بایگانی برچسب‌ها: هشت مارس

زنان خاورمیانه و چالش های منطقه ای

متن سخنرانی بمناسبت 8 مارس 2014 در فرانکفورت (1)

 

با سلام و درود بر شما و تبریک بمناسبت 8 مارس.

پارسال هم در 8 مارس سخنرانی ای داشتم که تقریبا همین عنوان را داشت و وقتی امسال برای سخنرانی به اینجا دعوت شدم نتوانستم موضوعی عاجل تر از همین مساله پیشنهاد کنم چرا که کماکان تلاش برای داشتن تبیین روشنی از وقایع در حال وقوع در خاورمیانه، یک فاکتور مهم در سمت گیری ها و عملکرد فعالین جنبش زنان است.

ابتدا دو نکته: چند ماه پیش نانسی فریزر(2)، یکی از چهره های سرشناس فمینیسم آمریکایی در مقاله ای فمینیسم را متهم کرد به اینکه خدمتکار دولت ها شده است. این مقاله سروصدای زیادی کرد نه برای اینکه نانسی فریزر راه بسیار درستی را توصیه می کند بلکه از آنرو که این سخن را کسی گفت که در دهه نود با عروج فمینیسم پسا مدرن و تلاش برای نهادی شدن بخش هایی از این فمینیسم در سیستم موجود، اگر همراه نبود ولی نقد جدی ای هم نداشت. ونکته دیگر اینکه از آنجا که این جلسه چند روزبعد از 8 مارس برگزار می شود این امکان را داشتم که در یکی دو مراسم 8 مارس که توسط سوئدی ها برگزار شده بود شرکت کنم. نکته ای که در اظهارات این روز جلب توجه می کرد این بود که: کجا می رویم؟ چه باید بکنیم، و ابراز نگرانی از اینکه دستاوردهایمان را داریم از دست می دهیم. با اینکه این نگرانی لااقل در سوئد بنوعی با عوارض حضور احزاب افراطی راستگرا و همچنین ابراز وجود فزاینده راسیسم عجین است اما بنظر میرسد دقیقا در ادامه بحث نانسی فریزر است که بشکل روشنی نگرانی بخش های جدیتر فمینیسم دنیای غرب را نشان می دهد. اما آیا این نگرانی در مورد بخشی از جهان که ما از آن می آییم هم مصداقی دارد؟ طبعا پاسخ به این سوال در خطوط کلی آن تابعی است از اینکه کجای تحولات جامعه ایستاده باشیم و مساله زن را درچه نوع ارتباطی با باقی مسائل جامعه ببینیم.

ما حتی اگر در منطقه خاورمیانه زندگی نکنیم با هزار بند فرهنگی و تاریخی و سیاسی به آن مربوط هستیم و می دانیم که در حیطه مساله زن در این منطقه بحث بر سراز دست رفتن دستاوردی نیست! عدم برابری حقوقی حتی در مقیاس پذیرفته شده در جامعه سرمایه داری، درجه بسیار پایین اشتغال و برخورداری از بهداشت در میان زنان این منطقه، خشونت در همه سطوح و همچنین بیسوادی بمیزان گسترده، اقلا می است از تصویری که می توان بطور عمومی ازموقعیت زنان در این منطقه بدست داد. از میان این خصیصه ها اجازه دهید تنها بر یکی مکث بیشتری کنیم. این نکته مربوط است به خشونت و نقش آن در موقعیت زنان بویژه با توجه و ارجاع به وقایع چند سال اخیر در خیزش های توده ای این منطقه. بطور مشخص در مصر و به درجاتی در تونس ما شاهد اعمال خشونت های گسترده بر زنان برای از صحنه بیرون راندنشان بودیم. نیازی به گفتن نیست که این خشونت در مثلا لیبی و سوریه ابعاد دیگری داشت که در چارچوب شرایط جنگی تحمیل شده بر مردم قابل بررسی است. اما برخورد با زنان در مصر در دوره حکومت اخوان المسلمین که شباهت بسیاری هم به ایران بعد از انقلاب 57 داشت، ربطی به جنگ بمعنای کلاسیک اش نداشت بلکه جزیی از سیاست سرکوبی بود که قرار بود به همه جامعه تسری داده شود. اذیت و آزار جنسی که پیشتر نیز بمثابه رفتاری عمومی در جامعه مصر شناخته شده و جزیی از تعرض به زنان بود، به پشتوانه حکومت اخوان المسملین شکل سیستماتیکی بخود گرفت. درست مثل آنچه که خود ما در ایران تجربه کردیم و امروز دیگر برای بسیاری روشن است که هدف چنین رفتار خشونت آمیزی دیگر تنها زنان نیستند بلکه کل جامعه است. این رویکرد با توسل به فرهنگ و سنن عقب مانده و نقش فرهنگ ناموس پرستانه قصد به خانه راندن معترضین را دارد؛ چه زنانی که مورد تعرض قرار می گیرند و چه مردانی که از ترس بی آبروشدن، هم خود به خانه می روند و هم مجری همان سیاست در رابطه با زنان می شوند. کارکرد این خشونت در رابطه با مساله زن بسیار مهم است و بهیچوجه نمی توان آن را به تحقق مطالبات جزیی ارجاع داد. خشونت در سطح جامعه ربط مستقیم با خشونت در خانواده، محل کار و سایر اماکن اجتماعی دارد و در عین حال رابطه مستقیمی دارد با نقش مذهب در شکل دادن به فرهنگ عقب مانده و زن ستیز. هند مسلمان نیست ولی فرهنگ عقب مانده و جدال های فرقه ای و قومی باندازه کافی در شکل دادن به فرهنگ خشونت علیه زنان نقش داشته است. در سال گذشته چند مورد اعتراضات گسترده خیابانی درهند در ارتباط با مواردی از تجاوزات جنسی گروهی به بحث رسانه ها تبدیل شد.

با این بحث مقدماتی اجازه دهید با ارائه تصویری عمومی از شرایط موجود– ونه تعمیق درجزئیات- به این بپردازیم که چارچوب فعالیت ما چیست. روشن است که در هر مبارزه ای یک پرسپکتیو مطالباتی و تدقیق در جزئیات لازم است و یک پرسپکتیو عمومی تر که این نوع فعالیت ها در بستر آن جاری است. پرداختن به پرسپکتیو عمومی نه فقط بمعنای واگذاشتن مطالبات و عرصه های کنکرت مبارزه نیست بلکه دقیقا برای تحقق همین کنکرت هاست که لازمست تصویر بزرگتر را هر از چندگاهی و خصوصا در مقاطعی که وقایع تعیین کننده ای اتفاق می افتد از نظر بگذرانیم و تاکید کنیم که تغییر در چنین شرایطی نیازمند دخالتگری سیاسی و از اینرو شناخت مولفه های سیاسی حاکم بر شرایط فعالیت ماست.

چند مولفه عمومی درمورد خاورمیانه

الف- در سال گذشته بیش از پیش روشن شد که آمریکا و هم پیمانان غربی اش در اعمال سیاست های دخالتگرانه شان در خاورمیانه و اعمال دمکراسی با بمباران هوایی و جنگ زمینی «ربل های» مرتجع وابسته به القاعده و دیگر سکت های مذهبی به بن بست رسیده اند. شکست مذاکرات سوریه، منتفی شدن خطر حمله به ایران، و بازشدن جبهه جنگ دیگری در اوکرائین گرچه دول ذینفع درگیر در خاورمیانه (آمریکا، اتحادیه اروپا و روسیه) را در نقطه دیگری مشغول زورآزمائی برای تثبیت موقعیت برتر خود کرده است اما تاثیری بر بازگشت آرامش و دفع شر از جنگ فرقه ای اسلامیون در خاورمیانه ندارد. در این سال نقاط التهاب در خاورمیانه کاهش نیافت وادامه جنگ ها و تصاویر دهشتناک درگیری های سکتی، نشان داد که قدرت های بزرگ غربی و نهادهای بین المللی حامی آنها نه فقط نتوانستند دمکراسی و نهادهای مدنی را توسعه دهند بلکه با گسترش جنگ، مدنیت موجود را نیز از مردم گرفتند. برجسته ترین عنصر باقیمانده از این دوره تشدید تخاصمات فرقه ای میان دستجات اسلامی و تبدیل بیش از پیش این فرقه های تروریست به یک عامل برهم زدن ثبات و امنیت و کارکرد جامعه مدنی است. در انتهای هزاره سوم دستجات باند سیاهی در لیبی هر کدام خود راسا اقدام به فروش نفت می کنند! امروز خاورمیانه در میان آتش و دود جنگ های متعدد مانده است با نقش مخرب دستجات ربلی و سکتی اسلامی که از حمایت مستقیم و غیرمستقیم آمریکاو خاندان آل سعود و دیگر مرتجعین منطقه برخوردارند. این تصویر چنان دهشتناک است که حتی خود عربستان سعودی هم در حالیکه کماکان مشغول حمایت مالی و لجستیکی از این دستجات علیه سوریه و ایران و اخوان المسملین در مصر و شیعیان بطور عمومی است، ازترس ناامن شدن جامعه و تهدید ثبات خاندان آل سعود درصورت بازگشت وابستگان این گروه ها به عربستان، ناچار شده که فعالیت آنها را در خاک خود تروریستی اعلام کند! آمریکا و هم پیمانان غربی اش نیز که دیگر مایل به شرکت مستقیم درجنگ در این منطقه نیستند اهداف جنگ طلبانه خود را با اتکا به همین دستجات ادامه می دهند ولی در سطح رسمی با دفاع از حقوق بشر دولت های منطقه را وادار به جمع و جور کردن این باندها می کنند. جنگ آمریکا و دوستانش در خاورمیانه برای استقرار «دمکراسی» و علیه تروریسم، نه فقط به شکست خود آنها و افزایش نفرت ضد غرب منجر شد بلکه باعث باز شدن سرکلاف پیچیده منازعات سکتی در درون اسلامیون و تاثیرات آن بر جامعه نیزشد. فاصله گرفتن بخش های جاافتاده ترو رسمی تر سنت اسلامی از این پدیده هم تغییری در این واقعیت نمی دهد که چه پتانسیل ارتجاعی ای در کل این سنت نهفته است.

ب – سنت اسلامی همواره یکی از نیروهای موثر در صحنه سیاست خاورمیانه درطول تاریخ مدرن بوده است. حتی در دوره کلونیالیسم هم این سنت یک شاخه مدافع منافع کلونیالیست ها و یک شاخه ضدکلونیالیسم داشته است. با این حال امروز می توان گفت که نقش آفرینی سنت اسلامی دیگر روند بالنده ای نیست. سنت اسلامی علاوه بر حضور در اپوزیسیون در کشورهای مختلف، فرصت های سیاسی متعددی را در سه چهار دهه اخیر داشته که ظرفیت های خود را بعنوان نیروی در قدرت نشان دهد. 35 سال حکومت جمهوری اسلامی ایران، بیش از یک دهه حکومت میانه رو ترکیه، و حکومت اخوان المسلمین در مصر. مدل ایران نه در عرصه بین المللی و منطقه ای و نه از زاویه مردم ایران دیگر مقبولیتی ندارد، مدل ترکیه که گسترش آن در خاورمیانه هم از سوی خود ترکیه و هم از سوی دوستانش در ناتو تشویق می شد قریب یک سال است که نه از عوارض بحران اقتصادی جهانی در امان مانده است و نه چشم انداز روشنی هست برای خلاصی اش از معضلات سیاسی درونی. و مهمتر از همه اینها عروج و افول غیرشکوهمند سنت اسلامی در مصر بعنوان ستون «بهار عرب» است که تاثیر بسیار مهمی در آتیه سیاسی این جریان در منطقه دارد. افول این نقش فی الحال خود را در اضمحلال برخی اتحادها و ائتلاف های منطقه ای نشان داده است.

ج- با این حال سنت اسلامی رقبای دیگری هم در عرصه سیاست دارد. در تقابل با وجه مشخصه مذهبی این جریان، اپوزیسیون سکولاری را باید مورد نظر قرار داد که علیرغم ضعف تا کنونی اش اکنون شانس های بیشتری برای گسترش نفوذ خود دارد. جریان سکولار علیرغم قدرت سیاسی و فرهنگی و تاریخی اسلام در خاورمیانه در دوره مدرنیزاسیون دهه 50 و 60 میلادی یک سنت سیاسی موثر بود. با شکست پان عربیسم در جهان عرب و ناتوانی اش در ایجاد تغییرات باثبات مشخصا در مصر و عراق، سکولاریسم عموما زمین سیاست را به سنت اسلامی باخت. عاملی که این پدیده را بیش از پیش تقویت کرد، شکست انقلاب ایران و عروج دولت اسلامی، شکست کمالیست های ترکیه و روی کار آمدن دولت اسلامی میانه رو در این بخش از خاورمیانه و علاوه بر اینها تلاش قدرت های بزرگ برای تقویت سنت اسلامی در تقابل با خطر بلوک شرق در ایجاد کمربند سبز بود. اما این ضعف سیاسی سکولاریسم در خاورمیانه تا ابد ادامه نخواهد یافت. وقایع مصر زنگ خطر جدی ای است. از لحاظ سیاسی این نوع سکولاریسم می تواند در پوشش ناسیونالیستی، لیبرالی و یا حتی سوسیال دمکراتیک (چپ های سابق که عمدتا هم وابسته به بلوک شرق بوده اند) خود را نشان دهد. فرار از جهنمی که اسلامیون ساخته اند می تواند زمینه روی آوری به این نوع سکولاریسم شود.

د- اما حتی اگر جبهه سکولاریست شانسی برای گرفتن قدرت و حفظ آن داشته باشد تازه باید دید که آنها فراتر از سکولار بودن برای جوامعی که تا مغز استخوان محتاج ترمیم زندگی آحاد خود است چه برنامه ای می توانند داشته باشند؟ در بسیاری از کشورهایی که پروسه توسعه را گذرانده بودند اتخاذ برنامه های نئولیبرالی راهی بود برای سر و سامان دادن به اقتصاد و جلب سرمایه های خارجی. با بحران اقتصادی فزاینده ای که تمام جهان را دربرگرفته، رویکرد بازار آزاد و برنامه های نئولیبرالی هم کارآیی خود را از دست داده اند. بحران موجود بحران همین رویکرد است. اوکرائین پس از آنکه از سیستم سرمایه دولتی و بلوک شرق گسست و به بلوک غرب و برنامه های نئولیبرالی پیوست، امروز دچار یک بحران همه جانبه بر سر نان وکار است که کشور را تا مرز جنگ و تجزیه برده است.

ایران: پروسه مذاکره و دولت روحانی

الف- ایران سالهاست که یک پای معضلات منطقه خاورمیانه بوده است. صدور انقلاب اسلامی و فتح قدس از راه کربلا، نقش آفرینی در وقایع سوریه، لبنان، فلسطین و همچنین کشورهای همسایه مثل افغانستان و عراق نمونه هایی از تلاش های گسترده ایران برای تثبیت خود بمثابه یک قدرت منطقه ای بوده است. کاهش این قدرت با خیزش های توده ای در جهان عرب، شروع جایگزینی دیکتاتورهای سابق با دیکتاتورهای جدید و باز بودن مساله قدرت در این کشورها، و همچنین عروج سنت اسلامی در منطقه که هیچ سمپاتی ای به مدل ایرانی اسلامی نداشت امروز دیگر یک فاکت است.

مساله تحریم اقتصادی در رابطه با پرونده هسته ای ایران عملا با روشن شدن همین موقعیت در دستور قدرت های بزرگ قرار گرفت. می دانیم که تشدید تحریم ها و خطر جنگ علیه ایران در مقطع انتخابات سال گذشته به یک اهرم جدی و موثر در انتخاب آقای روحانی بعنوان نقطه سازش جناح های حکومت تبدیل شد. دولت ایشان با توجه به عمق نابسامانی درون حکومت و فشار اقتصادی ای که جامعه را تا لبه پرتگاه سقوط کشانده بود بسرعت وارد مذاکره با آمریکا شد. اما شواهد نشان مید هند که مذاکرات و تداوم آن به این زودی ها قرار نیست د رموقعیت سیاسی ایران و بطریق اولی وضعیت اقتصادی مردم تاثیری داشته باشد. جایگاه این مساله البته بدلایل قابل فهمی برای ایران و آمریکا یکسان نیست. آمریکا با کشاندن ایران پای میز مذاکره خود را از شر یک جنگ دیگر خلاص کرد. این برای آمریکا مهم بود تا با ساکت کردن ایران و مشغول کردنش به چانه زنی در مذاکرات، انرژی خود را بر نقطه دیگری از جهان بگذارد که لااقل از زمان ریاست جمهوری اوباما قرار بوده نقطه ای باشد که آمریکا دامنه نفوذ خود را در آن گسترش دهد و این جایی نیست جز آسیا. و تحولات اوکرلائین و دخالت های آمریکا در آن بهمراه هم پیمانانش در ناتو نیز در این حیطه می گنجد. برای ایران اما وارد شدن در این روند از اینرو مهم بود که با باز شدن یک جنگِ حتی محدود علیه ایران، کل حاکمیت جمهوری اسلامی می توانست بفوریت زیر سوال رود.

