بایگانی برچسب‌ها: ندولیبرالیسم

مصاحبه با نشریه جهان امروز، سال 2004

سوال: اخیرا كتابى از شما با عنوان «نئولیبرالیسم، زن و توسعه» منتشر شده، می توانید كمى باختصار راجع به این كتاب بگویید؟

این كتاب معطوف است به ارائه تحلیلى از مساله زن در شرایط حاضر ایران و بر آنست تا در ارتباط و پیوستگى با فاكتورهاى عمومى تر تصویرى از جایگاه مساله زن در روند برنامه هاى توسعه اقتصادى و سیاسى در ایران بدهد. واقعیت اینست كه بر متن تحولاتى كه به گلوبالیزاسیون معروف شده تغییرات مهمى در موقعیت عینى زن در جامعه سرمایه دارى رخ داده است. و این پدیده نیز جهانى است و تقریبا مشخصه موقعیت زنان در همه جاى دنیاست. از اواسط دهه هفتاد میلادى كه با بحران نفت در این سالها، انقلاب انفورماتیك و دگرگونى شگرف در عرصه تولید و همچنین تغییر در سازمان كار مشخص‌ می شود، ركود در رشته هایى از صنعت كه سنتا مردانه بودند و گسترش‌ بخش‌ خدمات كه سنتا زنانه بودند، آغاز شده بود. همچنین بالا رفتن اشتغال ‍زنان در كارهاى عمدتا موقتى، نیمه وقت (و یا قطعه كارى عمدتا در كشورهاى توسعه نیافته) نشانه روشنى بر مطلوبیت كار ارزان و منعطف زنان در این شرایط بود. این پدیده وقتى ابعادى عظیم یافت كه معلوم شد در كشورهاى توسعه نیافته، آنجا كه بدلایل متعددى زنان نه فقط در حاشیه بازار كار بلكه اصولا در حاشیه جامعه هستند، امكان جذب این بخش‌ از نیروى كار با دستمزهاى بسیار ناچیز در خدمت شركتهاى چند ملیتى كه گاه شاغلین آن هرگز نشانى از صاحبانشان را هم نمى بینند، وجود دارد. كتاب حاضر تلاش‌ دارد كه بر مبناى این فاكتور عینى این نكته را مستدل كند كه پروسه توسعه پروسه اى است كه بیش‌ از هر زمان دیگرى اعتراض‌ زنان به موقعیت اقتصادى و اجتماعى شان را به اعتراض‌ علیه كاپیتالیسم گره می زند. و همچنین از آنجا كه موضوع كتاب تمركز بر مساله زن در چارچوب برنامه هاى توسعه در ایران است بخش‌ زیادى از آن معطوف است به ارائه تحلیلى از جایگاه مساله زن در توسعه سیاسى و بررسى روندهاى احتمالى آتى و مستدل كردن این نكته كه جنبش‌ زنان اگر قرار است جنبشى باشد كه مسائل اكثریت زنان را در برمی گیرد بطور قطع باید راه خود را از اصلاحات و مدافعین توسعه سیاسى و اقتصادى جدا كند.

سوال: ولى بهر حال بخشى از زنان كه موافق برنامه هاى اصلاحات و پروسه توسعه هستند، ‍این كار را نخواهند كرد.

واضح است. و دقیقا همین مساله است كه اهمیت بحث و جدل در مورد آتیه جنبش‌ زنان را موكد می كند. پدیده جنبش‌ اصلاحات، حال با هر تعبییرى كه از آن داشته باشیم لااقل این حسن را براى بورژوازى ایران داشت كه امكان و فضاى لازم براى پیشبرد دست راستى ترین ایده ها در شكل گیرى و تاثیر گذارى بر جنبشهاى اجتماعى را فراهم كند. براى مثال یكى از این ابزارهاى نظرى و فكرى گفتمان سنت / مدرنیته است. در این چارچوب شما « مختارید» كه میان «سنت» و «مدرنیته» یكى را انتخاب كنید. جاى دادن حكومت اسلامى در قطب « سنت» با توجه به پایه هاى ایدئولوژیكش‌ و فرهنگى كه بر جامعه تحمیل كرده دشوارى اى در برندارد و همین است كه بنوعى سمپاتیهایى به پذیرش‌ گفتمان سنت/ مدرنیته بوجود مى آورد. اما مدرنیته تنها به نرمها و ارزشهاى فرهنگى جامعه مدرن دلالت نمی كند بلكه بنیاد و سمبل جامعه كاپیتالیستى است كه سالهاست در ایران وجود دلرد و مهمتر از آن اینكه آنچه در راستاى برنامه هاى توسعه در حال اجراست نیز چیزى جز تعمیق این مناسبات در اشكالى بغایت خشن و بى پرده نیست. بنابراین بحث بسادگى اینست كه با توضیح و تبیین همه مسائل و از جمله مسائل جنبش‌ زنان در راستاى گفتمان سنت / مدرنیته از آنجا كه تكلیف حكومت اسلامى روشن است، باید مدافع «مدرنیته» یا كاپیتالیسم شد! و گویا این حكومت هم در طول 25 سال حیاتش‌ اصلا ربطى به مناسبات سرمایه دارى نداشته است. و این آن چیزى است كه بسیارى از فعالین جنبش‌ زنان (حتى سوسیالیستهایش‌) متاسفانه به آن كم توجه می كنند. ضدیت با جمهورى اسلامى ومعضلاتى كه این حكومت در رابطه با مساله زن در این 25 ساله آفریده بنحوى كور گرایش‌ و سمپاتى به «مدرنیته» را تقویت كرده است بى آنكه به عواقب آن توجه جدى اى بشود. اما بهرحال شك و تردید هم كم نیست. خروج كارگاههاى كوچك از شمول قانون كار كه بخش‌ وسیعى از زنان كارگر را در بر می گیرد خود ضربه محكمى به كارآیى گفتمان سنت / مدرنیته بود. عده اى تصور می كنند كه چنین اقدامى، مثلا خروج كارگاهها از شمول قانون كار، ناشى از وجود حكومت اسلامى است اما واقعیت این است كه آنچه در عرصه توسعه اقتصادى در جریان است فصل مشترك همه بخشهاى بورژوازى ایران است. هیچ بخش‌ دیگرى از اپوزیسیون بورژوایى (طیف جمهوریخواهان، سلطنت طلبان و یا شاخه هاى مذهبى) انتقاد ریشه اى به برنامه هاى توسعه و یا آلترناتیو دیگرى ندارند. بحثها بر سر نوع پیشبرد آنست و خصوصا با توجه به عوارض‌ خانمان برانداز این برنامه ها كه جلوه هایى از آن فى الحال روشن شده است. تا آنجا كه به این كتاب مربوط است تلاش‌ شده كه جایگاه سیاسى گرایش‌ اصلاح طلب (دولتى و غیر دولتى) در رابطه با كل سنت لیبرالى در ایران توضیح داده شود. نكته این است كه سنت لیبرالى در ایران ضعفهاى تاریخى عدیده اى دارد كه كل پتانسیل سیاسى آن را لااقل در شرایط حاضر و آینده نزدیك بسیار محدود می كند. به این معنا تحركات سیاسى اى كه بر این بستر قوام می گیرند بسادگى ظرفیت تبدیل شدن به جریان توده اى ندارند، اما واضح است كه بى تاثیر هم نیستند.

