بایگانی برچسب‌ها: اصلاحات

تغییرها و نابرابری ها، در حاشیه کمپین یک میلیون امضا

Advertisements

مصاحبه با نشریه جهان امروز، سال 2004

سوال: اخیرا كتابى از شما با عنوان «نئولیبرالیسم، زن و توسعه» منتشر شده، می توانید كمى باختصار راجع به این كتاب بگویید؟

این كتاب معطوف است به ارائه تحلیلى از مساله زن در شرایط حاضر ایران و بر آنست تا در ارتباط و پیوستگى با فاكتورهاى عمومى تر تصویرى از جایگاه مساله زن در روند برنامه هاى توسعه اقتصادى و سیاسى در ایران بدهد. واقعیت اینست كه بر متن تحولاتى كه به گلوبالیزاسیون معروف شده تغییرات مهمى در موقعیت عینى زن در جامعه سرمایه دارى رخ داده است. و این پدیده نیز جهانى است و تقریبا مشخصه موقعیت زنان در همه جاى دنیاست. از اواسط دهه هفتاد میلادى كه با بحران نفت در این سالها، انقلاب انفورماتیك و دگرگونى شگرف در عرصه تولید و همچنین تغییر در سازمان كار مشخص‌ می شود، ركود در رشته هایى از صنعت كه سنتا مردانه بودند و گسترش‌ بخش‌ خدمات كه سنتا زنانه بودند، آغاز شده بود. همچنین بالا رفتن اشتغال ‍زنان در كارهاى عمدتا موقتى، نیمه وقت (و یا قطعه كارى عمدتا در كشورهاى توسعه نیافته) نشانه روشنى بر مطلوبیت كار ارزان و منعطف زنان در این شرایط بود. این پدیده وقتى ابعادى عظیم یافت كه معلوم شد در كشورهاى توسعه نیافته، آنجا كه بدلایل متعددى زنان نه فقط در حاشیه بازار كار بلكه اصولا در حاشیه جامعه هستند، امكان جذب این بخش‌ از نیروى كار با دستمزهاى بسیار ناچیز در خدمت شركتهاى چند ملیتى كه گاه شاغلین آن هرگز نشانى از صاحبانشان را هم نمى بینند، وجود دارد. كتاب حاضر تلاش‌ دارد كه بر مبناى این فاكتور عینى این نكته را مستدل كند كه پروسه توسعه پروسه اى است كه بیش‌ از هر زمان دیگرى اعتراض‌ زنان به موقعیت اقتصادى و اجتماعى شان را به اعتراض‌ علیه كاپیتالیسم گره می زند. و همچنین از آنجا كه موضوع كتاب تمركز بر مساله زن در چارچوب برنامه هاى توسعه در ایران است بخش‌ زیادى از آن معطوف است به ارائه تحلیلى از جایگاه مساله زن در توسعه سیاسى و بررسى روندهاى احتمالى آتى و مستدل كردن این نكته كه جنبش‌ زنان اگر قرار است جنبشى باشد كه مسائل اكثریت زنان را در برمی گیرد بطور قطع باید راه خود را از اصلاحات و مدافعین توسعه سیاسى و اقتصادى جدا كند.

سوال: ولى بهر حال بخشى از زنان كه موافق برنامه هاى اصلاحات و پروسه توسعه هستند، ‍این كار را نخواهند كرد.

واضح است. و دقیقا همین مساله است كه اهمیت بحث و جدل در مورد آتیه جنبش‌ زنان را موكد می كند. پدیده جنبش‌ اصلاحات، حال با هر تعبییرى كه از آن داشته باشیم لااقل این حسن را براى بورژوازى ایران داشت كه امكان و فضاى لازم براى پیشبرد دست راستى ترین ایده ها در شكل گیرى و تاثیر گذارى بر جنبشهاى اجتماعى را فراهم كند. براى مثال یكى از این ابزارهاى نظرى و فكرى گفتمان سنت / مدرنیته است. در این چارچوب شما « مختارید» كه میان «سنت» و «مدرنیته» یكى را انتخاب كنید. جاى دادن حكومت اسلامى در قطب « سنت» با توجه به پایه هاى ایدئولوژیكش‌ و فرهنگى كه بر جامعه تحمیل كرده دشوارى اى در برندارد و همین است كه بنوعى سمپاتیهایى به پذیرش‌ گفتمان سنت/ مدرنیته بوجود مى آورد. اما مدرنیته تنها به نرمها و ارزشهاى فرهنگى جامعه مدرن دلالت نمی كند بلكه بنیاد و سمبل جامعه كاپیتالیستى است كه سالهاست در ایران وجود دلرد و مهمتر از آن اینكه آنچه در راستاى برنامه هاى توسعه در حال اجراست نیز چیزى جز تعمیق این مناسبات در اشكالى بغایت خشن و بى پرده نیست. بنابراین بحث بسادگى اینست كه با توضیح و تبیین همه مسائل و از جمله مسائل جنبش‌ زنان در راستاى گفتمان سنت / مدرنیته از آنجا كه تكلیف حكومت اسلامى روشن است، باید مدافع «مدرنیته» یا كاپیتالیسم شد! و گویا این حكومت هم در طول 25 سال حیاتش‌ اصلا ربطى به مناسبات سرمایه دارى نداشته است. و این آن چیزى است كه بسیارى از فعالین جنبش‌ زنان (حتى سوسیالیستهایش‌) متاسفانه به آن كم توجه می كنند. ضدیت با جمهورى اسلامى ومعضلاتى كه این حكومت در رابطه با مساله زن در این 25 ساله آفریده بنحوى كور گرایش‌ و سمپاتى به «مدرنیته» را تقویت كرده است بى آنكه به عواقب آن توجه جدى اى بشود. اما بهرحال شك و تردید هم كم نیست. خروج كارگاههاى كوچك از شمول قانون كار كه بخش‌ وسیعى از زنان كارگر را در بر می گیرد خود ضربه محكمى به كارآیى گفتمان سنت / مدرنیته بود. عده اى تصور می كنند كه چنین اقدامى، مثلا خروج كارگاهها از شمول قانون كار، ناشى از وجود حكومت اسلامى است اما واقعیت این است كه آنچه در عرصه توسعه اقتصادى در جریان است فصل مشترك همه بخشهاى بورژوازى ایران است. هیچ بخش‌ دیگرى از اپوزیسیون بورژوایى (طیف جمهوریخواهان، سلطنت طلبان و یا شاخه هاى مذهبى) انتقاد ریشه اى به برنامه هاى توسعه و یا آلترناتیو دیگرى ندارند. بحثها بر سر نوع پیشبرد آنست و خصوصا با توجه به عوارض‌ خانمان برانداز این برنامه ها كه جلوه هایى از آن فى الحال روشن شده است. تا آنجا كه به این كتاب مربوط است تلاش‌ شده كه جایگاه سیاسى گرایش‌ اصلاح طلب (دولتى و غیر دولتى) در رابطه با كل سنت لیبرالى در ایران توضیح داده شود. نكته این است كه سنت لیبرالى در ایران ضعفهاى تاریخى عدیده اى دارد كه كل پتانسیل سیاسى آن را لااقل در شرایط حاضر و آینده نزدیك بسیار محدود می كند. به این معنا تحركات سیاسى اى كه بر این بستر قوام می گیرند بسادگى ظرفیت تبدیل شدن به جریان توده اى ندارند، اما واضح است كه بى تاثیر هم نیستند.

سوال: بروزات عملى این گرایش‌ چیست؟ شاید كافى نباشد كه فقط آنها را با بحث در مورد گفتمان سنت / مدرنیته مورد خطاب یا بررسى قرار داد. توضیح مشخصترى در این مورد دارید؟ ‍