تا همینجا روشن است که از هر دوسوی مذاکره بی اعتمادی های عمیقی وجود دارد. این را هم در بیان صریح این موضوع از جانب محافل ناراضی درون حکومت می توان دید و هم در اینکه گاه و بیگاه در حاشیه و متن مذاکرات، مساله حقوق بشر وحبس رهبران جنبش سبز را بیاد تیم روحانی می آورند. سفر اخیر خانم کاترین اشتون به تهران در آماده سازی دور بعدی مذاکرات و دیدار ایشان با جمعی از زنان در سفارت اتریش که منجر به خشم دولتیان شد بسیار گویاست. تا همین جا معلوم شده است که مذاکره با ایران پروسه ای است طولانی. دقیقا همانطور که دولت ترکیه سالهاست مشغول پیوستن به اروپاست و علیرغم گوش بفرمانی عمومی اش در رابطه با ناتو و آمریکا هرجا که کوتاهی کرده، همین کسانی که بانیان جنگ وآدمکشی در سرتاسر دنیا بوده اند طرفدار حقوق بشر می شوند و ماجرای کشتار ارامنه را به دولت ترکیه گوشزد می کنند.

ب- همه اینها البته مانع از تظاهر دولت به اینکه وضع دارد خوب میشود نشده است. آقای روحانی چه در دوره انتخابات و چه پس از آن تلاش کرده خود را ادامه دهنده راه اصلاح طلبان نشان دهد. و این را هم در نحوه ارتباطش با جامعه می شود دید و هم در وعده ها و عملکردهای مشخص اش. وارد شدن در مذاکره و رابطه با آمریکا یکی ازرویکردهایی است که بخش هایی ازاصلاح طلبان برای تحقق آن حتی از دعوت آمریکا به جنگ علیه ایران هم ابا نکردند. اما روحانی همان سیاست را با شیوه های دیپلماتیک پیش برده و فراتر از این با دعوت هیات های بازرگانی کشورهای غربی در حیطه اقتصاد نیز دارد بشیوه منسجم و خط داری حرکت می کند. بازتاب این سیاست ها در داخل ایران اما غیر از گسترش گرانی و بیکاری و نابسامانی اقتصادی نبوده است. با این تفاسیرتصور نمی کنم لازم باشد به این بپردازیم که دولت آقای روحانی برای زنان چه کرده است. این نوع سوالات را بهتر است به مدرسه فمینیستی و فمینیست های پراگماتیستی واگذاریم که تصور می کنند اگر عاقل باشی درهر منجلابی چیزی بنفع زنان پیدا می کنی. اینان به طرح حقوق شهروندی هم دل بستند و حتی ازموضع دفاع از حقوق شهروندان هم لازم ندیدند خود دولت را برای اعدام صدها نفر در همین دوره کوتاه حکومتش مورد سوال قرار دهند. بر سر قضیه مجاز بودن ازدواج پدرخوانده با نادختری هم لازم نیست حرف بزنیم. اینکه اینها ناشی از ترشح عفونت ذهنی اصول گرایان است یا جزیی از حقوق شهروندی آقای روحانی، تفاوت چندانی نمی کند!

*******

بحث در مورد این مولفه ها در روز زن ضروری است چرا که توجه به موقعیت عمومی منطقه خاورمیانه و روندهایی که بر فضای سیاسی کل منطقه و از جمله ایران تاثیر می گذارند، بسیار حیاتی است. مصائب زنان در همه جای دنیا فرهنگی، تاریخی، اقتصادی و سیاسی است؛ ریشه در نیازهای جامعه سرمایه داری دارد و در مبارزه برای رهایی زن، هیچکدام از این عرصه ها را نمی توان خالی گذاشت. ازطرف دیگر همین نیازهای جامعه سرمایه داری است که خاورمیانه را در شرایط حاضر به یک میدان جنگ تبدیل کرده است. و از آنجا که جدال های فرقه ای و سکتی اسلامی یک عنصر برجسته در این تصویر است پرداختن به نقش سنت اسلامی اهمیت ویژه ای پیدا می کند. بعبارت دیگر تشخیص کارکرد عنصر فرهنگی و مذهبی در تشدید موقعیت دشوار زنان همانقدر مهم است که تشخیص نیازهای جامعه سرمایه داری به تداوم این جنگ ها. هیچ شاخه ای از ترندهای فمینیستی مادام که به همه عرصه های اجتماعی مربوط به زندگی زن وارد نشوند نمی توانند مبشر تغییرات پایداری در موقعیت زنان باشند. فمینیسم ایدئولوژی جنبش رهایی زن نیست. فمینیسم مجموعه ای از فعالیت ها، رویکردها ، تئوری ها و… است که در درون جنبش زنان با هدفی زن محور شکل می گیرند. در این مجموعه شاخه هایی دنبال تغییرات پایه ای در موقعیت زنان هستند وبرای رفع تبعیضات جنسیتی مبارزه می کنند، عده ای برای برجسته کردن تبیین های زنانه در حیطه تخصص خود فعالیت می کنند، برای بخش دیگر فمینیسم ابزار ارائه تبیین های روشن تر از سکسوالیته است و برای عده ای هم فمینیسم یک شیوه زندگی است. این فمینیسم بیش از دو دهه است که گرفتار پراکندگی و عدم انسجام است و این درست مقارن با زمانی است که تاثیرات گسترش بیسابقه سرمایه داری به سرتاسر جهان، زنانِ هیچ ده کوره ای را بی نصیب نگذشته است. عرصه های گسترش یافته فعالیت فمینیستی بمعنای نزدیک شدن به ریشه های تداوم تبعیضات جنسیتی نبوده است و اعتراض نانسی فریزردر بهترین حالت به همین اشاره دارد. در سال های اخیر البته شاخه هایی از فمینیسم با رویکرد اینترسکشونالیستی(2) بر این تاکید کرده اند که مقوله طبقه و تعلق زنان به طبقات مختلف را نمی توان در نظر نگرفت. در عمل تاثیر پراتیک این شاخه بی آنکه بخواهیم تماما نفی اش کنیم فراتر از حرکتی در چارچوب مدل و سیستم سوسیال دمکراتیک نبوده است و عموما هم بیشتر در همین جوامع منشا پراتیکی واقع شده اند. جنبش رهایی زن برای رهایی راهی جز همه جانبه نگری، دخالتگری سیاسی، شناخت نیازهای جامعه سرمایه داری در تداوم تبعیضات جنسی و جنسیتی و معطوف شدن به مبارزه علیه کاپیتالیسم ندارد.

*******

وقتی در انتهای دهه 90 میلادی فوکویاما فروپاشی بلوک شرق را پایان تاریخ و پیروزی کاپیتالیسم و متعلقات آن دانست، تصور او و مدافعین نظراتش این بود که بازار آزاد و کاپیتالیسم بهترین آلترناتیو در جهان موجود است. در طول سه دهه گذشته بخش های بزرگتری از جهان در حلقه مناسبات سرمایه داری و حتی پیروی از مدل های دیکته شده غربی قرار گرفته اند. اما نه از «پیروزی» خبری هست، نه از دمکراسی! نه بمباران مردم عراق و افغانستان ولیبی و سوریه منجر به استقرار دمکراسی در خاورمیانه شد و نه حتی حکومت هایی که بشیوه پارلمانی و «دمکراتیک» انتخاب شدند (فلسطین در 2006 و اخوان المسلمین در 2012) توانستند معضل «مشروعیت» خود را حل کنند. نه بازار آزاد و مدل های نئولیبرالی منشا بهبود در جهان شدند و نه توسعه جامعه مدنی. بهترین شاهد گزاف گویی فوکویاما جنگ هایی است که سرمایه جهانی براه انداخته است.

 

 

(1)- این مراسم در روز 14 مارس بدعوت جمعی از کمونیست های ایرانی‌ در فرانکفورت، در این شهر برگزار شد.

(2)- خواننده علاقمند می تواند این مقاله را تحت عنوان «چرخش ظالمانه جنبش زنان: چگونه سرمایه داری فمینیسم را به خدمتکار خود تبدیل کرد و چگونه باید آن را پس گرفت؟»، نانسی فریزر، ترجمه فیروزه مهاجر در سایت «نقد اقتصاد سیاسی» بخواند:

http://pecritique.com

به نقل از دفتر بیست و هشتم نشریه نگاه

ببهانه هشت مارس

در طول سال گذشته از میان همه وقایع ریز و درشت، خشن و صلح آمیزی که به زن و مساله زن هم مربوط می شد چند واقعه در مقیاس جهانی و ملی ویژه بودند. نمی توان هشت مارس امسال را بی کلامی در مورد این وقایع پشت سر گذاشت.

هند

خبر تجاوز گروهی به یک دختر دانشجو و مرگ رقت آور او کلاف خشم فروخفته ای را که نسبت به اعمال خشونت و اذیت و آزارهای جنسی آشکارو سیستماتیک در هند درجریان بود، گشود. رشته ای از تظاهرات گسترده در اعتراض به ناامنی جامعه برای زنان، خشونت و تجاوز، نقش کاتالیزاتوری پلیس سرکوبگرو همچنین دولتمردان جاخوش کرده در صندلی های صدرات و وزارت توجه عمومی را به خود جلب کرد. صفوف عظیمی از زنان و بنحو آشکاری حتی مردان، به خیابانها آمدند و آشکارا پلیس را مورد خطاب قرار دادند که ایراد نه از نوع لباس پوشیدن زنان بلکه از مجاز بودن توحشی است که اجازه یافته بنام مرد و مردان تن و بدن زن را اموال عمومی ای تصور کند که تصرفش موضوع افتخار و مذاح می تواند باشد.

این وقایع و اعتراضات گسترده به آن در همان مملکتی صورت گرفت که آوازه رشد و توسعه صنعتی و تکنولوژیک اش، و همچنین مقام والایش در سلسله مراتب رشد اقتصادی در طول دهه گذشته فقط به کرات آسمانی نرسیده است. معلوم شد می توان بزرگترین دمکراسی جهان بود، پیشرفته ترین مراکز تحقیق و توسعه تکنولوژی کامپیوتری را داشت اما کماکان در ضلع ناشناخته ای ازوجودت تجاوز به دخترانی را که شانس آورده و زنده بگور نشده اند تحمل کرد. می توان در صدر جدول اقتصادهای پیشرفته قرار گرفت و فقر و بیسوادی و درگیری های عصر حجری قومی و مذهبی و تجاوزهای جمعی و فله ای به زنان را هم چاشنی بازار پر رونق بورس بازی کرد. می توان قدر و منزلت امروز هند را در بازار اقتصاد نئولیبرالی مدیون صلح دوستی و پاسیفیسم گاندی در شکل دادن به هند «مدرن» دانست اما هنوز دریده شدن پیکر زنان در خیابان های دهلی را ناشی از بی بند و باری و بد لباس پوشیدن آنها قلمداد کرد.

مصر

خیزش گسترده مردم مصر در جدال با نظامیان باقیمانده از دولت حسنی مبارک  و شرکای شان در جبهه اخوان المسلمین سنگرهای بسیاری را از دست داده است. در یکسال گذشته همپای تحکیم قدرت اخوان المسلمین مبارزه آشکاری علیه تحمیل قوانین اسلامی در حیطه زندگی اجتماعی در جریان بوده است. اخوان المسلمین بخش مهمی از اپوزیسیون بورژوایی مصر در دوره حاکمیت حسنی مبارک بود. آنها در دوره خیزش گسترده موسوم به بهارعرب با حفظ پیوندهای خود با سیستم حاکم ابتدا در حاشیه نظاره گر ماندند تا پرونده سیاسی خود را در همگامی با اعتراض مردمی آلوده نکنند. اما از آنجا که سنت اسلامی در شرایط حاضر یک کاندید مهم عرصه سیاست درخاورمیانه است، بسرعت آماده ایفای این نقش در مهار کردن اعتراضات مردمی و انتقال از دولت مبارک به دولتی جدید شدند.

اولین واکنش های عمومی به فعال شدن اخوان المسلمین بر این محور بود که چه نوع حکومت اسلامی را مد نظر دارند و اینکه آیا تشابهی با مدل ایران دارد یا نه. اخوان المسلمین بسرعت به رفع ورجوع در این مورد پرداخته و خصوصا آشکارا از اسلام تندرو فاصله گرفتند. اما سوال مهمتری که به زندگی روزمره مردم مربوط می شد، در حیطه نقش قوانین اسلامی در زندگی اجتماعی و خصوصا در رابطه با حقوق زن بود. فاصله گرفتن رهبران اخوان المسلمین از «خشونت» فقط چراغ سبزی بود به غربی ها مبنی برفاصله گرفتن از گروه های تندروی مثل دار و دسته القاعده. اما دیری نپایید که معلوم شد رابطه این دولت با خشونت بر چه مبنایی است. اعتراضات گسترده در تقابل با اعمال قوانین اسلامی، بیکاری و بی حقوقی که مردم برای آنها به خیابان آمده بودند با تجاوز و خشونت و برخوردهای آشکارا ضد زن پاسخ گرفت. در ماه های اخیر موج جدیدی از اعتراض زنان علیه حکومت در صدر اخبار بوده است. برای ما که تجربه حکومت اسلامی را داریم و دیده ایم که چگونه اولین تهاجمات آشکار دولت برای محکم کردن جای پایش با نشان کردن زنان آغاز شد، این تکرار تلخ تاریخ رقت آوراست. بورژوازی حاکم مستقل از ملیت و مذهبش هرگز تردید نکرده است که با تهاجم به زنان بسادگی می تواند صفوف اعتراض را پراکنده کند. و هرچه این تهاجمات بنحو آشکارتری ناموسی باشد ظاهرا کارکرد بیشتری دارد. با علم به این موضوع دولت اخوان المسلمین هیچ کار غریبی نمی کند که اوباش را به خیابان می ریزد تا با تعرض آشکاربه زنان، هم مردانی را که تاب تحمل «بی آبرو» شدن ندارند ویا حمایت از زنان را کسر شان وقار «مبارزات شان» می دانند به کنج خانه ها روانه کند؛ وهم مانع حضورگسترده تر زنان در اعتراضات شود.

سیاست جدید اخوان المسلمین در مقابل زنان مصر، تا همینجا با صف مقاومت مصمم زنان مواجه شده است. اما در هیچ کجای این اعتراضات هنوز بارقه های شکل گیری یک مقاومت اجتماعی که خشونت و تجاوز علیه زنان را ناشی از نیاز بالفعل حکومت نئولیبرالی اخوان المسلمین بداند و ربط این تهاجم عنان گسیخته را با سناریوهای در حال شکل گیری برای مصر و دیگر کشورهای عرب «بهار» زده بفهمد، دیده نمی شود. برهنه شدن اعتراضی علیا ماجده زن جوان مصری در اعتراض به قوانین اسلامی زمانی که سپاه اخوان المسلمین از پشت نظامیان و اعوان وانصار حسنی مبارک به جلوی صحنه پرت می شدند بیش از آنکه بعنوان یک خشم موجه فهمیده شود در رده مقولات قابل بحث با اما و اگرهای شناخته شده دسته بندی شد. برهنه شدن علیا ماجده نه فقط در مصر که حتی در میان تبعیدیان و مهاجرین «آزادیخواه» در اروپا کارکرد فرهنگ سکسیستی و ناموسی را حتی در لوای مواضع «طبقاتی» و «مارکسیستی» از پرده برون انداخت(1). اعتراض به وقایع جاری در مصر در مقایسه با نمونه مشابه در هند، نشان می دهد که زن درخاورمیانه و در چالش سنت اسلامی راه درازی در پیش دارد تا از شرسکسیسم خلاص شود. این سکسیسم سیستماتیک وعنان گسیخته هیچ ربطی به فرهنگ عشیره ای و فئودالی ندارد بلکه دقیقا محصول بلاواسطه جامعه سرمایه داری با پوشش فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی است که تاثیراتش بسیار فراتر از اعتقاد به مذهب و ادای آداب مذهبی است. جان سختی این محصولات است که اعمال مجازات قانونی در این زمینه ها را هم به کارفرهنگی و عرف جامعه محول می کند.

سندیکای شرکت واحد

هیات مدیره سندیکای شرکت واحد در همین اواخر طی یک اطلاعیه بسیار رازآلود آقای اسانلو را از ریاست سندیکا خلع کرد. سندیکای شرکت واحد در سال هایی که تلاش برای ایجاد تشکل های کارگری پر رونق تر از امروز بود طی یک مبارزه شورانگیز و همچنین با نقش بلاتردید آقای اسانلو ایجاد شد. سندیکای شرکت واحد نه فقط در حیطه سیاست روز (که انتظاری هم نبود) بلکه حتی در حیطه مسائل صرف کارگری هم  هیچگاه سمت و سویی که حکایت از تمایل به تغییرات بنیادی ای در جامعه داشته باشد اتخاذ نکرد. و تا جایی که به موضع خود آقای اسانلو بر می گردد علیرغم زندان و دستگیری و شکنجه و زبان بریدن، حمایت ایشان از جناح اصلاح طلب حکومت بر کمتر کسی ناروشن بوده است.

در برخورد به این اطلاعیه ی چند خطی عده ای که فقط دنبال این هستند که از هرواقعه ای یک گسست طبقاتی و یک جهش سیاسی و یک پرش ایدئولوژیک را وصله دار و ندارشان کنند، طبق معمول نتیجه گرفتند که راه پیشروی چپ باز هم مهیا شده است! بخش بیشمار دیگری در این مجادله به همه چیز پرداختند الا اینکه بگویند: اگر این مجادله بر سر موضع سیاسی است، که پس باید گفت هیچکدام از بخش های رهبری سندیکا موضع طبقاتی رادیکالی را اتخاذ نکردند. در حقیقت اطلاعیه چند خطی هیات مدیره سندیکا تنها آشکار کردن یک بن بست جدی در یکی از واقعی ترین تشکل های کارگری ای است که در دهه اخیر تشکیل شد.

