بایگانی برچسب‌ها: کارگری

ببهانه هشت مارس

در طول سال گذشته از میان همه وقایع ریز و درشت، خشن و صلح آمیزی که به زن و مساله زن هم مربوط می شد چند واقعه در مقیاس جهانی و ملی ویژه بودند. نمی توان هشت مارس امسال را بی کلامی در مورد این وقایع پشت سر گذاشت.

هند

خبر تجاوز گروهی به یک دختر دانشجو و مرگ رقت آور او کلاف خشم فروخفته ای را که نسبت به اعمال خشونت و اذیت و آزارهای جنسی آشکارو سیستماتیک در هند درجریان بود، گشود. رشته ای از تظاهرات گسترده در اعتراض به ناامنی جامعه برای زنان، خشونت و تجاوز، نقش کاتالیزاتوری پلیس سرکوبگرو همچنین دولتمردان جاخوش کرده در صندلی های صدرات و وزارت توجه عمومی را به خود جلب کرد. صفوف عظیمی از زنان و بنحو آشکاری حتی مردان، به خیابانها آمدند و آشکارا پلیس را مورد خطاب قرار دادند که ایراد نه از نوع لباس پوشیدن زنان بلکه از مجاز بودن توحشی است که اجازه یافته بنام مرد و مردان تن و بدن زن را اموال عمومی ای تصور کند که تصرفش موضوع افتخار و مذاح می تواند باشد.

این وقایع و اعتراضات گسترده به آن در همان مملکتی صورت گرفت که آوازه رشد و توسعه صنعتی و تکنولوژیک اش، و همچنین مقام والایش در سلسله مراتب رشد اقتصادی در طول دهه گذشته فقط به کرات آسمانی نرسیده است. معلوم شد می توان بزرگترین دمکراسی جهان بود، پیشرفته ترین مراکز تحقیق و توسعه تکنولوژی کامپیوتری را داشت اما کماکان در ضلع ناشناخته ای ازوجودت تجاوز به دخترانی را که شانس آورده و زنده بگور نشده اند تحمل کرد. می توان در صدر جدول اقتصادهای پیشرفته قرار گرفت و فقر و بیسوادی و درگیری های عصر حجری قومی و مذهبی و تجاوزهای جمعی و فله ای به زنان را هم چاشنی بازار پر رونق بورس بازی کرد. می توان قدر و منزلت امروز هند را در بازار اقتصاد نئولیبرالی مدیون صلح دوستی و پاسیفیسم گاندی در شکل دادن به هند «مدرن» دانست اما هنوز دریده شدن پیکر زنان در خیابان های دهلی را ناشی از بی بند و باری و بد لباس پوشیدن آنها قلمداد کرد.

مصر

خیزش گسترده مردم مصر در جدال با نظامیان باقیمانده از دولت حسنی مبارک  و شرکای شان در جبهه اخوان المسلمین سنگرهای بسیاری را از دست داده است. در یکسال گذشته همپای تحکیم قدرت اخوان المسلمین مبارزه آشکاری علیه تحمیل قوانین اسلامی در حیطه زندگی اجتماعی در جریان بوده است. اخوان المسلمین بخش مهمی از اپوزیسیون بورژوایی مصر در دوره حاکمیت حسنی مبارک بود. آنها در دوره خیزش گسترده موسوم به بهارعرب با حفظ پیوندهای خود با سیستم حاکم ابتدا در حاشیه نظاره گر ماندند تا پرونده سیاسی خود را در همگامی با اعتراض مردمی آلوده نکنند. اما از آنجا که سنت اسلامی در شرایط حاضر یک کاندید مهم عرصه سیاست درخاورمیانه است، بسرعت آماده ایفای این نقش در مهار کردن اعتراضات مردمی و انتقال از دولت مبارک به دولتی جدید شدند.

اولین واکنش های عمومی به فعال شدن اخوان المسلمین بر این محور بود که چه نوع حکومت اسلامی را مد نظر دارند و اینکه آیا تشابهی با مدل ایران دارد یا نه. اخوان المسلمین بسرعت به رفع ورجوع در این مورد پرداخته و خصوصا آشکارا از اسلام تندرو فاصله گرفتند. اما سوال مهمتری که به زندگی روزمره مردم مربوط می شد، در حیطه نقش قوانین اسلامی در زندگی اجتماعی و خصوصا در رابطه با حقوق زن بود. فاصله گرفتن رهبران اخوان المسلمین از «خشونت» فقط چراغ سبزی بود به غربی ها مبنی برفاصله گرفتن از گروه های تندروی مثل دار و دسته القاعده. اما دیری نپایید که معلوم شد رابطه این دولت با خشونت بر چه مبنایی است. اعتراضات گسترده در تقابل با اعمال قوانین اسلامی، بیکاری و بی حقوقی که مردم برای آنها به خیابان آمده بودند با تجاوز و خشونت و برخوردهای آشکارا ضد زن پاسخ گرفت. در ماه های اخیر موج جدیدی از اعتراض زنان علیه حکومت در صدر اخبار بوده است. برای ما که تجربه حکومت اسلامی را داریم و دیده ایم که چگونه اولین تهاجمات آشکار دولت برای محکم کردن جای پایش با نشان کردن زنان آغاز شد، این تکرار تلخ تاریخ رقت آوراست. بورژوازی حاکم مستقل از ملیت و مذهبش هرگز تردید نکرده است که با تهاجم به زنان بسادگی می تواند صفوف اعتراض را پراکنده کند. و هرچه این تهاجمات بنحو آشکارتری ناموسی باشد ظاهرا کارکرد بیشتری دارد. با علم به این موضوع دولت اخوان المسلمین هیچ کار غریبی نمی کند که اوباش را به خیابان می ریزد تا با تعرض آشکاربه زنان، هم مردانی را که تاب تحمل «بی آبرو» شدن ندارند ویا حمایت از زنان را کسر شان وقار «مبارزات شان» می دانند به کنج خانه ها روانه کند؛ وهم مانع حضورگسترده تر زنان در اعتراضات شود.