بحث سنت / مدرنیته و یا تمركز بر نقش‌ این گفتمان در جنبش‌ زنان بسیار ضرورى است و در واقع چگونگى چالش‌ این بحث است كه پایه تعلقات سیاسى در این جنبش‌ قرار می گیرد. ناگفته نماند كه گفتمان سنت /مدرنیته در فضاى روشنفكرى لیبرالى ایران قرار است چاره ‍همه دردها باشد. مساله صرفا بر سر جنبش‌ زنان نیست. ولى در این مورد مشخص‌ همانطور كه پیشتر گفتم با توجه به سابقه یك حكومت اسلامى در ایران و مشقاتى كه نسلى از زنان و مردان جوان تحت این حكومت متحمل شده اند زمینه را براى پذیرش‌ این تفكر آماده می كند. تاكید می كنم كه مساله مطلقا بر سر كمرنگ كردن مبارزه علیه خرافات و فرهنگ عقب مانده متعلق به جامعه پیشامدرن نیست. مساله این است كه این تمام مشكلات زن ایرانى نیست. مبارزه علیه خرافات و فرهنگ مردسالار در مدرنترین جوامع اروپایى هنوز هم در دستور است. یعنى در جاییكه لااقل روى كاغذ و مطابق قوانین مصوب بسیارى از حقوق اجتماعى زنان پذیرفته شده است. بنابراین در این مورد مشخص‌ دو نكته مهم است. اول تشریح جایگاه خود این گفتمان و اینكه چرا اصولا جنبش‌ زنان باید در مقابل این سوال قرار بگیرد. باتكا كدام تجربه تاریخى قرار است مدرنیته ضامن برابرى زن و مرد و رفع تضییقات جنسى باشد؟ بخشى از فمینیستهاى ایرانى متاسفانه حتى تاریخ عقایدى را كه خودشان را به آن منتسب می كنند نیز درست نمی دانند و متوجه نیستند و یا نمی خواهند قبول كنند كه فمینیسم كلاسیك خود چالشگر مدرنیته بود و در نقد به ساختارها و ایده هاى جنسیت گراى فلسفه عصر روشنگرى شكل گرفت. بى توجهى این دسته از فعالین جنبش‌ زنان در ایران به نقش‌ مدرنیته البته قرار است در جاى دیگرى‍
گویا پاسخ بگیرد. معطوف شدن و تلاش‌ اینها براى سوق دادن جنبش‌ زنان به كار فرهنگى دقیقا از همین روست و همین پاسخ سوال شماست. مساله صرفا بر سر گفتمان سنت/ مدرنیته نیست بلكه توسل به این گفتمان در عمل خط سیاسى مشخصى را در دستور می گذارد و آن تلاش براى تبدیل كردن جنبش‌ زنان به جنبشى فرهنگى است. با چنین سمتگیرى اى می شود بر تصمیم گیرى هاى هیات مدیره شركتها براى دخالت زنان و یا قرار گرفتن زنان در مناصب ریاست تاثیرگذاشت اما تصور نمی كنم حتى یك نفر در این سنت پیدا شود كه بتواند ادعا كند با سوق دادن جنبش‌ زنان به یك حركت فرهنگى می شود نقطه ختمى بر مصائب انبوه زنانى گذاشت كه زیر شلاق قراردادهاى موقت كار و كارهاى موقت و خانگى و غیره هیچ حمایتى، بمعناى واقعى كلمه هیچ حمایت قانونى ندارند. بسختى می توان ثابت كرد كه راه غلبه بر این معضل كار فرهنگى و
تلاش‌ براى تغییر ارزشهاى اخلاقى و فرهنگى جنابان كارفرمایان باشد! دقیقا وارد شدن در همین پراتیك است كه شروع فاصله گرفتن از مسائل اكثریت زنان است. البته روشن است كه كار فرهنگى تنها مبارزه علیه فرهنگ مردسالار نیست. مشخصا بخشى از كار فرهنگى اصلاح طلبان كه البته هیچ جایى هم تصریح نشده بلكه باید از لابلاى اظهار نظرات چهره هاى این جریان متوجه آن شد، قرار است معطوف به كار در میان خود زنان براى بالا بردن آگاهى اجتماعى، سواد و آموزش‌ و تخصص‌ باشد. این آرزوها نه فقط مضر نیستند بلكه بسیار خوبند. اما مساله این است كه اینها با نیازهاى برنامه هاى توسعه هماهنگى اى ندارند. برنامه هاى توسعه قرار است باعلا درجه معطوف به ارزان تمام كردن پروسه تولید باشند و نه اختصاص‌ بودجه در خدمت امور اجتماعى. همین امروز بخش‌ زیادى از زنان تحصیل كرده بیكارند و این در كلیت خود (و نه در موارد معین) هیچ ربطى به فرهنگ مردسالار و یا ارزشهاى متعلق به جامعه سنتى ندارد، بلكه نیاز سیستم حاكم است. پیشرفت این خط از آنجا كه حمایت دولتى ندارد و نمی تواند داشته باشد قرار است عمدتا باتكا سازمانهاى غیردولتى NGO ها صورت بگیرد كه فى الحال صداى بسیارى را بلند كرده است كه اینها خیلى هم غیر دولتى نیستند و وقتى اجازه كار پیدا می كنند كه باشكال مختلف مورد تایید دولت و یا وابستگان دولتى (و در نتیجه در انطباق با نیازهاى آن) باشند. كار فرهنگى مهم است، همیشه مهم است. همیشه جزیى از اقداماتى است كه براى پیشگیرى از تبعیضات جنسى و مبارزه علیه آنها باید در دستور قرار بگیرد. توجه كنید: جزیى از اقدامات بسیار گسترده تر دیگرى كه قرار است با صراحت و دقت ضامن برابرى انسانها باشند. اصلاح طلبان (دولتى و غیر دولتى) حتى وعده تغییرات قانونى چشمگیرى را هم نمی دهند. چشمگیرترین تغییرات، آنهاست كه قرار است در سالهاى بسیار دورى بر مبناى كار فرهنگى امروز اتفاق بیفتد. با معطوف شدن جنبش‌ زنان به كار فرهنگى در چارچوب گفتمان سنت / مدرنیته و بموازات برنامه هاى توسعه (سیاسى و اقتصادى) و اصلاحات، باید پرسید چه كسانى و در چه پرسپكتیو زمانى از این پروسه سهم خواهند برد؟ واقعیت اینست كه پیشرفت برنامه هاى توسعه نیاز دارد به دخیل كردن بخشى از زنان در سیستم حاكم و معطوف شدن به كار فرهنگى مستقل از نیت بسیارى از مجریان آن، قرار است این معضل را حل كند و نه معضل اكثریت زنان را. بنابراین این تنها باز كردن میدانى فرعى است براى سهیم كردن بخشى از زنان در روندى كه اكثریت زنان جزو قربانیان شناخته شده قدم اول آن هستند.

سوال: بعنوان آخرین سوال، بخشى از كتاب همانطور كه گفتید به بررسى تحولات نظرى در درون فمینیسم بطور كلى اختصاص‌ دارد. این بحثها را چطور و با چه حلقه واسطهایى به تحولات نظرى و سیاسى در درون جنبش‌ زنان در ایران مربوط می كنید؟

بررسى تحولات نظرى در درون فمینیسم از دو زاویه مهم است. اول اینكه این تحولات خود بازتاب تغییرات عینى در موقعیت زن در دنیاى سرمایه اواخر قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یك است. تبدیل شدن فمینیسم به شاخه هاى بسیار متفاوت، پایان جنبش‌ زنان نیست بلكه آغاز قرار گرفتن جنبش‌ زنان بر پایه هایى متفاوت از گذشته است. و ثانیا گرچه جغرافیاى طرح این مباحث و جدلها بسیار دور از ایران است اما بنحو روشنى بر شكل گیرى مباحث در میان فعالین جنبش‌ زنان در ایران تاثیر داشته و دارد. در این فصل من سعى كرده ام پایه هاى تشتت نظرى فمینیسم را بررسى كنم و نشان دهم كه بر مبناى این تشتت و این مجاز بودن «همه چیز» است كه امكان شكل گیرى مثلا فمینیسم اسلامى در ایران و یا دیگر كشورهاى اسلامی فراهم می شود. بعلاوه همچنانكه در ابتداى كتاب توضیح داده ام امید و تلاش‌ من بر آن بوده كه نشان دهم كه فمینیسم ایدئولوژى رهایى زن نیست. هیچوقت نبوده است. لااقل در ماركسیسم و لیبرالیسم بعنوان سنتهاى سیاسى شناخته شده و موثر در تاریخ قرن بیستم، فمینیسم چنین جایگاهى را ندارد. اما فمینیسم بعنوان فعالیت، تحرك و یا پراتیك زن محور نه تمام شده و نه تمام می شود مادامكه اعتراض‌ به تبعیضات جنسى هنوز موضوعیت دارد. و شاید بد نباشد گفته شود كه در مقابل آن دركى كه فمینیسم را ایدئولوژى رهایى زن می داند درك افراطى ‍دیگرى نیز موجود است و لااقل در چارچوب سنت چپ حاضر هنوز جزو تاریخى است كه بخاطر مى آوریم و آنهم برخورد چپ به فمینیسم و جنبش‌ زنان و بورژوایى دانستن این جنبش‌ است. در این تفكر كه مبنا، ایدئولوژى در فرقه گرایانه ترین شكل آن است ( اگر فعلا از شووینیسم آن بگذریم)، بكار بردن لفظ فمینیسم بمعناى زیر سوال بردن همه مقدسات ایدئولوژیك است اما در دنیاى واقعى بسیارى از فعالین جنبش‌ زنان كه ممكن است خود را فمینیست هم بخوانند آنجا كه در جامعه باید تعلق سیاسى خود را نشان دهند، بعنوان سوسیالیست و چپ ظاهر می شوند. پاسخ این تناقضات روزى خودبخود روشن خواهد شد اما می شود از «خودبخودى» فاصله گرفت و آگاهانه تشخیص‌ داد كه در جنبش‌ اجتماعى تنوعات را باید پذیرفت. اینكه سرنوشت این جنبش‌ و در اینجا جنبش‌ زنان چه می شود و در كجاى كل تصویر سیاسى ایران قرار می گیرد را با محتواى سیاستها باید محك زد. جنبش‌ اجتماعى جاى تقابل سیاستهاست و نه ایدئولوژیها. نه برخورد تخطئه گرانه به جنبش‌ زنان و نه برخورد غیرانتقادى به فمینیسم ( كه براى بخشى از چپ جبران خطاى گذشته است) هیچكدام راه به جایى نخواهد برد. بهرحال براى دور نیفتادن از پاسخ به سوال باید بگویم كه دقیقا همان تحولاتى كه امروز در كشورهاى پیشرفته سرمایه دارى باعث افول قدرت فمینیسم شده، در كشورهایى مثل ایران امكان عروج آن را داده است. باید البته توجه كرد كه اعتراض‌ به تبعیضات جنسى و خصوصا در چارچوب قوانین اسلامى تازه نیست. بعبارت دیگر اعتراض‌ زنان بقدمت حیات جمهورى اسلامى اعتراضى جانانه بوده است. اما بیان سیاسى و «ایسمی» یافتن آن البته كاملا جدید و متاثر است از تحولات سیاسى در درون خود ایران. جنبش‌ زنان حركتى یكپارچه نیست و همیشه تعلقات سیاسى زنان منجر به شكل گیرى شاخه هاى مختلف در آن شده است. از این زاویه نیز مهم است كه تاریخ تحولات نظرى در جنبش‌ زنان را بشناسیم.