اما حواشی نه چندان کمرنگ بحث بر سر سندیکای واحد از زاویه حقوق زن نیز بسیار قابل تعمق بود. بحث بر سر مساله ای است میان دو مرد در هیات مدیره سندیکا و یک زن که او خود نیز فعال این عرصه بوده و از قضا همسر سابق یکی از این دو عضو هیات مدیره. یکی از پناه بردن به فرهنگ ضد زن جمهوری اسلامی ابا نمی کند و دیگری که بناست در خارج کشور سخنگوی جنبش سبز و یار و یاور شاخه کارگری آن باشد،  برخود جایز نمی داند که کلامی در مقابله با این فرهنگ عمیقا ضد زن بر زبان آورد!

بشر درهزاره سوم تاریخ خود بسر می برد و یا در قرن چهاردهم، برای آنها که هنوز در عمق تفکرشان اسیر زهر مذهب هستند. فعال کارگری ای که رابطه جن و بسم اللهی زن و حکومت اسلامی را در این سی سال حکومت اسلام نفهمیده باشد؛ فعال کارگری ای که حداقل در همین ماه های گذشته اعتراضات گسترده در هند و مصر را از هر تلویزیون و رادیوی سانسور زده ای هم دیده و شنیده و بازهم عمق ماجرا را نفهمیده باشد؛ فعال کارگری ای که هنوز رابطه فرهنگ ضد زن و موقعیت کارگر را در جامعه سرمایه داری نفهمیده باشد؛ فرق زیادی نمی کند که از کدام جناح بورژوازی حمایت می کند. و بطریق اولی فرق زیادی نمی کند که در این مجادله چه کسی دنبال کلاهی از این نمد می گردد(2).

***********

دفاع از حقوق انسانی زن بی قید و شرط است، همچنانکه دفاع از حق آزادی بیان و تشکل. کوچکترین تبصره بر اینکه این یکی دامن اش کوتاه بود و آن یکی به سرنوشت بچه وخانواده اش فکر نکرد؛ یکی با برهنه شدن آبروی ملی را بر باد داد و آن دیگری با زیاده خواهی حق مردان را پایمال کرد؛ هیچ معنایی ندارد جز سنگ انداختن در مقابل مبارزه ای که گرچه حول مساله زن رقم می خورد اما در حقیقت یک پایه بنیادی حق بشر و بشریت است.

باشد که با گسترش این آگاهی و برخورداری از این حقوق، ویژگی روز هشت مارس یادآوری عصر جهالت بشر باشد و نه صرفا هم پیمانی برای مبارزه ای که فی الحال سده ها قدمت دارد.

هفت مارس 2013

————————-

 (1) در حمایت از اعتراض علیا ماجده زنان دیگری از جمله زنان ایرانی، برهنه شدند. بی آنکه وارد چند و چون این اعتراض شویم از یک نکته بدیهی نمی توان گذشت. بخشی از اعتراضات انقلابیون و روشنفکران چپ ایرانی که زیر سوال بردن آشکار حرکت جسورانه علیا ماجده با پزهای انقلابی و روشنفکری شان جور در نمی آمد، به انتقاد به مدافعین ایرانی این حرکت پرداختند. یکی از اینها نشریه آلترناتیو بود که ظاهرا توسط عده ای دانشجو تهیه می شود. آلترناتیو با رویکردی بسیار عقب مانده و متاثر از فرهنگ شیعی مقالات و پلمیک هایی را در نشریه خود به این مباحث اختصاص داد. این ابتکار واپس گرا مایه تاسف بود نه فقط برای اینکه در پوشش مارکسیسم یک موضع ناب سکسیستی در برخورد به برهنگی اعتراضی داشت، بلکه درعین حال برای اینکه بازگو کننده عمق تاثیرات فرهنگ سی سال حکومت اسلامی بود بر نسل جوانی که در جستجوی راه برون رفت از بیغوله های دهشتناک این جامعه از چاه به چاله افتاده است.

(2) محمود صالحی چهره شناخته شده دیگر جنبش کارگری درمصاحبه ای پیرامون این واقعه ضمن مرزبندی های سیاسی انتقاد جالبی به آقای اسانلو دارد. صالحی تلویحا اسانلو را برای اینکه به همسرش (که متحمل رنج دوری اسانلو در زندان شده و….) «پشت» کرده مورد انتقاد قرار می دهد. ازاینکه این فی النفسه صغیر دانستن یک زن عاقل و بالغ است که حتما خود صلاح خویش را تشخیص می دهد بگذریم. آقای صالحی حتما می داند که برسمیت شناختن حق طلاق یکی از وجوه آزادی های فردی در جامعه مدرن است. قائل بودن به این حق با توجه به اینکه حتی در جمهوری اسلامی هم – البته با زحمت و مشقت – قابل وصول است، انتظار بزرگی از امثال آقای صالحی نیست. نمونه جالب دیگر از مدعیان این بازار مکاره دکتر قراگوزلوست. ایشان هم صفحات بسیاری اندر باب وقوع یافتن پیروزی های طبقاتی مرقوم فرموده اند. به جزییات این موضع گیری جای دیگری باید پرداخت. آقای قراگوزلو در این موضع گیری کلامی هم درباره وجه ناموسی این مجادله نمی گوید. از قراگوزلو دو مقاله پیشتردر مورد مساله زن خوانده ام: «جنبش زنان در گیومه» و« ناامنی جنسی زنان و جنبش های فمینیستی». شخصا با خواندن این دو مقاله قانع شدم که این تنها نثرآقای دکتر نیست که آخوندی است! و شاید ندیدن این وجه بحث در نوشته های «طبقاتی» ایشان در باره سندیکای واحد خیلی مایه تعجب نباشد.

سی سال پس از انقلاب: روز زن 1387

متن کامل سخنرانی در سمینار کارزار زنان- استکهلم، 7 مارس 2009

با شادباش روز جهانی زن.

صد سال از اولین انقلاب و سی سال از دومین انقلاب تاریخ معاصر ایران میگذرد. این هر دو واقعه در تکوین جنبش رهایی زن در ایران مهم بوده و موضوع بررسیها و واکنشهای مختلفی قرار گرفته است. اگر چه برای بررسی موقعیت زن در ایران ام روز لازم است که همان انقلاب صد سال پیش نیز مورد تفحص قرار بگیرد اما اجازه دهید در فرصت امروز بحث را بر دوره پس از انقلاب متاخر یعنی انقلاب 57 متمرکز کنیم.

برای داشتن تصویری از جنبش رهایی زن در شرایط حاضر یک راه، بررسی عملکرد سنت های سیاسی موجود در دوره های مختلف بعد از انقلاب است. این دوره ها طبعا هر کدام ویژگی های خود را دارند و باید بتوان با درنظر داشت این ویژگی ها کارکرد سنت های سیاسی موجود را در رابطه با مساله زن نشان داد. از آنجا که شاید نامگذاری ها دقیق نباشد، یادآوری می کنم که منظور از سنت های سیاسی در اینجا سنت اسلامی شامل دولت حاکم، سنت چپ یا سوسیالیسم ایران و همچنین اپوزیسیون بورژوایی حکومت اسلامی و مشخصا سنت لیبرالی (سکولار و مذهبی) است. و لازم بتوضیح است که عملکرد بورژوازی محافظه کار ایران در عرصه مساله زن یا باید در درون سنت اسلامی مورد مداقه قرار بگیرد و یا رگه هایی از بورژوازی عظمت طلب ایرانی که عمدتا به شاخه سلطنت طلبان تعلق دارد.

1. از انقلاب تا شکست انقلاب: 57 تا 60

سال های 57 تا 60 یعنی دوره بهار آزادی دوره عدم تثبیت حکومتی بود که در نتیجه شکست انقلاب سر کار آمد. دوره عدم تثبیت با همه خصوصیاتی که یک دوره عدم ثبات میتواند داشته باشد ومشخصا در اینجا منظور فضای نسبتا باز سیاسی ای است که در آن هر کدام از سنت های سیاسی می توانستند برنامه ها و مطالبات خود را برای قضاوت در مقابل جامعه بگذارند.

اسلامیون

انقلاب 57 ایران انقلابی بود که از حیث شرکت گسترده توده های مردم در آن تا همین امروز مورد بررسی و مطالعه قرار گرفته است. از چند ماهه پیش از انقلاب که دیگر معلوم بود حکومت شاه رفتنی است و سران اپوزیسیون اسلامی دوفاکتو کاندیدهای حکومت آتی شده بودند، بحث بر سر مطالبات عمومی مردم وارائه سیمایی از وضعیت آتی جامعه مستمرا به آینده موکول می شد: «بحث بعد از مرگ شاه». بعبارت دیگر عمومی ترین خواست در این دوره، رفتن شاه و سرنگونی حکومت پهلوی بود و عرصه مطالبات عمومی و اجتماعی و چند و چون تحقق عملی آن تماما به دوره بعد از انقلاب موکول می شد. رهبران اپوزیسیون اسلامی از ماه های پیش از انقلاب و خصوصا پس از رفتن شاه در حیطه مساله زن و آزادی های سیاسی بکرات مورد سوال قرار می گرفتند که مطالبات زنان چه خواهد شد؟ آیا قوانین اسلامی منجر به شرایط متفاوتی برای زنان خواهد شد؟ و …. و پاسخ هایی که مستمرا از سوی چهره های شاخص این حرکت می رسید در عین اینکه ناظر بود بر برسمیت شناختن حق رای زنان و شرکت گسترده آنها در انقلاب، اما پاسخ صریح به این مسائل را به آینده موکول می کرد.

سخنرانی خمینی درباره مساله حجاب و نقش زنان در جامعه (1) کمتر از یکماه پس از سرنگونی حکومت شاه و در آستانه اولین روز جهانی زن در بهار آزادی، موجی از اعتراض برانگیخت. سنت اسلامی با حمایت های آشکار و پنهان قدرت های بزرگ مناسب ترین نیرو برای مهار کردن مردم حاضر در صحنه تشخیص داده شده بود. با اینکه این سنت در تمام تاریخ معاصر ایران در عرصه سیاست نقش موثری داشته است اما این اولین بار بود که اسلامیون در هیات حاکمان به جلوی صحنه می آمدند. تعریف حقوق اجتماعی و سیاسی مردم نزد اسلامیون بنا بود بر مبنای قوانین اسلامی باشد. تفاسیر و رویکردهای متفاوت ازاین مبانی چه در حیطه مقررات عمومی اسلامی و چه در عرصه های مشخص مثلا زنان در عین حال که منجر به بروز اختلاف عقایدی میان آنها می شد اما در بنیاد خود یکی بود و بطور مشخص در رابطه با مساله زن، پایان یافتن «بی بند و باری های» ناشی از حکومت پهلوی هدف یگانه همه دست اندر کاران بود. در هرصورت سخنرانی کذایی شیپور آغاز یک جدال گسترده میان زنان با جمهوری اسلامی شد. جمهوری تازه تاسیس اسلامی بنمایندگی از جانب کل این سنت تکلیف خود را با مساله زن روشن کرده بود.

اپوزیسیون بورژوایی

بورژوازی سلطنت طلب و حامیان آنها نقدشان به جمهوری اسلامی در طول این سی ساله هرگز فراتر از تحقیر عبا و عمامه نرفت و از آنجا که ابتدا به ساکن جایی برای خود در این نظام نمی یافتند نیازی هم به بازی های دیپلماتیک و ملاحظات پیرامونی اش نداشتند. اینان در زمینه حقوق زنان از همان ابتدا مناسب ترین عرصه را برای سرکوفت جمهوری اسلامی و مقررات ضد زنش یافتند. به همین دلیل از همان دورهء بلافاصله بعد از انقلاب این جریان با صراحت بیشتری به مخالفت با قانون حجاب و پوشش اسلامی پرداخت. و البته کل موضع آنها برای پیگیرترین مدافعان حقوق زن هرگز این شبهه را بوجود نیاورد که گویا نظام پادشاهی و حکومت پهلوی¬ها منشا اثر مثبتی (حتی در کشف حجاب اجباری شان) برای زنان بوده است. و اما در میان لیبرالها، بخش مذهبی آن عموما در همه عرصه ها -و از جمله زنان- چارچوب قوانین اسلامی و دستورات رهبران حکومت تازه تاسیس اسلامی را پذیرفته بودند و تبصره هایشان بر عملکرداسلامیون حاکم عمدتا شامل عرصه زنان نمی شد. بخش های غیر مذهبی لیبرالیسم ایران که نمی توانستند با این قوانین موافق باشند عمدتا بر اساس تشخیص اولویت های آن روز جامعه پس از سرنگونی حکومت شاه، سیاست منفعلانه ای را در پیش گرفتند. این بخش از بورژوازی ایران با اینکه در این زمینه خاص، رویکرد مدافعان حکومت سلطنتی را بیشتر به خود نزدیک می یافت اما دفاعش از حقوق زنان و مشخصا ایستادگی در مقابل قوانین اسلامی را عموما در سایه «مصالح عمومی» آن روز بررسی می کرد.

چپ

شروع تهاجمات حاکمان جدید به زنان در فاصله کوتاهی بعد از انقلاب، از جانب اپوزیسیونی که در حال شکل گیری بود یا اصلا دیده نشد و یا در لوای پرداختن به مسائل دیگر انقلاب جاری به حاشیه رانده شد. در نتیجه بجرات می توان گفت که هیچ بخشی از اپوزیسیون در این دوره وظیفه خود ندید که در مقابل مقررات اسلامی که هر روز بشکلی و از زاویه ای به جامعه اعلام می شد قاطعانه بایستد. تحمیل مقررات اسلامی همچنانکه بعدا بخوبی روشن شد تنها بر سر پوشیدگی و حجاب و عصمت و عفت نبود بلکه چارچوب روشنی بود برای پیشبرد یک سیاست معین و سمبل تحمیل یک فرهنگ بغایت عقب مانده و ضد زن. نیروهای چپ هم از درک جایگاه سیاست های دولت اسلامی در رابطه با زنان غافل ماندند. بخش عمده چپ تماما گرفتار در یک درک تمام خلقی از مناسبات حاکم بر جامعه و نقش محوری مبارزه ضد امپریالیستی و تقسیم کردن بورژوازی ایران به بخش های مستقل و وابسته بود. چنین درکی کل چپ را در دوره ای طولانی ناتوان از تشخیص جایگاه و نقش طبقاتی دولت اسلامی کرد. گرچه برای دولت کاملا روشن بود که کدام نیروها را بسرعت باید منزوی و از میدان مبارزه سیاسی خارج کند اما برای چپی که گرفتار در توهمات ضد امپریالیستی بود، تشخیص این مساله زمان برد و بعد هم که بتدریج توانستند نقش جمهوری اسلامی را در سرکوب انقلاب دریابند دیگر باندازه ای تضعیف شده بودند که توان تاثیر گذاری سیستماتیکی را بر اوضاع نداشتند. گرچه این بی توجهی و بی تفاوتی تقریبا شامل همه بخش های اپوزیسیون می شد اما در تمام دوره بعد از انقلاب، چپ بیش از همه در این زمینه مورد انتقاد و غضب قرار گرفته است. و علت آن نیز این نیست که گویا چپ بی بضاعت ترین نیرو در رویکرد به مساله زن است بلکه بسادگی مساله بر سر انتظاراتی است که از سنن سیاسی مختلف وجود دارد. سوسیالیسم با هر تعبیر و تفسیری از آن بعنوان پرچم مبارزه برابری طلبانه و علیه هر گونه استثمار و تبعیض برخاسته از جامعه کاپیتالیستی شناخته شده است. این شناخت عمومی تقریبا در همه جا منجر به این شده که از هر نیرویی که با نام سوسیالیسم در پی کسب هویت اجتماعی برای خود است، انتظار می رود که متعهد به اصول و چارچوب های نسبتا شناخته شده سنت سوسیالیستی باشد. در هر صورت ایراد به موضع نیروهای چپ در این زمینه تا همین امروز موضع مباحث بسیاری بوده و غرض از بیان این مساله هم برای پوشاندن این ایراد نیست چرا که از قضا بنظر می رسد از جمله از دل تدقیق همین ایرادات است که می شود رویکرد کارسازتری را در این جبهه تعریف کرد.

