه پیدا كرده است. در هر صورت باید مضمون این پراتیک و جایگاهش‌ ‍ را در كل فعالیت حزب دید.

بدوا این نكته را توضیح دهم كه عامدانه از لفظ «ضدیت» استفاده مى كنم و نه نقد. آنچه ‍ كه محتواى تبلیغات و فعالیت سیاسى حزب را در یک دوره طولانى رقم میزند، همین ضدیت بود ‍ و جاى تعجب هم نیست كه وقتى «ضدیت» و نه نقد مبناى مناظره و مباحثات سیاسى قرار گیرد، ‍ كار به فحاشى و شخصیت شكنى برسد. دخالت در فضاى فكرى ایران یکى از اشكال تعریف شده ‍ براى ابراز وجود سیاسى جریان کمونیسم كارگرى بود و معناى عملى اش‌ هم این بود كه افكار عمومى حاكم بر فضاى روشنفكرى ایران (نشریات ، كتب، و غیره) مورد نقد و بررسى قرار بگیرد ‍ و این صحنه براى ژورنالیست هاى مواجب بگیر رژیمى خالى نماند. اما این هم مثل خیلى چیزهاى ‍ دیگر در حزب كاریکاتور شد. مجادله فكرى و سیاسى جایش‌ را به فحاشى و شخصیت شكنى داد. ‍گویا کمونیسم كارگرى قرار است سر نویسندگان و شخصیت ها را زیر آب كند نه اینكه در یک دیالوگ مستمر و روتین با افكار و عقاید آنها تلاش‌ شود كه بر افكار ‍ عمومى در جامعه ایران تاثیر  گذاشته شود. به این معنى از آنچه كه باید مى شد فقط نامى ‍ باقى ماند.

درافتادن با ناسیونالیسم و مذهب بعنوان دو ركن ایدئولوژیک جامعه سرمایه دارى و دو فاكتورى ‍ كه اتفاقا از لحاظ سیاسى در جامعه ایران هم مهم بودند، بخودى خود هیچ ایرادى ندارد ‍ و از قضا جزیی از همان اقلامى بود كه کمونیسم كارگرى قرار بود در نقد افكار عمومى حاكم ‍ بر جامعه و تلاش‌ براى انسجام سیاسى و نظرى كارگران سوسیالیست در دستور خود قرار دهد. ‍ اما نكته اینجاست كه ناسیونالیسم ایرانى، تقلیل یافت به جلوه هایی از آن در میان ایرانیان ‍ خارج كشور و مذهب به اسلام در حكومت. ناسیونالیسم ایرانى براى حزبى كه امرش‌ سازمان ‍ دادن انقلاب كارگرى در جامعه ایران بود، مطلقا نمیتوانست محدود شود به بروزات این گرایش‌ ‍ در میان ایرانیان مقیم خارج كشور. این بهیچوجه بمعنى كم اهمیت كردن نقد ناسیونالیسم ‍ در میان ایرانیان مقیم خارج كشور نیست، بلكه تنها تاکیدى بر شكل ومضمون متفاوت آنست(3). ‍ اما اشكال اساسى تر این بود كه این خط سیاسى حتى اگر با محتوایی درست، نقدى عمیق و مارکسیستی و غیر آكسیونیستى هم صورت میگرفت، هنوز پراتیک یک سازمان چپ بود كه علیرغم ‍ مملو بودن تبلیغاتش‌ از نام كارگر، به خود كارگر در زندگى واقعى اش‌ ربطى نداشت. از ‍ این نوع چپ ها كم نبودند و در پیشبرد همین نوع فعالیتها هم كارهاى زیادى كردند (از ‍جمله در جریان خود ما). اما مساله اینست كه دوران عوض‌ شده بود و دیگر همان شیوه و ‍ شكل فعالیت حتى اگر خیلى صمیمانه و جدى هم انجام مىشد در غیاب رابطه با مبارزه كارگرى ‍ دیگر رادیکالیسمش‌ هم حتى دفرمه میشد.

در طول همین سالها، و در پرتو چرخشهاى اساسى تر در صحنه سیاست جهانى ، ناسیونالیسم و ‍ملیت گرایی  به  یک شكل ابراز هویت سیاسى تبدیل شد، جنگها براه افتاد و هنوز هم ادامه ‍دارد. ناسیونالیسم و ملیت گرایی از شكل و محتواى قدیمى اش‌ خارج شد و در همه جا مضمون ‍ اصلى اش‌ و یا پلاتفرم اش‌ دمكراسى غربى بود و شكل عملى تحقق اش‌ هم در افتادن با حكومت ‍ هاى سنتى اى كه هنوز نبض‌ تغییرات زمان را درنیافته بودند و یا نمیخواستند دریابند. ‍در این چارچوب ناسیونالیسم ایرانى، نیروهاى موثرش‌ در صحنه سیاست و فضاى روشنفكرى ایران (و نه فقط بخشى از اپوزیسیون خارج كشور) هیچوقت همپاى پیشرفتشان مورد نقد و بررسى جدى ‍ قرار نگرفت. در عین حال قابل توجه است كه آرا و افكار ناسیونالیستى دیگر فقط محدود ‍ نبود به احزاب و سنتهاى سیاسى كه اكنون بویژه از قبل اغتشاش‌ بعد از ختم جهان دو قطبى ‍ جان گرفته بودند. در میان مردم ایران در طول حاكمیت  جمهورى اسلامى و از قضا بعنوان ‍ یک واكنش‌ نسبت به حكومت مذهبى، ناسیونالیسم در ابعاد و اشكال دیگرى جا باز كرده بود. ‍ این فقط ایرانیان مقیم خارج كشور نبودند كه خلا غربت را با اسطوره ها و افسانه ها و  اعیاد ایرانى پر میکردند، در خود ایران نیز این پدیده بشكل دیگرى از سالها پیش‌ بروز ‍ كرده بود. خود این پدیده را طبعا نمیشود دربست به حساب ناسیونالیسم مردم گذاشت اما مساله ‍ اینست كه شكل گیرى این روندها، در كل فضاى سیاسى مملكت چطور در خدمت گرایش‌ ناسیونالیسم ‍ ایرانى (بمعناى سیاسى كلمه) قرار میگیرد و به پشت جبهه آن تبدیل مىشود. در هر حال مساله ‍ اینست كه ناسیونالیسم ایرانى در خارج كشور همه اینها را یکجا به كیسه خود ریخت، و در ‍ داخل هم روندى مشابه در جریان بود. جریان اعتراضات دانشجویی در همین ماههاى اخیر از ‍ جمله نشان داد كه ثمره این جریان در اولین قدم این بود كه دانشجویان، نسل جوانى كه ‍ محدوده سنى اش‌ كمى بیشتر یا كمتر از دوره حیات جمهورى اسلامى است، با سرود اى مرز ‍ پر گهر به خیابانها آمدند.