مصاف هاى جنبش‌ زنان

در مشاهده و بررسى جنبش‌ زنان در شرایط امروز دو تصویر بلافاصله قابل تشخیص‌ است. اول عروج جدید این جنبش‌ و دوم فقدان افق یا پرچمى متحد كننده. در اینكه جنب و جوش‌ ها پیرامون مساله زن بسیار زیاد است و اشكال متفاوت فعالیت هاى موجود در این زمینه فراوان، جاى بحثى نیست و از این لحاظ بجرات می توان دوره حاضر را با دوره هاى دیگر عروج جنبش‌ زنان در انتهاى قرن نوزدهم و همچنین در دهه هاى 60 و 70 میلادى مقایسه كرد. واضح است كه گرایشات متفاوت در هر جنبشى تاریخ آن جنبش‌ را بر مبناى نقطه عزیمتها و نگرشهاى خود قضاوت می كنند. با اینوصف در هر بررسى و بازبینى ابژكتیوى باید دوره هاى تاریخى با مشخصات عینى و واقعى شان ملحوظ شده باشند. در تاریخ جنبش‌ زنان در یك مقیاس‌ جهانى تا بامروز دو دوره مهم از نظر گستردگى مبارزات توده اى در این جنبش‌ و مطالبات فراگیر آن قابل شناسایى است. در هر دوى این دوره ها پرچم متحد كننده اى وجود داشت كه تاریخ یك دوره از مبارزات زنان را هویت می داد و جنبش‌ زنان را فراتر از تعلقات سیاسى در یك حركت یكپارچه متحد می كرد. در دوره اول كه از انتهاى قرن نوزدهم آغاز می شد، مطالبه محوری این جنبش‌ حق راى بود و در دوره دوم برابرى حقوقى و اجتماعى. روشن است كه هر كدام از این دوره ها مهر مختصات تاریخى زمان خود را دارند و بهیچوجه نمی توان تصورى الگوبردارانه از تكرار آنها داشت. اما با هر تصورى از پیشرفتها و مبارزات در جنبش‌ زنان روشن است كه ستم و تبعیض‌ جنسى خاتمه نیافته و برابرى جنسى متحقق نشده است. پس‌ سوال اینست كه چطور جنبش‌ زنان می تواند یكبار دیگر به جنبشى فراگیر، جنبش‌ اعتراض‌ میلیونى زنان تبدیل شود؟ آیا چنانكه ادعا می شود موقعیت زنان در جوامع مختلف آنقدر با «تفاوت» در شرایط تاریخى و فرهنگى و اجتماعى عجین شده كه امكان حركت سراسرى در این جنبش‌ دور از ذهن است؟ آیا اصولا مبناى عینى اى براى سخن گفتن از افقى متحد كننده موجود هست؟ و چه چیز می تواند جنبش‌ زنان را به یک جنبش‌ توده اى تبدیل كند كه بطور واقعى بتواند تغییر موقعیت عینى زن در جامعه را مبناى تغییرات واقعى در زندگى آنان كند؟

دوره جدید در حیات جنبش‌ زنان در ارتباط تنگاتنگى است با گلوبالیزاسیون كه چیزى نیست جز گسترش‌ مناسبات سرمایه دارى به گوشه و كنار جهان و بكار گرفتن اكثریت مردم كارگر و زحمتكش‌ در خدمت موسسات چند ملیتى و كارفرمایان گاه نامریى در سازمان جدیدى از كار با قراردادهاى موقت و كارهاى نیمه وقت و در حاشیه تولید ماندگار شدن. جنبش‌ زنان مهر و نشان این روند جهانى را بر خود دارد باین دلیل ساده كه در سایه این روند است كه توده عظیمى از زنان در موقعیت فروشندگان یكى از ارزانترین بخشهاى نیروى كار قرار می گیرند. از شرایط جدید در جنبش‌ زنان، علل پیدایش‌ آن و چگونه فراتر رفتن از این موقعیت روایات متفاوتى هست. اما مستقل از این نقطه عزیمتهاى متفاوت، داده هاى عینى در تبیین این شرایط یكسان اند و با هر روایتى از تحولات جهان امروز قابل اغماض‌ نیستند. مهمترین وجه مشخصه موقعیت امروز زن در راستاى تحولات ناشى از انقلاب تكنولوژیك را باید در مطلوب شدن كار زنان دید. حتى در كشورهاى پیشرفته صنعتى كه بحران اوایل دهه 70 میلادى به سرآغاز ركودى طولانى در آنها تبدیل شد نیز علیرغم بیكارى میلیونى كه یكى از شاخصهاى این دوره بوده است، در نتیجه تحولات تكنولوژیك دوره اخیر، ركود در صنعت و شاخه هایى از تولید كه سنتا مردانه بودند؛ و همچنین گسترش‌ بخش‌ خدمات و رشته هاى جدید تولیدى زنان بیش‌ از مردان جذب بازار كار شده اند. امروز عموما بر این توافق هست كه فمینیزه شدن بازار كار و فمینیزه شدن فقر كه حتى مورد تایید بسیارى از نهادهاى جهانى دست اندر كار گلوبالیزاسیون و برنامه هاى توسعه نیز هست، از مختصات غیر قابل اغماض‌ شرایط حاضر است. در راستاى این تحولات زنان جذب بازار كار می شوند، بیشترین سهم را از فقر و خشونت و استثمار می برند، اما ناامن ترین بخش‌ نیروى كار در حیطه شغلى و بى حقوقترین در عرصه حقوق اجتماعى باقى می مانند.

بازتاب این روند در كشورهاى معروف به جهان سوم و یا توسعه نیافته بسیار گسترده تر است. گرچه تاریخ وجود برنامه هاى توسعه براى استقرار مدرنیزاسیون در این دسته از كشورها به دوره جنگ دوم جهانى برمی گردد اما برنامه هایى كه در دوره حاضر و بعد از بحران دهه 70 میلادى در دستور قرار گرفته اند، با مدلهاى دیگر توسعه لااقل از زاویه تاثیر آنان بر موقعیت زنان بسیار متفاوت هستند. این برنامه ها باذعان گردانندگان آن متكى هستند بر جذب نیروى كار ارزان زنان در قالب كارهاى موقت، نیمه وقت و قطعه كارى كه عمدتا هم متكى است به فرهنگ عقب مانده حاكم بر رابطه دو جنس‌ در این كشورها. در اغلب این كشورها ‍بى حقوقى پذیرفته شده زنان، نبود سیستمهاى حمایت اجتماعى، فقدان سنت تشكل یابى، وجود فرهنگ و مناسبات عقب مانده كه محرومیت از حقوق اجتماعى را براى زنان توجیه می كند همگى باعث می شوند كه شرایط كار این زنان بسیار شاق و طاقت فرسا باشد. گزارشات فراوانى از شرایط كار و استثمار این زنان در كشورهایى كه برنامه هاى توسعه را می گذرانند موجود است كه بروشنى محتواى این برنامه ها و مباحث سیاسى چاشنى آن از نوع استقرار جامعه مدنى، گذر به مدرنیته و شكل گیرى ان. ج. او ها و غیره را نشان می دهند (1).

باین ترتیب مساله این است كه اگر حاصل روندهاى جارى این است كه توده وسیعترى از زنان به فروشندگان نیروى كارشان تبدیل می شوند و یا بعبارت دیگر توده وسیعترى از زنان در تلاش‌ براى بهبود شرایط زیست و كارشان در تقابل دائمى با جامعه سرمایه دارى قرار می گیرند آیا این نیروى وسیع و میلیونى بالقوه امكان متحد شدن در یک پلاتفرم مبارزاتى ضد كاپیتالیستى را ندارد؟ آیا نمی توان نتیجه گرفت كه اگر قرار است جنبش‌ زنان دربرگیرنده اكثریت زنان باشد چاره اى جز این ندارد كه پرچم خواستهاى این زنان را پرچم اتحاد صفوف خود كند؟ واقعیت اینست كه با حركت از فاكتورهاى عینى هیچ مانعى براى شكل گرفتن چنین پلاتفرمى و براى تبدیل جنبش‌ زنان به یك جنبش‌ ضد كاپیتالیستى نیست. تمایل و تلاش‌ براى شكل دادن چنین حركتى البته همین امروز نیز موجود است. اما موانعى كه این پیشروى را كند می كنند كم نیستند. در یك سطح كلى یكى از مهمترین این موانع نگرشها و نقطه عزیمتهایى در جنبش‌ زنان است كه تلاش‌ دارند این جنبش‌ را از یك جنبش‌ اعتراضى سوق دهند به حركتى فرهنگى.