2. دوره سرکوب و استقرار: 60 تا 68

دهه 60 با سرکوب های گسترده و جنگ که همه شئونات زندگی اجتماعی را تحت الشعاع قرار داده بود، دوره ای است که جمهوری اسلامی بر متن سرکوب و خفقان، پایه های قدرت خود را تثبیت کرد. نهادهای سرکوب و حافظ منافع حکومت که از همان دوره اول بعد از انقلاب شکل گرفته بودند در این دوره مستقر شده و به جمهوری اسلامی شکل و شمایل یک دولت تمام عیار را دادند. در حیطه مساله زن گرچه بحث قوانین اسلامی از همان اوایل بعد از انقلاب طرح شده بود، اما شکل گیری نهادهایی که کار نظارت بر این قوانین و اجرای آن را داشتند متعلق به همین دوره است. این دوره همچنان که گفته شد دوره شدیدترین سرکوب در طول حیات جمهوری اسلامی است، و تقریبا همه بخش های اپوزیسیون یا ممنوع الفعالیت هستند و یا تبعید شده و درگیر مسائل استقرار در تبعیدند. در این دوره نقش نهادهای تازه پاگرفته حکومتی برای تثبیت قوانین اسلامی و واداشتن مردم و در اینجا خصوصا زنان به تمکین به این قوانین بسیار برجسته است؛ دیگر بسیاری از زنان شاغل پاکسازی و یا اخراج شده اند؛ یک عرصه فعال حضور زنان کارگر و زحمتکش ساعات گذران طولانی در صف کوپن و تامین مواد غذایی است؛ خواهر زینب ها گشت های ثارالله و برادران هفت تیر کش شان را در خیابان ها و مراکز تجمع همراهی می کنند؛ رواج و مشروعیت و تبلیغ صیغه دیگر همانقدر در خدمت تثبیت قوانین اسلامی است که سنگسار و قطع دست و … بعنوان مجازات های اسلامی؛ نرخ اشتغال زنان در این دوره از دوره زمان شاه هم کمتر شد و این در حالی بود که کارهای خانگی مثل بافندگی و خیاطی و…. برای تامین کسر معاش بوفور رایج شده بود؛ کتب درسی مدارس تصویر عهد عتیق از مناسبات دو جنس را به جزء لایتجزای سیستم آموزشی تبدیل کردند؛ و جداسازی در وسایل نقلیه عمومی و کلا در جامعه، آپارتاید جنسی اسلامی را بضرب و زور نهادهای سرکوب به جامعه تحمیل کرد.

اسلامیون

پایان جنگ ایران و عراق و آغاز دوره ای که به دوره سازندگی معروف شد سرآغاز شکل گیری روندهای اقتصادی و سیاسی جدیدی است. با پایان جنگ، اقتصاد جنگی و اداره جامعه تحت شرایط جنگی خاتمه یافت و جمهوری اسلامی، دولتی که دیگر با سرکوب داخلی و هشت سال جنگ با عراق از درجه کافی ثبات سیاسی برخوردار شده بود پا به دوره «سازندگی» بعد از جنگ گذاشت. «سازندگی» در کل از یک طرف ناظر بود بر وانهادن خط مشی اقتصاد دولتی در ایران که اکنون با نشانه های آشکار بحران در بلوک شرق دوران احتضارش سر می رسید؛ و از طرف دیگر بر هموار کردن راه شیفت به خط مشی بازار آزاد و پیوستن به برنامه های توسعه اقتصادی که از جانب نئولیبرالیسم دهه هشتاد مورد حمایت بود. رویکرد جمهوری اسلامی به بازسازی اقتصادی برای طبقه کارگر حاصلی جز تشدید بیکار سازی ها و آشکارتر شدن فاصله طبقاتی نداشت اما در مجموع توجه کل طبقه بورژوای ایران را بخود جلب کرد. برای اولین بار بعد از انقلاب کل این طبقه دریافت که جمهوری اسلامی ظرفیت هموار کردن راه تحقق آمال بورژوازی ایران را دارد. چنین تحولی که در عین حال متاثر بود از وقایع جهانی نظیر چرخش براست دهه هشتاد میلادی، غلبه سیاست نئولیبرالی و همچنین بروز نشانه های فروپاشی بلوک شرق، نیاز داشت به جاری کردن تغییرات ساختاری ای در نهاد حکومت. این نیاز پایه شکل گیری و قوام حرکتی از درون خود بورژوازی ایران شد که بعدها جنبش اصلاحات نام گرفت. پیشقراولان نظری چنین تغییراتی روشنفکران دینی بودند که با تاکید بر قرائت جدیدی از دین، بازتعریف رابطه دولت با اپوزیسیونش و تامین شرایط لازم برای استقرارجامعه مدنی و توسعه سیاسی، پایه های فکری جنبش اصلاحات در عرصه سیاسی و ایدئولوژیک را بعنوان وجه مکمله آن سمت گیری اقتصادی گذاشتند. دقیقا در همین دوره است که لزوم قرائت جدیدی از اسلام در محدوده حقوق زنان نیز طرح می شود و هسته های اولیه فمینیسم اسلامی شکل می گیرد.

تا جایی که به سنت اسلامی یعنی نیروی حاکم بر جامعه بر می گردد این دوره، دوره بازبینی وقایع پس از انقلاب و جنگ است. در راستای همین بازبینی سیاسی و ایدئولوژیک و فلسفی است که ضرورت بازسازی همه جانبه ای در جامعه طرح می¬شود. در حیطه مساله زن، جمهوری اسلامی جز برای زنان وابسته حکومت و یا اسلامیونی که بلحاظ سیاسی و ایدئولوژیک پایگاه حکومت بودند، فایده ای برای کسی نداشت. و فراموش نکنیم که تا این زمان دیگر با فروکش فضای بعد از انقلاب و آشکار شدن عملکرد قوانین ضد زن حکومت و افشاگری نیروهای اپوزیسیون در سطح جهانی، جمهوری اسلامی را بعنوان یک حکومت ضد زن در اذهان عمومی تثبیت کرده است. با این وصف زنانی که بدلایل مختلف (ایدئولوژیک، سیاسی ویا شغلی) به مدافعین حکومت تبدیل شده بودند برای ارتقا مشارکت شان در امور، هر چه بیشتر با سد فرهنگ ضد زن حکومت مواجه شده و به این موج نواندیشی دینی و ارائه قرائتی جدید و متفاوت از اسلام پیوستند. فمینیسم اسلامی در حقیقت بیان حرکتی شد که ذره ای فراتر از این نمی رفت که گه گاهی با مردان حکومتی «زیاده خواه» کلنجار برود. آنها برای انسجام این حرکت دست به انتشار چند نشریه زدند، در مباحث و محافل شان آیت الله هایی راه یافتند که تفاسیر دیگری از حقوق زن در اسلام داشتند، و همچنین دست بکار سازمان دادن کنفرانس ها و سمینارهای متعددی شدند. یکی از برجسته ترین نمونه ها در مسیر تثبیت حرکت شان در این دوره، شرکت آنان در کنفرانس بین المللی زن در پکن در سال 1374 (1995 میلادی) بود. نکته جالب توجه این است که از قضا یکی از مباحث این کنفرانس نیز برسمیت شناختن شاخه های مختلف فمینیسمی بود که بنیادگرایی را چالش می کند. و در میان این نوع فمینیسم مشخصا فمینیسم اسلامی از کشورهای مسلمان و فمینیست های کاتولیک بودند که اغلب از کشورهای آمریکای لاتین در این کنفرانس شرکت داشتند. پس وجه مشخصه این دوره در سنت اسلامی، تولد فمینیسم اسلامی است.

اپوزیسیون بورژوایی

در این دوره اپوزیسیون تبعیدی جمهوری اسلامی فرصت یافت که در تقابل با حکومت و با تعمق بر خواسته ها و رویکردهای ویژه خود در بررسی مسائل جامعه، درک و تبیین خود را از وقایع مختلف و از جمله مساله زن تدقیق کند. سازمان مجاهدین خلق با یک انقلاب ایدئولوژیک سمبلیک پست نفر اول سازمانش را به یک زن واگذار کرد تا تفاوت این شاخه اسلام را با شاخه در حکومتش نشان دهد. در خارج از کشور نهادهایی در رابطه با دفاع از حقوق زنان و یا بررسی مسائل زنان شکل گرفت و بخش هایی از زنان وابسته به حکومت سابق (سلطنت طلب و یا لیبرال های سکولار) به بررسی موقعیت زن و نقش اسلام، مقایسه این موقعیت در زمان شاه و دوره جمهوری اسلامی نشستند و دوری از انتشار خاطرات مربوط به وقایع اسفند 57 و برخورد اپوزیسیون به مساله زن و تکفیر چپ آغاز شد. در این دوره دیگر محافظه کارترین بخش های اپوزیسیون بورژوایی هم با حفظ همه ارزش های محافظه کارانه خود، مساله زن را عرصه ای برای تقابل و فشار بر جمهوری اسلامی یافتند.

چپ

در رابطه با چپ در این دوره دو مولفه در حیطه مساله زن برجسته شد. یکی نقد دیدگاه های غالب بر چپ در دوره بعد از انقلاب و نقش منفعلانه آن در قبال تحمیل قوانین اسلامی است که هم از جانب اپوزیسیون بورژوایی حکومت طرح می شد و هم از جانب فعالان روش بین تر جنبش رهایی زن در درون چپ. و دیگری تعمیق و تدقیق مطالبات و خواسته هایی بود برای متحقق کردن حقوق زنان و رفع تبعیضات جنسی. در بررسی هایی که در سی امین سال انقلاب در این اواخر صورت گرفته بوفور دیده می شود که نه فقط جمهوری اسلامی بلکه لیبرال هایی که از مضرات ایدئولوژیک بودن، فقط ضد کمونیست بودن را فهمیده اند، مصرند که بگویند چپ در ایران تمام شده است. در حالی که همه تلاشی که در این سه دهه در راستای تدقیق و فرموله کردن مطالبات عمومی و اجتماعی که در دوره انقلاب برای هیچ نیروی سیاسی ای روشن نبود، انجام شده تماما و یا عمدتا حاصل کار سنت سوسیالیستی است. در حیطه طرح مطالبات عمومی زنان هیچ کدام از دیگر نیروهای اپوزیسیون باندازه چپ نتوانستند بر ارتقا خودآگاهی جامعه در این زمینه تاثیر بگذارند. و البته شاید نیاز به توضیح هم نباشد که مطالبات می توانند مرتبا تغییر کنند و تدقیق شوند. منظور در اینجا یک تصویر عمومی از مطالبات است.
***************
خلاصه اینکه در دوره سرکوب و استقرار، همه سنت های سیاسی در کار تحکیم درونی خود هستند.علیرغم فشار و سرکوب طولانی مدت، قوانین اسلامی در حیطه حقوق زن مستمرا عرصه جدال بوده است؛ سرکوب سیستماتیک دولت اسلامی موفق نشده است که انتظارات و نُرم های حاکم بر زندگی مردم را تغییر دهد؛ در اعماق جامعه در بدوی ترین و بدیهی ترین عرصه های حقوق انسانی، انفجاری بزرگ راه به سطح جامعه می جوید. زنان فرصت یافته اند در ابعاد گسترده ای به تحصیل بپردازند و با مقاومت علیه دولت حاکم چه در زندان ها و چه در جامعه تصویری از زن ارائه دهند که تماما گویای موقعیتی جدید در جامعه است. در عین حال در این دوره مطالبات و حقوق زنان تا حدودی شناخته شده و یا در حال شناخته شدن است. و بالاخره اینکه در این دوره جمهوری اسلامی با بازسازی بعد از جنگ و با اتخاذ سمتگیری های جدید توانسته است کورسوهای امیدی در مقابل بخش های دیگر بورژوازی ایران بگذارد.

3. دوره اصلاحات و استقرار

و بالاخره متاخر ترین دوره در این دسته بندی، دوره عروج جنبش اصلاحات است. ریشه های جنبش اصلاحات در حقیقت در همان دوره سازندگی است که بخش هایی از طبقه حاکم ایران به قصد تدوین پلاتفرم اقتصادی مطابق با موازین عصر گلوبالیزاسیون و عروج نئولیبرالیسم نیاز یافتند موازین سیاسی و ایدئولوژیک و اخلاقی خود را نیز مورد مداقه قرار دهند. موج نواندیشی دینی که از پیشتر برای ارائه قرائت جدیدی از اسلام شروع شده بود، در این دوره به بار نشست و ماحصل خود را از حیطه اندیشه و تفکر به عرصه سیاست و گفتمان های رایج در تبیین مسائل اجتماعی کشاند. عروج ایده های اصلاح طلبانه و تاثیرات آنها بر فضای فکری جامعه تنها محصول غور و تفحص عالمانه پیشقراولان پروتستانیسم اسلامی نبود بلکه در اساس ریشه در تحولات عمومی تری داشت مثل: شکست سوسیالیسم بلوک شرق و پایان دوره دولت مداری بنام سوسیالیسم و رواج سیاست های نئولیبرالی. تاثیرات این مجموعه سر جمع موجی از پسرفت سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک را در سطح جهانی با خود بهمراه داشت که بروزات آن را بصراحت می شد نه فقط در میان روشنفکران وایدئولوگ های نواندیش دینی که حتی در میان چپ های سابق دید که اکنون یا به بررسی امکان دمکراتیک شدن جمهوری اسلامی نشسته بودند، یا در پناه پسامدرنیسم مشغول کشف مزیت های فرهنگ و سنن وطنی در عرفان و تصوف شرق شدند. مساله زن یکی از مهمترین شاخص های سیمای جریان اصلاحات بود. فاصله گرفتن از حکومت اسلامی و قوانینی که این حکومت را در مقیاسی جهانی بعنوان یک حکومت زن ستیز شناسانده بود، برای حرکتی که می خواست با هموار کردن راه پیشرفت های سیاسی و اقتصادی تعریف شده در راستای برنامه های توسعه تضمین دهد که اخلاقیات و ارزش های جامعه بورژوایی با قوانین اسلامی تناقضی ندارند بسیار حیاتی بود.

اسلامیون

بااین حساب در مورد عملکرد اسلامی می توان گفت که آنها ناچار شدند بر متن ارائه قرائت جدیدی از اسلام که از جمله با مشاهده تبعیض آمیز دیه نابرابر زن و مرد و مساله ارث شروع شده بود، به یک جریان فمینیسم اسلامی اجازه حیات دهند. همانطور که گفته شد پلاتفرم فمینیسم اسلامی چیزی جز چالش فرهنگ پدر∕ مردسالار در درون سیستم حکومتی نبود و نیست. چهره های شاخص این جریان بکرات گفته اند که بحث بر سر برابری زن و مرد نیست بلکه بر سر رعایت ارزش زنان است (2)! اینان در این دوره برای پیشبرد پلاتفرمشان با حمایت تمام و کمال فمینیسم اصلاح طلب موفق شدند گویا ده نماینده زن به مجلس بفرستند و فراکسیون زنان درست کنند؛ بانک بازرگانی زنان و تسهیلات لازمه برای بیزنس ومن های اسلامی فراهم کنند. در نتیجه دوره اصلاحات اگر چه نهایتا با شکست دولتش خاتمه یافت اما برای رنگ و لعاب فمینیستی زدن به چهره حکومت اسلامی بپاس تلاش های خواهران اصلاح طلب و مجاهدات فمینیست های اسلامی، مزایایی برای حکومت اسلام داشت.

اپوزیسیون بورژوایی

روند اصلاحات مورد الطاف تقریبا همه زیر مجموعه های اپوزیسیون بورژوایی قرار گرفت. جنبش اصلاحات اساسا با پرچم توسعه سیاسی بمیدان آمده بود اما این پرچم در حقیقت قرار بود راه پیشبرد برنامه های اقتصادی ای را هموار کند که برای همه بخش های این سنت آلترناتیو مطلوبی بنظر می آمد. البته در میان این جریانات، مجاهدین استثنا بودند چرا که آنها کماکان تنها راه را در سرنگونی حکومت اسلامی می دیدند. اما بخش های دیگر از سکولار و دینی و سلطنت طلب در این حرکت نشانه های پیشرفت و امکان تحول را یافتند و در زمینه مساله زن نیز عموما حرکت هایی را که بر بستر جنبش اصلاحات نضج یافته بود، مورد حمایت قرار دادند.

بر متن نواندیشی دینی و با اتکا به همان بحث های فقهی که فمینیسم اسلامی را ممکن کرد، یک جریان فمینیسم اصلاح طلب نیز شکل گرفت که اکثر چهره های شناخته شده آنها دولتی نیستند ولی در ارتباط بسیار نزدیک با این فمینیسم اسلامی قرار دارند. در همین اواخر مقاله ای از شادی صدر در دوقسمت در سایت های اینترنتی منتشر شده است که نمونه بسیار گویا و جالبی است از فعالیت این دو جریان و بهم پیوستگی های آشکار و پنهان آنها(3) . منظور این نیست که گویا همه زنان این حرکت – که عمدتا امروز در چارچوب کمپین یک میلیون امضا کار می کنند- وابسته به حکومت هستند. بحث بر سر نزدیکی های سیاسی و همچنین تلاش هایی است که مستمرا در یک رابطه بده- بستان و «چانه زنی» به حیات خود ادامه می دهد. در مورد مشخص مقاله شادی صدر در حاشیه بگویم که با خواندن این مقاله برای هر کسی که بخواهد جنبش زنان را در یک تصویر عمومی با همه بخش ها و خطوط سیاسی اش ببیند بلافاصله این سوال طرح می شود که آیا جنبش زنان ایران فقط همین کسانی هستند که خانم صدر لیست فعالیت های مجلسی و دعای کمیل و آش نذری و حلوا پزون شان را ردیف می کند؟ کسانی که مستمرا چپ را به ایدئولوژیک بودن متهم می کنند معلوم نیست چرا حاضر نیستند فعالیت های همه بخش های جنبش زنان را ببینند.

در هر حال این جریان که خود شامل دو بخش سکولار و مذهبی است با تولد در دامان جنبش اصلاحات در طول یک دهه اخیر با اینکه شکل ابراز وجودش را مستمرا تغییر داده است اما در کل از نظر ماتریال انسانی و برنامه فکری وسیاسی عمدتا در راستای تقویت رویکرد اصلاح طلبانه – دفاع از دولت خاتمی و همچنین جریان رفراندوم برای تغییر حکومت- حرکت کرده است. آنها در سایه فمینیسم اسلامی این خط را پیش بردند که با حمایت آیت الله های مدرن بتوانند قوانین را تغییر دهند. با شکست جنبش اصلاحات این خط به بن بست رسید و معلوم شد که راه تاثیر گذاری بر حکومت دیگر باید از طریق بسیج در پایه صورت بگیرد.