سوال: بروزات عملى این گرایش‌ چیست؟ شاید كافى نباشد كه فقط آنها را با بحث در مورد گفتمان سنت / مدرنیته مورد خطاب یا بررسى قرار داد. توضیح مشخصترى در این مورد دارید؟ ‍

بحث سنت / مدرنیته و یا تمركز بر نقش‌ این گفتمان در جنبش‌ زنان بسیار ضرورى است و در واقع چگونگى چالش‌ این بحث است كه پایه تعلقات سیاسى در این جنبش‌ قرار می گیرد. ناگفته نماند كه گفتمان سنت /مدرنیته در فضاى روشنفكرى لیبرالى ایران قرار است چاره ‍همه دردها باشد. مساله صرفا بر سر جنبش‌ زنان نیست. ولى در این مورد مشخص‌ همانطور كه پیشتر گفتم با توجه به سابقه یك حكومت اسلامى در ایران و مشقاتى كه نسلى از زنان و مردان جوان تحت این حكومت متحمل شده اند زمینه را براى پذیرش‌ این تفكر آماده می كند. تاكید می كنم كه مساله مطلقا بر سر كمرنگ كردن مبارزه علیه خرافات و فرهنگ عقب مانده متعلق به جامعه پیشامدرن نیست. مساله این است كه این تمام مشكلات زن ایرانى نیست. مبارزه علیه خرافات و فرهنگ مردسالار در مدرنترین جوامع اروپایى هنوز هم در دستور است. یعنى در جاییكه لااقل روى كاغذ و مطابق قوانین مصوب بسیارى از حقوق اجتماعى زنان پذیرفته شده است. بنابراین در این مورد مشخص‌ دو نكته مهم است. اول تشریح جایگاه خود این گفتمان و اینكه چرا اصولا جنبش‌ زنان باید در مقابل این سوال قرار بگیرد. باتكا كدام تجربه تاریخى قرار است مدرنیته ضامن برابرى زن و مرد و رفع تضییقات جنسى باشد؟ بخشى از فمینیستهاى ایرانى متاسفانه حتى تاریخ عقایدى را كه خودشان را به آن منتسب می كنند نیز درست نمی دانند و متوجه نیستند و یا نمی خواهند قبول كنند كه فمینیسم كلاسیك خود چالشگر مدرنیته بود و در نقد به ساختارها و ایده هاى جنسیت گراى فلسفه عصر روشنگرى شكل گرفت. بى توجهى این دسته از فعالین جنبش‌ زنان در ایران به نقش‌ مدرنیته البته قرار است در جاى دیگرى‍
گویا پاسخ بگیرد. معطوف شدن و تلاش‌ اینها براى سوق دادن جنبش‌ زنان به كار فرهنگى دقیقا از همین روست و همین پاسخ سوال شماست. مساله صرفا بر سر گفتمان سنت/ مدرنیته نیست بلكه توسل به این گفتمان در عمل خط سیاسى مشخصى را در دستور می گذارد و آن تلاش براى تبدیل كردن جنبش‌ زنان به جنبشى فرهنگى است. با چنین سمتگیرى اى می شود بر تصمیم گیرى هاى هیات مدیره شركتها براى دخالت زنان و یا قرار گرفتن زنان در مناصب ریاست تاثیرگذاشت اما تصور نمی كنم حتى یك نفر در این سنت پیدا شود كه بتواند ادعا كند با سوق دادن جنبش‌ زنان به یك حركت فرهنگى می شود نقطه ختمى بر مصائب انبوه زنانى گذاشت كه زیر شلاق قراردادهاى موقت كار و كارهاى موقت و خانگى و غیره هیچ حمایتى، بمعناى واقعى كلمه هیچ حمایت قانونى ندارند. بسختى می توان ثابت كرد كه راه غلبه بر این معضل كار فرهنگى و
تلاش‌ براى تغییر ارزشهاى اخلاقى و فرهنگى جنابان كارفرمایان باشد! دقیقا وارد شدن در همین پراتیك است كه شروع فاصله گرفتن از مسائل اكثریت زنان است. البته روشن است كه كار فرهنگى تنها مبارزه علیه فرهنگ مردسالار نیست. مشخصا بخشى از كار فرهنگى اصلاح طلبان كه البته هیچ جایى هم تصریح نشده بلكه باید از لابلاى اظهار نظرات چهره هاى این جریان متوجه آن شد، قرار است معطوف به كار در میان خود زنان براى بالا بردن آگاهى اجتماعى، سواد و آموزش‌ و تخصص‌ باشد. این آرزوها نه فقط مضر نیستند بلكه بسیار خوبند. اما مساله این است كه اینها با نیازهاى برنامه هاى توسعه هماهنگى اى ندارند. برنامه هاى توسعه قرار است باعلا درجه معطوف به ارزان تمام كردن پروسه تولید باشند و نه اختصاص‌ بودجه در خدمت امور اجتماعى. همین امروز بخش‌ زیادى از زنان تحصیل كرده بیكارند و این در كلیت خود (و نه در موارد معین) هیچ ربطى به فرهنگ مردسالار و یا ارزشهاى متعلق به جامعه سنتى ندارد، بلكه نیاز سیستم حاكم است. پیشرفت این خط از آنجا كه حمایت دولتى ندارد و نمی تواند داشته باشد قرار است عمدتا باتكا سازمانهاى غیردولتى NGO ها صورت بگیرد كه فى الحال صداى بسیارى را بلند كرده است كه اینها خیلى هم غیر دولتى نیستند و وقتى اجازه كار پیدا می كنند كه باشكال مختلف مورد تایید دولت و یا وابستگان دولتى (و در نتیجه در انطباق با نیازهاى آن) باشند. كار فرهنگى مهم است، همیشه مهم است. همیشه جزیى از اقداماتى است كه براى پیشگیرى از تبعیضات جنسى و مبارزه علیه آنها باید در دستور قرار بگیرد. توجه كنید: جزیى از اقدامات بسیار گسترده تر دیگرى كه قرار است با صراحت و دقت ضامن برابرى انسانها باشند. اصلاح طلبان (دولتى و غیر دولتى) حتى وعده تغییرات قانونى چشمگیرى را هم نمی دهند. چشمگیرترین تغییرات، آنهاست كه قرار است در سالهاى بسیار دورى بر مبناى كار فرهنگى امروز اتفاق بیفتد. با معطوف شدن جنبش‌ زنان به كار فرهنگى در چارچوب گفتمان سنت / مدرنیته و بموازات برنامه هاى توسعه (سیاسى و اقتصادى) و اصلاحات، باید پرسید چه كسانى و در چه پرسپكتیو زمانى از این پروسه سهم خواهند برد؟ واقعیت اینست كه پیشرفت برنامه هاى توسعه نیاز دارد به دخیل كردن بخشى از زنان در سیستم حاكم و معطوف شدن به كار فرهنگى مستقل از نیت بسیارى از مجریان آن، قرار است این معضل را حل كند و نه معضل اكثریت زنان را. بنابراین این تنها باز كردن میدانى فرعى است براى سهیم كردن بخشى از زنان در روندى كه اكثریت زنان جزو قربانیان شناخته شده قدم اول آن هستند.