در ایران نشانه هاى زیادى از شكل گرفتن این سمتگیرى در جنبش‌ زنان بچشم می خورد و تمایل  به كار فرهنگى و یا فرهنگى كردن جنبش‌ زنان بخشى از فعالین این جنبش‌ در داخل و خارج كشور را بخود جلب كرده است، هر چند ما شاهد حركت سازمانیافته، شكل گرفته و صاحب پلاتفرم روشنى در این زمینه نیستیم. سمتگیرى به كار فرهنگى بعنوان بستر اصلى كار در جنبش‌ زنان ‍و یا تلاش‌ براى تبدیل جنبش‌ زنان به یك حركت فرهنگى مبتنى بر دو مولفه اصلى است.

1. جنبش‌ زنان جنبشى است در راستاى جنبش‌ اصلاحات و باید با پرهیز از خشونت، با تلاش‌ براى تغییر تدریجى قوانین بر موقعیت زنان تاثیر بگذارد و حركتى « آرام و عمیق» را تثبیت كند(2). حامیان این ایده تنها اصلاح طلبان دولتى نیستند بلكه عمدتا اصلاح طلبان خارج ‍حكومت و بخشا چپ سابق هستند. در این نقطه عزیمت ایراد نه به پرهیز از خشونت بلكه به محتواى اصلاح طلبى است. البته پند و اندرز به قربانیان خشونت حكومت اسلامى مبنى بر پرهیز از خشونت، باندازه كافى ساده لوحانه هست كه صاحبان این موضع سیاسى را در نقطه ای بسیار ضعیف قرار دهد. اما مساله اساسى تر این است كه شكل و شمایل یافتن جنبش‌ زنان در این چارچوب محدود و مشروط می شود به التزام به اصلاح طلبى نیروهایى كه براى تغییر در شرایط جامعه آنقدر شیفته خود «اصلاح طلبى» هستند كه فراموش‌ كرده اند كه اصلاح طلبى باید محتوایى نیز داشته باشد! هیچكدام از نیروهاى شناخته شده منتسب به این سنت تا بحال نشان نداده اند كه چگونه و با كدام تغییرات (حتى بشیوه اصلاح طلبانه) می خواهند كارى كنند كه مبناى تغییرى جدى در موقعیت زن در جامعه ایران قرار گیرد. شاه بیت تبلیغات این نیروها اینست كه جنبش‌ زنان باید در كنار اصلاح طلبان قرار گیرد و ابزار پیشبرد سیاست اصلاح طلبانه در جنبشهاى اجتماعى نیز كار فرهنگى است.

2. مولفه دوم در شكل دادن سمتگیرى فرهنگى در جنبش‌ زنان، غلبه گفتمان سنت/ مدرنیته است. از منظر این گفتمان كه گویا قرار است توضیح دهنده همه معضلات اجتماعى جامعه ایران باشد، جنبش‌ زنان باید هم و غم خود را در مبارزه بر علیه «سنت» و تلاش‌ براى استقرار مدرنیته بگذارد. و مدرنیته البته در زبان و ادبیات روشنفكرى امروز جامعه ایران آنقدر از «مدرنیته» كلاسیك فاصله گرفته كه گویى نتیجه چیزى غیر از جامعه سرمایه دارى است! در این گفتمان و یا با مقولات فكرى رایج در این گفتمان جنبش‌ زنان باید كمر به چالش‌ «سنت» ببندد و این در واقع توضیح روشنى است بر اینكه چرا در این چارچوب بستر حركت، شكل گیرى و قوام یافتن جنبش‌ زنان كار فرهنگى و سمتگیرى فرهنگى است (3). در چنین چارچوبى مشكلات زن در جامعه ایران نه ناشى از جامعه سرمایه دارى بلكه ناشى از «سنت» است كه از جمله اشاره به فرهنگ جامعه پیشامدرن دارد. قریب بیست و چند سال حاكمیت یك حكومت مذهبى طبعا نقش‌ و جایگاه فرهنگ و قوانین تبعیض‌ آمیز مذهبى را در تشدید ستم و تبعیض‌ بر زنان بسیار قابل فهم می كند. اما اگر دنبال راهى براى غلبه بر مشكلات زن در جامعه ایران رو به آینده هستیم آنوقت سوال اینست كه با گفتمان سنت / مدرنیته چطور می شود با عوارض‌ برنامه هاى توسعه براى زنان مبارزه كرد كه خود در حقیقت چیزى جز محتواى اقتصادى مدینه فاضله «مدرنیته»  نیست؟ آیا عوارض‌ شناخته شده این برنامه ها براى زنان ناشى از مشكلات و كاستى هاى فرهنگى است؟ آیا صرفا مقابله فرهنگى یا تلاش‌ براى تغییر ارزشهاى فرهنگى می تواند بار این مصائب را بكاهد؟ یا شاید كل این ستمگیرى نه تلاش‌ براى حل مسائل اكثریت زنان در جامعه بلكه تلاش‌ براى رفع كاستی هاى پیشرفت برنامه هاى توسعه در شرایط حاضر است؟

پشتوانه این حركت از نظر سیاسى قطعا متكى است به عروج اصلاح طلبى در ایران و مستقل از درجه وابستگى حامیان این دیدگاه به جبهه دوم خرداد و یا نهادها و شخصیتهاى شناخته شده اصلاح طلب، این حركتى است در راستاى این جریان. اما از نظر پشتوانه نظرى این سمتگیرى بى شك متكى است به جریانى عظیم تر. گرایش‌ به كار فرهنگى در جنبش‌ هاى اجتماعى و یا سوق دادن این جنبش‌ ها به كار فرهنگى دستاورد چرخش‌ براست دهه هشتاد میلادى است. بر مبناى این چرخش‌ براست ایدئولوژیك و نظرى، جنبش‌ هاى اجتماعى جدید دیگر مانند دوره عروج كاپیتالیسم الزاما نقش‌ اعتراضى ندارند و محل سازمان دادن یك اعتراض‌ اجتماعى نیستند بلكه عمدتا كارشان تلاش‌ براى تغییر نرمها و ارزشهاى اجتماعى ( كارى فرهنگى) و یا كمك به هویت یابى فعالین این جنبش‌ است (4). در این نگرش‌ جنبشهاى اعتراضى مثل جنبش‌ زنان و جنبش‌ كارگرى در قرن نوزدهم و بخش‌ زیادى از قرن بیستم متعلق به دوره عروج جامعه صنعتى هستند و در دوره حاضر (جامعه فراصنعتى) نقطه عزیمت این جنبش‌ ها دیگر نه الزاما تغییرات اجتماعى و طبقاتى بلكه كار بر روى خود جنبش‌، هویت جنبش‌ و فعالین آن است. جنبشها در این نقطه عزیمت از حركتى اجتماعى و دخیل در معادلات سیاسى به حركتى سیال و درخود تبدیل می شوند. هر زن و یا هر كارگرى می تواند دهها هویت داشته باشد كه با هر كدام بشكلى وجود اجتماعى خود را متحقق كند بى آنكه لزومى داشته باشد پیوندى میان این «هویت» ها وجود داشته باشد و بى آنكه لازم باشد این آحاد با هویتهاى مختلف خود، منشا حركتهاى اجتماعى اعتراضى شوند. بسیارى از كسانى كه حامى تبدیل جنبش‌ زنان به یك حركت فرهنگى هستند در واقع آگاه یا ناآگاه همین تصور را از جنبشهاى اجتماعى دارند (5). غرض‌ طبعا مخالفت با كار فرهنگى و یا تلاش‌ براى تغییر نرمها و ارزشها نیست بلكه مساله در این مورد خاص‌ (جنبش‌ زنان) دقیقا بر سر اینست كه چارچوب كار فرهنگى آنچنان محدود است و آنچنان مسائل محدودى را در خود جاى می دهد كه بناچار بخش‌ زیادى از زنان و یا بعبارت دقیقتر مسائل بزرگ بخش‌ بزرگى از زنان خارج آن قرار می گیرند. تازه اگر فعلا از این نكته مهم كه گلوبالیزاسیون و توسعه نه پروسه اى فرهنگى بلكه اقتصادى و اجتماعى هستند، بگذریم.

نكته دیگرى كه پشتوانه نظرى این حركت است و این نیز پدیده اى ایرانى نیست، مساله عروج ایده هاى پسامدرن و تاثیرات بارز آن بر بخشهایى از جنبش‌ زنان است. وارد شدن مولفه هاى جدید نظرى در مباحث جنبش‌ زنان و عواقب آنها بحث جداگانه اى مى طلبد. اما اینجا در رابطه با بحث حاضر بر دو نكته تاكید می شود. اول زیر سوال رفتن روایتهاى جهانشمول كه نتیجه مستقیم آن اینست كه نه تعریف واحدى از ستم (طبقاتى یا جنسى) می تواند وجود ‍داشته باشد و نه راه حل واحدى براى غلبه بر آن. مطابق این نگرش‌ هر كس‌ می تواند تعبیر خاص‌ خود را از مثلا ستم بر زنان، علل آن و چگونگى مبارزه علیه آن داشته باشد. و دوم رواج نسبیت گرایى است كه از نظر سیاسى یك علت مهم در توضیح فقدان یك حركت اعتراضى گسترده در جنبش‌ زنان و بى اعتبار شدن حقوق جهانشمول زن است.