با عروج جنبش اصلاحات بخش هایی از فعالان زن در خارج کشور (و برخی با سابقه فعالیت در سازمان های چپ) در این حرکت نشانه های شکل گیری یک حرکت امیدبخش را دیدند. دقیقا همپای تحولات در داخل کشور که عده ای از چپ های سابق را شیفته نواندیشی های اصلاح طلبانه اسلامیون کرده بود در خارج از کشور نیز عده ای – و نه فقط در رابطه با مساله زن- تصور کردند که راه ایجاد تغییرات اجتماعی در جامعه ایران دیگر از طریق همین دولت موجود ممکن است و قشری گری های یک بخش از اسلامیون را هم می شود به عقلانیت و دوراندیشی بخش دیگرش بخشید! شاید نیاز به توضیح نباشد که آنها که راه غلبه بر معضلات اجتماعی جامعه ایران را در همین حرکت اصلاح طلبی موجود دیدند در حقیقت داشتند درک و تبیین خود را از تغییرات مورد نیاز در یک جامعه کاپیتالیستی با شکاف های فزاینده طبقاتی نشان می دادند. به این نکته در ادامه و در بحث مربوط به کمپین یک میلیون امضا می رسیم.

در خارج کشور در بخش سکولار سنت لیبرالی شامل سازمان دهندگان و اطرافیان رفراندوم چی های سابق و همچنین برخی چپ¬های سابق مهمترین نقد در این دوره تاکید داشت بر وجه ایدئولوژیک دولت اسلامی و ناهمخوانی آن با مساله حقوق زن در یک سطح بنیادی. حرکت های مختلف زنان در خارج کشور، چه آنها که با نقطه عزیمت فمینیسم اصلاح طلب در خوش و بش¬اش با ملاهای مدرن در تعارض بودند و چه آنها که این حرکت را در هر صورت قابل پشتیبانی یافتند، بنحو غریبی فراموش می کردند که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که قوانین نظام سرمایه داری در همه عرصه هایش حاکم بلامنازع است و چشم بر رابطه تداوم حیات این نظام با ادامه تبعیضات و نابرابری و استثمار می بستند. این دسته از فعالان جنبش زن متوجه نشدند که حیات نظام سرمایه داری (یا همان مدرنیسم) در کشورهایی نظیر ایران نه با برسمیت شناسی دمکراسی و حقوق اجتماعی بلکه دقیقا با سرکوب و بی حقوقی همراه است و این هیچ تناقضی هم با کارکرد عمومی این نظام در هزاره سوم ندارد.

کمپین یک میلیون امضا

کمپین یک میلیون امضا یکی از مهمترین محصولات جنبش اصلاحات است. در شروع دوره اصلاحات برخی از سخنگویان این حرکت آنجا که به مساله زن می پرداختند عموما بر این نکته تاکید می¬گذاشتند که فقط گفتمان فمینیسم اصلاح طلبی در ایران امکان رشد دارد. از اینکه فقط گفتمان فمینیسم لیبرالی امکان رشد دارد قاعدتا باید نتیجه گرفت که مثلا سنت سوسیالیستی در جنبش زنان نه تا بحال گویا موجود بوده و نه اصولا قرار است در آینده نشانی از آن باشد! این را کسانی می گفتند که اولا سعی داشتند هم خود فراموش کنند و هم مردم را وادار به فراموشی کنند که اینان تا دیروز جزو مقامات وزارت اطلاعات و دستگاه های سرکوب فیزیکی و فکری در جامعه بودند. و ثانیا فراموش می کردند که چنین افاضاتی با ژست های دمکراتیک مآبانه شان سنخیتی ندارد. اینجا غرض بررسی رویکردهای ضد تاریخی و بشدت حذف گرایانه این جریان نیست. در مورد عملکرد سنت سوسیالیستی در ادامه صحبت خواهم کرد ولی می خواهم بر این تاکید کنم که آنها که شیپور بدست گرفته بودند که دوره آرمانگرایی (و این را معمولا به مبارزه رادیکالی می گویند که با گفتمان اصلاح طلبی سر سازگاری ندارد) سر آمده و فقط با اصلاحات می شود در موقعیت زنان تغییر بوجود آورد تحت حمایت همین جریان – شامل بعضی متفکرانش که سابقه خدمت شان در دم و دستگاه سرکوب حکومت بر کسی پوشیده نبود- به جلودار صحنه جنبش زنان تبدیل شدند. تمام تلاش این جریان در سال های اول حکومت اصلاحات این بود که در کنار فمینیسم اسلامی بایستد و از طریق آنان بر تغییر تدریجی قوانین تاثیر بگذارد. علیرغم تغییراتی در این زمینه مثلا تغییر سن ازدواج دختران، یکی دو سال افزایش سال های حضانت فرزند برای مادران، و یا چانه زدن برای محاسبه دقیق اینکه مثلا ارزش مهریه 400 تومانی در 40 سال پیش باارزش پول امروز چقدر می شود، معلوم شد که تاثیر گذاری بر دولت و قانون گذاران کار ساده ای نیست و فضای چندانی هم برای آن موجود نیست.

با شکست دولت اصلاحات، این بخش از فعالین جنبش زنان کمپین یک میلیون امضا را راه انداختند تا این بار با جمع آوری نیرو از پایین راه پیشرفت چانه زنی در بالا را هموار کنند. آنها بر آن بودند که در یک حرکت گسترده با جمع آوری امضا و گذاشتن آن در مقابل حکام تصمیم گیر آنها را وادارند که به اراده توده ها تسلیم شوند! موفقیت اولیه کمپین یک میلیون امضا تماما در اعلام روی کردن آن به توده زنان بود. بسیاری از زنانی که در قاموس دولت های حاکم ظرفیت تغییری در رابطه با مساله زن نمی دیدند به این حرکت امیدوار شدند و تصور کردند که از این طریق بهر حال حرکتی گسترده را دامن خواهند زد. اما اهداف و پلاتفرم کمپین در محتوای خواست ها و مطالبات خود در حقیقت همان خطی بود که پیشتر از جانب فمینیسم اسلامی و با حمایت فمینیسم اصلاح طلب و در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی پیشبرده می شد: یعنی تغییر در چارچوب قانون موجود و همان اصل معروف «اسلام با حقوق زن منافات ندارد». و به این ترتیب کمپین نه فقط هرگز چیزی از برابری کامل زن و مرد در همه شئون نگفت بلکه در مقابل حجاب، این سمبل شناخته شده قوانین ضد زن جمهوری اسلامی هم نهایت زیاده خواهی اش این بود که حجاب برای اقلیت های مذهبی ممنوع شود. با توجه به خطی که کلا در جبهه فمینیسم اسلامی و فمینیسم اصلاح طلب (سکولار و مذهبی) در این سالها پیش رفته می توان گفت که فمینیستهای اصلاح طلب فقط حلقه واسطی شده اند برای جمع آوری نیرو تا فمینیست های اسلامی به مجلس راه یافته، مطالبات گسترده و برحق توده میلیونی زنان ایران را قربانی جدال بی شکوه شان با مردسالاری مردان همترازشان در کریدورهای دولتی بکنند(4). این تمام خاصیتی است که فمینیسم اصلاح طلب و همچنین کمپین یک میلیون امضا در این سالها داشته است. میلیونی امضا باید جمع شود تا دیه زنان با دیه مردان برابر شود، میلیونی امضا باید جمع شود تا اقلیت های مذهبی از پوشش حجاب اجباری معاف شوند، میلیونی امضا باید جمع شود تا مگر مهریه 400 تومانی 40 سال پیش را با ارزش پول امروز محاسبه کند و ….. از محتوای شدیدا توهین آمیز این مطالبات در قیاس با خواست ها و مطالباتی که اکثریت زنان بدون هیچ کمپین و شبکه و مدرسه فمینیستی در این سی ساله در زندگی واقعی خود پراتیک کرده اند، بگذریم و بپرسیم چرا آن میلیون امضا نمیتواند پشتوانه تحقق این خواست واقع شود که همه افراد آماده بکار بالای 18 سال باید از بیمه بیکاری مکفی برخوردار باشند؟ چرا آن میلیون امضا نمی تواند پشتوانه این حق قرار بگیرد که زن انسان است و حقوق شهروندی انسان ها هیچ ربطی به جنسیت شان ندارد؟ برای تحقق چنین خواست هایی لازم نیست کسی حتما به مبارزه طبقاتی و رادیکال (از نظر آنها این خشونت است) معتقد باشد و یا به گوشه ای از کمپ سوسیالیسم و مبارزه طبقاتی علیه نظام سرمایه داری تعلق داشته باشد. همین امروز در جوامع متمدن سرمایه داری این حقوق تحقق یافته اند. اما کمپین از اینها چیزی نمی گوید. نمی تواند بگوید. قرار نیست بگوید. چنین مطالباتی جزو مبانی هویتی اش نیستند. با اینوصف نمی شود گفت کمپین به بن بست رسیده است. کمپین یک میلیون امضا دارد همان کاری را که وعده داد می کند و قولی هم نداده است که یک میلیون امضا در چه دوره زمانی جمع آوری خواهد شد! آنها به همین شیوه کار خود را ادامه خواهند داد و انتظار از بحث هایی نظیر آنچه که ما در اینجا می کنیم هم نمی تواند این باشد که اهداف و برنامه های کمپین یک میلیون امضا را تغییر دهد. بحث بر سر این است که کسانی که شیفته جاذبه کار توده ای کمپین شدند باید بخود بیایند و همان کار توده ای را برای جا انداختن مطالبات و خواسته هایی در میان زنان کنند که واقعا می تواند منجر به حرکت و تغییری در جامعه شود. اگر کسی می خواهد مبارز پیگیر رفع تبعیضات جنسی و رهایی زن باشد، نمی تواند چشم خود را بر کارکرد نظام سرمایه داری ببندد و رابطه آن را با تداوم تضییقات و نابرابری ها نبیند. بحران مسکن در آمریکا تا پرت ترین آبادی های جهان را بتلاطم انداخته است و چگونه می توان از حقوق زنان، از برابری و رفع ستم و رهایی زن حرف زد و به این مسائل و تاثیرات آن بر وضعیت زنان ایران – مثل هر کشور دیگر سرمایه داری- کاری نداشت؟ محاسبه دقیق مهریه 40 سال پیش مطلقا سلاح کارآیی در مقابل ابعاد خانه خرابی های نظام سرمایه داری بطور کلی و سیاست های ریاضت کشانه مشخص جمهوری اسلامی نیست. کار توده ای در میان زنان با ارزش است به این دلیل که انتظار می رود اکثریت زنان جامعه را شایسته تلاشی برای تغییر شرایط و موقعیت خود بیانگارد. برای اینکه به آنها نشان می دهد و یا سعی می کند الهام بخش این باشد که با اتکا به نیروی خود می توانند زندگی و شرایط بهتری را برای خود تامین کنند نه فقط با تبدیل شدن به یک امضا!

چنین بحثی البته بسرعت از جانب فعالان کمپین و هواداران سکولار و لائیک شان در خارج کشور به این تعبیر خواهد شد که واقع بین نیستید. چرا که بزعم اینان ما باید همین که مباحث آشفته این دسته از فعالان جنبش زنان از «تغییر قانون» به «گفتمان برابری» ارتقا یافته است، خوشحال باشیم! بزعم اینان ما نمی بینیم که شرایط برای طرح چنین خواست¬هایی مهیا نیست، نرخ بیکاری در ایران دو رقمی است، زنان تحصیل کرده بیکارند، اشتغال برای زنان بسادگی تامین نمی¬شود و غیره و غیره. توضیح دو نکته در این زمینه ضروری است. اولا تنزل مطالبات جنبش زنان به دیه برابر و محاسبه دقیق مهریه و ….. که تحقق اش برای حکومت اسلامی «نواندیش» معضل ایدئولوژیک زیادی ندارد، تنها خاصی اش تقویت این حکومت و رفع شبهه از موضع زن ستیز آن است بدون اینکه واقعااین خواستها تغییری در زندگی اجتماعی مردم بگذارد. ثانیا بحث مطلقا بر سر این نیست که راههای اصلاح طلبانه کاملا مردوداست. حق شهروندی برای زنان هم خواستی اصلاح طلبانه است، بیمه بیکاری برای همه آحاد بالای 18 سال هم خواستی اصلاح طلبانه است. اما اگر قرار است اصلاحی صورت بگیرد و اگر منادیان این حرکت افتخارشان در این است که واقع بین هستند آنوقت سوال این است که چرا مطالبات اصلاحی ای را در دستور نمی گذارند که می تواند واقعا موقعیت اکثریت زنان ایران را بهبود بخشد، اگر وجود این اکثریت خود بعنوان یک «واقعیت» پذیرفته می شود؟! پس بحث در درجه اول بر سر رویکرد اصلاح طلبانه و یا انقلابی نیست. کمپین و فمینیسم اصلاح طلب حتی در اصلاح طلبی شان هم عنصر پایداری و پیگیری موجود نیست و دقیقا همین است که تلاش های تا همین امروزشان را هم سر راست به کیسه جمهوری اسلامی می ریزد و اگر همینظور پیش برود توده زنان می مانند و دولتی که به حمایت کمپین و فمیینیسم اصلاح طلب و اسلامی و …. از خود رفع «زن ستیزی» کرده است! بعبارت دیگر اگر این بخش را خلاصه کنم مساله این است که مشکل کمپین بر سر مطالباتش نیست، حتی با اینکه در میان انبوه مطالبات زنان هم برجسته ترین و توده گیرترین اش را انتخاب نمی کنند. بلکه بر سر راهی است که پیش پای جنبش زنان می گذارد. در این راه توده زنان محملی می شوند برای رفع شک و شبهه از دولت حاکم و چانه زدن برای حفظ نهادی بنام مبارزه برای حقوق زن. در این راه توده زنان اگرهم به بازی گرفته شوند در ظرفیت یک امضاست! همین و بس!

چپ

اما در بازگویی کارکرد سنت های مختلف هنوز یکی دیگر باقی مانده است. عملکرد چپ در این دوره یعنی دوره ای که با اصلاحات در حکومت شروع شد و تاهمین امروز ادامه یافته است. همچنانکه پیشتر گفته شد تا جایی که به بیان مطالبات و طرح گسترده آن در عرصه حقوق زن (و فراتر از آن در عرصه حقوق اجتماعی و سیاسی) بر می گردد هنوز هیچکدام از سنتهای سیاسی موجود نتوانسته اند چیزی بهتر و فراگیرتر از آنچه که در کمپ سوسیالیسم ایران طرح شده ارائه دهند. چپ موجود که محصول انقلاب 57 است با سرکوب و کشتار به تبعید رانده شد و در یک دوره طولانی توانست سیمای هویتی چپ را با مطالبات آلترناتیو در مقابل جامعه ترسیم کند. شروع یک دور جدید دگردیسی در درون جمهوری اسلامی و عروج جنبش اصلاحات، بالانس چپ را نیز بر هم زد. چپ در تمام دوره بعد از انقلاب بجز حزب توده و اکثریت که به مجیزگویی حکومت اسلام نشسته بودند، زیست سیاسی خود را تماما در راستای سرنگونی قریب الوقوع حکومت اسلامی و رفتنی بودن آن تعریف کرده بود. عروج حرکت اصلاح طلبانه که علاوه بر پشتوانه فکری و نظری اش از درون روشنفکران دینی وابسته به حکومت، از شرایط مساعد بعد از فروپاشی بلوک شرق و عروج سیاست نئولیبرالی در جهان هم برخوردار بود؛ با موجی از حمایت مستقیم و غیر مستقیم طبقه متوسط همراه شد. برای این بخش از جامعه – شامل زنان اش- چه وابسته به حکومت و چه مستقل از آن راه تغییر در جامعه دیگر نه انقلاب بلکه اصلاحات با پذیرش و زیر سیطره همین حکومت بود. با عروج جنبش اصلاحات دو سمتگیری عمده در درون چپ موجود شکل گرفت. یکی عمدتا در سیمای سیاسی ایران سقوط قریب الوقوع حکومت غیر قابل اصلاح را میدید و دیگری امکان مبارزه برای تحمیل دمکراسی و تلاش برای تقویت بورژوازی اصیل در مقابل بخش تجاری و انگلش را. یکی اصلاح ناپذیر دانستن حکومت را مبنایی برای پافشاری بر سکولاریسم دانست و دیگری بر آن بود که با تاثیر گذاشتن بر روندهای جاری می شود شرایط جدیدی را به بورژوازی ایران تحمیل کرد و در این راستا از همنوا شدن و همسو شدن با بخش هایی از بورژوازی ایران هم ابا نکرد. خلاصه اینکه این تحول چپ را که فی الحال در اوضاع پس از شکست های جهانی سوسیالیسم آشفته بود، پراکنده تر و غیر منسجم تر کرد. این عدم انسجام و آشفتگی در سطوح مختلفی بر ابراز وجود این چپ تاثیر گذاشته و مساله زن در این میان هیچ استثنایی نیست. از این بحث عمومی می خواهم این نتیجه را بگیرم که بر متن همین آشفتگی و پراکندگی است که تاثیر گذاری چپ در این عرصه محدود شده و یا بعبارت دقیقتر بهیچوجه متناطر با نیروی اصلی آن در جامعه نیست. و البته شاید نیازی بتوضیح نباشد که منظور از چپ در اینجا کل این جنبش است و نه هیچ شاخه معینی و یا تفکیک قائل شدنی میان فعالیت های حزبی و غیر حزبی.