برخورد حزب در این زمینه اما انعكاس‌ خود را در بحث و جدلهاى شخصى با نویسندگان و شخصیت ‍ هاى منتسب به این خط یافت. واضح است كه ناسیونالیسم و ملیت گرایی ایرانى به هر حال مثل ‍ هر خط سیاسى دیگرى نهایتا در نشریات سیاسى این طیف، در شخصیت ها و قلم بدستان و سیاست مدارانش  متجلى مىشود و با نشان دادن محتواى راست، محدود و ضد كارگرى همین هاست كه باید آلترناتیو ‍ سیاسى شان را نقد كرد. اما آنچه كه در حزب به این نام صورت گرفت، هیچ چیز نبود جز درافتادن ‍ سطحى و صورى حتى بعضا بدون احاطه كافى به سابقه و پیشینه یک سنت تاریخى و ریشه دار. ‍

و به این ترتیب نه خود این سنت بلكه حاملین آنها بودند كه مورد نقد و بعضا برخوردهاى ‍ شخصى قرار میگرفتند. هدف دیگر نه انسجام بخشیدن نظرى کارگران سوسیالیست، نه ‍ مسلح كردن آنها به نقدى سوسیالیستى در مقابل افقهاى ملى گرایانه موجود در جامعه ایران، ‍ بلكه كم كردن روى فلان نویسنده و فلان شخصیت در میان اقلیت سیاسى مقیم خارج كشور و در ‍ محدوده نشریات خارج كشورى بود؛ و یا از همه بدتر براى اسم دركردن و تبدیل شدن به قطبى ‍در اپوزیسیون خارج كشور! درگیر شدن با ناسیونالیسم ایرانى، بیش‌ از اینكه گویاى یک ‍ جدال محتوایی باشد، نوعى ابراز وجود از سرِ گیجى بود. حزب میبایست براى «من هستم» خود ‍ در خارج از كشور و در غیاب وصل شدن به مبارزه اقتصادى كارگرى در داخل راهى پیدا میکرد. ‍آغاز این روند (فعلا صرفنظر از محتواى سیاسى اش‌) همانطور كه پیشتر گفته شد از كمى ‍ بعد از كنگره اول و در جریان دور دیگرى از مجادله با كومه له است. این دوره اى است ‍ كه تا حدودى روشن است كه حزب در انجام آنچه كه فرصتى برایش‌ تعیین شده بود، موفق نشده ‍ است ؛ برنامه خاصى هم كه در دستور نیست. حزب برخاسته از چپ در حالیکه ناتوانى خود را ‍ در بریدن از تفكر و سنت چپ غیر كارگرى و رو كردن به كارگر هنوز باور ندارد و كماكان ‍ به انتظار فرصتى است تا شاید فرجى حاصل شود، باید این خلا را بنحوى پر كند. این آلترناتیو ‍ در مجموعه پراتیک حزب وجود داشت و اساسا توسط فدراسیون شوراهاى پناهندگان و مهاجرین ‍ ایرانى و براى كار در میان ایرانیان مقیم خارج كشور پیش‌ برده مىشد.

نفس‌ تشكیل این نهاد خود یکى از پیامدهاى سیاسى مباحث کمونیسم كارگرى بود كه رها كردن  عرصه خارج كشور را بدست افكار لیبرالى و كنسرواتیو مورد نقد قرار داده و بر فعالیت ‍ سیاسى حزب در میان ایرانیان مقیم خارج كشور تاکید میگذاشت. در چند سال اول فعالیت حزب، ‍ چه بدلیل مسائل ناشى از استقرار حزب و چه بدلیل ماتریال سازمانى موجود، این نه خود  حزب بلكه نهادهاى جانبى آن بودند كه توانستند بخش‌ قابل توجهى از پیکره حزب را در خود ‍ سازمان دهند. نشریه ایران تریبون و فدراسیون شوراهاى مهاجرین و پناهندگان ایرانى از ‍ جمله اینها بودند. نشریه ایران تریبون بدلیل عمر كوتاهش‌ كمتر بر پراتیک حزب موثر واقع ‍ شد، اما فدراسیون نهادى بود با عرض‌ و طول قابل توجه و صاحب نشریه اى با تیراژ بالا. ‍ اهداف و مبانى سیاسى این نهاد، در اسناد مربوط به آن موجود است و وارد آن نمیشوم. این ‍ نهادى بود جانبى كه در پرتو وجود یک حزب سیاسى درگیر در مسائل جامعه ایران ، علاوه ‍ بر كارهاى اصلى اى كه موجودیت این سازمان بر مبنایش‌ تعریف شده بود باید تلاش‌ میکرد ‍ تا در جامعه ایرانیان مقیم خارج جایی باز كند و به آلترناتیو سیاسى اى تبدیل شود.  ‍تلاش‌ فدراسیون براى تاثیر گذارى بر این فضا در همین دو محور خلاصه میشد: افشاگرى ناسیونالیسم ‍ ایرانى كه خود مانعى بر سر راه انتگره شدن مهاجرین ایرانى بود و مذهب. به این ترتیب ‍ آنچه كه عملا  پراتیک حزب را در دوره اول (اساسا تا كمى بعد از كنگره اول حزب) سر و ‍ سامان میداد، همین خط بود. بعد از كنگره اول كه دیگر حزب دوران استقرار را پشت سر گذاشته ‍ و مساله حزب عراق هم كم و بیش‌ روتین خود را یافته بود و برنامه ها و پلاتفرم هاى پیش‌ ‍ بینی شده کمونیسم كارگرى بر زمین مانده بود، حزب باید سمت و سویی براى فعالیت خود مییافت. ‍ این سمت و سو در اتخاذ خط ضدیت با ناسیونالیسم و مذهب كه تا آن مقطع اساسا توسط فدراسیون  پیش‌ برده میشد، تجلى یافت. آنچه كه بعدها در درون حزب و تا همین اواخر بعنوان اختلاف ‍ نظر میان گردانندگان وقت فدراسیون و رهبرى حزب شناخته شد، بلحاظ سیاسى چیزى نبود جز ‍ اتخاذ خط سیاسى اى كه پیشتر در چارچوب دیگرى و بعنوان یک فعالیت جانبى حزبى در سازمانى ‍ پذیرفته شده بود كه شرط عضویت در آن حتى کمونیست بودن هم نبود!