سوال: بعنوان آخرین سوال، بخشى از كتاب همانطور كه گفتید به بررسى تحولات نظرى در درون فمینیسم بطور كلى اختصاص‌ دارد. این بحثها را چطور و با چه حلقه واسطهایى به تحولات نظرى و سیاسى در درون جنبش‌ زنان در ایران مربوط می كنید؟

بررسى تحولات نظرى در درون فمینیسم از دو زاویه مهم است. اول اینكه این تحولات خود بازتاب تغییرات عینى در موقعیت زن در دنیاى سرمایه اواخر قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یك است. تبدیل شدن فمینیسم به شاخه هاى بسیار متفاوت، پایان جنبش‌ زنان نیست بلكه آغاز قرار گرفتن جنبش‌ زنان بر پایه هایى متفاوت از گذشته است. و ثانیا گرچه جغرافیاى طرح این مباحث و جدلها بسیار دور از ایران است اما بنحو روشنى بر شكل گیرى مباحث در میان فعالین جنبش‌ زنان در ایران تاثیر داشته و دارد. در این فصل من سعى كرده ام پایه هاى تشتت نظرى فمینیسم را بررسى كنم و نشان دهم كه بر مبناى این تشتت و این مجاز بودن «همه چیز» است كه امكان شكل گیرى مثلا فمینیسم اسلامى در ایران و یا دیگر كشورهاى اسلامی فراهم می شود. بعلاوه همچنانكه در ابتداى كتاب توضیح داده ام امید و تلاش‌ من بر آن بوده كه نشان دهم كه فمینیسم ایدئولوژى رهایى زن نیست. هیچوقت نبوده است. لااقل در ماركسیسم و لیبرالیسم بعنوان سنتهاى سیاسى شناخته شده و موثر در تاریخ قرن بیستم، فمینیسم چنین جایگاهى را ندارد. اما فمینیسم بعنوان فعالیت، تحرك و یا پراتیك زن محور نه تمام شده و نه تمام می شود مادامكه اعتراض‌ به تبعیضات جنسى هنوز موضوعیت دارد. و شاید بد نباشد گفته شود كه در مقابل آن دركى كه فمینیسم را ایدئولوژى رهایى زن می داند درك افراطى ‍دیگرى نیز موجود است و لااقل در چارچوب سنت چپ حاضر هنوز جزو تاریخى است كه بخاطر مى آوریم و آنهم برخورد چپ به فمینیسم و جنبش‌ زنان و بورژوایى دانستن این جنبش‌ است. در این تفكر كه مبنا، ایدئولوژى در فرقه گرایانه ترین شكل آن است ( اگر فعلا از شووینیسم آن بگذریم)، بكار بردن لفظ فمینیسم بمعناى زیر سوال بردن همه مقدسات ایدئولوژیك است اما در دنیاى واقعى بسیارى از فعالین جنبش‌ زنان كه ممكن است خود را فمینیست هم بخوانند آنجا كه در جامعه باید تعلق سیاسى خود را نشان دهند، بعنوان سوسیالیست و چپ ظاهر می شوند. پاسخ این تناقضات روزى خودبخود روشن خواهد شد اما می شود از «خودبخودى» فاصله گرفت و آگاهانه تشخیص‌ داد كه در جنبش‌ اجتماعى تنوعات را باید پذیرفت. اینكه سرنوشت این جنبش‌ و در اینجا جنبش‌ زنان چه می شود و در كجاى كل تصویر سیاسى ایران قرار می گیرد را با محتواى سیاستها باید محك زد. جنبش‌ اجتماعى جاى تقابل سیاستهاست و نه ایدئولوژیها. نه برخورد تخطئه گرانه به جنبش‌ زنان و نه برخورد غیرانتقادى به فمینیسم ( كه براى بخشى از چپ جبران خطاى گذشته است) هیچكدام راه به جایى نخواهد برد. بهرحال براى دور نیفتادن از پاسخ به سوال باید بگویم كه دقیقا همان تحولاتى كه امروز در كشورهاى پیشرفته سرمایه دارى باعث افول قدرت فمینیسم شده، در كشورهایى مثل ایران امكان عروج آن را داده است. باید البته توجه كرد كه اعتراض‌ به تبعیضات جنسى و خصوصا در چارچوب قوانین اسلامى تازه نیست. بعبارت دیگر اعتراض‌ زنان بقدمت حیات جمهورى اسلامى اعتراضى جانانه بوده است. اما بیان سیاسى و «ایسمی» یافتن آن البته كاملا جدید و متاثر است از تحولات سیاسى در درون خود ایران. جنبش‌ زنان حركتى یكپارچه نیست و همیشه تعلقات سیاسى زنان منجر به شكل گیرى شاخه هاى مختلف در آن شده است. از این زاویه نیز مهم است كه تاریخ تحولات نظرى در جنبش‌ زنان را بشناسیم.

Advertisements

جنبش‌ كارگرى: ستون اعتراض‌ علیه جنگ – در گرامیداشت اول مه

اول ماه مه روز همبستگى جهانى كارگرى است و امسال این روز بنحو برجسته اى جهانى بودن طبقه كارگر و مطالبات آن را بنمایش‌ مىگذارد. جهان سرمایه یکی از دوره هاى پر تلاطم خود را در میان جنگ و لشكركشى به خاورمیانه و مجادلات میان قدرتهاى امپریالیستى می گذارند. صفوف عظیم اعتراضات ضد جنگ در اقصى نقاط جهان بى شك میتواند زمینه هاى همبستگى بیشترى را در مبارزه طبقه كارگر جهانى در شرایط حاضر فراهم كند. گلوبالیزاسیون تنها جهانى شدن سرمایه نیست ، تنها تسهیل جابجایى امور بانكى و صنعتى و تجارى نیست، تنها تسهیل انتقال نیروى كار مهاجر و تسهیل انتقال اطلاعات نیست، بلكه در عین حال زمینه شكل گرفتن و گسترش‌ همبستگى جهانى كارگرى در شرایط حاضر نیز هست.