واقعیت اینست كه غلبه این مولفه هاى نظرى بر مباحث شاخه هاى مختلف فمینیسم منجر شده به تمایل به كار فرهنگى، حركت از ‍فرهنگ، زبان، هویت جنسى و مقولاتى از این دست در توضیح و تشریح مسائل زنان. با حركت از این نقطه عزیمت، فعالین جنبش‌ زنان باید بر پروسه هویت یابى خود متمركز شوند. از طریق تمركز بر پروسه هویت یابى، تاثیر گذارى بر زبان و فرهنگ و گفتمان هاست كه می توان درك و تصور اجتماعى از زنان را تغییر داد و ارزشهاى تازه اى را جایگزین ارزشهاى كهنه كرد و گفتمان هاى تازه اى را بجاى گفتمان هاى قدیمى نشاند. آنچه كه در ادبیات زنان اصلاح طلب بعنوان كار آرام و عمیق و بنیادى از آن نام برده می شود در حقیقت همین است كه قرار است با بالا بردن آگاهى و تعقل نزد زنان (و احتمالا مردان) زمینه هاى فرهنگى تغییر در قوانین را فراهم كند. كار آرام اصلاح طلبان براى بهبود وضع زنان در قیاس‌ با شتاب پیشرفت برنامه هاى توسعه و شتاب سرسام آور عوارض‌ ویرانگر آن، خلایى را موجب می شود. این خلا را فى الحال فمینیسم اسلامى با تلاش‌ براى تلطیف قوانین حكومتى پر كرده است.

واقعیت اینست كه گرایشات سیاسى متفاوت در جنبش‌ زنان همیشه وجود داشته اند و تنوع در این جنبش‌ باعتبار تعلق زنان در جامعه به طبقات و گروه هاى بزرگ اجتماعى امر تازه اى نیست. در جنبش‌ زنان در ایران نیز علیرغم محدودیت هاى ابراز وجود سیاسى و اجتماعى فعالین این جنبش‌، و علیرغم جوان بودن آن تمایزات سیاسى نامرئى نبوده است. اما واقعیت این است كه دوره حاضر سرآغاز یك تفكیك سیاسى و طبقاتى جدى در جنبش‌ زنان است. لیبرالیسم حاكم بر فضاى فكرى ایران باندازه كافى ماتریال فكرى در اختیار اصلاح طلبان گذاشته است كه سخنگویان آن بر متن شكست هاى جنبش‌ سوسیالیستى، آنجا كه قوانین برد و باخت را خودشان تعیین می كنند متكلم الوحده شوند. جنبش‌ زنان باعتبار موقعیت اجتماعى زنان جنبشى است عمومى. با اینوصف در مقیاسى جهانى سوسیالیسم بطور قطع قویترین گرایش‌ در این جنبش‌ بوده است. غرض‌ در اینجا قضاوت سازمانها و احزاب وابسته به این سنت نیست بلكه قضاوت یك سنت سیاسى جهانى بقدمت وجود نظام سرمایه دارى است. مصائب و معضلات زنان در جهان امروز بیش‌ از هر زمان دیگرى در پیوند مستقیم با نظام سرمایه است. اگر قرار است موقعیت زن تغییر كند، این مبارزه باید متكى به توده عظیم زنان شود و تنها پلاتفرم متحد كننده در چنین جدالى، پلاتفرم مبارزه ضد كاپیتالیستى است.

لیلا دانش

برگرفته از نشریه نگاه شماره14 ، مه 2004

یادداشتها:

1.

Cheng, L: «Globalization and Womens aid Labour in Asia». in : International Social Science Journal, June 9991, Vol 15.

Shsild, Veronica; «Gender Equality Withou Social Justice: Women¨s Right in the Neoliberal Age»; in: NACLA Report on the Americas ; Jul/Aug 0002, Vol 43/1.

Seamus Cteary; The Role of NGOs under Authoritarian olitical Systems; Macmillan ress, 7991.

2. نمونه هاى فراوانى از چنین بیانهایى در متون و ادبیات منتشر شده در خارج و داخل كشور هست. بجز شیرین عبادى و مهرانگیز كار كه دو چهره شناخته شده در ترسیم این سمتگیرى هستند به نمونه هاى دیگرى نیز می توان اشاره كرد: از جمله نگاه كنید به مصاحبه با حمید  رضا جلایی پور در روزنامه نوروز 27 خرداد 1381، مقاله «زنان ایران، حركت تدریجى، صلح آمیز و مدنى» نوشته دكتر ناهید مطیع در نشریه زنان شماره 90 مرداد 1381 و همچنین مواضع عمومى حركت موسوم به « جمهورى خواهان».

3. اگر جذابیت «كار فرهنگى» بمنظور دور زدن سد خفقان و آزارهاى پلیسى جهت باز كردن امكان بحث و فعالیت در مورد مساله زن می بود، می توانست قابل درك باشد. اما مباحث رایج در این زمینه حكایت از این دارد كه مساله عمدتا این نیست و سمتگیرى فرهنگى و یا تلاش براى تثبیت یك پلاتفرم كار فرهنگى در جنبش‌ زنان بیش‌ از آنكه ربط مستقیمى به محدودیت هاى كار و فعالیت در ایران داشته باشد، یك موضع سیاسى روشن است.

4.

Eyerman, Ron; Social Movements: A Cognitive Approach; Cambridge, 1991.

Tarrow, S. G ; ower in Movement: Social Movements, Collective Action and olitics; Cambridge, 4991.

5. تقریبا در یكسال گذشته نشریه «زنان»  سلسله مصاحبه هایى را منتشر كرده در مورد شكل گیرى جنبش‌ زنان و مقتضیات و پیش‌ شرط هاى آن. در این مجموعه كه البته نقطه عزیمتهاى متفاوتى را منعكس‌ می كند نمونه هاى قابل توجهى از گرایش‌ به سوق دادن جنبش‌ زنان به كار فرهنگى وجود دارد.

نئولیبرالیسم، زن و توسعه – در اشاره به ایران

دانلود: نئولیبرالیسم، زن و توسعه – در اشاره به ایران

جمهوریخواهان و معضل مذهب

در حالیكه تولید سلاحهاى هسته اى و انتخابات آتى، در سرلوحه مباحثات سیاسى ایران قرار گرفته و هر دو نیز بنحو روشنى به بحث بر سر سرنوشت حكومت اسلامى دامن زده است، طیف ناهمگون جمهوریخواهان با شتابى فزاینده مشغول سرو سامان دادن سیاسى و تشکیلاتی بخود هستند. تلاش‌ جمهوریخواهان براى ایفاى نقش‌ در تحولات آتى بى شباهت به یك كمپین انتخاباتى نیست. در جوامع مدرن نیروهایى كه براى كمپین انتخاباتى آماده می شوند، مستقل از راست ‍و چپ بودنشان برنامه شان را باطلاع مردم می رسانند. بسیارى از این چهره ها و نیروها نه تازه كار سیاسى اند و نه كم سواد. بعید است ندانند كه براى اداره جامعه باید پلاتفرمهاى سیاسى و اقتصادى را تماما اعلام كرد. و گرنه چرا باید انتظار حمایت از مردمى داشت كه بخش‌ زیادى شان هنوز حقوق سال گذشته شان را نگرفته اند، بخشى آتیه شغلى روشنى براى خود نمى بینند، و بخشى با كمتر از سه كار امورشان نمی گذرد. در این زمینه از جمهوریخواهان هیچ صداى قابل تعمقى شنیده نمی شود. و همین بتنهایى كافى است كه جدى بودن یك جریان آلترناتیو را زیر سوال ببرد. اما فرض‌ كنیم كه قرار است در چنین انتخابات فرضى اى این نقص‌ بزرگ ‍را در ارزیابى این طیف وارد نكنیم و ببینیم كه باقى امتیازاتشان چیست.

فصل مشترك این طیف در سطح سیاسى، ظاهرا اینست كه خواهان استقرار دمكراسى هستند و از نظر شكل پیشبرد امرشان نیز همگى متفق القولند كه تغییر رژیم باید از طریق اصلاحات در ساختارهاى قدرت و اجتناب از تلاطمات اجتماعى صورت گیرد. این دو فاكتور كه مبناى اصلى ‍تفاهم و نزدیك شدن این نیروهاست از مهمترین شاخصهاى سیاسى این طیف است. اما فاكتورسومى هم وجود دارد كه بنحوى سربسته گویاى یك تناقض‌ بنیادى در موقعیت این بخش‌ از اپوزیسیون جمهورى اسلامى است و موجودیت آنرا تهدید می كند. این فاكتور سوم نقش‌ دین در حكومت است. ‍

با توجه به سابقه یك حكومت مذهبى در ایران كه به بهترین شكل نقش‌ مذهب در دولت را نشان داده است، هر جریان سیاسى جدى اى كه مدعى بدست گرفتن قدرت و یا شركت در آن باشد، باید تكلیف خود را با این مساله بصراحت روشن كند. واضح است كه این تنها شاخص‌ براى تشخیص و محك زدن جایگاه طبقاتى و سیاسى یك دولت نیست اما با توجه به شرایط خاص‌ ایران، قطعا یكى از مهمترین هاست. تا زمانیكه دولت آلترناتیو نتوانسته صراحتا جدایى مذهب از دولت را بپذیرد باید دانست كه این حكومت در همان بطن شكل گیرى خود، بناچار نطفه هاى یك اعتراض‌ عمومى را مى پروراند.