سیاست جدید اخوان المسلمین در مقابل زنان مصر، تا همینجا با صف مقاومت مصمم زنان مواجه شده است. اما در هیچ کجای این اعتراضات هنوز بارقه های شکل گیری یک مقاومت اجتماعی که خشونت و تجاوز علیه زنان را ناشی از نیاز بالفعل حکومت نئولیبرالی اخوان المسلمین بداند و ربط این تهاجم عنان گسیخته را با سناریوهای در حال شکل گیری برای مصر و دیگر کشورهای عرب «بهار» زده بفهمد، دیده نمی شود. برهنه شدن اعتراضی علیا ماجده زن جوان مصری در اعتراض به قوانین اسلامی زمانی که سپاه اخوان المسلمین از پشت نظامیان و اعوان وانصار حسنی مبارک به جلوی صحنه پرت می شدند بیش از آنکه بعنوان یک خشم موجه فهمیده شود در رده مقولات قابل بحث با اما و اگرهای شناخته شده دسته بندی شد. برهنه شدن علیا ماجده نه فقط در مصر که حتی در میان تبعیدیان و مهاجرین «آزادیخواه» در اروپا کارکرد فرهنگ سکسیستی و ناموسی را حتی در لوای مواضع «طبقاتی» و «مارکسیستی» از پرده برون انداخت(1). اعتراض به وقایع جاری در مصر در مقایسه با نمونه مشابه در هند، نشان می دهد که زن درخاورمیانه و در چالش سنت اسلامی راه درازی در پیش دارد تا از شرسکسیسم خلاص شود. این سکسیسم سیستماتیک وعنان گسیخته هیچ ربطی به فرهنگ عشیره ای و فئودالی ندارد بلکه دقیقا محصول بلاواسطه جامعه سرمایه داری با پوشش فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی است که تاثیراتش بسیار فراتر از اعتقاد به مذهب و ادای آداب مذهبی است. جان سختی این محصولات است که اعمال مجازات قانونی در این زمینه ها را هم به کارفرهنگی و عرف جامعه محول می کند.

سندیکای شرکت واحد

هیات مدیره سندیکای شرکت واحد در همین اواخر طی یک اطلاعیه بسیار رازآلود آقای اسانلو را از ریاست سندیکا خلع کرد. سندیکای شرکت واحد در سال هایی که تلاش برای ایجاد تشکل های کارگری پر رونق تر از امروز بود طی یک مبارزه شورانگیز و همچنین با نقش بلاتردید آقای اسانلو ایجاد شد. سندیکای شرکت واحد نه فقط در حیطه سیاست روز (که انتظاری هم نبود) بلکه حتی در حیطه مسائل صرف کارگری هم  هیچگاه سمت و سویی که حکایت از تمایل به تغییرات بنیادی ای در جامعه داشته باشد اتخاذ نکرد. و تا جایی که به موضع خود آقای اسانلو بر می گردد علیرغم زندان و دستگیری و شکنجه و زبان بریدن، حمایت ایشان از جناح اصلاح طلب حکومت بر کمتر کسی ناروشن بوده است.

در برخورد به این اطلاعیه ی چند خطی عده ای که فقط دنبال این هستند که از هرواقعه ای یک گسست طبقاتی و یک جهش سیاسی و یک پرش ایدئولوژیک را وصله دار و ندارشان کنند، طبق معمول نتیجه گرفتند که راه پیشروی چپ باز هم مهیا شده است! بخش بیشمار دیگری در این مجادله به همه چیز پرداختند الا اینکه بگویند: اگر این مجادله بر سر موضع سیاسی است، که پس باید گفت هیچکدام از بخش های رهبری سندیکا موضع طبقاتی رادیکالی را اتخاذ نکردند. در حقیقت اطلاعیه چند خطی هیات مدیره سندیکا تنها آشکار کردن یک بن بست جدی در یکی از واقعی ترین تشکل های کارگری ای است که در دهه اخیر تشکیل شد.

اما حواشی نه چندان کمرنگ بحث بر سر سندیکای واحد از زاویه حقوق زن نیز بسیار قابل تعمق بود. بحث بر سر مساله ای است میان دو مرد در هیات مدیره سندیکا و یک زن که او خود نیز فعال این عرصه بوده و از قضا همسر سابق یکی از این دو عضو هیات مدیره. یکی از پناه بردن به فرهنگ ضد زن جمهوری اسلامی ابا نمی کند و دیگری که بناست در خارج کشور سخنگوی جنبش سبز و یار و یاور شاخه کارگری آن باشد،  برخود جایز نمی داند که کلامی در مقابله با این فرهنگ عمیقا ضد زن بر زبان آورد!

بشر درهزاره سوم تاریخ خود بسر می برد و یا در قرن چهاردهم، برای آنها که هنوز در عمق تفکرشان اسیر زهر مذهب هستند. فعال کارگری ای که رابطه جن و بسم اللهی زن و حکومت اسلامی را در این سی سال حکومت اسلام نفهمیده باشد؛ فعال کارگری ای که حداقل در همین ماه های گذشته اعتراضات گسترده در هند و مصر را از هر تلویزیون و رادیوی سانسور زده ای هم دیده و شنیده و بازهم عمق ماجرا را نفهمیده باشد؛ فعال کارگری ای که هنوز رابطه فرهنگ ضد زن و موقعیت کارگر را در جامعه سرمایه داری نفهمیده باشد؛ فرق زیادی نمی کند که از کدام جناح بورژوازی حمایت می کند. و بطریق اولی فرق زیادی نمی کند که در این مجادله چه کسی دنبال کلاهی از این نمد می گردد(2).

***********

دفاع از حقوق انسانی زن بی قید و شرط است، همچنانکه دفاع از حق آزادی بیان و تشکل. کوچکترین تبصره بر اینکه این یکی دامن اش کوتاه بود و آن یکی به سرنوشت بچه وخانواده اش فکر نکرد؛ یکی با برهنه شدن آبروی ملی را بر باد داد و آن دیگری با زیاده خواهی حق مردان را پایمال کرد؛ هیچ معنایی ندارد جز سنگ انداختن در مقابل مبارزه ای که گرچه حول مساله زن رقم می خورد اما در حقیقت یک پایه بنیادی حق بشر و بشریت است.

باشد که با گسترش این آگاهی و برخورداری از این حقوق، ویژگی روز هشت مارس یادآوری عصر جهالت بشر باشد و نه صرفا هم پیمانی برای مبارزه ای که فی الحال سده ها قدمت دارد.