****************

نیاز به تغییر، نیازی جدی است. هر چند در عرصه های زیادی زنان قوانین حکومت را زیر پا گذاشته اند اما مادام که این قوانین رسما تغییر نیافته اند هر دستاوردی قابل بازپس گیری است. امروز چه عوارض عمومی گلوبالیزاسیون که در قالب برنامه های توسعه به ایران راه یافته و چه عوارض کنکرت بحران اقتصادی جاری، بر موقعیت زنان تاثیر مستقیم دارد. در هر دو صورت زنان بعنوان بخشی از نیروی کار ارزان هستند که دقیقا بدلیل کارکرد پذیرفته شده فرهنگ پدر∕ مردسالار و بازتاب آن در تقسیم جنسیتی بازار کار سریع تر آماج تهاجم قرار می گیرند. و اینهمه یعنی نیاز به داشتن رویکردی که بتواند توده عظیم زنان را در مقابل نظام سرمایه بسیج کند. هر چند مولفه هایی از چنین رویکردهایی همین امروز در درون چپ موجود است اما دقیقا بدلیل وجود آشفتگی موجود چنین تاثیری بارز و قابل رویت نیست. با این وصف روشن است که اگر تغییری در موقعیت زنان قرار است صورت بگیرد تنها بر بستر رویکردی است که رو کردن به توده ها برایش نه ابزاری برای چانه زدن در بالا، نه ابزاری برای تحکیم منفعت سازمانی خود؛ بلکه برای قابل رویت کردن نیروی آن، برای منسجم کردن و کمک به خودیابی و خود سازمانیابی آن است. چپ موجود در این سمت و سو عمل نمی کند اما نشانه های امیدوار کننده ای هست برای اینکه نسل جدید چپ با داشتن پیشینه ذهنی متفاوت بتواند در این زمینه منشا نقشی متفاوت باشد. بحث در این زمینه را با توضیح دو نکته که همیشه – و همچنین در سال های اخیر- در درون چپ مورد جدل بوده بپایان می برم.

1. ضرورت مبارزه با فرهنگ پدر∕ مردسالار: در مورد ریشه های ستم جنسی تئوری های مختلفی وجود دارد. اینکه رابطه ستم جنسی و ستم طبقاتی و تقدم و تاخر آنها چگونه است، سال¬ها مورد بحث و تحقیق بوده و می تواند کماکان سالیان زیاد دیگری نیز مورد بحث قرار بگیرد. اما ستم جنسی بهرحال موجود است و همه شواهد نشان می دهد که جامعه طبقاتی و مناسبات کاپیتالیستی ظرفیت این را داشته که حتی پس مانده ترین وجوه فرهنگ جامعه پیشامدرن را در درون خود و در خدمت تحکیم منافع سود جویانه خود تقویت و بازتولید کند. مذهب یکی از این موارد است، اما هیچ درجه پروتستانیسم و اصلاح هنوز نتوانسته کاملا ریشه این پدیده را که تماما به دوره جهالت بشر مربوط است بخشکاند. در مورد مساله زن نیز دقیقا همینطور است. جامعه سرمایه داری نیاز دارد که کماکان این عرصه تبعیض را زنده نگهدارد. حتی در پیشرفته ترین جوامع سرمایه داری نیز علیرغم برسمیت شناختن برخی حقوق اجتماعی برای زنان هنوز توسل به فرهنگ پدر∕ مردسالار و مبارزه علیه آن کاملا موضوعیت دارد. به این ترتیب مادام که زمینه توسل به این فرهنگ و از طریق آن اعمال تضییقات و تبعیضات جنسی موجود است، مبارزه در این زمینه یک عرصه دائمی در رابطه با رهایی زن است. هیچ درجه قسم و آیه ایدئولوژیک و استراتژیک نمی تواند جایگزین یک مبارزه حی و حاضر و در جریان باشد. مبارزه علیه فرهنگ پدر∕ مردسالار یک عرصه دائمی در رابطه با جنبش رهایی زن است، بی هیچ اما و اگری. اما چپ بر این مساله با استدلال های ضعیفی چشم بسته است. مشخصا در دوره انقلاب علت این مساله نه فقط ناشی از درک و تحلیل عمومی چپ از دولت اسلامی بعنوان دولتی ضد امپریالیست و ضد سرمایه داری وابسته، بلکه همچنین ناشی ازعدم درک روشن از اهمیت مطالبات زنان، و جایگاه جنبش رهایی زن بود. هر چند چپ موجود در تمام این سالها برای همین مساله زیر فشار انتقادها بوده است، اما هنوزهم درک روشن و بی اما و اگری در این زمینه موجود نیست. هنوز هر بیانی از ضرورت مبارزه با فرهنگ پدر∕ مردسالار بلافاصله یا برچسب فمینیستی و مرد ستیزی می خورد و یا احاله داده می شود به «سرمایه داری مردسالار» که انگار هیچ تعیین مادی ندارد! گویی مردسالاری فقط در میان کاپیتالیست های حاکم است و نه هیچ جای دیگر. فرهنگ پدر∕ مردسالار یکی از دلایل انشقاق در صفوف جنبش کارگری است و معلوم نیست اگر همه چیز را باید مستقیما بحساب سرمایه داری گذاشت دیگر چرا باید از یک «فرهنگ» حرف زد. بعلاوه نکته مهم این است که خوش خیالی است اگر تصور شود که می توان فرهنگ پدر∕ مردسالار را فعلا کنار گذاشت و یا در جاهای خیلی دوری برای مبارزه از سر تفنن نگهش داشت اما کماکان مدعی برحق بودن در مبارزه برای رهایی زن بود. خوش خیالی است اگر تصور شود که می توان این امر را در جدول رده بندی اولویت ها همیشه به ته لیست هل داد و کماکان مدعی مبارزه برای تامین وحدت در درون صفوف طبقه کارگر بود. این غیر ممکن است. بهترین مبارزان ضد کاپیتالیسم آنهایند که با عرصه های کنکرتی که کاپیتالیسم خود را در آنها بازسازی و بازتولید می کند نه فقط درگیر مبارزه اند که از بیانش هم شرم نمی کنند! در هر صورت این عرصه، عرصه مهمی است که چپ بتناوب رهایش می کند. و احتمالا روشن است که بحث بر سر مبارزه با فرهنگ پدر∕ مردسالار در چارچوب سازمانهای سیاسی نیست. چرا که مادام که این مبارزه را در یک سطح اجتماعی بعنوان مبارزه ای مشروع نشناخته باشیم در سطح تشکیلات ها هم مطلقا نباید انتظار چیزی متفاوت تر را داشت همچنانکه تا بحال هم نبوده است. مبارزه با فرهنگ پدر∕ مردسالار مبارزه ای فردی نیست و محو آن در گرو مبارزه ای است که از همین امروز بستن گارد محکمی در مقابل بروزات آن در خانواده، محل کار، سازمانها و احزاب، مراکز اجتماعی، ادبیات و هنر، آموزش و پرورش، زبان رسمی … را امر خود می داند. برای بخش هایی از چپ موجود علت حساسیت و دلخوری از پرداختن به این عرصه مبارزه و وارد شدن در سطوح کنکرت آن اغلب ناشی از نگرانی از دست رفتن اعتبار و اتوریته های سازمانی است. و البته اگر این مساله ارجحیت دارد بر اهمیت برپا داشتن و شکل دادن به یک مبارزه اجتماعی، شاید هم بهتر باشد آنها را در کنج «آرامش شان» بحال خود گذاشت! اما اگر مقصود پیشبرد امر رهایی زن باشد این عرصه نه فقط قابل حذف نیست بلکه بر خلاف آنچه تا کنون رایج بوده باید حتما تدقیق شود.

2. تشکل مستقل زنان: ابتدا این نکته را بگویم که بنظر من میان تشکل مستقل زنان و جنبش مستقل زنان باید تمایز قائل شد. جنبش مستقل زنان بیان یک نقد از جانب بخش هایی از فعالین جنبش زنان (شامل چپ هایش) بوده به نیروهای سیاسی که در دوره های مختلف و بر حسب اولویت های آن دوره به این جنبش نگاهی ابزاری داشته اند، مساله زن را دور زده اند و یا به آن بهای لازم را نداده اند. این مساله باعث شده که بخش هایی از زنان به این باور برسند که راه درست، استقلال از همه جنبش های دیگر و یا بعبارت دقیق تراحزاب و نیروهای سیاسی است. این مساله ممکن است در سطح مشاهده بر نکات درستی متکی باشد ولی نتیجه ای که از آن گرفته می شود بنظر من ایراد دارد. چرا که قاعدتا معنای این استقلال باید این باشد که زنان به نیروی خود و جنبش خود رها می شوند. اما این تصوری است رمانتیک، اگر نگوییم فراطبقاتی. زنان بصرف زن بودن منافع مشترکی در همه شئونات زندگی ندارند؛ زنان نمی توانند مستقل از همه مسائل دیگر در دنیا که الزاما به زن بودن مربوط نمی شوند به رهایی دست یابند؛ کسانی که امر رهایی را رهایی از هر گونه ستم و استثمار و تحقق برابری در همه عرصه ها فهمیده باشند نمی توانند این مساله را صرفا در قالب جنبش زنان قابل متحقق شدن بدانند. نمی توان چشم بر دنیای سیاست یعنی همانجایی که روابط و مناسبات قدرت، شکل زمینی و کنکرت پیدا می کنند بست و مدعی ارائه راه رهایی شد. جنبش رهایی زن یک جنبش است و هر کس در این مقوله خود را ذیسهم و ذینفع می داند می تواند فعال آن باشد. جنبش رهایی زن نمی تواند زن را به مقوله ای مجرد از همه وقایع دنیا تبدیل کند و مدعی رهایی و مبارزه با تبعیض باشد. زنان حتی با فرض تعلق شان به طبقات و سیاست های مختلف، به گروه های مختلف سنی، به نژادها و ملیت ها و تمایلات جنسی و مذاهب متفاوت نمی توانند نسبت به آنچه مقتضیات زندگی در جهان پیرامون شان را شکل می دهد بی تفاوت باشند. زنان در بحرانی که همه دنیا را در بر گرفته منافع یکسانی ندارند؛ در رابطه با جنگ در غزه و بالکان همه نمی توانند یک موضع داشته باشند؛ زنان نمی توانند نسبت به خصوصی سازی های جاری و یا جدال های واقع شده درجنبش دانشجویی در یکسال گذشته بی تفاوت باشند و یا مواضع یکسانی داشته باشند. رهایی مقوله ای است چند وجهی و چند جانبه و نه فقط در حیطه تعابیر جنسی و جنسیتی و مسائل پیرامون آن. این در مورد جنبش مستقل زنان، اما بحث دیگری هم هست در باره تشکل مستقل زنان. در درون چپ هنوز این دیدگاه هست که گویا اگر زنان تشکلی مستقل داشته باشند، ارواح خبیثه بطور اتوماتیک در آن جاری می شود و مبارزه سوسیالیستی و ضد سرمایه داری کلا از کف می رود. چنین رویکردی هیچ سنخیتی با هیچ نوعی از مبارزه توده ای ندارد چرا که این توده ها شایسته تشخیص مبارزه ضد کاپیتالیستی و سوسیالیستی نیستند! اینجا از نگرش بغایت تحقیرگرانه نهفته در این دیدگاه می گذرم و فقط به یک استدلال اکتفا می کنم. سی سال پیش در جریان انقلاب 57 و مباحث حاصل از آن در درون جنبش چپ، بحث در مورد آزادی های بی قید و شرط یکی از محورهای مهم تعریف چارچوب حقوق دمکراتیک و اجتماعی بوده است. آزادی های بی قید و شرط شامل آزادی بیان و آزادی تشکل. هر جمعی از زنان یا مردان یا از هر دو حق دارد در هر عرصه اجتماعی و سیاسی که تشخیص بدهد تشکل لازم را برای کاری که تعریف می کند تشکیل دهد. در رابطه با حق آزادی بی قید و شرط بیان و تشکل ده ها ساعت بحث شده و صدها صفحه نوشته شده است. هر کس می خواهد این را رد کند و یا تبصره ای بر آن بگذارد موظف است به همان اندازه بنویسد و بحث و استدلال کند.

توضیحات:

1. سخنرانی شانزدهم اسفند خمینی در مدرسه ی رفاه. ایشان در آن سخنرانی ضمن انتقاد شدید از دولت مهندس بازرگان به دلیل انقلابی نبودن، می‌گویند: «در وزارت خانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارت خانه های اسلامی نباید زنهای لخت بیایند. زنها بروند، اما باحجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند، لیکن با حجاب شرعی باشند.»(«کیهان»، شانزدهم اسفند 57، شماره 10655، صفحه1)

2. از جمله جمیله کدیور یکی از زنان صاحب نام در زمینه سیاست حکومتی در همان دوره ای که این مباحث در جریان بود در توضیح خواست ها و مطالبات این دسته از زنان در مصاحبه با نشریه آفتاب در شهریور 1381 گفته بود که برای ما مساله این است که با زنان مطابق ارزش¬های دینی و اسلامی رفتار شود. و چنین نقطه عزیمتی فقط یک قدم با حکومت اسلام فاصله دارد. البته بعدها کسان دیگری بودند که تعریف کمی «رزمنده» تر از مبارزات فمینیسم اسلامی دادند اما همینقدر کافی است تا نشان دهد که در دیدگاه اینان بحث مطلقا بر سر برابری زن و مرد نیست بلکه در بهترین حالت چالش فرهنگ مردسالار سر زده از مردان هم قد خودشان است.

3. شادی صدر: «مرور سه دهه مبارزات حقوقی زنان ایرانی» در سایت «شبکه بین المللی همبستگی با مبارزات زنان ایران». http//:iran-women-solidarity.net

4. کمپین در تدقیق مبانی هویتی خود بر مبارزه علیه فرهنگ مردسالار تاکید زیادی گذاشته است و از آنجا که دیگر سنت های سیاسی این عرصه را چندان مهم ندیده اند این جریان عملا به سخنگوی مبارزه علیه فرهنگ مردسالار تبدیل شد. بیان فرموله این خط مشی (حزب مشارکت بعنوان یکی از جریاناتی که این خط را پیش می برد) مبارزه با فرهنگ مردسالاری را تقلیل می دهد به جایگزینی «گفتمان خانواده مردسالار» به «گفتمان خانواده برابر». در این رویکرد فرهنگ مردسالار تبدیل می شود به مقوله ای که فقط در درون خانواده بروز می کند، هیچ ربطی به دولت و نظام حاکم ندارد و فقط ناشی از معضلات فرهنگی یا بی فرهنگی اعضا خانواده هاست. در حالی که تداوم فرهنگ پدر∕ مردسالار ربط مستقیم دارد به وجود نهادی بنام دولت که بنوبه خود حافظ منافع یک نظام معین سیاسی و طبقاتی در جامعه است. با این تعریف این جریان حتی در این عرصه مهم فعالیتش هم درک عمیقی از معضلات مربوط به مساله زن در جامعه ندارد.