همین استدلالات در مورد مذهب هم بنوعى صادق است. ویژگى جامعه ایران كه حكومت اش‌ ‍ مذهبى است، پرداختن به مقوله مذهب را متفاوت میکند. این در درجه اول امرى سیاسى است. ‍ امرى سیاسى تا وقتی که راجع به یک حكومت مذهبى حرف مىزنیم، و آنجا كه مذهب بعنوان یک ‍ ایدئولوژی یک دستگاه فكرى مبتنى بر نابرابرى، تهجر، تبعیض و برسمیت شناختن مناسبات ‍ طبقاتى و مقدر بودن سرنوشت بشر مورد نظر است دیگر نه فقط نوع حكومتگرش‌ بلكه مذهب بطور كلى حاكم یا غیر حاكم ، اسلام و غیر اسلام را در برمیگیرد. اسناد مکتوب درنقد مذهب ‍ در جریان ما، از دو نوع است: یا در نقد مذهب  سیاسى (عمدتا پان اسلامیسم به مثابه یک آلترناتیو حكومتى در مقطعى از جنگ سرد و بعنوان كمربند سبز در مقابل شوروى) و یا در نقد چپ پوپولیست  در تفكیک قائل شدن بین  مذهب  توده ها و مذهب ارتجاعى.  هر دوى اینها تغییر كرده بود. ‍تا آنجا كه به مذهب حاكم و سیاسى برمىگشت بر متن تغییر و تحولات سالهاى بعد از پایان ‍ جنگ سرد، مقوله مذهب دمکراتیک پیدا شده بود. مذهب دمکراتیک و اسلامى كه  لیبرال است  و میتواند نوع دمكراسى غربى را هم در خود هضم كند، پدیده اى بود كه بررسى مجدد مى طلبید.‍ از طرف دیگر حاكمیت  قریب به دو دهه حكومت مذهبى علىرغم تمام مخالفت و ضدیت  بحقى كه ‍ مردم با آن داشته اند بنحو غریبی  بر افكار، ارزشها، بیان عواطف، ادبیات و هنر و غیره ‍ تاثیر گذاشته   و این از قضا بموازات رشد فكرى و فرهنگى جامعه روشنفكرى ایران اتفاق افتاده ‍ است. انبوه عظیم   نشریات و كتب منتشره در ایران نه فقط در دوره » گلاسنوست »   خاتمى بلكه ‍  حتى پیشتر از آن، با هر محتوایی نشانه یک تغییر جدى علیرغم وجود خفقان آشكار بود. تغییرى ‍ كه امروز در غیاب یک نقد رادیکال، ذهنیت  نسل جوان  ایرانى را شكل داده است. به این معنى ‍ حتى در زمینه  » مذهب و مردم » هم موضوعات بیشمارى قابل بررسى بودند. در پراتیک حزب آن  مذهب سیاسى  » دمکراتیک »  ولیبرال، نهایتا با جلسه بهم زدن پاسخ میگرفت و تاثیر دو دهه ‍ حاکمیت مذهب بر زندگى مردم با اینكه «جامعه ایران مذهبى نیست » . توسل به فحاشى و پرخاش‌ ‍ در برخورد به مذهب و بررسى عملكردها و تاثیرات اجتماعیش‌، با در نظر گرفتن اینكه بحث ‍ بر سر مذهبى است كه حكومتش‌ در جنایت  و خفقان بیداد  كرده است، البته ظاهرا مشروعیت  بیشتری هم دارد!

تبلیغات حزب بر علیه مذهب و ادعاهاى بیجا و با جاى یکى دو ساله اخیر مبنى بر اینكه ‍ ما جامعه سكولار و حكومت سكولار می خواهیم نه نشانه شناخت از بروزات و كاركرد مشخص‌ ‍ اسلام در ایران بعد از انقلاب، و نه نشانه درگیر شدن با یکى از جنبه هاى مهم افكارو‍ آرا بورژوایی در جامعه، بلكه پیش‌ از هر چیز بیانگر چرخش‌ اخیر حزب است كه مبارزه آكسیو نیستى ‍ علیه یک حكومت مذهبى هویتش‌ شده است. این فقط براى ظاهر رادیکال دادن به چرخشهاى سیاسى و طبقاتى اى است كه قربانى كردن كارگر و مارکسیسم از عواقب اجتناب ناپذیرش ‌ بود.