هفت مارس 2013

————————-

 (1) در حمایت از اعتراض علیا ماجده زنان دیگری از جمله زنان ایرانی، برهنه شدند. بی آنکه وارد چند و چون این اعتراض شویم از یک نکته بدیهی نمی توان گذشت. بخشی از اعتراضات انقلابیون و روشنفکران چپ ایرانی که زیر سوال بردن آشکار حرکت جسورانه علیا ماجده با پزهای انقلابی و روشنفکری شان جور در نمی آمد، به انتقاد به مدافعین ایرانی این حرکت پرداختند. یکی از اینها نشریه آلترناتیو بود که ظاهرا توسط عده ای دانشجو تهیه می شود. آلترناتیو با رویکردی بسیار عقب مانده و متاثر از فرهنگ شیعی مقالات و پلمیک هایی را در نشریه خود به این مباحث اختصاص داد. این ابتکار واپس گرا مایه تاسف بود نه فقط برای اینکه در پوشش مارکسیسم یک موضع ناب سکسیستی در برخورد به برهنگی اعتراضی داشت، بلکه درعین حال برای اینکه بازگو کننده عمق تاثیرات فرهنگ سی سال حکومت اسلامی بود بر نسل جوانی که در جستجوی راه برون رفت از بیغوله های دهشتناک این جامعه از چاه به چاله افتاده است.

(2) محمود صالحی چهره شناخته شده دیگر جنبش کارگری درمصاحبه ای پیرامون این واقعه ضمن مرزبندی های سیاسی انتقاد جالبی به آقای اسانلو دارد. صالحی تلویحا اسانلو را برای اینکه به همسرش (که متحمل رنج دوری اسانلو در زندان شده و….) «پشت» کرده مورد انتقاد قرار می دهد. ازاینکه این فی النفسه صغیر دانستن یک زن عاقل و بالغ است که حتما خود صلاح خویش را تشخیص می دهد بگذریم. آقای صالحی حتما می داند که برسمیت شناختن حق طلاق یکی از وجوه آزادی های فردی در جامعه مدرن است. قائل بودن به این حق با توجه به اینکه حتی در جمهوری اسلامی هم – البته با زحمت و مشقت – قابل وصول است، انتظار بزرگی از امثال آقای صالحی نیست. نمونه جالب دیگر از مدعیان این بازار مکاره دکتر قراگوزلوست. ایشان هم صفحات بسیاری اندر باب وقوع یافتن پیروزی های طبقاتی مرقوم فرموده اند. به جزییات این موضع گیری جای دیگری باید پرداخت. آقای قراگوزلو در این موضع گیری کلامی هم درباره وجه ناموسی این مجادله نمی گوید. از قراگوزلو دو مقاله پیشتردر مورد مساله زن خوانده ام: «جنبش زنان در گیومه» و« ناامنی جنسی زنان و جنبش های فمینیستی». شخصا با خواندن این دو مقاله قانع شدم که این تنها نثرآقای دکتر نیست که آخوندی است! و شاید ندیدن این وجه بحث در نوشته های «طبقاتی» ایشان در باره سندیکای واحد خیلی مایه تعجب نباشد.

Advertisements

جدال های روزمره

از میان وقایع

نیشکر هفت تپه
کارگران نیشکر هفت تپه ماه هاست درگیر یک مبارزه پر شور و گسترده برای پیشگیری از بسته شدن کارخانه و دریافت دستمزدهای پرداخت نشده شان هستند. آنها برای پیشبرد این مبارزه اعتراضات گسترده سازمان داده اند، راه ها را بسته اند، مسئولان را مواخذه کرده اند، اخبار مبارزاتشان را وسیعا پخش کرده اند، دستگیر شده اند، کتک خورده و تحقیر شنیده اند، سندیکا ساخته اند و …. همچنین نه فقط خود و خانواده هایشان مستمرا درگیر این مبارزه بوده اند، بلکه باشکال مختلف تلاش کرده اند تا حمایت مردمی که مستقیما به نیشکر هفت تپه وصل نمی شوند را هم در محل سکونت خود و هم در شهرهای مجاور جلب کنند.

موقعیت امروز کارگران نیشکر هفت تپه محصول مستقیم یک سیاست دوره ای بورژوازی ایران است. خصوصی سازی ها و بالا بردن امکان رقابت در تولید محصولات مختلف، یک رکن حیاتی این سیاست است. محتوای این سمتگیری چیزی نیست جز تغییر ریل از تولید محصولاتی که جایگزین ارزان تر دارند، به نوع دیگری از تولید که برای سرمایه داران و دولت شان مقرون به صرفه تر است. این همان سیاستی است که کارگران کارخانجات نساجی هم با آن درگیر شدند. همان سیاستی است که دولت در شرکت نفت و پتروشیمی هم بکاربست، هرچند نحوه پیشبرد سیاست رژیم در هر کدام از این رشته ها، و نتیجه آن طبعا ویژگی های خود را داشت. اتخاذ سیاست خصوصی سازی ها جزیی از یک برنامه درازمدت تر بورژوازی ایران است در همپایی با تحولات بزرگتر بین المللی. وقوف به این نکته و درک جایگاه سیاسی آن تاثیر مستقیم دارد بر نحوه مقابله با آن. کسی که مشکل را «آقازاده ها»ی تاجر شکر می بیند، یک نوع سیاست اتخاذ می کند و کسی که رابطه ناگزیر این سیاست را با منافع دولت حاکم و مصالح نظام سرمایه داری تشخیص می دهد سیاست دیگری اتخاذ خواهد کرد. آگاهی به آنچه که می گذرد، ابعاد و منشا سیاستهای فعلی دولت و ربط آن با معضلات پایه ای تر حکومت، پیش شرط اقدام آگاهانه و موثر در مقابله با سیاستهای جاری دولت در این زمینه است.