منتها الیه راست و چپ طیف جمهوریخواهان، آنها هستند كه باشكال مختلف و یا بقول خودشان از راست و چپ بر یك جمهورى لائیك پافشارى می كنند. بحث در مورد چگونگى رابطه این طیف با مذهب آنچنان سوالات جدى اى را پدید آورده كه فعلا لزومى ندارد در مورد چند و چون حكومت لائیك مورد نظرشان بحثى كنیم. این طیف بعد از بن بست جبهه دوم خرداد و بمحض شروع تلاشهایى براى شكل دادن بیك آلترناتیو جمهوریخواه، بسرعت با این تناقض‌ مواجه شد كه نقش‌ دین در حكومت آتى چیست و مبناى حقوق دمكراتیك در چنین حكومتى كدامند؟ واقعیت اینست كه طیف جمهوریخواهان از وابستگان سلطنت تا سرخورده هاى حاشیه دوم خرداد و جمهوریخواهان لیبرال و بخشى از «چپ» را در خود جاى داده است. از میان همه اینها بخصوص‌ این دو دسته آخر (جمهوریخواهان طرفدار حكومت لائیك) بنحو چشمگیرى زیر فشار این تناقض‌ هستند. واقع بین ها در طیف جمهوریخواهان مصرند كه نمی شود نقش‌ دین در سیاست و خصوصا در اپوزیسیونى كه خواهان تغییر رژیم از طریق پیشبرد جنبش‌ اصلاحات است، را نادیده گرفت (نگاه كنید براى مثال به مقاله: «جمهورى خواهى و دمكراسى دینى» نوشته فرخ نگهدار در نشریه الكترونیكى «ایران امروز»، سپتامبر 2003، http://www.iran_emrooz.de/.) پروسه خلع ید كامل از مذهب پروسه اى طولانى است و شاید چند نسل طول بكشد. صرفنظر از پراگماتیسم نهفته در موضع این بخش‌ از جمهوریخواهان، واقعیت اینست كه بنظر می رسد اینها تاریخ سنتهاى سیاسى در ایران را بهتر می شناسند و خصوصا مسائل زمان را بهتر درك می كنند. روشن است كه بحث در مورد نقش‌ مذهب در سیاست و در دولت دو بحث مجزاست. بحث غالب در میان محافل ملى مذهبى و حتى جمهوریخواهانى كه كنار آمدن با این نیروها را شرط پیشروى شان می دانند، جدایى مذهب از سیاست است و نه از دولت. محور توافق اینان ضدیت با ولایت فقیه است و نه دولت مذهبى.

در تحولات سده اخیر در ایران، اسلام یكى از گرایشات سیاسى دخیل در سیاست ایران بوده است. بعبارت دیگر اسلام نه تنها یك مذهب كه بشكل برجسته اى می تواند بر فرهنگ جامعه تاثیر داشته باشد بلكه بستر شكل گیرى جریانات سیاسى بوده است. گرچه در دوره مشروطه، ‍و بر متن شكل گیرى طبقات در جامعه ایران، بخشهایى از بورژوازى ایران فاصله آشكارى ازدم و دستگاه مذهب گرفتند اما در یك پرسپكتیو تاریخى هیچگاه بورژوازى ایران موفق نشد خود را از سایه روحانیت كنار بكشد. باین معنى بورژوازى ایران عاجز از خلع ید از روحانیت در ساختارهاى قدرت در جامعه شد و اسلام یكى از بسترهاى شكل گیرى جریانات سیاسى در درون طبقه حاكم ایران باقى ماند. نقطه اوج این حركت، شكل گیرى حكومت اسلامى در سال 1357 است. روى كار آمدن یك حكومت مذهبى از سر تمایل مردم به چنین حكومتى نبود، از سر وجود حى و حاضر یك آلترناتیو سیاسى بود كه می توانست به نیازهاى آن دوره بورژوازى ایران پاسخ دهد. بیش‌ از دو دهه حكومت اسلامى گرچه مشتاقان خلاصى از چنین حكومتى را بشدت افزایش داده است، اما از نقش‌ این گرایش‌ بعنوان یك جریان هنوز حاضر در عرصه سیاست ایران، ذره اى كم نكرده است. حتى چهره هاى اصلى جنبش‌ اصلاح طلبى خود متعلق به سنت اسلامى هستند. بعبارت دیگر ابتكار عمل اصلاح طلبى و دمكراسى خواهى فعلى (مستقل از معنا و مفهوم آن) بدست همین جریان بود و نه جمهوریخواهان لائیك. در میان مباحثى كه در چارچوب گفتمان سنت و مدرنیته در چند ساله اخیر فضاى روشنفكرى لیبرال ایران را گرفته است، از جمله در مورد نقش‌ دین و لزوم تغییرات در آن یا بزبان روشنفكران دینى، قرائتى جدید از اسلام ‍بوده است. بسیارى از چهره هاى سرشناس‌ اصلاح طلب در مورد سكولاریسم و رابطه آن با مباحث جارى صراحتا گفته اند كه نتیجه اصلاحات قرار نیست سكولاریسم باشد. در چارچوب این گفتمان، براى خلاصى از سنت (كه مذهب جزیى از آنست) باید به مدرنیسمى رسید كه باز هم مذهب جزیى از آنست! جزیى از آن نه بمعناى امر خصوصى افراد بلكه بعنوان شكل دهنده افكار عمومى و منشا ارزشگذارى در جامعه. بنابراین بر خلاف تصور بخشى از روشنفكران لیبرال و یا اپوزیسیون لائیك كه با دركى الگو بردارانه از تاریخ تصور می كنند كه نتیجه اصلاحات و دمكراسى، حاشیه اى شدن بلادرنگ مذهب است، هیچ تضمینى نیست كه سرنوشت مقدر دمكراسى خواهى و جنبش اصلاحات فعلى سكولاریسم باشد.

اسلام یك جریان سیاسى است نه فقط در ایران، بلكه در كل منطقه خاورمیانه. نه فقط در جامعه پیشامدرن كه برجسته بودن قدرت اسلام از زاویه نقش‌ آن بعنوان یك مذهب بیشتر چشمگیر است بلكه در تاریخ مدرن جوامع مسلمان جهان سوم، هم اسلام همواره یك جریان سیاسى قدرتمند بوده است. شكست مدرنیزاسیون در این جوامع خود یكى از دلایل اصلى شكل گیرى و قوام یافتن اسلام بعنوان بستر حركتهاى سیاسى بوده است. بعلاوه در جریان جنگ سرد و بمنظور ساختن كمربند سبز در مقابل خطر سرخ، و همچنین با قدرت گرفتن یك حكومت مذهبى در ایران، نقش‌ اسلام در منطقه خاورمیانه (و بسیارى از كشورهاى مسلمان) بنحو آشكارى تقویت شد. اگر قرار است امروز مدرنیزاسیون پیش‌ نرفته در این كشورها، بحكم سلطه نئولیبرالیسم جهانى و بحكم حضور یكى از غداره بندان آن در منطقه (آمریكا) امروز بارى بهر جهت بسرانجام رسد، نادیده گرفتن نقش‌ جریانات اسلامى بسیار دور از ذهن است. در مورد ایران نیز علاوه ‍بر نقش‌ اسلام در تاریخ سده اخیر و رابطه روحانیت با سیستم حاكم، باید به این فاكتور منطقه اى نیز توجه كرد. واقع بین هاى جمهوریخواهان حق دارند. اگر قرار است ابتكار تغییر در حكومت بدست خود بورژوازى باشد، بدون دخالت دینى ها نمی شود آلترناتیو جمهوریخواه خارج از حكومت ساخت. مادام كه آلترناتیو حكومتى قرار است از درون طبقه حاكم درآید و خصوصا مصمم باشد كه جلوى هر تغییر بنیادى را بگیرد، چاره اى جز پذیرش‌ این واقعیت نیست. و این واقعیت منشا یك تناقض‌ جدى براى جمهوریخواهان لائیك است. یا باید از شانس‌ شریك شدن در قدرت چشم پوشید و یا باید از خواست جمهورى لائیك دست كشید.