گفتمان سنت/مدرنتیه در جنبش‌ زنان: چتر وحدت یا مانع پیشروی

هیچ زمانى در تاریخ معاصر ایران باندازه دهه اخیر فعل و انفعالات فكرى و سیاسى در زمینه مساله زن رونق نداشته است. در یك سطح سیاسى می تواند این سوال مطرح باشد كه چرا این جنب و جوش‌ عظیم در حالیكه یك اعتراض‌ وسیع حداقل بقدمت حیات جمهورى اسلامى در رابطه با مسائل زنان وجود دارد، به تغییر كیفى اى در موقعیت آنان منجر نمی شود یا نشده است؟ و آیا این جنب و جوش‌ اصولا ظرفیت آن را دارد كه به چنین تغییرى منجر شود؟

گفتمان غالب بر فضاى فكرى ایران بطور عمومى و همچنین در رابطه با مساله زن گفتمان سنت/مدرنیته است. در این گفتمان مستقل از تاكیدات متفاوت چهره هاى مختلف، حل مساله زن در جامعه ایران در گرو تقابل با سنت و اتكا به مدرنیته است. تجربه واقعى زندگى میلیونها زن ایرانى تحت سلطه حاكمیت جمهورى اسلامى در بیش‌ از دو دهه ما را از پرداختن به عوارض‌ سیاسى و اجتماعى یك حكومت مذهبى براى زنان بى نیاز می كند. باین اعتبار شاید براى بسیارى بدیهى باشد كه در تقابل با عوامل فكرى و نهادهاى قدرت در چارچوب «سنت» باید خواهان جامعه اى مدرن شد كه در آن زن نیمه مرد حساب نمی شود، سنگسار نمی شود، و موى و رویش‌ منشا فساد محسوب نمی شود…. هم تجربه تاریخ جامعه مدرن و هم تجربه مشخص‌ ایران طبعا جایى براى ‍انكار ارجحیت مدرنیته به «سنت» باقى نمی گذارد. پشت سر گذاشتن جامعه سنتى اى كه بر مبناى اقتصاد كهن غیر صنعتى می چرخد و مناسبات میان آحاد آن بر اساس‌ روابط عشیرتى و قومى است صد البته در روزگار امروز مورد مخالفت نیست و یا لااقل جز با مخالفت مرتج ترین قشریون مواجه نخواهد شد. بنابراین بحث بر سر سنت نیست، بحث بر سر راهگشایى توسل به گفتمان مدرنیته است. در چارچوب تسلط لیبرالیسم بر فضاى فكرى ایران، پاسخ هر معضلى را باید در گفتمان سنت/مدرنیته جست. اگر از الفاظ غلط انداز كه ظاهرا خیلى هم «علمى» هستند بگذریم سوال بطور واقعى اینست كه مگر نه اینكه «سنت» نماینده جامعه پیشامدرن و مدرنیته نماینده كاپیتالیسم است، پس‌ آیا بحث بسادگى بر سر این نیست كه كاپیتالیسم در جامعه ایران بر متن شكستهاى جنبش‌ سوسیالیستى و به پشتوانه تفوق نئولیبرالیسم در سیاست جهانى موفق به براه انداختن جنب و جوشى شده و مدافعین كتاب خوانده و مدرسه رفته و سخنورى پیدا كرده كه می توانند از مقولات «علمى» در دفاع از بنیادهاى جامعه كاپیتالیستى استفاده ‍كنند؟ تقدیس‌ «مدرنیته» یعنى دفاع آشكار از جامعه كاپیتالیستى كه مردم كارگر و زحمتكش ایران‌ ‍سالهاست آنرا می شناسند. بنابراین در بحث سنت/مدرنیته كه امروز به سوال محورى در فضاى فكرى ایران تبدیل شده اولین مساله تصحیح خود سوال و قرار دادن آن در جاى واقعى اش‌ است. موضعگیرى در مورد این دوقطبى بتنهایى جاى واقعى نیروهاى سیاسى را نشان نمی دهد بلكه طرح صحیح سوال نیز خود جزیى از این پروسه است. این سوال بنوعى انسان را بیاد سوال «جمهورى اسلامى آرى یا نه» در رفراندوم سال 1358 و كمى بیش‌ از یكماه بعد از اعتراضات گسترده میلیونى مردم به حكومت شاه می اندازد. ضرورت اتخاذ موضع در مقابل دوقطبى سنت/مدرنیته همانقدر بى اعتبار است كه سوال فوق در رفراندوم سال 1358. اما براى نسل جوانى كه تاریخ تحولات سال 57 را در كتابهاى تاریخ می خواند و مقایسه آن با سوال سنت/مدرنیته برایش‌ موضوعیت چندانى ندارد، مساله بشكل دیگرى است. و خصوصا در رابطه با جنبش‌ زنان از آنجا كه تاریخ این 25 ساله، سركوب و خفقان بیسابقه اى بر مبناى قوانین مذهبى (متعلق به «سنت» و جامعه پیشامدرن) را بر آنها تحمیل كرده است نیاز به بحث بیشترى دارد. خلاصى از قوانین مذهبى كه بنیاد آن آشكارا و قانونا بر نابرابرى زن و مرد است، منجر به سمپاتى و توجه به گفتمان سنت/مدرنیته در جنبش‌ زنان می شود و یا بعبارت دیگر زمینه هاى مطلوبیت یافتن آن در جنبش‌ زنان را قابل درك می كند. بنابراین مستقل از هر تبیینى از مقوله سنت/مدرنیته و مستقل از تمایلات سیاسى مدافعین آن (تعلق به اصلاح طلبان حكومتى و یا غیر حكومتى) امروز پاسخ دادن به این سوال و یا روشن شدن جایگاه آن نقش‌ كلیدى اى در پیشروى جنبش‌ زنان براى خلاصى از ستم و نابرابرى دارد. بحث در مورد سنت و مدرنیته، مختصات جامعه مدرن و غیره طبعا بحثى نظرى و جامع است كه شناخت و احاطه بر آن براى فعالین جنبش‌ زنان در شرایط حاضر ضرورى است. و آنچه كه در این مختصر بحث می شود طبعا بهیچوجه براى پاسخ همه جانبه به این مقوله محورى در فضاى فكرى ایران كافى نیست بلكه بیشتر طرح سوالاتى است كه می تواند بررسى سیاسى و نظرى این مقوله را در رابطه با مسائل جنبش‌ زنان تسهیل كند.

واقعیت اینست كه هیچ مدافع سرسخت گفتمان سنت/مدرنیته هم نمی تواند انكار كند كه مدرنیته بیان مختصات جامعه مدرن در سطوح اقتصادى، سیاسى، اجتماعى و فرهنگى است. اقتصاد جامعه مدرن اقتصادى كاپیتالیستى است، این جامعه جامعه اى است مبتنى بر شهرنشینى گسترده، حكومت قانون و آزادی هاى سیاسى (بنا بتعریف) و در سطح فرهنگى زیر سوال رفتن سیستم ارزشى جامعه پیشامدرن. مطابق این تعاریف جامعه ایران سالهاست كه جامعه اى مدرن بمعناى كاپیتالیستى كلمه است، گرچه از نظر ساختارهاى اجتماعى و ارزشهاى فرهنگى هنوز از یك جامعه مدرن بمعنایى كه در عصر روشنگرى در اروپا شاهد آن بوده ایم، و در 25 سال اخیر حتى از برخى كشورهاى معروف به جهان سوم نیز فاصله داشته است. پروسه مدرنیزاسیون در ایران نیز مثل بسیارى دیگر از كشورهاى جهان سوم و یا در حال توسعه، پروسه اى بوده است كه بهیچوجه با تاریخ عروج كاپیتالیسم در غرب یك بیك و منطبق نبوده است. همان روندهایى كه مثلا در دهه 40 شمسى با حل شاهانه و از بالاى مساله ارضى مقتضیات شكل گیرى یك جامعه سرمایه دارى درایران را فراهم كرد، امروز برآنست تا با احاطه نظرى و سیاسى بر جنبش‌ هاى اجتماعى و ‍شكل دادن به نهادهاى مدنى شكل گرفته از پایین چرخ به گِل نشسته همان حكومت سرمایه دارى ‍را نجات دهد. نیروى محركه این دو روند از نظر محتواى سیاسى و طبقاتى یكى است. در هر دوى این دوره ها این بورژوازى ایران است كه راه پیشروى سیاسى و طبقاتى خود را هموارمی كند. شاید لفظ بكار بردن لغت «بورژوازى» و ربط دادن آن به سنت/مدرنیته براى برخى خوشایند نباشد اما واقعیت اینست كه آنها كه جایگاه این مقولات، تاریخ تفكر و اندیشه و شكل گیرى جامعه مدرن را می شناسند؛ می دانند كه مدرنیته، مدرنیزاسیون، كاپیتالیسم، لیبرالیسم و غیره همگى مقولاتى هستند كه تاریخ یك دوره از جامعه بشرى را نه در 1000 سال پش‌ بلكه تقریبا  تا  سال پیش‌ در جریان عروج جامعه سرمایه دارى توضیح می دهند. ‍

این یك فاكت است كه جنبش‌ زنان و جنبش‌ كارگرى از جنبش هاى كلاسیك همزاد جامعه مدرن هستند كه بعنوان جنبش هاى اعتراضى علیه جامعه مدرن كاپیتالیستى قد علم كردند. بعبارت دیگر این جنبش ها كه خود محصول جامعه مدرن بودند تنها در نتیجه یك حركت اعتراضى عمیق و با فرارفتن از چارچوبهاى مجاز جامعه مدرن بود كه توانستند خواستهاى خود را به بورژوازى نوپا تحمیل كنند. اینكه هر دوی این جنبشها امروز موقعیت متفاوتى دارند و از هر كدام، بخشى در سیستم و نظام موجود نهادى شده است طبعا بسیار قابل تامل است. علت این امر را در یك سطح كلى باید در تغییر و تحولات عظیمى كه در دنیاى سرمایه افتاده دید؛ یادآورى اعتراضى بودن این جنبشها نیز در مقابل عروج كاپیتالیسم تنها محض‌ تاكید بر یك فاكت ‍تاریخى است. در جنب و جوش‌ فكرى اى كه در ایران در طى دهه اخیر در جریان بوده اما بنحو بارزى مستقل از اینكه حاملین این نظر از اصلاح طلبان حكومتى باشند و یا غیرحكومتى، ادعا می شود كه پیشروى حقوقى زنان، شكل گیرى و قوام جنبش‌ زنان و تحقق مطالبات آن تنها در راستاى گفتمان سنت/مدرنیته و در گرو تطابق و همخوانى با آنست. جنبش‌ زنان خود محصول ‍جامعه سرمایه دارى است و جهانى است. تاریخ این جنبش‌ مستقل از اینكه شما به كدام گرایش آن تعلق داشته باشید تاریخى است ابژكتیو و قابل رجوع. در این تاریخ جنبش‌ زنان بعنوان محصول جامعه مدرن خود یكى از نیروهاى چالشگر این جامعه بوده و این فاكتى پذیرفته شده است كه اساسا شكل گیرى و عروج جنبش‌ زنان، در اعتراض‌ به ساختارهاى جنسیت گراى جامعه مدرن و با پلاتفرمهاى مشخص‌ سیاسى و حقوقى بوده است. زن در همین جامعه مدرنى كه قرار بود در نفى «سنت» مبشر حق راى و آزادى فردى و برابرى حقوقى باشد، عملا در تمامى اشكال پیشرفته و كمتر پیشرفته اش‌ محكوم به نابرابرى اجتماعى با مردان و اجحافات جنسى شده است. بنابراین :

1. موقعیت زنان در كشورهاى پیشرفته صنعتى علیرغم برخوردارى از حقوق اجتماعى مختلف و برابرى قانونى هنوز خود پدیده اى بسیار قابل تعمق است. اگر مدافعین گفتمان سنت/مدرنیته سیر تكامل جوامع بشرى را نسخه بردارى نمی كنند و اگر تاریخ این جوامع را می شناسند باید با مباحث امروز در جنبش‌ زنان این كشورها آشنا باشند و بدانند كه امروز علیرغم تلاشهاى گسترده جنبش‌ زنان در طول سده گذشته هنوز نه فقط برابرى اى حاصل نشده است، بلكه با موج چرخش‌ براست دهه هشتاد ببعد و علیرغم افزایش‌ آشكار اشتغال زنان در بازار كار موقعیت اجتماعى و اقتصادى آنها بدتر شده است. سوال از جامعه روشنفكرى ایران، از زنان و مردانى كه در تلاشند تا همه معضلات اجتماعى جامعه ایران را در چارچوب سنت/مدرنیته توضیح دهند اینست كه چرا امروز در جوامع مدرن اروپایى كه مهد قوام یافتن مدرنیته بوده اند نمی توان نمونه هاى قابل دفاعى از حل معضل نابرابرى زن و مرد ارائه داد؟ آیا تداوم نابرابرى زن و مرد در این جوامع نیز ناشى از «سنت» است؟ این واقعیتى است كه فرهنگ مردسالار حتى در مدرنترین جوامع نیز وجود دارد و علاوه بر این دولتها حتى در همین جوامع مدرن نیزنه فقط از نظر طبقاتى بلكه در رابطه دو جنس‌ نیز عموما نهادهایى خنثى نیستند و باین اعتبار مبارزه علیه «سنت» اگر فرض‌ كنیم كه مردسالارى عنصر جامعه سنتى قلمداد می شود، هنوز موضوعیت دارد. اما اولا این مردسالارى تنها عنصر جامعه پیشامدرن نیست بلكه خود بر متن و بستر جامعه مدرن بازتولید شده، و ثانیا سوال مهمتر اینست كه اگر جنبش‌ زنان در مهد انكشاف مدرنیته، در تقابل و در مبارزه با آن هنوز نتوانسته به خواست برابرى واقعى دست یابد، آینده و افق سیاسى كسانى كه از همین ابتدا مبارزه شان را صرفا به وجه ‍»سنت»، آنهم با هزار تبصره و اگر و مگر محدود كرده اند چیست؟ پیش‌ بینى بى حاصلى این مبارزه را از نقطه نظر منافع دراز مدت جنبش‌ زنان بسختى بشود غیرمنصفانه نامید.

2. گلوبالیزاسیون چیزى نیست جز توسعه كاپیتالیسم بقیمت استثمار شدید اكثریت ساكنین كره زمین و بكارگرفتن آنها در خدمت موسسات چند ملیتى و كارفرمایان گاه نامرئى در سازمان جدیدى از كار با قراردادهاى موقت و كارهاى نیمه وقت و در حاشیه تولید ماندگار شدن. پروسه جهانى شدن با اتكا به امكانات و دست انداختن به بازار كار و كالاى كشورهاى توسعه نیافته قرار است بار غلبه بر بحران اقتصادى عمیق سرمایه جهانى را با كمترین خرج و بیشترین فشار بر گرده زحمتكشان این كشورها بیاندازد. براى بورژوازى ایران كه پس‌ از پایان جنگ با عراق هنوز نتوانسته به معضلات اقتصاد ایران غلبه كند، پیوستن به این پروسه نه یك انتخاب بلكه یك جبر است. بورژوازى ایران راهى جز پیوستن به بازار جهانى و گره زدن سرنوشت خود به سرنوشت آن ندارد. بگفته بسیارى از نظریه پردازان دست راستى حكومت اسلامى كه ‍صراحتا از قاطعیت در پیشبرد برنامه هاى توسعه و انطباق با شرایط نهادهاى بین المللى حامى این برنامه ها حمایت می كنند، آنچه كه كلید پیشروى ایران در چارچوب مباحث جارى است التزام به قوانین بازار آزاد، خصوصى سازی هاى وسیع و ارزان تمام كردن پروسه تولید است. پروسه جهانى شدن سرمایه تا آنجا كه به جنبش‌ زنان مربوط است فراتر از مرزهاى جغرافیایى شاخص هاى مهمى یافته است. آى ال او در یكى از گزارشات خود در مورد پروسه پیشبرد برنامه هاى توسعه و اصلاحات ساختارى در جنوب شرق آسیا در سال 1998، آنرا پروسه زنانه شدن اشتغال می نامد. در ایران نیز پیش‌ بینى می شود كه بازار كار ایران ظرف چند سال آینده زنانه خواهد شد.

بخشى از فمینیسم در راستاى گلوبالیزاسیون و در واكنش‌ به عوارض‌ اجتماعى آن براى زنان، بر آنست كه پروسه گلوبالیزاسیون (و طبعا پیشرفت برنامه هاى توسعه در ممالكى از نوع ایران كه در رابطه تنگاتنگ با این پدیده است) می رود كه به پروسه اى مردانه تبدیل شود و تلاش‌ آنها لذا بر اینست كه زنان را نیز در این پروسه سهیم كنند. نكته اینست كه بحكم شواهد و آمار و گزارشها و واقعیات متعددى زنان فى الحال در این پروسه سهیم شده اند، ‍اما بحث اینست كه منظور از سهیم شدن چیست و چه كسانى باید در چه چیزى سهیم شوند؟ بخشى از فعالین جنبش‌ زنان در ایران كه اتكا به گفتمان سنت/مدرنیته را مشكل گشاى مسائل جنبش زنان یافته اند به این ترتیب در مقابل سوالاتى قرار می گیرند. سوال اینست كه عوارض‌ مشخص‌ گلوبالیزاسیون و پیشبرد برنامه هاى توسعه در ایران براى زنان چیست؟ قطعا این بخش‌ از فعالین جنبش‌ زنان با تاریخ برنامه هاى توسعه در دو سه دهه اخیر و عوارض‌ اجتماعى آنها براى زنان در كشورهایى كه بسرعت به كاروان «مدرنیته» پیوسته اند آشنا هستند؛ و منظور از بحث در این زمینه نیز ارائه شرح مصیبت از موقعیت زنان نیست بلكه بررسى تحلیلى و سیاسى از عوارض‌ اجتماعى این پروسه، دلایل و چشم انداز آن در راستاى تحولات جارى است. باید واقعا بتوان به این سوال جواب داد كه در چارچوب گفتمان سنت/مدرنیته چگونه می توان چشم انداز رفع ستم از زنان را ترسیم كرد؟ باید بتوان توضیح داد كه در مقابل قراردادهاى كارموقت (درایران 89 روزه) كه یكى از اشكال اصلى اشتغال زنان دراین پروسه است، چگونه می توان با سلاح زنگ زده «سنت» بمیدان آمد؟ و سلاح اعجازگر « مدرنیته» دراین زمینه چیست؟ سوال سنت/مدرنیته بنحو فریبنده اى قرار است بستر شكل گیرى یكى از مهمترین تحولات اقتصادى و سیاسى ایران در سده اخیر را زینت بخشد. براى بسیارى از فعالین جنبشهاى اجتماعى تردیدى نبوده كه باید در كنار «مدرنیته» ایستاد و «سنت» را بدست تاریخ سپرد. اما در بررسى عمقتر از بسیارى از مسائل اجتماعى كه محتملا نقطه عزیمتهاى خیرخواهانه این دسته از فعالین جنبش هاى اجتماعى و از جمله جنبش‌ زنان نیزهست، معلوم می شود كه ماندن در حصارگفتمان سنت/مدرنیته چیزى جز دفاع از مشروعیت سرمایه دارى نیست. و سرمایه دارى در همه جاى جهان مستقل از تبیین هاى كج و معوجى كه در مبارزه علیه آن وجود داشته باشد منشا مصایب و فلاكتها شناخته شده است. سرمایه دارى معاصر را بسیارى برده دارى نوین نامیده اند.

جنبش‌ زنان در چارچوب گفتمان سنت/مدرنیته راهى جز این ندارد كه مبازره براى مطالبات اجتماعى زنان را در تقابل با «سنت» تعریف كند و از بخش‌ زیادى از مسائل اكثریت زنان كه ناشى از «مدرنیته» است باز بماند. تحولات جامعه ایران اما بیش‌ از هر زمان دیگرى بازتاب انكشاف مناسبات سرمایه دارى است. در چنین شرایطى پیشروى جنبش‌ زنان براى غلبه بر معضلات اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى اى كه زنان را به بند كشیده، تنها و تنها در فراتر رفتن از سنت و مدرنیته است.