واقعیت اینست كه جنبش‌ ضد جنگ حاضر علیرغم اهداف شریفش‌، تنها وقتى خواهد توانست بر ‍سیر وقایع تاثیر بگذارد كه خواستها و مطالبات خود را از صلح خواهى فراتر ببرد. تنها ‍وقتى وقوف به علل بنیادى جنگ یعنى نیازهاى جهان سرمایه و سیستم حاكم بر جهان به خودآگاه ‍ جنبش‌ ضد جنگ و جنبشهاى اجتماعى دیگرى كه ستون آن را میسازند تبدیل شود، میتوان از قدرت تاثیرگذارى این جنبش‌ بر سرنوشت بشریت قرن بیست و یكم حرف زد. لذا آگاهى به نقش‌ ‍ جنبش‌ كارگرى در تعمیق جنبش‌ ضد جنگ، آن حلقه اى است كه مبارزه علیه جنگ و جنگ افروزى ‍و توان تاثیرگذارى جنبش‌ ضد جنگ را تضمین مىكند. ضدیت با جنگ، توقف جنگ، و خروج آمریكا ‍از عراق كه قطعا از مطالبات برجسته اول مه  امسال در سطح جهانى خواهند بود باید با نقد ‍پایه اى طبقه كارگر به مناسبات موجود همراه شود.

جنگ بازتاب نیاز سرمایه جهانى است و این خود این سیستم است كه نیاز به جنگ را مى آفریند. گرچه ابتكار عمل جنگ حاضر در دست دولت آمریکاست اما ضرورى شدن و تلاش‌ براى موقعیت ‍ برجسته ترى در نظام سیاسى جهان بعد از جنگ سرد یافتن، تنها مشغله دولت آمریکا نیست. اعتراض‌ به و یا مخالفت دول دیگر سرمایه دارى از جمله فرانسه و آلمان و روسیه با آمریکا و تاكیدشان بر نقش‌ نهادهاى بین المللى نه از سر مخالفت اصولى با بنیاد این حركت بلكه ‍بر سر نقش‌ و جایگاه خود آنها در كل تغییراتى است كه در شرف وقوع است. وگرنه قرار گرفتن ابتكار عمل در دست سازمان ملل متحد تغییرى در قضیه نمیدهد. مگر جنگ خلیج در سال 1991 ‍ با تایید سازمان ملل نبود؟ جنگ ادامه سیاست است. و در این زمینه دیگر بحث تنها بر سرسیاست خارجى یا نظامى آمریکا نیست بلكه بر سر استراتژى سرمایه هاى بزرگ در پرتو گلوبالیزاسیون ‍براى جهان است و باین معنا این كل سیاست جهان سرمایه است كه چنین شرایطى را موجب شده ‍است. این جنگ ادامه همان سیاستى است كه امروز ارتش‌ میلیونى بیكاران در اروپا را شكل ‍داده است، ادامه همان سیاستى است كه باذعان آمار مراجع رسمى خودشان شكافهاى طبقاتى ‍را در سطح جهان بنحو بیسابقه اى گسترش‌ داده است، ادامه همان سیاستى است كه میلیونها ‍كارگر را در نقاط مختلف جهان در پى كسب شغل به نیروى كار مهاجرى تبدیل كرده كه كمترین ‍ امنیت شغلى، جسمى و روحى را دارند. ادامه همان سیاستى است كه با گسترش‌ بىسابقه سرمایه دارى در جهان، میلیونها زن و كودك را به كم حقوقترین  و فقیرترین بخش‌ طبقه كارگر تبدیل ‍ كرده است. این سیاست نه فقط در جنایتكارانه ترین شكل بروزش‌، كه در همین اشكال دیگرش‌ نیز مورد اعتراض‌ باید باشد. كارنامه سرمایه و حكومتهایش‌ را تنها در روزهاى جنگ نمىتوان جلوى رو گذاشت و وارسى كرد. این مناسبات هر لحظه در هر گوشه اى از جهان برگ دیگرى ازعملكرد غیر انسانى خود را بنمایش‌ میگذارد. طبقه كارگر بحكم موقعیت عینى اش‌ در مناسبات ‍تولید سرمایه تنها نیرویى است كه مىتواند دست به ریشه این سیاست ببرد و نقد بر جنایات ‍امروز را از جنگ طلبى و قلدرمنشى فراتر برده و نشان دهد كه این كل نظام سرمایه است كه منشا سیه روزى و فلاكت بشریت این قرن است.

تنها در صورت حضور چنین نیرویى در صفوف جنبش‌ ضد جنگ است كه می توان به آینده این جنبش‌ امیدى داشت. میلیونها انسانى كه در طول ماههاى اخیر به خیابانها آمده و علیه جنگ اعتراض‌ ‍ كرده اند، حتى اگر نیمى شان به خانه برگردند هنوز نیم دیگرش‌ نیرویى میلیونى است. اینها ‍نه منفعتى در جنگ دارند و نه منفعتى در دیگر سیاستهاى این دول كه زندگى در این جهان ‍را براى میلیونها كارگر و زحمتكش‌ به دست و پا زدن بیحاصل تبدیل كرده اند. طبقه كارگر ‍جهانى با شناخت علل بنیادى وقوع جنگ و شناخت نقش‌ خود در چنین شرایطى مىتواند به ستون ‍این حركت تبدیل شود و جنبش‌ ضد جنگ را به یك جنبش‌ ضد كاپیتالیستى قدرتمند تبدیل كند.
*****
جنگ و جنبش‌ ضد جنگ براى كارگران ایران علاوه بر این جایگاه عمومى از ویژگى خاصى نیز برخوردار است. همسایگى با عراق و همچنین تهدید حمله به ایران، به مساله ویژگیهاى دیگرى ‍میدهد. از اخطارهاى تا كنونى كه از جانب مقامات مختلف آمریکا در رابطه با ایران یا ‍ سوریه شده هنوز بلاواسطه نمىتوان نتیجه گرفت كه امكان چنین جنگى در ایران محتمل و یا ‍ فورى است. معادلات پیچیده ترى از جمله نقش‌ روسیه در منطقه، روابط اقتصادى گسترده ایران ‍ با كشورهاى اروپایى و منافعى كه این قدرتهاى بزرگ در پى آن هستند و تضاد منافع اینان با آمریکا و انگلیس‌، و همچنین موقعیت سیاسى ویژه ایران هم از این لحاظ كه ایران كشورى با مناسبات جاافتاده سرمایه دارى ( نسبت به عراق و افغانستان ) است و هم از لحاظ دینامیسم ‍مبارزه سیاسى در آن حكم می كند كه لشكركشى به ایران و جنگ در ایران اتفاقى نیست كه ‍در آینده بسیار نزدیك بیافتد. واضح است كه هیچكس‌ نمی تواند چگونگى وقوع چنین حمله اى ‍ را پیش‌ بینى كند اما فورى نبودن این اتفاق، دقیقا تاكید بر این است كه از فرصت موجود ‍باید براى شكل دادن به یك قطب طبقاتى در مقابل جنگ و سیاستهایى كه منجر به چنین جنگهایى میشود، استفاده كرد. غرض‌ از این بحث طبعا نفى هر گونه امكان وقوع جنگ در ایران نیست، بلكه مساله این است كه میان امكان واقعى و تحلیل عینى از شرایط، با تبلیغات سیاسى پروآمریکایی‍ها، اصلاح طلبان و حتى رسانه هاى امپریالیستى باید تفاوت قائل شد. فضایى كه در این زمینه بوجود آمده نه بر مبناى یك تحلیل عینى از روند وقایع بلكه از یكسو ناشى از نگرانى ‍قابل فهم مردم و از سوى دیگر از تبلیغات پرو آمریکایى سلطنت طلبان، و منافع مشخص‌ جناح محافظه كار و اصلاح طلب جمهورى اسلامى است.