آنچه كه در مورد اجزا پراتیک حزب در یک دوره تقریبا  شش‌ ساله گفته شد، را میتوان چنین  خلاصه كرد:

1_ سنت چپ غیر كارگرى در ایران بطور كلى با مبارزه اقتصادى كارگر بیگانه بود. اما این ‍ حزب خواسته بود با شكل دادن به نوع دیگرى از پراتیک، یعنی  بریدن از سنت چپ و پیوستن و ‍دخیل  شدن در مبارزه و اعتراض‌ روزمره كارگر، از این بستر كنده شده و تماما در سنت سوسیالیسم ‍ كارگران جاگیر شود. پروسه اى كه در درجه اول قطعا سیاسى است و نه تشكیلاتى و سازمانگرانه. واضح است كه آنچه میتوانست این حركت را نهایتا تعمیق بخشیده و در جامعه نهادى كند، ‍طبعا وجود یک فضاى سیاسى متفاوت در ایران بود كه به وقت خود این گرایش‌ اجتماعى را ‍در موقعیت قدرتمندى به جلوى صحنه مى آورد. كل پراتیک حزب در این دوره اما علیرغم تلاشها، ‍چنین خصلتى كه كلید اصلى در این شیفت بود را ندارد. این تنها تضمینى بود كه میتوانست ‍حزب را از عوارض‌ فروریختن دیوار برلین و پایین كشیدن مجسمه هاى لنین، همچنانكه از ‍خیلى پیشتر پیش‌ بینی شده بود، مصون نگهدارد و کمونیسم كارگرى را در این دوره وانفسا ‍با قرار دادن در مكان اجتماعى واقعیش‌، به یک نیروى حاضر در صحنه مبارزه سیاسى تبدیل كند.

2_ در غیاب پیش‌ شرط فوق، آنچه كه محتواى پراتیک حزب را شكل میدهد دیگر در ادامه همان ‍سنت چپ است. اما این پراتیک از لحاظ خصلت عملى خود با پراتیک چپ در دوره هاى قدیمتر ‍بطور كلى متفاوت است، چرا كه اساسا در دوره دیگرى است كه مشخصه اش‌ بى موضوعیت شدن ‍چنین رادیکالیسمى است و این ویژگى است كه به حزب سیمایی كاملا متفاوت از آنچه كه تا ‍به حال در چپ شناخته شده بود، میدهد.

 

افول سوسیالیسم بورژوایى: پایان رادیكالیسم غیر كارگرى

گیجى ناشى از جشن و سرورهاى بعد از پایان جنگ سرد، یک فاكت بود. تركش‌ پاره سنگ هاى ‍دیوار برلین فقط به دیگران اصابت نكرد، حزب هم علیرغم تمام هشیارى اش‌ در تشخیص‌ ‍ این پیامدها بى نصیب نماند. گیجى و منگى اى كه تجلى خود را اساسا در تبدیل نشدن پلاتفرم ‍ کمونیسم كارگرى به سیاست هاى مشخص‌ حزبى نشان میداد. براى بى بلا گذراندن دوره اى كه ‍ مهر پایان سوسیالیسم غیر كارگرى را خورده بود، حزب باید مشغول پراتیک دیگرى میشد. جاگیر ‍ شدن در جنبش‌ كارگرى بعنوان شرط اصلى این تحول و درافتادن با جریانات فكرى اجتماعى، ‍در مقیاس‌ اجتماعى و نه با نوك زدن به این گفته رئیس‌ جمهور و آن ادعاى رهبر مشروطه  طلب فقط براى اعلام موضع، پیش‌ شرطهایی را مى طلبد. صرفنظر از خاستگاه طبقاتى چپ كه خود قوى ترین فاكت است، توانایی وارد شدن در این عرصه نیز مهم است. بى بضاعتى در زمینه ‍ تئورى مارکسیسم و نقد مارکسیستی، توانایی لازم براى درگیر شدن در این عرصه در حالیکه ‍ سوت پایان مارکسیسم را زده بودند، دخیل نشدن در مبارزه اقتصادى كارگران و بى توجهى به ‍ مسائل و گره گاههاى این جنبش‌ و مشكلات فعالین آن، غفلت از تاثیرات عمیقى كه تغییرات ‍ سیاسى بعد از جنگ سرد در جامعه ایران برجاى گذاشته بود، عدم اشراق به مسائل جامعه ایران ‍ و عدم شناخت الیت روشنفكرى «سیاست» گریزى كه كم كم و در باد امواج ضد مارکسیستی بعد از پایان جنگ سرد، یکسره از تظاهر به سوسیالیسم اش‌ هم دور شد و با موج پست مدرنیسم ‍ رفت؛ همگى عواملى هستند كه فاصله این آخرىن بازمانده متحزب چپ رادیکال را از كارگران ‍بیشتر و بیشتر كرد.

درك ضرورت وصل شدن به رادیکالیسم كارگرى در جریان ما چیزى نبود كه با از هم گسیختن ‍ قطعى شیرازه امور در شوروى و فروریختن دیوار برلین حاصل شده باشد. از بسیار پیشتر و ‍در جریان مباحثات حزب کمونیست ایران در مورد بررسى علل شكست سوسیالیسم در شوروى، روشن ‍بود كه این حزب با سیر فزاینده بحران اقتصادى و اجتماعى در شوروى، یکى از مبانى هویتی اش‌ (شكست انقلاب اكتبر و قائل نبودن به سوسیالیسم در شوروى) را از دست میدهد. فیصله ‍یافتن این پروسه در بلوك شرق دیگر جاى تردیدى باقى نگذاشته بود كه در هم شكستن این ‍ قطب پایان همه انواع سوسیالیسم هاى بورژوایی است و بر مبناى همین ارزیابى بود كه به ‍حزب کمونیست ایران اخطار داده شد كه نمیشود براى متمایز كردن خود از این انواع سوسیالیسم ‍ مدام رادیکالتر و رادیکالتر شد بدون اینكه به اعتراض‌ سوسیالیستى طبقه كارگر وصل شد ‍ و تعیین كارگرى یافت.