لیلا دانش

جنبش‌ زنان: كدام افق سیاسى؟ ببهانه هشت مارس

سنتا در گرامیداشت روزهایى كه بیان تجدید پیمان براى دستیابى به خواستها و مطالبات متحقق نشده یا بازبینى صفوف جبهه اى از مبارزه است، رسم بر اینست كه زمینه هاى شكل گیرى و اعلام چنین روزى را بیان می كنند. بازگویى تاریخ شكل گیرى هشت مارس‌ مثل اول ‍مه به شرایط مشخصى در جهان سرمایه برمی گردد و آنقدر این تاریخ تكرار شده كه دیگر تازه ‍كارترین فعالین این عرصه ها هم آن را می دانند. اگر چیزى در شرایط امروز اهمیت دارد ‍اینست كه اولا چرا كماكان باید این روز را روز هم پیمانى در یك مبارزه دانست و ثانیا ‍چه چیز در دنیاى حاضر نسبت به قرن پیش‌ تغییر كرده و بازتاب آن در گرامیداشت هاى فعلى ‍و تجدید پیمانها چیست؟

گرچه بدلایل قابل انتظارى از تغییر شرایط مبارزه سیاسى و طبقاتى در جهان تبیین هاى متفاوتى وجود دارد، اما بجرات می توان گفت كه در این نكته توافق هست كه جهان دوره اى ‍را از سر می گذراند كه بسیارى از معادلات سابق در آن دیگر بى اعتبار شده اند. شاخص این تغییر تنها در اشکال بسیار زمخت آن مثل جنگ در افغانستان و عراق نیست كه زیر چكمه هاى منادیان نعره كش‌ جهان سرمایه و بنام مدنیت و جامعه مدنى، مردم آن از حداقل مدنیتى هم كه داشتند محروم شدند. گسترش‌ مناسبات كاپیتالیستى به اقصا نقاط جهان از كشورهاى شاخ آفریقا و آمریكاى لاتین گرفته تا آسیاى جنوب شرقى و خاورمیانه تنها منجر به تغییرات سیاسى و ساختارى در حكومتها نمی شود. این پدیده بنوبه خود بر كل مبارزه ضد كاپیتالیستی در عرصه جهانى نیز تاثیر بلافصلى خواهد داشت. در یك سطح مشخصتر جنبش‌ هاى اجتماعى موجود در مقابل شرایط حاضر ملزم به تعمق در بیان هویت سیاسى خود و ترسیم اهداف ساسى و اجتماعى ‍شان مشوند. جنبش‌ زنان بمثابه یكى از این جنبشها در دهه هاى آخر قرن حاضر شاهد تحولات ‍چشمگیرى بوده است. گرچه در سطح ظاهر بارزترین این تغییرات تكثر مكتبها و گرایش هاى نظرى ‍فمینیستى و انشقاق در آن به نسبت دهه 60 و 70 میلادى است كه اوج رونق این جنبش‌ بود، اما در حقیقت این عارضه ها خود بیانگر تحولات عمیقترى هستند. قصد این نوشته نه عمیق ‍شدن در این مباحث و جوانب آن(كه طبعا ضرورى هستند) بلكه تنها تاكید بریك نكته كلیدى است. بر خلاف تصورات رایج كه مدعى اند و تلاش‌ می كنند كه جنبش‌ زنان را به یك پاى نهادى شدن دمكراسى تبدیل كنند، این جنبش‌ در راستاى گلوبالیزاسیون و بسط و توسعه مناسبات كاپیتالیستى از نظر عینى این امكان را دارد كه به یكى از جنبش هاى عظیم ضد كاپیتالیستى تبدیل شود.

جنبش‌ زنان خصوصا در دو دهه اخیر با بحران دست بگریبان بوده است. مبانى شكل گیرى این بحران و روندهایى كه در پاسخ به آن بوجود آمده اند نیاز به بحث مجزایى دارند اما آنچه كه بعنوان یك مشاهده مورد توافق عمومى است، اینست كه فمینیسم دیگر بیان یكپارچگى درجنبش‌ زنان نیست. اینكه جنبش‌ زنان جنبش‌ همگونى نیست البته تازگى ندارد و امتیاز درك ‍آن نیز بهیچوجه در انحصار نقطه عزیمتهاى پست مدرنیستى در این جنبش‌ نیست. این حقیقتى است بقدمت جهان سرمایه و مدرنیزاسیونى كه خود موجب پیدایش‌ جنبش‌ زنان و جنبش‌ كارگرى بعنوان دو جنبش‌ كلاسیك در پروسه استقرار جامعه كاپیتالیستى شده است. آنچه كه ویژگى امروز در تشریح موقعیت اجتماعى زنان است، فمینیزه شدن كارخانه ها و فمینیزه شدن فقراست. گرچه مبارزه براى برابرى حقوقى زن و مرد و رفع تضییقات حقوقى از زنان هنوز نه فقط در كشورهاى جهان سوم(كه بدترین شرایط را از این نظر دارا هستند) بلكه حتى در كشورهاى پیشرفته سرمایه دارى نیز موضوعى معتبر است، اما واقعیت اینست كه تغییرات شگرف دهه هاى حاضر و بسط كاپیتالیسم این تصویر را دگرگون كرده است. عواقب این پروسه در یك بیان كوتاه از جمله جذب نیروى كار زنان به بازار كار و تبدیل شدن بخش‌ عظیمى از زنان به كارگران است. افزایش‌ اشتغال از نظر عینى پایه مهمى براى گسترش‌ مبارزات زنان و برخوردارى آنان از حقوق اجتماعى است. اما آنچه كه در جهان امروز و زیر سیطره نئولیبرالیسم حاكم میگذرد ‍پروسه اى نیست كه قرار است به برخوردارى زنان از حقوق اجتماعى و برابرى جنسى منجر شود. انعطاف پذیری کار كه كلى ترین بیان تعریف چنین پروسه اى است در عمل بمعناى گسترش‌ كارخانگى، كار قطعاتى، كار موقت و شاغل بودن در كارگاههایى است كه دست كارفرمایان آن را ‍
در تعبیر و تفسیر قانون كارهاى موجود و حتى رعایت نكردن آن بسیار باز گذاشته است. این پدیده خصلت نماى دوره حاضر در تعریف رابطه كار و سرمایه است و تنها محدود به كشورهاى جهان سوم كه پروسه مدرنیزاسیون و توسعه اقتصادى را از سر می گذرانند، نیست. حتى در كشورهاى پیشرفته سرمایه دارى نیز در دهه هاى اخیر تغییرات بسیارى اتفاق افتاده كه عملا قوانین موجود در مورد برابرى زن و مرد و رفع تبعیض‌ جنسى را بى خاصیت كرده است.

طبعا بحث این نیست كه برابرى حقوقى و یا قوانینى كه ناظر بر كاهش‌ تضییقات جنسى باشند، اهمیتى ندارند. مساله اینست كه جامعه سرمایه دارى در راستاى نیازهاى امروز خود توده عظیمى از زنان را در مقیاس‌ جهانى بعنوان یكى از ارزانترین بخشهاى نیروى كار جذب بازاركار می كند بى آنكه خود مقید به همان مقررات حقوقى رایج در این كشورها باشد. آنچه كه بجاى تعهدات دولت در مقابل شهروندان میبایست ضامن تضمین برابرى حقوقى و رفع تضییقات جنسى باشد خصوصا در جهان سوم (جایى كه مناسبات كاپیتالیستى با شتاب غیر قابل تصورى در حال انكشاف است) به سازمان هاى غیر دولتى (NGO ها) سپرده می شود. اهمیت این مساله در این است كه دولت وظیفه اى در مقابل توده عظیم زنان زحمتكشى كه به كارخانه ها رانده می شوند، ندارد. تغییرات در مقرارت بازاركار نیز براحتى دست كارفرمایان را بازمی گذارد كه شرط سنى براى استخدام بگذارند و یا ‍از استخدام زنان باردار خوددارى كنند، و این نیز بر همه روشن است كه درصد بالایى ازاستخدام هاى موقت و یا استخدام در حاشیه بازار كار كه هیچ قانونى بر آن ناظر نیست متعلق ‍
به زنان شاغل است. چنین تغییراتى در بازار كار البته تنها دامن زنان را نمی گیرد و كل طبقه كارگر در معرض‌ آن است. اما مساله اینست كه جامعه سرمایه دارى براى ارزانتر تمام كردن پروسه كار از طریق استخدام زنان به همان فرهنگ مردسالارانه مبتنى بر تبعیض‌ جنسى نه فقط متكى می شود كه در بازتولید آن هم نقش‌ غیر قابل چشم پوشى اى دارد.

در هر صورت غرض‌ از این بحث ببهانه هشت مارس‌ اینست كه تغییرات جهان سرمایه می رود تا زنان را در مقیاسى عظیم در مقابل مناسبات كنونى قرار دهد. جذب نیروى كار زنان به بازاركار در كنار تداوم بى حقوقى هاى اجتماعى یعنى تبدیل كردن نیمى از جامعه به یك مركزانفجار علیه مناسبات موجود. تشخیص‌ چنین روندى در موقعیت زن در گلوبالیزاسیون، تاثیربسزایى در تشخیص‌ جهت گیریهاى این جنبش‌ در شرایط حاضر می گذارد. بنابراین نفس‌ تكثرمكاتب نظرى در فمینیسم حاضر و آنچه كه بعنوان تكه تكه شدن جنبش‌ زنان گفته شده بعنوان یك فاكت، نشانه پسروى یا ختم جنبش‌ زنان نیست. این ایده ها نیستند كه جنبش‌ ها را شكل می دهند بلكه برعكس‌. تغییرات بنیادى در موقعیت اجتماعى زن در مقیاس‌ جهانى، بازتاب خود را در مكاتب فمینیستى باین ترتیب یافته كه جنبش‌ همگانى دهه شصت و هفتاد دوره اش سر آمده است. این دوره اى بود كه بر بستر معادلات دوره جنگ سرد، جهان شاهد عروج جنبش هاى ضد امپریالیستى و چریكى، و همچنین اعتراضات گسترده علیه جنگ ویتنام بود. جنبش‌ زنان در این دوره نیز مهر شرایط تاریخى خود را داشت. تقویت این جنبش‌ در شرایط حاضر نه دربازگشت به گذشته و حسرت خاتمه این دوره رونق و یكپارچگى را خوردن، بلكه در تشخیص‌ روندهاى جدیدى است كه صورت مساله را در جنبش‌ زنان عوض‌ می كند. انشقاق نظرى و عدم یكپارچگى در جنبش‌ زنان بدوا بازتاب تفكیك هاى طبقاتى ناشى از تغییر شرایط در جهان سرمایه است. از اینرو بر خلاف تصورات خام اندیشانه ای (اگر نگوییم شووینیستی) كه باتكا این حقایق مدعى تمام شدن مساله زن هستند و یا بر خلاف گرایشى كه در صدد است كه جنبش‌ زنان را به زائده نئولیبرالیسم در پروسه گلوبالیزاسیون و استقرار جامعه مدنى تبدیل كند، ازنظر عینى جنبش‌ زنان می رود تا دوره جدیدى را در حیات خود آغاز كند كه مشخصه اش‌، امكان تبدیل شدن به یكى از جنبشهاى اعتراضى ضد كاپیتالیستى است.

مساله زن در ایران نیز در خطوط كلى تابع همین شرایط عمومى است. حاكمیت یك حكومت ایدئولوژیك اسلامى علیرغم همه خشونت خود علیه زن، نه فقط نتوانست این نیروى عظیم را محبوس‌ كند بلكه خود بدامن زدن یك اعتراض‌ عظیم اجتماعى منجر شد. در هیچ دوره اى از تاریخ معاصرایران، مساله زن به وسعت امروز در سطح جامعه مطرح نبوده است و در هیچ دوره اى چنین نیروى اعتراضى اى از زنان در مقابل دستگاه حاكم ابراز وجود نكرده است. جبهه بورژوایى اصلاحات جهت انتگره شدن در بازار جهانى سرمایه نیاز یافته است كه خود به این جنبش‌ میدان دهد. این نیاز ناظر بر دو فاكتور اصلى است یكى دقیقا با همان استدلالى كه درفوق گفته شد (تسهیل جذب نیروى كار زنان بعنوان بخشى از نیروى كار منعطف در بازار كار) و دیگرى فاصله گرفتن از سیماى شناخته شده یك حكومت ضد زن كه از جنبه مشروعیت بین المللى اهمیت ویژه اى دارد. بسیارى از چهره هاى شناخته شده سیاسى و آكادمیك حكومت اسلامى به قلم فرسایى در مضرات سنت و فواید مدرنیته پرداخته اند و از اینكه چطور می شود به شكل گیرى یك جنبش‌ زنان در ایران یارى رساند، سخن می گویند. در اینكه مناسبات سنتى در جامعه ایران قدرتمند است و از صدقه سر بیست و چند سال حكومت اسلامى هم بیشتر جان گرفته، شكى نیست. اما باید تصویر روشنى از مدرنیزاسیون داشت و دانست كه این، دست دراز شده پروسه گلوبالیزاسیون یا بسط مناسبات كاپیتالیستى است كه خود در طول حیاتش‌ بوضوح نشان داده كه چقدر در تحكیم تبعیض‌ جنسى ذینفع است. این ایده كه جنبش‌ زنان در استقرار و نهادینه شدن دمكراسى در ایران، نقش‌ بسزایى می تواند داشته باشد تنها از سوى سخنگویان دولتى و دوخردادى طرح نمی شود. دقیقا همان انشقاق طبقاتى در جنبش‌ زنان است كه امروز باعث می شود بخشهایى از اپوزیسیون حكومت اسلامى نیز منادى این شوند كه زنان باید در پروسه دمكراتیك شدن جامعه دخیل شوند و منتظر بمانند تا حقوق اجتماعى و انسانى شان با «آرامش» بدست بخش مصلح جمهورى اسلامى تامین شود. این افق مستقل از اینكه سخنگویانش‌ مرد باشند یا زن، چاره اى ندارد جز اینكه از مردم بخواهد كه خشونت نهفته در تبدیل كردن بخش‌ عظیمى از زنان كارگر و محروم جامعه به نیروى كار حاشیه اى كه حتى از دایره قوانین موجود و برسمیت شناخته شده همین سیستم نیز كنار گذاشته می شوند، را با آرامش‌ فرو دهند و سعى كنند بفهمند كه این بهاى نهادى شدن دمكراسى است. اگر جنبش‌ اصلاحات بورژوایى را درپرتو شرایط جهانى و روندهایى كه در مقیاس‌ بین المللى شكل گیرى آن را ممكن كرده ببینیم، و همچنین اگر جنبش‌ زنان را نیز در مقیاسى بین المللى بشناسیم و تصویرى از موقعیت زن در سایه گلوبالیزاسیون پیدا كنیم آنوقت خواهیم فهمید كه جنبش‌ اصلاحات بورژوایى چیزى براى عرضه كردن به توده عظیم زنان ندارد. آن بخشى از زنان كه در سایه این جنبش‌ و درخدمت آن، از پستوها و حجره هاى بازار بیرون آمده و فمینیست اسلامى شده اند و آن بخش دیگر زنان طبقه متوسط كه با پست و مقام گرفتن در NGO ها بعضا حاضرند بر بنیاد نگرش‌ و قوانین ایدئولوژیك ضد زن حكومت اسلامى هم چشم بپوشند و به مبلغان بى پاداش‌ نئولیبرالیسم تبدیل شوند، بهیچ عنوان توده میلیونى زنان كارگر و زحمتكش‌ را نمایندگى نمی كنند.

موقعیت ویژه زن در جامعه اسلامى، نمی تواند جنبش‌ زنان در ایران را از روندهاى جارى در این جنبش‌ در سطح جهانى مستثنا كند. مثل دیگر كشورهاى جهان سوم كه پروسه برنامه توسعه اقتصادى را گذرانده اند یا می گذرانند، موقعیت زن در ایران و در راستاى این برنامه ها دستخوش‌ تغییراتى می شود كه محتواى آن اساسا بر محور پایه اى ترین تناقض‌ جامعه سرمایه دارى است. اینكه جنبش‌ زنان در ایران بر مبناى كدام افق سیاسى بسیج می شود طبعا به این بستگى دارد كه كدام گرایش‌ در آن دست بالا را پیدا كند. آیا این جنبش‌ می خواهد به زائده جبهه اصلاحات تبدیل شود تا زنان طبقات دارا با فراغ خاطر آمار شركت شان در پستهاى دولتى ‍و وزارتخانه ها و مدیریت شركتها و سهم شان از بازار سهام را باسم حل مساله زن در جمهورى اسلامى به جهان اعلام كنند، یا در نظر دارد صداى اعتراض‌ میلیونها زن كارگر و زحمتكشى باشد كه سهم شان از توسعه اقتصادى باتكاى تجارب مشابه در دیگر نقاط جهان قرار است فقرو بى حقوقى بیشتر باشد؟
****
روز جهانى زن، سمبل مبارزه علیه یكى از جلوه هاى بارز ستم و تبعیض‌ در جامعه طبقاتى است. این روز بر همه زنان و مردانى كه خود را در این مبارزه سهیم و ذینفع می دانند، گرامى باد.

لیلا دانش
بنقل از نشریه جهان امروز‌