بخشى از این واكنش‌ ها بیش‌ از آنكه مبتنى بر نگرانى از خطر جنگ باشد، خوشامد گویى به دخالت آمریکا و سرنگونى جمهورى اسلامى است. این بحث مشخصا از زمان حمله آمریکا به ‍ افغانستان خصوصا از جانب اپوزیسیون پرو آمریکا و سلطنت طلب باب شد.
دلایل چنین موضعى ‍با توجه به ساخت و بافت و سابقه تاریخى این جریانها روشن است. پرو آمریکا بودن بهیچوجه ضامن عدالت و رفاه اجتماعى نبوده و نیست. حتى اگر كسى فراموش‌ كرده باشد كه حكومت شاه ‍نیزیك حكومت پروآمریکا بود، نمونه هاى دیگر چنین حكومتهایى مثل عربستان سعودى، اسرائیل، ‍و پاكستان دیگر نیازى به رجوع به تاریخ ندارند. همچنین در طول دهه اخیر سرنوشت بالكان، ‍افغانستان و حتى سناریوهاى درنظر گرفته شده براى عراق باید به پراگماتیست ترین اذهان نیز نشان داده باشد كه دمكراسى آمریکایى با اشغال و كشتار مردم و دیكته كردن سیاست ‍به هر چیزى شبیه است جز دمكراسى.  نتیجه جنگ و دخالتگرى آمریکا جز تبدیل ایران به یك ‍كولونى دیگر نیست و این خام خیالى محض‌ است كه آمریکا قرار است پیام آور دمكراسى و گسترش‌ تمدن باشد. در مورد این جنگ مشخص‌ مساله دقیقا بر سر تضمین موقعیت بلامنازع ‍ آمریکا در منطقه خاورمیانه و تضمین نقش‌ آن در شكل دادن به نظم سیاسى اى در منطقه است ‍كه منافع آمریکا در آن بیمه شده باشد. و براى این منظور همچنانكه در عراق و افغانستان ‍دیده شد آنها ابتدا هر نشانى از تمدن را نابود مىكنند تا بر ویرانه هایش‌ در طول زمانى ‍كه به قدمت زندگى چند نسل خواهد بود و مستقل از اینكه سلطنت طلبان برگردند یا اصلاح ‍طلبان بمانند، «تمدن آمریکایى» بسازند كه تا شاهى آخرش‌ را باید از جیب كارگر و زحمتكش‌ ایرانى در بیاورند.

اما گرایش‌ دیگرى نیز خطر جنگ را جدى مى بیند. زمزمه هاى آشتى ملى و ضرورت كنار گذاشتن اختلافات، كمك به شكل گیرى یك جریان دمكراسى خواه درونى و از این طریق بستن راه تهدید آمریکا بحثى است كه در میان بخش‌ زیادى از اپوزیسیون در جریان است. آنچه كه در این زمینه قابل تعمق است اینست كه این راه حلى است كه اساسا از درون خود حكومت اسلامى ومشخصا اصلاح طلبان بیرون آمده است. نشریات داخل و خارج در هفته هاى اخیر مملو است از ‍اینكه باید به رشد جریان اصلاح طلب میدان داد و گذاشت شرایط ایران طورى تغییر كند كه ‍بهانه اى براى حمله آمریکا نباشد. از پیشنهاد به جناح تندرو كه به یك رفراندوم گردن بگذارید و كنار روید گرفته تا تلاش‌ مدافعین غیر دولتى اصلاحات كه بنام جلوگیرى ازفاجعه مردم را فرا مىخوانند كه پشت جبهه اصلاحات جمع شوند، همگى یك نقطه عزیمت مشترك ‍دارند. لشكركشى، اشغالگرى، و میلیتاریسم جنگى آمریکا و انگلیس‌ تا همینجا این حد ازفایده را داشته است كه به بخشى از بورژوازى كشورهاى مورد تهدید امكان این را دهد كه برگ برنده براى بقاى عمر خود جمع كنند. اگر آمریکا در تدارك حمله به ایران باشد، دلیل آن نه دیكتاتور بودن جمهورى اسلامى بلكه جایگاه ایران در سیاستهاى اقتصادى و نظامى آتى آمریکاست و اصلاح طلبان ایرانى هم  با هیچ درجه قسم و آیه به آدام اسمیت و منتسكیو ‍براى اثبات اصالت لیبرالى شان نمی توانند در این سمتگیرى تغییرى بدهند.  بنابراین سیاست ‍آشتى ملى و جمع شدن زیر پرچم اصلاح طلبان نه راهى براى جلوگیرى از جنگ، كه راهى براى ‍نجات بورژوازى لیبرال ایران است كه اكنون كه تا یكقدمى احراز كامل سیستم دولتى پیش‌ ‍ آمده، تهدید جنگ هستى اش‌ را بزیر سوال میكشد. بعلاوه این موضعگیرى تا آنجا كه به جبهه اصلاحات مربوط میشود هیچ نكته سیاسى جدیدى از زاویه افق سیاسى آنها براى جامعه ایران در خود ندارد. جبهه اصلاحات شش‌ سال است كه همین خط را دنبال می كند و برآنست تا به ‍حكومتى در ایران شكل دهد كه در بهترین حالت مورد قبول نهادهاى بین المللى باشد. ارتش‌ یکی از سیاستگذاران این نهادها امروز در دروازه هاى جنوبى ایران مستقر است و براى همین ‍لیبرالهاى «خوش‌ نیت» هم شاخ و شانه می كشد.