وقتى در جریان جنگ خلیج گرایش‌ ناسیونالیسم كرد با ندیدن نظم نوین جرج بوش‌ بعنوان ‍حلقه اصلى در تبیین شرایط وقت در كردستان عراق، به پشتیبانى از آنچه كه «قیام توده ‍ ها» نامیدند، برخاست دیگر درنگى جاىز نبود (4) و جریان کمونیسم كارگرى راه خود را جدا ‍كرد تا پیش‌ از آنكه آن فرصت «طلایی» را از دست بدهد، به اعتراض‌ طبقه كارگر وصل شود ‍و كارى كند كه نبض‌ حزب با نبض‌ جنبش‌ كارگرى بزند. این یک تهییج نبود، این دقیقا تشخیص‌ ‍ همان ضیق وقت و حیاتى بودن این واقعه بر متن یک تهاجم راست بود. بحث این بود كه وقتى ‍ براى رادیکالتر شدن نیست، یا به رادیکالیسم طبقه كارگر ملحق میشویم و یا به جریانى ‍ در حاشیه جامعه تبدیل خواهیم شد.

در هر حال آنچه كه اتفاق افتاد این بود كه حزب بجاى استفاده از فرصت موجود منتظر فرصت ‍ نشست. و این علیرغم اخطارهاى پیشین خود کمونیسم كارگرى بود: چپ رادیکالى كه دوره حیاتش ‌ بر ‍بستر زوال سوسیالیسم هاى بورژوایی سر آمده و حزبى كه در آخرین لحظات این تغییر فاز متولد شده بجاى اینكه در همین فرصت كوتاه از بستر تولدش‌ بُبرد ‍ و به طبقه كارگر و جامعه اى كه عرصه مبارزه وسیع این طبقه است رو كند، مطابق سنتهاى ‍ طبیعى و موجود چپ، به خود چپ معطوف شد. این یک رجوع به اصل خود بود اما خود «اصل» دیگر  آن چپ سابق نبود. پایان سوسیالیسم هاى بورژوایی پایان این نوع رادیکالیسم هم بود.  بى ‍ جهت نیست كه حتى در همان پراتیک فعالى كه ذكرش‌ رفت هىچ جدیتى نیست، سطحى گرایی و ابتذال ‍ و شلوغ كردن است كه حتى با نوع پراتیک چپ در دوره هاى پیشتر هم متفاوت است. و به این ‍ ترتیب تلاشهاى مثبت و زحماتى كه اینجا و آنجا كشیده مى شد، هنوز بهیچوجه بیانگر آن شیفت ‍ طبقاتى نبود كه حزب براى تحقق اش‌ تشكیل شده بود؛ و طبعا حزب نمیتوانست از سرنوشتى كه ‍ در انتطار چپ بى ربط به جامعه در این دوره بود، برى باشد.

پیش‌ بینی ها درست بود. تهاجم ضد کمونیستى بر متن پیروزى دمكراسى غربى توانست یک چرخش‌  به راست اجتماعى را موجب شود. این دمكراسى بطور واقعى در بسیارى كشورها به پرچم مبارزه ‍ علیه حكومتهاى برسركار تبدیل شد. اندونزى، آفریقاى جنوبى و امروز یوگسلاوى نمونه هایی ‍ از این دست اند. همه اینها زمینه هایی بود كه پیوستن به این سمت و سو را در جامعه اى ‍ كه قریب دو دهه به ضرب و زور و شلاق و شكنجه سرپا نگهداشته شده بود، مطلوب میکرد. جامعه ‍ ایران استثنایی بر این قاعده نبود. فضاى فكرى ایران بدنبال فروپاشى بلوك شرق بسرعت ‍ از چرخش‌ به راست عظیمى كه در مقیاس‌ جهانى اتفاق افتاده بود، متاثر شد.

تا جایی كه به آن فرصت محدود براى حزب مربوط میشود، نكته اى قابل تعمق است. تشكیل حزب ‍ تقریبا مصادف بود با پایان جهان دو قطبى و برداشتن دیوار برلین، و همچنین آغاز دوره ‍ بازسازى بعد از جنگ ایران و عراق.  جنگ البته قریب دو سال پیشتر خاتمه یافته بود، اما ‍ بازشدن بحث دوره بعد از جنگ و فرجه اى كه جمهورى اسلامى را در مقابل پاسخگویی به مشكل ‍ قدیمى راه اندازى چرخ اقتصاد قرار مى داد، اساسا دوره اى بود كه مى رفت تا در پرتو در ‍ دستور قرار گرفتن این سوال حیاتى فارغ از هر شرایط غیر متعارفى یک تناسب قواى جدید ‍ را در جامعه ایران شكل دهد. دقیقا همین دوره است كه تاثیرات چرخش‌ براست جهانى و موج

دمكراسى غربى هم بتدریج به ایران میرسد. این همان فرصتی بود كه حزب باید میتوانست ‍ سنت و روش‌ و منش‌ چپ غیر كارگرى را كنار زده و با در پیش‌ گرفتن همان سیاستهاى تدوین ‍ شده ای كه پیشتر بحث شد، به جنبش‌ اعتراضى كارگر وصل میشد و کمونیسم کارگرى متحزب را به یکی دیگراز آن روندهایی تبدیل میکرد كه در عمق جامعه دست در كار ‍ تغییر موازنه سیاسى و طبقاتى بودند.