بنابراین:
1. اگر قرار است از طریق اصلاحات، جمهورى دمكراتیكى ساخت كه مذهب هنوز در آن یك عنصر فعاله است، سوال اینست كه در چنین حكومتى، پایه حقوق دمكراتیك مردم چیست؟ آیا در قانونى كه مبنایش‌ بر نابرابرى مسلمان و غیر مسلمان، و نابرابرى زن و مرد است می توان از حقوق برابر شهروندان بعنوان یك اصل پایه اى در دمكراسى حرف زد؟ یا باید چشم به الطاف فقهایى دوخت كه قرار است تفسیر امروزى از قوانین شرعى بدهند؟

2. یكى از تحولات پایه اى كه در طول حكومت اسلامى علیرغم قوانین مذهبى حاكم بر جامعه، اتفاق افتاده مربوطست به تعمیق و گسترش‌ ارزشهاى مدرن حاكم بر زندگى نسل جوان. این پدیده علیرغم شكل حكومت آتى كماكان رشد خواهد كرد و مادام كه مذهب مبناى قوانین در جامعه باشد، منشا تلاطم هاى اجتماعى خواهد بود. آیا وجود این تغییرات پایه اى در سیستم ارزشى و فرهنگى مردم، در مقابل آلترناتیو جمهوریخواهى واقع بین، حكایت از یك تناقض‌ بنیادى در آینده نزدیك نمی كند؟

3. سكولار شدن حكومت تاریخا امر بورژوازى بوده است. اما بورژوازى ایران، در طول سده اخیر زیر عباى روحانیت پناه گرفته و ابراز وجود سیاسى آنها در موارد بسیارى جز از اینطریق مقدور نبوده است. اگر مطابق نگرش‌ واقع بین هاى جمهوریخواهان باید بسمت جامعه مدنى اى رفت كه در آن مذهب هنوز عنصر قدرتمندى است، می توان تصور كرد كه سرنوشت تعیین تكلیف مذهب با دولت، نه بشیوه اى رادیكال و از طریق جدایى قطعى مذهب از دولت، بلكه بشیوه اى بسیار كنسرواتیو (بقول نگهدار، در طول چند نسل) صورت خواهد گرفت و برگ دیگرى خواهد شد در تاریخ سترونى لیبرالیسم ایران.

لیلا دانش

جنبش‌ زنان: كدام افق سیاسى؟ ببهانه هشت مارس

سنتا در گرامیداشت روزهایى كه بیان تجدید پیمان براى دستیابى به خواستها و مطالبات متحقق نشده یا بازبینى صفوف جبهه اى از مبارزه است، رسم بر اینست كه زمینه هاى شكل گیرى و اعلام چنین روزى را بیان می كنند. بازگویى تاریخ شكل گیرى هشت مارس‌ مثل اول ‍مه به شرایط مشخصى در جهان سرمایه برمی گردد و آنقدر این تاریخ تكرار شده كه دیگر تازه ‍كارترین فعالین این عرصه ها هم آن را می دانند. اگر چیزى در شرایط امروز اهمیت دارد ‍اینست كه اولا چرا كماكان باید این روز را روز هم پیمانى در یك مبارزه دانست و ثانیا ‍چه چیز در دنیاى حاضر نسبت به قرن پیش‌ تغییر كرده و بازتاب آن در گرامیداشت هاى فعلى ‍و تجدید پیمانها چیست؟

گرچه بدلایل قابل انتظارى از تغییر شرایط مبارزه سیاسى و طبقاتى در جهان تبیین هاى متفاوتى وجود دارد، اما بجرات می توان گفت كه در این نكته توافق هست كه جهان دوره اى ‍را از سر می گذراند كه بسیارى از معادلات سابق در آن دیگر بى اعتبار شده اند. شاخص این تغییر تنها در اشکال بسیار زمخت آن مثل جنگ در افغانستان و عراق نیست كه زیر چكمه هاى منادیان نعره كش‌ جهان سرمایه و بنام مدنیت و جامعه مدنى، مردم آن از حداقل مدنیتى هم كه داشتند محروم شدند. گسترش‌ مناسبات كاپیتالیستى به اقصا نقاط جهان از كشورهاى شاخ آفریقا و آمریكاى لاتین گرفته تا آسیاى جنوب شرقى و خاورمیانه تنها منجر به تغییرات سیاسى و ساختارى در حكومتها نمی شود. این پدیده بنوبه خود بر كل مبارزه ضد كاپیتالیستی در عرصه جهانى نیز تاثیر بلافصلى خواهد داشت. در یك سطح مشخصتر جنبش‌ هاى اجتماعى موجود در مقابل شرایط حاضر ملزم به تعمق در بیان هویت سیاسى خود و ترسیم اهداف ساسى و اجتماعى ‍شان مشوند. جنبش‌ زنان بمثابه یكى از این جنبشها در دهه هاى آخر قرن حاضر شاهد تحولات ‍چشمگیرى بوده است. گرچه در سطح ظاهر بارزترین این تغییرات تكثر مكتبها و گرایش هاى نظرى ‍فمینیستى و انشقاق در آن به نسبت دهه 60 و 70 میلادى است كه اوج رونق این جنبش‌ بود، اما در حقیقت این عارضه ها خود بیانگر تحولات عمیقترى هستند. قصد این نوشته نه عمیق ‍شدن در این مباحث و جوانب آن(كه طبعا ضرورى هستند) بلكه تنها تاكید بریك نكته كلیدى است. بر خلاف تصورات رایج كه مدعى اند و تلاش‌ می كنند كه جنبش‌ زنان را به یك پاى نهادى شدن دمكراسى تبدیل كنند، این جنبش‌ در راستاى گلوبالیزاسیون و بسط و توسعه مناسبات كاپیتالیستى از نظر عینى این امكان را دارد كه به یكى از جنبش هاى عظیم ضد كاپیتالیستى تبدیل شود.

جنبش‌ زنان خصوصا در دو دهه اخیر با بحران دست بگریبان بوده است. مبانى شكل گیرى این بحران و روندهایى كه در پاسخ به آن بوجود آمده اند نیاز به بحث مجزایى دارند اما آنچه كه بعنوان یك مشاهده مورد توافق عمومى است، اینست كه فمینیسم دیگر بیان یكپارچگى درجنبش‌ زنان نیست. اینكه جنبش‌ زنان جنبش‌ همگونى نیست البته تازگى ندارد و امتیاز درك ‍آن نیز بهیچوجه در انحصار نقطه عزیمتهاى پست مدرنیستى در این جنبش‌ نیست. این حقیقتى است بقدمت جهان سرمایه و مدرنیزاسیونى كه خود موجب پیدایش‌ جنبش‌ زنان و جنبش‌ كارگرى بعنوان دو جنبش‌ كلاسیك در پروسه استقرار جامعه كاپیتالیستى شده است. آنچه كه ویژگى امروز در تشریح موقعیت اجتماعى زنان است، فمینیزه شدن كارخانه ها و فمینیزه شدن فقراست. گرچه مبارزه براى برابرى حقوقى زن و مرد و رفع تضییقات حقوقى از زنان هنوز نه فقط در كشورهاى جهان سوم(كه بدترین شرایط را از این نظر دارا هستند) بلكه حتى در كشورهاى پیشرفته سرمایه دارى نیز موضوعى معتبر است، اما واقعیت اینست كه تغییرات شگرف دهه هاى حاضر و بسط كاپیتالیسم این تصویر را دگرگون كرده است. عواقب این پروسه در یك بیان كوتاه از جمله جذب نیروى كار زنان به بازار كار و تبدیل شدن بخش‌ عظیمى از زنان به كارگران است. افزایش‌ اشتغال از نظر عینى پایه مهمى براى گسترش‌ مبارزات زنان و برخوردارى آنان از حقوق اجتماعى است. اما آنچه كه در جهان امروز و زیر سیطره نئولیبرالیسم حاكم میگذرد ‍پروسه اى نیست كه قرار است به برخوردارى زنان از حقوق اجتماعى و برابرى جنسى منجر شود. انعطاف پذیری کار كه كلى ترین بیان تعریف چنین پروسه اى است در عمل بمعناى گسترش‌ كارخانگى، كار قطعاتى، كار موقت و شاغل بودن در كارگاههایى است كه دست كارفرمایان آن را ‍
در تعبیر و تفسیر قانون كارهاى موجود و حتى رعایت نكردن آن بسیار باز گذاشته است. این پدیده خصلت نماى دوره حاضر در تعریف رابطه كار و سرمایه است و تنها محدود به كشورهاى جهان سوم كه پروسه مدرنیزاسیون و توسعه اقتصادى را از سر می گذرانند، نیست. حتى در كشورهاى پیشرفته سرمایه دارى نیز در دهه هاى اخیر تغییرات بسیارى اتفاق افتاده كه عملا قوانین موجود در مورد برابرى زن و مرد و رفع تبعیض‌ جنسى را بى خاصیت كرده است.

طبعا بحث این نیست كه برابرى حقوقى و یا قوانینى كه ناظر بر كاهش‌ تضییقات جنسى باشند، اهمیتى ندارند. مساله اینست كه جامعه سرمایه دارى در راستاى نیازهاى امروز خود توده عظیمى از زنان را در مقیاس‌ جهانى بعنوان یكى از ارزانترین بخشهاى نیروى كار جذب بازاركار می كند بى آنكه خود مقید به همان مقررات حقوقى رایج در این كشورها باشد. آنچه كه بجاى تعهدات دولت در مقابل شهروندان میبایست ضامن تضمین برابرى حقوقى و رفع تضییقات جنسى باشد خصوصا در جهان سوم (جایى كه مناسبات كاپیتالیستى با شتاب غیر قابل تصورى در حال انكشاف است) به سازمان هاى غیر دولتى (NGO ها) سپرده می شود. اهمیت این مساله در این است كه دولت وظیفه اى در مقابل توده عظیم زنان زحمتكشى كه به كارخانه ها رانده می شوند، ندارد. تغییرات در مقرارت بازاركار نیز براحتى دست كارفرمایان را بازمی گذارد كه شرط سنى براى استخدام بگذارند و یا ‍از استخدام زنان باردار خوددارى كنند، و این نیز بر همه روشن است كه درصد بالایى ازاستخدام هاى موقت و یا استخدام در حاشیه بازار كار كه هیچ قانونى بر آن ناظر نیست متعلق ‍
به زنان شاغل است. چنین تغییراتى در بازار كار البته تنها دامن زنان را نمی گیرد و كل طبقه كارگر در معرض‌ آن است. اما مساله اینست كه جامعه سرمایه دارى براى ارزانتر تمام كردن پروسه كار از طریق استخدام زنان به همان فرهنگ مردسالارانه مبتنى بر تبعیض‌ جنسى نه فقط متكى می شود كه در بازتولید آن هم نقش‌ غیر قابل چشم پوشى اى دارد.