در نبود هم نظری و تحلیل روشن در درک این سیاست، مقاومت و مبارزات گسترده کارگران در این صنعت و آن رشته بدون اینکه پیوندی به هم بیابند، براحتی می تواند سرکوب شود و یا حتی در مواردی بدون اینکه اصلا سرکوب شود به بن بست کشانده شود. کارگران صنایع نساجی هم دوره طولانی ای به مبارزه علیه بستن کارخانه ها پرداختند هر چند پراکنده بودن این کارخانه ها از نظر جغرافیایی باعث شد که گستردگی و تمرکزی را که مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه تا بحال نشان داده، نداشته باشد. گستردگی مبارزات کارگران هفت تپه و آزمودن اشکال مختلف مقاومت در مقابل دولت و عوامل سرکوبش، یک بار دیگر نشان می دهد که مبارزه علیه سیاست بستن کارخانه ها و خصوصی سازی و بیکارسازی های ناشی از آن، اگر مبارزه ای سراسری نباشد بسختی بتواند مبشر تغییراتِ حتی کوتاه مدت در موقعیت کارگران باشد. کارگران هفت تپه هر چه می توانستند کرده اند، اما آیا کارگران بخش های دیگر، صنایع دیگر، مناطق دیگر هم هر چه می توانستند کردند؟ واقعا چرا باید انتظار داشت که کارگران هفت تپه که تازه از نظر گستردگی و تمرکز، موقعیت مساعدتری نسبت به صنایع نساجی دارند، بتنهایی بتوانند دولت را در تعقیب این سیاست خانمانسوز پس برانند؟ امروز یک راه حل منطقی در مقابل کارگران نیشکر هفت تپه این است که کارخانه را اشغال کنند و تولید را بدست بگیرند. اما کدام بخش دیگر از کارگران تا امروز گفته اند که در صورت چنین کاری به حمایت از هفت تپه برخواهند خواست؟ کدام بخش دیگر از کارگران تا امروز اعلام کرده اند که باخانواده هایشان به تظاهرات حمایتی از کارگران هفت تپه برخواهند خاست؟ پخش اخبار ایستادگی و مقاومت و درگیری های کارگران هفت تپه به تنهایی کافی نیست. دست اتحاد و مبارزه مشترک و مستقیم، بر متن تلاش برای عمومیت دادن یک نقد رادیکال از سیاستهای دولت است که می تواند هم کارگران هفت تپه و هم دیگرانی را که در نوبت اند تا در معرض عوارض خصوصی سازی ها قرار بگیرند، به راه حل اشغال کارخانه و بدست گرفتن تولید امیدوار کند.

کارگران نیشکر هفت تپه نمونه برجسته ای از مقاومت و ایستادگی را نشان داده اند. امتناع مصممانه دولت از پاسخ گویی به خواستهای آنها گواهی است بر اینکه این جدال، جدالی نیست که تنها در حصار صنایع نیشکر هفت تپه به فرجام برسد. حمایت سراسری از کارگران هفت تپه یک شرط پیشروی آنها برای عبور از موقعیت راکد فعلی است. و کارگران بخش ها و صنایع دیگر وقتی به عمل مشترک در این زمینه خواهند پیوست که دریافته باشند که مبارزه علیه خصوصی سازی ها بتنهایی کار جبهه های پراکنده و گروه های دستمزد دریافت نکرده و گرسنگی کشیده نیست. در مقابل سیاست دولت باید سیاست آلترناتیو داشت. باید متوجه بود که ابعاد و عملکرد این سیاست تنها محدود به بستن یک کارخانه نیست، تنها محدود به از دور خارج کردن صنایع قدیمی هم نیست. عوارض این سیاست دامن همه طبقه کارگر را فی الحال گرفته است! و دقیقا همین است که حمایت از کارگران هفت تپه را ایجاب می کند. سیاست خصوصی سازی ها و عوارض مستقیم و غیر مستقیم آن، شتری نیست که فقط بر درگاه نیشکر هفت تپه بخوابد. همچنانکه به توقف در کنار صنایع نساجی هم اکتفا نکرد. از شواهد هم چنین پیداست که شورش های گرسنگان در راه است!

*********************
اعتراضات دانشجویان در زنجان

اخبار مربوط به تلاش یکی از مسئولان آموزشی دانشگاه زنجان برای تجاوز به یک دختر دانشجو منجر به اعتراضات و بحث های زیادی شد. جمع وسیعی از دانشجویان متحصن شدند و با طرح یک سری مطالبات به اعتراض پرداختند. گفته می شود که انجمن اسلامی و دفتر تحکیم وحدت که از صحنه گردانان این ماجرا شدند، اهداف سیاسی ای از دخالت در این مساله داشته اند. از زاویه این دو نیرو از قرار معلوم گویا این مساله وسیله مناسبی تشخیص داده شده برای اعمال فشار بر وزیر علوم و از این طریق کابینه احمدی نژاد تا با زیر سوال رفتن یک وزیر دیگر، انزوای دولت قطعی تر شود. مستقل از نیات پنهان و آشکار این دو نهاد تنها باید به آنها یادآوری کرد که یکی از علل اصلی بروز چنین حوادثی خود حکومت اسلامی است که انجمن اسلامی و دفتر تحکیم وحدت هم از محصولاتش هستند. اینان انگار فراموش کرده اند که در دستگیری ها و سرکوب دهه 60 دختران جوانی که نباید باکره کشته می شدند، مورد تجاوز مقامات زندان قرار می گرفتند. کسی در این ماجرا دچار این توهم نمی شود که گویا انجمن اسلامی و دفتر تحکیم وحدت مساله شان مقابله با اذیت و آزار جنسی در دانشگاه هاست. خیر، مساله از این دست نیست. حمایت بخش های دیگری از دانشگاهیان کشور از مطالبات طرح شده در این اعتراض (که همه چیزهست غیر از موقعیت دانشجوی مذکور)، بروشنی نشان می دهد که بحث حتی بر سر «ناموس» پرستی نیست بلکه بر سر ماهی گرفتن از آب گل آلود بی ناموسی هاست!