وقایع آخرین دهه قرن كه همه صف بندیهاى سیاسى را به مقیاس‌ وسیعى بهم ریخته بود سوت پایان ‍ هر گونه سوسیالیسم غیر كارگرى را زده بود. بشهادت همه فاكتها و تحلیلها دورانى كه در ‍ آن هنوز ممكن بود سوسیالیستهایی باشند كه بورژوازى را بدون طبقه كارگر بخواهند(ماركس‌، ‍ مانیفست) دیگر سر آمده بود. تعجیل جریان کمونیسم كارگرى براى قرار گرفتن بر بستر جنبش‌ ‍ سوسیالیستى طبقه كارگر خود حاصل این تشخیص‌ بود. این حزب قرار نبود باز هم سازمان متشكل ‍ كننده چپ باشد (براى این منظور حزب کمونیست ایران ظرف بسیار مناسبترى بود و كادرهاى ‍ خود را هم داشت) و اگر بناچار- ابتدا بتدرىج و در عمل – چنىن شده بود طبعا باید هویت ‍ سیاسى متناسب اش‌ را هم مى یافت. ضدیت با ناسیونالیسم و مذهب و بر این اساس‌ درگیر شدن ‍ با اپوزیسیون، آن هویت سیاسى اى بود كه این حزب بر اساسش‌ توانسته بود آن ته مانده ‍ رادیکالیسم چپ را جلوى صحنه بگذارد. چپى كه با جامعه موضوع كارش‌ بى ارتباط است، به ‍ طبقه كارگر ربط خاصى ندارد، ولى از یک سنت رادیکال مى آید و باید نوعی رادیکالیسم را ‍ براى بقاى سیاسى خود تضمین كند چاره اى جز این ندارد. اما این رادیکالیسم طبعا ‍ مهر زمان خود را دارد كه حكایت از زوال آن میکند. جنجال و هیاهو به این ترتیب فریادهایی ‍ است كه قرار است این استیصال را بپوشاند.

******

با وارد شدن اوضاع سیاسى ایران در یک فاز دیگر كه محتواى آنرا در عبارتى كوتاه میتوان ‍ هماهنگى و همسویی و یا پیوستن به جریان غالب دمكراسى غربى نامید، پراتیک حزب یکباره ‍ دگرگون شده و بتدریج بر بنیادهاى آگاهانه و نقشه مندى قرار گرفت. این دوره، را میتوان ‍ دوره نضج نهایی روندهاى پیشىن دانست كه سرانجام در كنگره دوم حزب بیان نظرى خود را ‍ نیز یافت. وارد شدن مفاهیم و ترمهاى جدیدى در فرهنگ سیاسى حزب (از جمله مدرنیسم) (5 ) تئورى «حزب ‍و جامعه» و «حزب شخصیتها» بیانگر این سمتگیریهاى جدید بود. اما این یک تغییر سیاست ‍ ساده و یک سمتگیرى سیاسى مبتنى بر شرایط سیاسى جدید نبود. این آخرین تلاش‌ چپ رادیکال ‍ بى موضوعیت شده ایست كه بحكم تغییرات یک دهه اخیر هىچ حكمت سیاسى و طبقاتى اى ندارد. ‍ از این روست كه آش‌ در هم جوشى از مدرنیسم و تشكیلات پرستى عقب مانده ، مناسبات ‍ تشكیلاتى بشدت مذهبى و شخصیت پرستانه باب میشود. از كنگره دوم حزب به بعد دیگر این ‍ حزب را با هیچ حلقه واسطى نمیشود به مارکسیسم و جنبش‌ سوسیالیستى كارگران وصل كرد. این ‍ پایان دردناك سرنوشت چپ رادیکالى بود كه پیش‌ بینی هاى درست خود را جدى نگرفت و به ‍ این ترتیب دایره انحطاط این چپ در این حزب بسته شد. بحث حزب و قدرت سیاسى براى حزب ‍ کمونیستى كه نه فقط در جنبش‌ كارگرى جاى پایی محكم نكرده است، بلكه بموازات شال و كلاه ‍ كردن براى كسب قدرت سیاسى چوب حراج به كارگر و مارکسیسم اش‌ زده، طنز تلخى است.

این تنها احزاب بورژوایی نیستند كه بعد از پایان جنگ سرد، و با درهم ریختن همه مرزهاى ایدئولوژیک ‍و سیاسى مشغول بازبینی و بازتعریف هویت خود شده اند. این سرنوشت همه انواع سوسیالیسم ‍غیركارگرى نیز هست و حزب کمونیست كارگرى ایران مشمول استثنا نشد.

 

موخره:

«هىچ چیز مانند چند و چون عضویت كارگران در احزاب و تشكیلاتهاى چپ مبین خصلت طبقاتى ‍ آنها و موقعیت آنها در مبارزه بالفعل طبقات نیست. بالاخره پس‌ از همه تبلیغات و آكسیونها، ‍ همه مطالبات و شعارها و همه فعالیتها  كه بنام طبقه كارگر و منافع او صورت میگیرد، ‍ این سوال ساده و روشن مطرح میشود كه آیا تشكیلات سوسیالیستى دربرگیرنده كارگران هست ‍یا نه. آیا كارگر و اعتراض‌ كارگرى درونمایه اصلى این سازمانها را تشكیل میدهد یا خیر…». ‍ (منصور حكمت، حزب کمونیست و عضویت كارگرى، نشریه کمونیست شماره 51، تیر 1368).

بعد از هشت سال فعالیت باید گفت كه تصویر فوق سر سوزنى با واقعیت امروز حزب کمونیست ‍ كارگرى ایران تطابق ندارد. این حزب علیرغم پیش‌ بینی هاى درست خود، نتوانست از سنت ‍ و تفكر چپ غیر كارگرى منفك شده و به حزب سازمانده و دربرگیرنده فعالین جنبش‌ كارگرى ‍ تبدیل شود. این پایان یک دوره است و اگر حزبى بنام جنبش‌ سوسیالیستى كارگران بخواهد پا ‍ بعرصه سیاست بگذارد دیگر نمیتواند برخاسته از بستر این چپ باشد. این آن ویژگى اى است ‍كه بررسى تجربه این حزب را ضرورى میکند.