آنچه كه در مورد این دو نقطه عزیمت مشترك است، درك آنها از علل جنگ است. كسانى كه باور ‍كرده باشند یا تلاش‌ مىكنند وانمود كنند كه حمله به عراق و افغانستان بخاطر وجود صدام ‍و طالبان بود، حق دارند تصور كنند كه اگر امثال اینها در ایران بر سر كار نباشند آمریکا راهش‌ را كج خواهد كرد. تا آنجا كه به اصلاح طلبان دولتى و حتى سلطنت طلبان صاحب سنت ‍مربوط میشود بعید است كه آنان ابعاد جهانى مسائل جارى در منطقه را نفهمند. اما مساله ‍مدافعین ساده لوح پرو آمریکا و اصلاح طلبان غیر دولتى تنها ناشى از كوته بینى كسانى است كه باور كرده اند كه مشكل بر سر دیكتاتورى و یا دمكرات نبودن صدام و طالبان است. باور كرده اند كه نسیم دمكراسى بعد از جنگ سرد باشد كه كمى با تاخیر به ایران مىرسد، ‍باور كرده اند كه گویا در معضلى بوسعت جهان، تمكین به قوانین بازى آمریکایى چاره درد است. واقعیت این جنگ اما چیز دیگرى است. جنگ عارضه اجتناب ناپذیر جهان سرمایه است و این مناسبات جهت هموار كردن راه كسب سود بیشتر نیاز دارد كه با جنگ و جنگ افروزى بازارهاى ‍وسیعترى را صاحب شود. اگر جنگ حاضر در این چارچوب فهمیده نشود، آنوقت جهان را باید فقط بازیچه قلدرى نظامى آمریکا دانست و راهى جز تمكین به آن ‍ (چه بشیوه سلطنت طلبان و چه بشیوه «مردمسالارانه» اصلاح طلبان) نمیماند. واقعیت اما اینست كه نیاز به تثبیت نظم نوین در جهان مورد توافق همه دولتهاى بزرگ سرمایه دارى است. تاكید بر نقش‌ سازمان ‍ملل در تخریب و یا بازسازى یك كشور بهیچوجه مخالفت با جنگ نیست. همه كشورهاى بزرگ سرمایه ‍ باین معنا در نفس‌ تعیین تكلیف براى نظم جدید جهان كه از جمله از طریق جنگ میسر میشود، ‍مخالفتى ندارند.
******
جهانى شدن كه براى بسیارى این تصور را پیش‌ آورده بود كه گویا قرار است مدرنیزاسیون ‍و مدنیت در همه جا مستقر شود، با جنگى كه امروز دیگر به اذعان بسیارى یکی از بزرگترین و حیاتى ترین اتفاقات در رقم زدن سرنوشت بشریت در قرن جارى خواهد بود، وارد فاز جدیدى ‍شده است. بر هر ذهن ساده انگارى نیز دیگر باید معلوم شده باشد كه در پس‌ تعارفات و ‍تبلیغات مطنطن در مورد گلوبالیزاسیون، چهره دیگرى نیز هست و آن همین است كه امروز مردم ‍در اقصى نقاط جهان بر صفحه هاى تلویزیون مى بینند. هیچ تعارفى در چیزى و جایى نیست. اگر سودآورى سرمایه به خطر افتاده است، اگر بازارهاى موجود كفایت تامین سودهاى مورد نظر را نمیدهد، اگر راهى براى غلبه بر بحرانهاى اقتصادى و كسر بودجه هاى میلیاردى قدرتهاى ‍بزرگ جهانى باید یافت، دستیابى به بازارهاى جدید از طریق تبدیل یك مملكت به ویرانه اى كه جغدها هم حاضر نباشند بر سر آوارش‌ بنشینند، كار سختى نیست.

اول ماه مه امسال در چنین شرایطى برگزار میشود. جنگ علیرغم اعتراض‌ گسترده جهانى آغاز ‍شد و علیرغم سرنگونى رژیم صدام مىرود كه سایه اش‌ تا دوره اى بر صحنه سیاست جهانى حاكم باشد. جنبش‌ جهانى ضد جنگ كه امروز پس‌ از سرنگونى حكومت بعث با شعار خروج اشغالگران ‍از عراق به میدان آمده است، جنبش‌ وسیع و پرقدرتى است كه نادیده گرفتن آن از صحنه سیاست كار دشوارى است. این صف میلیونى انسانهایى است كه مستقل از رنگ و نژاد و قومیتشان به میدان آمدند تا خواست شریف یك زندگى انسانى بدور از جنگ و منفعت طلبى قدرتهاى امپریالیستى ‍را بنمایش‌ بگذارند.  طبقه كارگر ایران هم به حكم همبستگى جهانى و هم به دلیل اهمیت سیاسى این حركت و هم بدلیل موقعیت ویژه ایران، باید به این حركت بپیوندد و سرنوشت خود ‍را در این همبستگى جهانى جستجو كند.

با تلاش‌ براى حفظ آرامش‌ و آشتى ملى نمىتوان با سیاستى كه كل جهان را به لرزه در آورده ‍و می رود تا سرنوشت بسیارى از كشورها و خصوصا در جهان سوم و خاورمیانه را به منافع كارتلهاى ‍سرمایه و گماشتگان آمریکایى بسپارد، مقابله كرد.  سرنوشت عراق و افغانستان باید نشان داده باشد كه بحث بر سر دمكراسى نیست، بر سر تمدن و مدنیت نیست، بر سر رهایى مردم از ‍دست دیكتاتورها نیست. بحث در یك كلام و بسادگى بر سر گسترش‌ منافع جهانى سرمایه و سرمایه گذارى شركتهاى بزرگ جهت بازسازى این ممالك ویران شده بخرج مردم همین كشورهاست. راه ‍مقابله با جنگ امتیاز دادن به جبهه اصلاحات و یا مجاز شدن پروآمریکائیسم و سلطنت طلبى ‍نیست، بلكه پیوستن به جنبش‌ جهانى ضد جنگ و تلاش‌ براى تقویت و گسترش‌ این حركت به ‍یك حركت ضد كاپیتالیستى است. برآیند این پروسه وقتى بنفع كارگر ایرانى است كه توانسته ‍باشد در همبستگى جهانى با جنبش‌ ضد جنگ به یك نیروى قدرتمند در مقابل دولت اسلامى تبدیل شود. جامعه ایران نیاز به یك تحول بنیادین دارد و شرایط جدید امكان ابراز وجود كارگررا در پیوستگى با یك جریان جهانى بسیار قوىتر می كند. این فرصت را باید شناخت و از آن ‍بهره برد.

لیلا دانش

جنگ در عراق: چهره اى از گلوبالیزاسیون

نفس‌ در سینه میلیونها انسان حبس‌ شده است تا در آینده اى نزدیك معلوم شود كه قواى انگلیسى آمریكایى استقرار یافته در خاورمیانه با عراق چه خواهند كرد. پروسه فرمال رام كردن صدام از طریق نهادهاى بین المللى و بازرسى پایگاههاى مظنون به تولید سلاحهاى شیمیایى و بیولوژیك نیز تقریبا پیش‌ رفته و همه می دانند كه قرار نیست این جنبه هاى فرمال تعیین كند كه دخالت آمریكا چگونه و در چه سطحى خواهد بود. بعد از جنگ سرد، در غیاب یك نظم نوین بورژوایى و در غیاب یك جنبش‌ سوسیالیستى قدرتمند كه خود فاكتورى در شكل گیرى نظم جهان باشد، آمریكا با جنگ خلیج تنها بازیگر صحنه شد. نه گلوبالیزاسیون كه بنا به تصورات لیبرالى گویا قرار بود جهان را با خوشى و خرمى ملك سرمایه هاى بزرگ كند، نه جنگ خلیج و نه دخالتگرى هاى دیگر آمریكا در كوسوو و آلبانى، هیچكدام نظم نوین جهانى و مشخصا برترى آمریكا در این نظم را شكل نداد. اقعه 11 سپتامبر و اعلام جنگ بى انتها علیه تروریسم فرصتى است براى آزمودن شانس‌ آمریكا در شرایط جدید.