اعمال اذیت و آزار جنسی بر زنان چه لفظی باشد و چه فیزیکی، یکی از موضوعاتی است که رقم بالایی از اعتراض ثبت شده و ثبت ناشده علیه فرهنگ پدر- مرد سالار را در همه جا به خود اختصاص داده است. در کشوری مثل ایران با حمایت قانونی از موقعیت فرودست زن، بسادگی می توان ابعاد چنین مساله ای را حدس زد. اینجا دیگر بحث فقط بر سر قانون و بنیادهای فکری و ایدئولوژیک حکومت اسلامی نیست بلکه بر سر سنتها و روابط و فرهنگ عقب مانده ای است که در بررسی چنین مواردی، در اکثریت قریب به اتفاق، ابتدا خاطی را در وجود خود زن جستجو می کند! همچنانکه می بینیم که دختر دانشجوی مذکور مورد مواخذه قرار گرفته است، احتمالا برای اینکه از ضرب افتضاح جناب مسئول «محترم» دانشگاه کاسته شود. واقعه زنجان نه واقعه منحصر بفردی است و نه قطعا اولین و تنها مورد از این دست. در همین مدت از منابع متعددی گفته شده است که موارد زیادی از خودکشی و یا ترک تحصیل دختران دانشجو هست که دقیقا بدلیل اذیت و آزار جنسی از سوی مسئولان دانشگاه بوده است. مواردی که قربانی اغلب برای «حفظ آبرو» از شکایت و یا علنی کردن مساله خودداری می کند. سوال بسیار مهم در تعمق نسبت به این واقعه این است که چرا اجازه داده می شود بجای مجازات مسئول دانشگاهی، قربانی را تنبیه و مواخذه کنند؟ چرا کسی نمی گوید قانون باید تعریفی از اذیت و آزار جنسی بدهد و نوع و شکل برخورد با |آن را تعریف کند؟ هواخواهان و هواداران شناخته شده تر حقوق زن (مشخصا چپها و دست اندرکاران کمپین یک میلیون امضا) در این ماجرا کجا بودند؟

واقعه زنجان، منحصر بفرد نیست اما بنحو سمبلیکی مسائل بسیار مهمی در مورد موقعیت زن در جامعه را در خود متمرکز کرده است. علیرغم اینکه این زن جوان بدرستی مساله را علنی کرده است و این خود نقطه شروع اعتراضات بوده اما بنحو غریبی نه فقط لیست های مطالباتی فاقد تلاش برای تثبیت امنیت اجتماعی و حقوقی زنان دانشجو است بلکه تلاش های پوشیده ای در کار است تا با حاشیه ای کردن این خواست، بحث را از این مساله به مسائل و مطالبات دیگر معطوف کند. برای مبارزین راستین رفع تبعیضات جنسی اما روشن است که ستم و تبعیض و بی حقوقی و اذیت و آزار را وقتی در پستوخانه ها پنهان می کنند و یا زرورق پیچ اش می کنند، یعنی قرار نیست با آنها مبارزه ای صورت بگیرد! پس تا همینجا: 1. باید درود فرستاد بر این زن دانشجوی جوان که آگاهانه یا ناآگاهانه یک مرز ممنوعه را پشت سر گذاشته و نشان داده که می شود کاری کرد که «مقام و منصب» متعرض به حقوق فردی زن در شکل اذیت و آزار جنسی، سپر بلای بی دردسری نباشد. 2. سکوت در مقابل مواخذه و تنبیه دانشجوی قربانی بخاطر علنی کردن موضوع، یعنی تهدید از پیشیِ قربانیان احتمالی آتی.

*********************

یک بدعت گذاری شنیع در برخورد به مسائل جنبش دانشجویی

در هفته های اخیر جنجالی بر سر مسائل جنبش دانشجویی در خارج کشور براه افتاد. ماجرا با انتشار مقاله ای بی امضا که آشکارا حاوی اطلاعات شبه پلیسی است، آغاز شد. انتشار مقاله به ایرج آذرین و رضا مقدم نسبت داده شد و آنها نیز نه فقط سعی در انکار یا محکومیتش نکردند بلکه آن را گواه اجتماعی شدن شان دانستند و به معترضین تشر زدند که چرا معنی اجتماعی شدن را نمی فهمند! در تلاش سیاسی انقلابی و مردمی برای تغییر در جامعه، هر کسی مجاز است که بحث و نظرات خود را در قبال دنیا و مافیها مطرح کند و برای کسب هم نظر و هم رای هم تلاش کند. اما در دنیای سیاست بمعنای تخصصی آن (سیاسیون در دولت و سیاسیون دولت سایه) برای جلب افکار عمومی و یا مقابله با حریف سیاسی بسادگی هر شیوه ای مجاز می شود. در این رویکرد به سیاست، مساله نه بر سر کمک به پیشرفت مبارزات توده وسیع کارگران و مردم زحمتکش بلکه پیشبرد اهداف مشخصی است که مد نظر این دسته از سیاسیون است. در هر صورت در موردی که اینجا مورد بحث است ما نه با سیاست در تعریف اولش بلکه با کاریکاتوری از سیاست در تعریف دومش مواجهیم. اینجاست که در پوشش اولی و بدون داشتن ابزارلازم برای ادای دومی را درآوردن، جای بحث و مجادله سالم سیاسی را رفتار شبه پلیسی و کودتاگرانه می گیرد. و این دیگر ورود به عرصه ای است که با پرنسیب ها و ارزش های جنبش و حرکت انقلابی هیچ سنخیتی ندارد. این واقعه که تا اینجا با سکوت توام با خشم بسیاری از فعالین سیاسی (سازمانی و غیر سازمانی) مواجه شده است، در نوع خود یک بدعت گذاری بود که نمونه اش در دوره بعد از انقلاب 57 فقط از جانب سازمان اکثریت مشاهده شده بود. به همین دلیل است که گرچه چنین رفتاری ادامه منطقی و ناگزیر فعالیت ها و مواضع چند ساله اخیر اینان است، با این حال دفاع آشکار و پرووکاتیوشان از این روش، برای بسیاری دور از انتظار بود. در برخورد به چنین شیوه هایی دیگر بحث در درجه اول مطلقا بر سر سیاست و مواضع متفاوت و متباین نظری نیست. سکوت کردن و میدان دادن به این برخوردها (قابل توجه دوستان حزب کمونیست ایران – کومه له)، یعنی مجاز شمردن شیوه هایی که مستقیما بنفع حکومتی است که برای پیشبرد همین کارها، ده ها اداره و وزارتخانه و ارگان سرکوب درست کرده است.