تجربه اى كه نشان داد درست ترین و رادیکالترین افقهاى سیاسى و نظرى هم اگر بر متن مبارزه ‍ واقعى و روزمره كارگر نباشد، اگر رهبران سوسیالیست جنبش‌ كارگرى را با خود نداشته ‍ باشد، راه بجایی نمى برد. کمونیسم كارگرى بعنوان مبانى هویتی این حزب شفاف ترین تصویر ‍موجود از افقهاى سیاسى و نظرى یک جنبش را بدست داده بود و بر بستر ‍یک فعالیت حزبى دست بكار تلاش‌ براى پایان دادن به دوره اى شد كه كارگر و کمونیسم دو ‍تاریخ مجزا داشتند. این چپ در این تلاش‌ شكست خورد بى آنكه این شكست ربطى به آن جنبش‌ ‍ داشته باشد. حزب کمونیست كارگرى ایران این پرچم را زمین گذاشت و به تاریخ دیگر احزاب ‍چپى پیوست كه نام کمونیسم و كارگر بر سر درش،‌ دیگر فقط دست و پا گیر است.

منصور حكمت در جریان مباحثات دوره استعفاها گفته بود كه اگر كسى میخواهد به جنگ نظرات ‍ من بیاید از نوشته هاى خودم نقل قول نكند، گویی نوشته هاى ایشان چیزى بنام کمونیسم ‍ كارگرى را بوجود آورد. کمونیسم كارگرى ابداع هیچ شخصى نیست، این بیان یک جنبش‌ اجتماعى است كه خارج از اراده هر سازمان و حزب چپ و غیر چپى وجود دارد. بیان یک جنبش‌ و نه ‍ یک مجموعه ایده بعنوان ملزومات ضرورى براى شركت در جنگ ایده ها آنطور كه چپ غیر كارگرى ‍تاریخ را فهمیده است! خود ایشان در همان مقاله فوق در تبیین کمونیسم كارگرى چنىن مى ‍نویسد:

«کمونیسم كارگرى یک واقعیت اجتماعى و یک سنت زنده سیاسى و مبارزاتى است. یک جریان اجتماعى  است. درست همانطور كه لیبرالیسم بورژوایی یک واقعیت اجتماعى است. این سنتها بر وجود ‍ احزاب سیاسى مقدم اند.» حزب کمونیست كارگرى ایران با تشكیل شدن در یک مقطع حساس‌ در ‍ تاریخ این قرن، بر آن بود كه با شكل دادن پراتیکى متفاوت از بستر پیشین اش‌ به این ‍ سنت بپىوندد اما نتوانست از پیش‌ شرطهاى لازم براى این امر برخوردار شود. تئوریهاى ‍ «حزب و قدرت» و «حزب جامعه» و غیره بیان وارونه اى است از این شكست و انتخاب راه دیگرى ‍ براى حیات سیاسى. بنابراین ادعاى اینكه با نوشته هاى «خودم» به جنگ من نیایید، بیشتر از آنكه محتواى قابل تعمقى داشته باشد، ارائه تصویر دراماتیک از شخصى است كه حتى با ‍ پشت كردن به سنت کمونیسم كارگرى، باید  هنوز براى تشكیلاتش‌ قهرمان صحنه باشد.

حزبى كه امروز كارگر و کمونیسم اش‌ را وجه المصالحه «جزو معادلات قدرت شدن» قرار داده ‍ هیچ ادعایی بر دستاوردهاى سوسیالیسم كارگران نمیتواند داشته باشد. آنها با فعل ‍ امروزشان خروج خود را از این صف بصداى بلند اعلام كرده اند و همگان هم شنیدند!

 

یادداشتها:

(1) این مقوله كه خود جزیی از شكل گیرى پدیده رهبرى كاریسماتیک در حزب بود، البته جاى ‍ بررسى مجزایی دارد. چنىن رهبرى اى كه خاص‌ سازمانهاى ایدئولوژیک (فاندامنتالیست) و‍ حاشیه اى است كه معیارهاى ارزش‌ گذارى و تشخیص‌ شان از حقیقت پراتیک محدود خودشان در ‍ یک چارچوب بسته فرقه اى است، مطلقا بى ارتباط با محتواى حركت حزب نیست. اینهم یکى از ‍ وىژگى هاى آن چپ غیر كارگرى است در دورانى كه دورانش‌ نیست. سنگ بناى پدیده رهبرى كاریسماتیک  در درون حزب از كنگره اول و در جریان تصویب قراری مبنى بر چاپ مجموعه آثار منصور حكمت ‍ گذاشته شد، مستقل از نیتى كه راى دهندگانش‌ احتمالا داشتند. گر چه كسانى هم به این ‍ قرار راى ندادند ولى تصویب آن و بعد تلاش‌ براى عملى كردنش‌، در عین حال كه گام مهمى ‍در شكل دادن به این كاریسما بود، خود بعبارتى هم آغازى بود براى پایان پدیده منصور‍ حكمت. ایشان ابتدا با مجموعه آثارى كه اول جلد آخرش‌ چاپ شد، تبدیل شد به لنین و بعد ‍ در جریان مباحثات دوره استعفاها با مجاهدتهاى بى شائبه برخی از کادرهای حزب با شیوه هاى پهلوان ‍ نائبى در مبارزه «مدرنیستى» به ماركس‌ زمان ارتقا مقام یافتند!