سیاست جنگ بى انتها قرار است افكار عمومى را آماده كند كه علیرغم حضور آمریكا در چند جنگ در طول دهه 90 ، این بار تا بسرانجام رسیدن مساله قدرت برتر در جهان، وجه مشخصه غالب بر سیاست جهانى جنگ و میلیتاریسم است. پذیرش‌ جنگ در افغانستان بشكل مضحكى حق آمریكا در دفاع از خود نامیده شد و به این اعتبار جنگ، جنگ برحقى وانمود می شد. اما واقعیت اینست كه اكنون تفاوتهاى آشكار نمونه عراق با افغانستان اعتراضات و مخالفتها را با سیاست جنگى آمریكا افزایش‌ داده است و استراتژى آمریكا باین اعتبار تدقیق می شود. این استراتژى طبعا نمی تواند تنها بر محور لشكر كشى به گوشه و كنار دنیا شكل بگیرد. مدتهاست كه راست ترین محافل امپریالیستى در خود هیات حاكمه آمریكا هم بحث از اقدامات اثباتى و نقش‌ اثباتى آمریكا در مناطق بحرانى می كنند. تنها با بمباران نمی شود جلوى خصومت علیه آمریكا را گرفت! و تنها با كشتن مردم بیگناه نمی شود اتوریته امپریالیستى را حفظ كرد. در عین حال اگر آمریكا بخواهد براى پاسخ به غرولندهاى لیبرالى به طرحهایى از نوع طرح مارشال تن بدهد ممكن است بتواند خوشنامى اى حداقل نزد بخشى از بورژاوزى جهانى براى خود بخرد اما این بمصداق تو نیكى می كن و در دجله انداز، بهیچجوجه بمعناى تضمین نقش‌ برتر آمریكا در جهان نخواهد بود.

آلترناتیوى كه در مقابل بحث می شود ناظر بر دخالتهاى مستقیم سیاسى و اقتصادى بر متن حضور و دخالتگرى نظامى است بمنظور تضمین روند شكل گیرى حكومتهایى كه دوست آمریكا وغرب هستند و می توانند به قافله دمكراسى آمریكایى ملحق شوند. این استراتژى ناظر بر تغییر و تحولات در یك دوره طولانى است، بر خلاف استراتژى صرفا جنگى كه بخصوص‌ با وسواسهاى ارتش‌ آمریكا بعد از جنگ ویتنام، چندان طولانى نیستند. به این ترتیب بحث این نیست كه هواپیماهاى آمریكایى بمبها را بدقت نشانه گیرى می كنند و در ظرف یك هفته حكومت صدام سرنگون می شود و جهان نفس‌ راحتى خواهد كشید. بلكه با فرض‌ سرنگونى صدام، جهان تنها فرصت خواهد یافت كوتاه نفسى تازه كند تا براى دوره اى طولانى شاهد حضور مستقیم آمریكا و انگلیس‌ در منطقه خاورمیانه باشد تا پروسه شكل گیرى یك حكومت با ثبات بسرانجام برسد. نام این پروژه را پروژه «ملت سازى» (1) گذاشته اند و تا آنجا كه به عراق مربوط است مساله مورد بحث اینست كه عراق یك ملت نیست بلكه یك كشور است كه مرزهاى جغرافیایى اش‌ در سال 1918 و با ختم امپراتورى عثمانى شكل گرفته است. آمریكا براى یافتن نقش‌ جدیدش‌ در جهان باید در مناطق بحرانى و در این مورد خاص‌، عراق وارد پروژه ملت سازى شود. نقش‌ نیروى نظامى در قدم اول سرنگونى صدام، انهدام سلاحهاى شیمیایى و بیولوژیكى و پس‌ از آن تضمین امنیت لازم داخلى و خارجى است براى تثبیت شدن حكومتى كه آمریكا در سركار آوردن آن نقش اصلى را داشته است (2). و این یعنى یك پروسه چندین و چند ساله اشغال یا دخالت نظامى. ‍

واضح است كه این استراتژى آمریكاست و قدرتهاى بزرگ دیگر هم هر كدام منافع خود را در خاورمیانه تعقیب می كنند و این استراتژى در عمل با مشكلات زیادى هم از جانب این قدرتها و هم از جانب دول منطقه مواجه خواهد شد. ناسیونالیسم سنتى عرب علیرغم موقعیت تضعیف شده اش‌ نسبت به دهه هاى پیش‌ در كنار اسلامیست ها (تروریست و غیر تروریست) به وسعت خاورمیانه بلافاصله در مقابل این استراتژى شبه كولونیالیستى قرار میگیرند. اما موافقین این استراتژى هم تنها در محافل امپریالیستى نیستند. موج نئولیبرالیسم دهه 80 مابازا سیاسى خود را در كشورهاى جهان سوم در هیات اپوزیسیون لیبرالى یافت كه در طول دهه هاى متوالى و زیر سیطره حكومتهاى استبدادى این كشورها فرصت ابراز وجود حكومتى نیافته بودند. این لیبرالیسم نوپا با شكست بلوك شرق و پیروزى دمكراسى غربى به تقلاهاى تازه اى افتاده است. بقدرت رسیدن اپوزیسیون پروغرب در یوگسلاوى با دخالتهاى مستقیم ناتو و آمریكا در این منطقه، براى این نئولیبرالیسم بى كفایت افقهایى را گشوده است. اكنون تلاشهایى بابتكار آمریكا در جریان است تا اپوزیسیون حكومت عراق را حول تنها خواست مشتركشان كه سرنگونى صدام است و تنها آرزوى ساده انگارانه شان كه باران رحمت دمكراسى آمریكایى است، جمع كند. اینكه چقدر متحد كردن این اپوزیسیون رنگارنگ شدنى است، البته جاى بحث دارد. اما بخشهاى مطرحتر این اپوزیسیون (كه از شادى دخالت آمریكا در پوست نمى گنجند) مدتهاست مشغول این هستند كه مردم نگران و سمتدیده عراق و افكار عمومى مضطرب جهان را قانع كنند كه آمریكا قرار است راه دمكراسى را به عراق باز كند. در این ادعا البته آنها محقند چرا كه معناى دمكراسى امپریالیستى در جهانى كه سرمایه دارى به پرت ترین ده كوره ها هم رسیده، چیزى جز همین كه در افغانستان و كوسوو دیده ایم، نیست. این لیبرالهاى دیر از راه رسیده كه نمی خواهند فرصت در راس‌ یك حكومت قرار گرفتن را از دست بدهند، حاضرند با سر و جان در پروژه ملت سازى آمریكایى شریك شوند، حتى اگر در نتیجه این جنگ و این پروژه نه مدنیتى بماند و نه ملتى! فعلا از این نكته می گذریم كه سر كار آوردن چنین حكومتهایى در ممالكى كه استبداد شكل اصلى حكومت آنها در طى قرون بوده است، خود باعث شكل گرفتن جنبشهاى اعتراضى جدیدى خواهد شد كه بلافاصله بمعناى زیر سوال بردن مشروعیت همان حكومتى است كه جواز حاكمیتش‌ را از آمریكا گرفته است.