در عین حال در عمق این واقعه می توان نشانه های روشن بن بست چپ محصول انقلاب 57 را دید که بنحو دردناکی برملا شد. این روند پیشتر آغاز شده بود و می توانست بشکل سالمی پیش رود تا لااقل حرمت سی سال فعالیت نسلی از انسان های مبارز که علیرغم کم و کاستی های سیاسی، نظری و عملی شان سمبل مقاومت و مبارزه در مقابل یک دولت هار سرکوبگر بودند، را پایمال نکند. هنوز هم نباید اجازه داد که این حرمت با چنین عملیات انتحاری فرومایه ای از دست برود. برای این کار، اولا باید جلوی تداوم و مشروعیت یافتن چنین برخوردهایی را گرفت و ثانیا با فروکش این فضای ناسالم، جایگاه سیاسی آن را در پروسه تکوین یک چپ جدید در ایران نشان داد. در جریان چنین بحث و مناظره ای آنوقت جا دارد که نقش و فعالیت مثبت و منفی هر کدام از این احزاب و سازمان ها را (و از جمله حزب حکمتیست را) به نسبت توان و تاثیرشان بررسی کرد. اما در همین شرایط امروز هیچ چیز مبرم تر از مقابله علیه فضای شبه پلیسی، اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی در جنبش چپ نیست.

نسل جوان، فرزندان انقلاب 57 برای بر پای خود ایستادن در مبارزه عدالت جویانه و برابری طلبانه شان لازم دارند که تاریخ گذشتگان را بشناسند اما بهیچوجه لازم ندارند که صاحب مجادلات تاریخ مصرف گذشته آنها بشوند. آنچه که بیش از هر چیز این جوانان را آماده ساختن تاریخ خودشان در مبارزه برای رهایی از ستم و اسثتمار می کند نگاه تازه، قاطع و غیر بدهکار به تاریخ است.

لیلا دانش

بنقل از نشریه نگاه شماره 22

تا كى جهنمى بنام زندگى

سیاست اصلاح طلبى با انتخاب احمدى نژاد بریاست جمهورى از دستور حكومت اسلامى خارج نشد. عروج اصلاح طلبى كه پلاتفرم سیاسى و اقتصادى مشخصى دارد، بدلایل متعددى در دوره خاتمى عمدتا در عرصه سیاست نمایان شد. در حیطه اقتصاد اما پلاتفرم اصلاحات از جمله باید در دو عرصه راه را براى پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانى فراهم می كرد: خصوصى سازیها و تغییر در قانون كار. هر دوى این ها در دوره خاتمى نیز بتناوب بجلوى صحنه آمدند بى آنكه بتوانند حل مساله انطباق با شاخصهاى نهادهاى بین المللى را بسرانجام برسانند. احمدى نژاد تا همینجا در پیشبرد این سیاستها موفق تر از دولت اصلاح طلب خاتمى بوده و بروشنى توانسته است پروسه هاى نیمه كاره در این راستا را پیش‌ ببرد.

دولت احمدى نژاد همچنین در رابطه با برنامه تولید سلاح هاى اتمى توانست ‌به بیان آرزوهاى ععظمت طلبانه بخشهاى بزرگى از بورژوازى ایران تبدیل شود. پس‌ از جنب و جوشهاى دوره ملى شدن نفت، در كمتر مواردى بورژوازى ایران بر سر یك مطالبه چنین یكپارچه تفاهم نشان داده بود. همچنین درگیریهاى دیپلماتیك احمدى نژاد با سیاستهاى آمریكا در منطقه، او را در افكار عمومى بسیارى از كشورهاى عربى به چهره اى محبوب تبدیل كرده است. چیزى كه در حكومت ‍اسلامى تنها در رابطه با شخص‌ خمینى موضوعیت داشت. احمدى نژاد نشان داد كه می شود مدرنیته و مدنیت و ارزشهاى غربى را به تمسخر گرفت؛ دولت آمریكا و سیاستهایش‌ را به چالش‌ طلبید؛ برنامه تولیدسلاحهاى هسته اى را همچنان پیش‌ برد؛ از هیتلر اعاده حیثیت كرد و بر یك ‍مساله مركزى در تاریخ معاصر آلمان بعنوان بزرگترین كشور اروپا خط بطلان كشید؛ خطر حمله ‍آمریكا یا اسرائیل به ایران را به میدان فرعى اى در لبنان كشاند؛ و در عین حال سرداران نیروى نظامى را به تاسیس‌ احزاب اصلاح طلب گمارد و سیاستهاى اصلاح طلبانه بورژوازى ایران را از كف ننهاد!

موفقیتهاى دولت احمدى نژاد در پاسخگویى به نیازهاى این مقطع بورژوازى ایران اما تاثیرات ویران كننده اى بر زندگى مردم كارگر و زحمتكش‌ گذاشته است. بستن مستمر كارخانه هایى كه تولیدشان بصرفه نیست، عدم پرداخت دستمزدهاى كارگران، طرح مجدد تغییر در قانون كار بمنظور تسهیل رواج كارهاى موقت و حذف موانع قانونى در اخراج كارگران، میلیتاریزه كردن جامعه، بازگشت به اصول گرایى قدیم دولت در رابطه با زنان، و سركوب دانشجویان شمه اى است از آنچه كه نفسها را در سینه جامعه حبس‌ كرده است. وضعیت حاضر نه صرفا ناشى از فاشیست بودن شخص‌ احمدى نژاد است؛ و نه صرفا ناشى از مدل ویژه او براى خصوصى سازی ها ‍
یعنى سپردن صنایع و موسسات بدست نظامیان و وابستگان بسیار نزدیك دولت. هر دولت دیگر بورژوایى هم براى پیشبرد سیاستهاى طبقه اش‌ در شرایط حاضر، باید همین سیاست را در خطوط كلى اش‌ پیش‌ می بُرد. بخش‌ اصلاح طلب و لیبرال بورژوازى ایران پیشتر نشان داده بود كه توان و پتانسیل اداره كردن معادلات پیچیده شرایط حاضر در ایران و منطقه را ندارد. در هر صورت مستقل از اینكه كدام شاخه و جناح عامل اجرایى چنین سیاستى باشد، پیشبرد عنان گسیخته سیاست خصوصى سازیها، از كار بیكار كردن هزاران هزار كارگر و تشدید فشارهاى اجتماعى و اقتصادى بر مردم در هیچ حكومتى بى دردسر نمی گذرد. جامعه اى كه در آن مردم براى گذران زندگى شان نه فقط نیروى كارشان، كه ارگانهاى تن شان را نیز می فروشند، به نقطه انفجارى رسیده است كه هیچ اختناقى را یاراى مقاومت در برابرش‌ نیست. گسترش‌ قابل توجه مبارزات و اعتراضات یكى دو ساله اخیر خود گواه این مساله است.