در هر صورت غرض‌ از این بحث ببهانه هشت مارس‌ اینست كه تغییرات جهان سرمایه می رود تا زنان را در مقیاسى عظیم در مقابل مناسبات كنونى قرار دهد. جذب نیروى كار زنان به بازاركار در كنار تداوم بى حقوقى هاى اجتماعى یعنى تبدیل كردن نیمى از جامعه به یك مركزانفجار علیه مناسبات موجود. تشخیص‌ چنین روندى در موقعیت زن در گلوبالیزاسیون، تاثیربسزایى در تشخیص‌ جهت گیریهاى این جنبش‌ در شرایط حاضر می گذارد. بنابراین نفس‌ تكثرمكاتب نظرى در فمینیسم حاضر و آنچه كه بعنوان تكه تكه شدن جنبش‌ زنان گفته شده بعنوان یك فاكت، نشانه پسروى یا ختم جنبش‌ زنان نیست. این ایده ها نیستند كه جنبش‌ ها را شكل می دهند بلكه برعكس‌. تغییرات بنیادى در موقعیت اجتماعى زن در مقیاس‌ جهانى، بازتاب خود را در مكاتب فمینیستى باین ترتیب یافته كه جنبش‌ همگانى دهه شصت و هفتاد دوره اش سر آمده است. این دوره اى بود كه بر بستر معادلات دوره جنگ سرد، جهان شاهد عروج جنبش هاى ضد امپریالیستى و چریكى، و همچنین اعتراضات گسترده علیه جنگ ویتنام بود. جنبش‌ زنان در این دوره نیز مهر شرایط تاریخى خود را داشت. تقویت این جنبش‌ در شرایط حاضر نه دربازگشت به گذشته و حسرت خاتمه این دوره رونق و یكپارچگى را خوردن، بلكه در تشخیص‌ روندهاى جدیدى است كه صورت مساله را در جنبش‌ زنان عوض‌ می كند. انشقاق نظرى و عدم یكپارچگى در جنبش‌ زنان بدوا بازتاب تفكیك هاى طبقاتى ناشى از تغییر شرایط در جهان سرمایه است. از اینرو بر خلاف تصورات خام اندیشانه ای (اگر نگوییم شووینیستی) كه باتكا این حقایق مدعى تمام شدن مساله زن هستند و یا بر خلاف گرایشى كه در صدد است كه جنبش‌ زنان را به زائده نئولیبرالیسم در پروسه گلوبالیزاسیون و استقرار جامعه مدنى تبدیل كند، ازنظر عینى جنبش‌ زنان می رود تا دوره جدیدى را در حیات خود آغاز كند كه مشخصه اش‌، امكان تبدیل شدن به یكى از جنبشهاى اعتراضى ضد كاپیتالیستى است.

مساله زن در ایران نیز در خطوط كلى تابع همین شرایط عمومى است. حاكمیت یك حكومت ایدئولوژیك اسلامى علیرغم همه خشونت خود علیه زن، نه فقط نتوانست این نیروى عظیم را محبوس‌ كند بلكه خود بدامن زدن یك اعتراض‌ عظیم اجتماعى منجر شد. در هیچ دوره اى از تاریخ معاصرایران، مساله زن به وسعت امروز در سطح جامعه مطرح نبوده است و در هیچ دوره اى چنین نیروى اعتراضى اى از زنان در مقابل دستگاه حاكم ابراز وجود نكرده است. جبهه بورژوایى اصلاحات جهت انتگره شدن در بازار جهانى سرمایه نیاز یافته است كه خود به این جنبش‌ میدان دهد. این نیاز ناظر بر دو فاكتور اصلى است یكى دقیقا با همان استدلالى كه درفوق گفته شد (تسهیل جذب نیروى كار زنان بعنوان بخشى از نیروى كار منعطف در بازار كار) و دیگرى فاصله گرفتن از سیماى شناخته شده یك حكومت ضد زن كه از جنبه مشروعیت بین المللى اهمیت ویژه اى دارد. بسیارى از چهره هاى شناخته شده سیاسى و آكادمیك حكومت اسلامى به قلم فرسایى در مضرات سنت و فواید مدرنیته پرداخته اند و از اینكه چطور می شود به شكل گیرى یك جنبش‌ زنان در ایران یارى رساند، سخن می گویند. در اینكه مناسبات سنتى در جامعه ایران قدرتمند است و از صدقه سر بیست و چند سال حكومت اسلامى هم بیشتر جان گرفته، شكى نیست. اما باید تصویر روشنى از مدرنیزاسیون داشت و دانست كه این، دست دراز شده پروسه گلوبالیزاسیون یا بسط مناسبات كاپیتالیستى است كه خود در طول حیاتش‌ بوضوح نشان داده كه چقدر در تحكیم تبعیض‌ جنسى ذینفع است. این ایده كه جنبش‌ زنان در استقرار و نهادینه شدن دمكراسى در ایران، نقش‌ بسزایى می تواند داشته باشد تنها از سوى سخنگویان دولتى و دوخردادى طرح نمی شود. دقیقا همان انشقاق طبقاتى در جنبش‌ زنان است كه امروز باعث می شود بخشهایى از اپوزیسیون حكومت اسلامى نیز منادى این شوند كه زنان باید در پروسه دمكراتیك شدن جامعه دخیل شوند و منتظر بمانند تا حقوق اجتماعى و انسانى شان با «آرامش» بدست بخش مصلح جمهورى اسلامى تامین شود. این افق مستقل از اینكه سخنگویانش‌ مرد باشند یا زن، چاره اى ندارد جز اینكه از مردم بخواهد كه خشونت نهفته در تبدیل كردن بخش‌ عظیمى از زنان كارگر و محروم جامعه به نیروى كار حاشیه اى كه حتى از دایره قوانین موجود و برسمیت شناخته شده همین سیستم نیز كنار گذاشته می شوند، را با آرامش‌ فرو دهند و سعى كنند بفهمند كه این بهاى نهادى شدن دمكراسى است. اگر جنبش‌ اصلاحات بورژوایى را درپرتو شرایط جهانى و روندهایى كه در مقیاس‌ بین المللى شكل گیرى آن را ممكن كرده ببینیم، و همچنین اگر جنبش‌ زنان را نیز در مقیاسى بین المللى بشناسیم و تصویرى از موقعیت زن در سایه گلوبالیزاسیون پیدا كنیم آنوقت خواهیم فهمید كه جنبش‌ اصلاحات بورژوایى چیزى براى عرضه كردن به توده عظیم زنان ندارد. آن بخشى از زنان كه در سایه این جنبش‌ و درخدمت آن، از پستوها و حجره هاى بازار بیرون آمده و فمینیست اسلامى شده اند و آن بخش دیگر زنان طبقه متوسط كه با پست و مقام گرفتن در NGO ها بعضا حاضرند بر بنیاد نگرش‌ و قوانین ایدئولوژیك ضد زن حكومت اسلامى هم چشم بپوشند و به مبلغان بى پاداش‌ نئولیبرالیسم تبدیل شوند، بهیچ عنوان توده میلیونى زنان كارگر و زحمتكش‌ را نمایندگى نمی كنند.

موقعیت ویژه زن در جامعه اسلامى، نمی تواند جنبش‌ زنان در ایران را از روندهاى جارى در این جنبش‌ در سطح جهانى مستثنا كند. مثل دیگر كشورهاى جهان سوم كه پروسه برنامه توسعه اقتصادى را گذرانده اند یا می گذرانند، موقعیت زن در ایران و در راستاى این برنامه ها دستخوش‌ تغییراتى می شود كه محتواى آن اساسا بر محور پایه اى ترین تناقض‌ جامعه سرمایه دارى است. اینكه جنبش‌ زنان در ایران بر مبناى كدام افق سیاسى بسیج می شود طبعا به این بستگى دارد كه كدام گرایش‌ در آن دست بالا را پیدا كند. آیا این جنبش‌ می خواهد به زائده جبهه اصلاحات تبدیل شود تا زنان طبقات دارا با فراغ خاطر آمار شركت شان در پستهاى دولتى ‍و وزارتخانه ها و مدیریت شركتها و سهم شان از بازار سهام را باسم حل مساله زن در جمهورى اسلامى به جهان اعلام كنند، یا در نظر دارد صداى اعتراض‌ میلیونها زن كارگر و زحمتكشى باشد كه سهم شان از توسعه اقتصادى باتكاى تجارب مشابه در دیگر نقاط جهان قرار است فقرو بى حقوقى بیشتر باشد؟
****
روز جهانى زن، سمبل مبارزه علیه یكى از جلوه هاى بارز ستم و تبعیض‌ در جامعه طبقاتى است. این روز بر همه زنان و مردانى كه خود را در این مبارزه سهیم و ذینفع می دانند، گرامى باد.

لیلا دانش
بنقل از نشریه جهان امروز‌