 

(2) این هنوز مربوط به دوره شروع آكسیونیسم حزب است. در ادامه خود این آكسیونها، نحوه ‍ برگزاریشان، انعكاس‌ اخبارشان، درافتادن با نىروهاى سیاسى دیگر بشیوه اى بشدت غیر سیاسى، ‍ سكتاریستى و شخصیت  شكنانه محمل بروز معیارها و اخلاقیاتى شد كه خود حاصل تغییراتى بود ‍ كه در حزب اتفاق افتاده بود.

 

(3) بى آنكه منظور كاستن از اهمیت تقابل با ناسیونالیسم ایرانى در خارج كشور باشد، ‍ عطف توجه به یک نكته مفید است. پدیده مهاجرت بخصوص‌ با در نظر گرفتن ساخت و بافت جامعه ‍ ایرانى مهاجر كه اكثرا فعالین  سیاسى و یا فراریان از جبهه هاى جنگ بوده اند؛ خود مبنایی ‍ واقعى براى یک سلسله نابسامانیهاى فكرى، روحى، نظرى و عاطفى است. كسانى كه عمدتا نه ‍ به میل خود بلكه در نتیجه یک جبر اجتماعى و سیاسى مجبور به ترك دیار و از دست دادن ‍ همه چیز و بناى یک زندگى دیگر از نقطه صفر میشوند، طبیعى است كه براى پر كردن بسیارى ‍ خلاهاى روحى و روانى در زند گیشان گذشته ها، خاطرات و یادآورى آنچه كه برجاى گذاشتند، ‍ جاى مهمى در ذهنشان بیابد. نمیشود شب عید ایرانى كه این مردم (مستقل از تعلق طبقاتى ‍ شان) میخواهند شادى كنند با فحش‌ دادن به جمشید شاه و كورش‌ و داریوش‌ هخامنشى به نقد ‍ ناسیونالیسم ایرانى نشست. اینها بخودى خود بهیچوجه نشانه ناسیونالیسم نیست. و از قضا ‍ اگر یک جریان سیاسى این نكته مهم را در روانشناسى جامعه موضوع فعالیتش‌ نشناسد، نمى ‍ تواند وارد رابطه و دیالوگى با آنها شود. این نكته اى است كه حتى تقابل با ناسیونالیسم ‍ ایرانى در میان مهاجرىن را هم بعضا به برخوردى آنتى پاتیک و ذهنى تقلیل مى داد و به ‍ این ترتیب و با این شیوه برخورد بقول رفیقى كلم پلو خوردن همانقدر میتوانست نشان ناسیونالیسم ‍ باشد كه پىتزا خوردن نشان انترناسیونالیسم!

 

(4) بعضى از كادرهاى قدیمى حزب (عمدتا از کردها) كه تازه معلوم شد حتى معناى آخرین دور مباحثات جریان ‍ کمونیسم كارگرى با گرایش‌ ناسیونالیسم كرد در كومه له را هم متوجه نشده بوده اند، با ‍ شگفتى تمام در جریان مباحثات دوره استعفاها گفته اند كه اصلا نمیدانند چطور ممكن است ‍ مردم طرفدار مصدق باشند! این دوستان گویا متوجه نیستند كه دفاع از مصدق و خواندن سرود ‍ اى مرز پر گهر هیچ فرقى با تظاهرات میلیونى در یوگسلاوى براى استقرار دمكراسى غربى ‍ ندارد. اینها هنوز گویا متوجه هم نیستند كه آخرین دور مباحثه با ناسیونالیسم كرد دقیقا ‍ بر سر مساله اى مشابه همین بود. ناسیونالیسم كرد حضور مردم در خیابانها را كه بر بستر ‍ نمایشى از نظم نوین جرج بوش‌ در مقابل صدام ممكن شده بود، بحساب قیام مردمى گذاشت. ‍ کمونیسم كارگرى بدرستى محتواى این حركت و ارزیابى غلط آنها و حمایت بى چون و چرا از ‍ هر حركت مردمى را مورد نقد قرار داد. جاى تعجب نیست كه كسانى كه هنوز متوجه نشده اند ‍ براى چه از آن حزب بریدند و به این یکى پیوستند، امروز آنچنان مشعوف حركات محیرالعقول ‍ حزب اند كه حتى گذشته خودشان را هم فراموش‌ كرده اند. به سایت حزب روى اینترنت ‍ مراجعه كنید تا ببینید چه از خود بیگانگى و خودشكنى غریبى در رفتار سیاسى اینها دیده ‍ میشود. انسانهایی كه در طى قریب بیست سال زندگى سیاسى شان، مردم همیشه آنها را با اسم ‍ و رسم واقعى و آدرس‌ خانه و كاشانه شان میشناخته اند، از اینكه دیگرانى در حزب با چاپ ‍ عكس‌ تئورى شهامت تحویل مردم میدهند، آنچنان مات و متحیر شده اند كه یادشان رفته خودشان ‍ بیست سال است علنى بوده اند و بر سر كسى هم منتى نگذاشتند!

 

(5) اخلاقیات و ارزشهایی كه حداقل در دو سال اخیر در حزب باب شده است، گویاى تغییرات  كیفى مهمى هستند. در این دوره به اشكال و بهانه هاى مختلفى رزمندگى و رادیکالیسم كارگرى ‍ عرفان، اخلاقیات  پوپولیستى، اسلام زدگى، روحیه سرمرز نشینى و سیب زمینى خوردن نام گرفت. ‍ آنچه كه بعنوان مدرنیسم ورد زبان حزبى ها شد، در واقع نامى بود براى اینكه آن رزمندگى ‍ (كه لابد اسلامى و عرفانى بود) را كنار گذاشتىم و دیگر نیازى به آن نداریم. آخر با ‍ «مدرنیسم» بهتر میشود با «مكانیسمهاى اجتماعى كسب قدرت»  سازگار شد و در میان احزاب ‍ و شخصیتهاى سیاسى جا باز كرد تا با کمونیسم زمخت كارگرى!