تا آنجا كه به جنبش‌ كارگرى مربوط است، خلاصه ترین تصویرى كه می توان از موقعیت امروز این جنبش‌ داد عبارت است از وسعت و طولانى بودن اعتراضات بدون اینكه منجر به تغییر كیفى مهمى در تناسب قوا میان طبقات اصلى جامعه شده باشد. این تصویر هیچ تناقضى با اوج گیرى تلاش‌ براى سازمانیابى ندارد. بلكه بر بستر همین اعتراضات بوده كه جنب و جوش‌ براى سازمانیابى كارگران نیز پیش‌ رفته است. ‌‌تداوم این تجمعات، تحصنها، اعتراضات، نماینده فرستادن و غیره و غیره اگر به تغییرى منجر نشود می تواند با توجه به معضلات اجتماعى موجود، بسرعت به ركود و نومیدى بیانجامد. و همین تاكیدى است بر ضرورت ‍یافتن راهى براى برون رفت از این وضعیت.

نیاز به یك حركت متحد و سراسرى

فشار بر طبقه كارگر همه مرزهاى شناخته شده پیشین را پشت سر گذاشته است. جنبش‌ كارگرى براى غلبه بر وضعیت طاقت فرساى امروز نیاز به یك قدم پیشروى موثر و یك ابراز وجود گسترده دارد. نیاز دارد كه دوره اعتراضات متعدد ولى پراكنده را پشت سر بگذارد. نیاز دارد تكانى به جامعه بدهد. با یك عمل سراسرى، تعادل را بر هم زند، و جهنمى را كه به طبقه كارگر تحمیل كرده اند مورد سوال جدى قرار دهد. دولت ایران نیز مثل همه حكومتهاى دیگرى كه سیستم و نظم و نظام خود را براى پیوستن به سازمان تجارت جهانى صیقل می دهند از یكطرف باید كارها را قراردادى و موقتى كند و دست كارفرمایان را در اخراجها باز بگذارد؛ و از طرف دیگر باید براى پیشبرد سیاستهایش‌، موسسات غیرسود ده را ببندد و یا به بخش‌ خصوصى بفروشد. شناخت كلیت سیاست دولت ضرورى است تا بتوان قدرت و فضاى مانور كارگران را در تقابل با این سیاستها فهمید. در تقابل با عواقب سیاست فشار و سركوب دولت در چنین شرایطى، دیگر كافى نیست كه عوارض‌ این سیاست به چالش‌ طلبیده شوند بلكه باید خود این سیاست را در كلیتش‌ مورد سوال قرار داد. كارگرانى كه مثلا دو سال است علیرغم اعتراضات متعدد دستمزد دریافت نكرده اند، چطور می توانند امیددوار باشند كه با دو یا سه یا چند تجمع و تحصن دیگر دستمزدهایشان پرداخت خواهد شد. شناخت این سیاستها ضرورى است تا متوجه بود كه حتى كارگرانى كه در صنایع بزرگ مشغول كارند و احتمالا ثبات بیشترى در زندگى شغلى و اجتماعى دارند نمی توانند از آینده شغلى خود مطمئن باشند. ناامنى شغلىِ فعلى صرفا مربوط به یك رشته خاص‌ نیست بلكه ناامنى براى كل طبقه كارگر است. هیچ كجاى دنیا و در هیچ دوره اى دیده نشده است كه فلاكت وقتى چنین گسترده و همه گیر می شود، تنها سهم بخشى از طبقه كارگر باشد. كارگران شاغل صنایع بزرگ نمى توانند تصور كنند كه این شترى است كه راه خانه آنها را نخواهد جست. كسى كه دو سال دستمزد نگرفته باشد با هر حقوق ‍كمى حاضر مى شود جاى كارگرى را كه با شغل ثابت و دستمزد بالاتر براى كارفرما خرج بیشترى دارد، بگیرد. بنابراین بحث صرفا بر سر همبستگى طبقاتى و توجه به شرایط زندگى دیگر بخشهاى طبقه كارگر نیست، بلكه در عین حال براى دفاع از زندگى هر تك نفر فروشنده نیروى كار، براى دفاع از كلیت طبقه كارگر در تقابل با سیاست اقتصادى دولت است.

پایان دادن به شرایط مصیبت بار امروز تنها در گرو یك ابراز قدرت عظیم و سراسرى است. جامعه باید ببیند كه این وضعیت را هیچ بخشى از طبقه كارگر تحمل نمى كند. فقر و ندارى و ناامنى دیگر تنها كابوس‌ كارتن خوابان نیست. دولت را باید واداشت كه مستقل از اینكه برنامه توسعه اقتصادى و بلیط ورود به سازمان تجارت جهانى در كدام هفت خوان گیر كرده باشد، یا شغل براى همه افراد آماده بكار و بیمه بیكارى مكفى در تمام طول بیكارى براى بیكاران را تضمین كند؛ و یا اداره موسسه تولیدى مربوطه را محض‌ اجراى «عدالت» بعهده ‍خود كارگران بگذارد. یك حركت سراسرى در شرایط حاضر هم اعتماد به نفس‌ طبقه كارگرى كه در طول بیش‌ از دو دهه سركوب شده است را به آن برمی گرداند؛ هم اعتراضات موجود در جامعه را به كانالى سازنده می كشاند و مانع پا گرفتن اعتراضات ارتجاعى اى می شود كه سرشان به عوامل آمریكا در منطقه وصل است. حركات اعتراضى بسیار زیاد است. باید آن رشته نامریى اى كه همه اینها را در یك حركت متحد كنار هم می گذارد، پیدا كرد. سركوب و خفقان و توحش‌، همین امروز موجود است و ذره ذره و در میدانهاى نابرابر از صفوف طبقه ما قربانى می گیرد. ‍