در هر صورت پروژه ملت سازى قرار است راه پیشروى آمریكا براى قدرت مافوق ماندن را از طریق ساختن حكومتهایى تامین كند كه آمریكا خود نقش‌ اصلى را در دادن هویت سیاسى به آنها، ساختن ابزارها و نهادهاى لازم براى اعمال حاكمیتشان بر كشور مورد نظر داشته است. این كل سناریویى است كه امروز در آغاز قرن بیست و یكم در مقابل جهانیان گذاشته می شود: یا جنایتكارانى مثل صدام و بن لادن یا حكومتهایى كه ما می سازیم و تحویلتان می دهیم و ابزار هدایتش‌ هم دست خودمان است. اینها تنها راههاى موجود نست. دو سر این جنگ هر دو از ماهیتى یكسان برخوردارند. مردم عراق هم قربانى سلاحهاى شیمیایى رژیم صدام بوده اند و هم قربانى جنگ آمریكا علیه این كشور و محاصره اقتصادى پس‌ از آن كه خود یك نسل كشى آشكار بود. هیچ حقانیتى در جنگ آمریكا علیه عراق وجود ندارد. استراتژى آمریكا، استراتژى سرمایه هاى بزرگ جهانى در دوره كسادى و بازتابى از تناقضات گلوبالیزاسیون است. این استراتژى هیچ ربطى به منفعت كارگر و زحمتكش‌ چه در جهان سوم و چه در ممالك
غربى ندارد. پروژه ملت سازى، پروژه تثبیت بربریتى نوین در قرن بیست و یكم است. در مقابل این بربریت، حتى اگر بنام ملت و بنام دمكراسى است باید قاطعانه ایستاد. دو راهى اى كه مقابل جهان گذاشته اند واقعى نیست. راه سومى هم هست و آن قرار گَََََرفتن در صفى است كه اجازه ندهد هیچ خشتى از استراتژى جدید بر خشت دیگر گذاشته شود بى آنكه با صدها و هزاران فریاد عدالت جویانه به زبانهاى مختلف مواجه شود.

مقابله با چنین وضعیتى نمی تواند تنها ناظر بر این باشد كه آمریكا قواى نظامى اش‌ را از عراق خارج كند یا اصلا جنگى صورت نگیرد. مگر تا روز 10 سپتامبر 2001 كه هنوز لازم نشده بود جنگ بى نهایت علیه تروریسم اعلام شود، دنیا محل امنى بود؟! جنگ ادامه سیاست است و براى طبقه كارگر و جنبش‌ سوسیالیستى آنچه كه مهم است سیاستى است كه امروز به جنگ منتهى می شود نه فقط جنگ بعنوان یك عمل نظامى. سیاستى كه امروز تحت لواى مبارزه بى انتها با تروریسم می رود تا به ركن ثابت سیاست در عرصه جهانى تبدیل شود، سیاستى است كه قرار است جهان را عرصه تاخت و تاز قدرتهاى بزرگ و نه فقط آمریكا كند. این همان سیاستى است كه ناتو را براى بمباران كوسوو پشت آمریكا بصف كرد. این همان سیاستى است كه بعد از 11 سپتامبر فرصت یافت حتى جنبش‌ فلسطین را تروریستى اعلام كند و این همان سیاستى است كه اگر سد نشود از این پس‌ هر جنبش‌ اعتراضى عدالت جویانه اى را (مستقل از اینكه در خاورمیانه است یا قلب دنیاى متمدن غرب) جزیى از تروریسم جهانى خواهد نامید. حمله به عراق نه اولین نمونه است و نه آخرین آن. و آمریكا هم نه اولین حكومت امپریالیستى است كه براى تامین منافع خود جنگ مى آفریند و نه آخرین آن. گلوبالیزاسیون دارد وجهى دیگر از سیماى خود را به جهان می شناساند. در مقابل این باید ایستاد. در جریان حمله به افغانستان جنبش‌ ضد جنگى راه افتاد كه متاسفانه از آنجا كه خود مرز روشنى در تفكیك با اعتراضات لیبرالى به جنگ و جنگ طلبى قدرتهاى جهانى ندارد، نتوانسته به قطب موثرى در فضاى سیاسى علیه جنگ تبدیل شود. براى گسترش‌ این جنبش‌ باید در قدم اول با هژمونى اعتراضات لیبرالى بر آن درافتاد. تقویت این جنبش‌ در گرو یك مبارزه سیاسى و نظرى با ارزشهایى است كه در طول دهه 80 و 90 بر افكار عمومى غرب على الخصوص‌ در رابطه با مسائل جهان سوم حاكم شده است. نباید اجازه داد سقف اعتراض‌ در این جنبش‌ دفاع از نقش‌ نهادها و سازمانهاى بین المللى باشد، نباید اجازه داد كه در سایه تسلط ایده هاى نسبیت فرهنگى، باسم دفاع از مردم در جهان سوم، به جنبشهاى ارتجاعى میدان داده شود. در مورد مشخص‌ عراق باید این را تثبیت كرد كه جنبش‌ ضد جنگ از مبارزات مردم عراق و جنبشهاى حق طلبانه شان در برچیدن حكومت صدام حمایت می كند. جنبش‌ ضد جنگ حاضر با یك جنبش‌ رادیكال سوسیالیستى فاصله دارد، اما جزیى از یك مبارزه عظیم ضد كاپیتالیستى است. به این جنبش‌ باید پیوست. ‍

======================
1. The Economist, “Building Countries, Feeling Generous“. 92 June 2002, Vol. 363, Issue 9728. ‍

2. Kenneth M Ollacks كه بمدت هفت سال در بخش‌ عراق سازمان سیا كار كرده، در ماههاى اخیر كتابى منتشر كرده است بنام:The Threatening Storm..The Case for Invading Iraq ‍، که در آن عواقب عدم خلع سلاح و سرنگونى رژیم صدام بحث شده است. در معرفى و نقدى كه از این كتاب در روزنامه سوئدى Dagens Nyheter بتاریخ 9 دسامبر 2002 درج شده، از جمله ‍آمده است كه تصویرى كه Ollacks می دهد چیزى است بر سر مرگ و زندگى میلیونها انسان و اگر آمریكا در این پروسه دخالت نكند اعتبار و اتوریته اش‌ را از دست خواهد داد. راه حل پیشنهادى Ollacks دخالت آمریكا در پروژه ملت سازى است از طریق سرنگونى فورى صدام. او معتقد است كه براى اجتناب از مشكلاتى كه در افغانستان پیش‌ آمد باید آمریكا با همكارى نهادهاى بین اامللى، متحدین خودش‌ و گروههاى اپوزیسیون عراقى دست بكار ساختن نهادهاى جدیدى شود. این پروسه در انتهاى خود پروژه ملت سازى در عراق را باید بسرانجام رسانده باشد.

لیلا دانش