گسترش‌ جنب و جوش‌ سازمانیابى

بحث سازمانیابى كارگران در طول چند سال گذشته در تمام دقایق آن، آشكار و پنهان در حقیقت بر سر سوالات بزرگتر مربوط به جامعه، سیاست، اقتصاد، آینده و گذشته بوده است. مستقل از هر دركى كه از پروسه ایجاد این تشكلها داشته باشیم، براى همه روشن است كه بدون تشكل، بدون متحد شدن، بدون امكان دیدن نیروى عظیم یك حركت جمعى نمی توان تغییرى در وضع حاضر داد. وجود حركت هاى مختلف در چند سال اخیر فعالین كارگرى را وارد پروسه واقعى كلنجار رفتن با سوالاتى جدى كرده است و شواهد نشان می دهد كه این فعالین بدرست و محض‌ سنجیده عمل كردن، بسیار دوراندیشانه و فراتر از معضلات امروز فكر و عمل مى كنند. به این اعتبار «كند» پیش‌ رفتن این پروسه بر خلاف ادعاهاى سطحى رایج، نه ناشى از این كمیته و آن گرایش‌، بلكه دقیقا نشانه آگاهى و بلوغ سیاسى فعالین كارگرى است. اینكه چرا این آگاهى و بلوغ سیاسى بلاواسطه دستمایه پیشروى سریعترى نمی شود، به فاكتورهاى تاریخى دیگرى برمی گردد كه جاى بحثشان اینجا نیست. در هر صورت نكته قابل توجه بر مبناى داده هاى فعلى این است كه پروسه سازمانیابى را باید بر بستر مبارزات سراسرى به یك پروسه همه گیر تبدیل كرد. دخیل شدن توده كارگران در امر سازمانیابى شان نمی تواند در انزوا از مبارزات جارى صورت گیرد. در موقعت فعلى تنها دامن زدن بیك حركت سراسرى است كه می تواند هم سدى جلوى قدرقدرتى ‍دولت ببندد و هم زمینه هاى عملى شكل گیرى گسترده تشكل هاى كارگرى را فراهم كند. اگرتوده كارگران در میدان نباشند، تشكل توده اى ایجاد نخواهد شد. و از طرف دیگر اهمیت تشكل توده اى در توان آن براى متحد و در صحنه نگهداشتن توده كارگران است، و نه صرفا ‍وجود یك سازمان.

غالب شدن كارهاى با قراردادهاى موقت در شرایط حاضر، متحقق كردن سازمانیابى كارگرى را با مشكلات جدیدى مواجه كرده است. دیگر حتى محل كارى كه كارگر قرار بود در آنجا و بر متن آشنایى حاصل از آن متشكل شود، مبناى مادى ندارد. این یعنى سیال شدن بخش‌ اعظم طبقه ‍كارگر و در نتیجه ضرورت یافتن راه هاى جدیدى براى ایجاد وحدت و تشكل در میان این كارگران. هر تحلیل و تبیینى كه از تاثیر تغییرات سازمان كار در شرایط حاضر داشته باشیم، بر سر یك چیز می توان توافق كرد: هر جایى كه عضوى از خانواده كارگرى هست، همانجا محل متشكل شدن است. این مساله خصوصا براى كارگرانى كه سابقه روستایى دارند و یا جوانند و كم تجربه در مبارزات كارگرى (و از قضا همینها بخش‌ اصلى كارگران با قراردادهاى موقت هستند) اهمیت حیاتى دارد. در این پروسه است كه شناخت و آگاهى كارگران از نقش‌ خود بعنوان یك طبقه انسجام مى یابد و به قدرت نیروى جمعى خود پى می برند. این پروسه ایست براى قابل رویت كردن قدرتى كه زیر فشار سركوب و یا ناآگاهى به نقش‌ خود، متفرق مانده است؛ پروسه ایست براى باهم شدن و با هم ماندن در پیشبرد امور موقتى و مقطعى، و یا درازمدت. در جوامع مدرن، مردم حق دارند نه فقط براى دفاع از حق حیات و حقوق اجتماعى و سیاسى خود بلكه حتى براى مراوده و تبادل نظر، یا اصلا فقط براى تفریح و وقت گذراندن با یكدیگر تجمع و تشكل داشته باشند. وارد شدن در این مرحله، تثبیت چنین جنب و جوشى و رسم كردن تشكل یابى در هر جایى، پیش‌ شرط ارتقا سازمانیابى كارگرى در سطوح بالاتر است.

اینجا بر دو نكته در رابطه با درك از جایگاه تشكلهاى كارگرى باید مكث كرد، بى آنكه قصد ساده كردن مساله اى با چنین اهمیتى در كار باشد. اول دركى است كه تشكل كارگرى را عمدتا در هیات محل استقرار و اداره و هرم سازمانى اش‌ مى بیند. در این نگرش‌ (كه حتى ‍مهم نیست كه راست است یا چپ) تشكل نه ابزارى براى پیشبرد هدفى در درون جنبش‌، بلكه خود هدف است. این نگاه به سازمانیابى نه فقط در درون جنبش‌ كارگرى بلكه اصولا تاریخى طولانى دارد و لااقل در دوره معاصر در درون جنبش‌ چپ نیز بوفور موجود بوده است. وقتى ‍سازمان خود به هدف تبدیل شود، شانس‌ و یا امكان توده اى شدن آن هم كاهش‌ مى یابد. و دوم برداشتى است كه تصور می كند تشكل كارگرى اى كه امروز تشكیل می شود باید جواب همه معضلات بنى بشر را از هزار سال پیش‌ و تا هزار سال بعد داشته باشد. نقطه قوت این دیدگاه را قطعا نباید نادیده گرفت. شكستهاى پى در پى دهه هاى اخیر بدرست هر كسى را كه مصمم است قدمى در راه رهایى از مناسبات ستم و استثمار بردارد، مشغول سوالات عمیقتر كرده است. در دو دهه اخیر در سطح جهانى ما شاهد پیشرویهاى بورژوازى و شكست و عقب نشینى هاى متعدد طبقه كارگر بوده ایم. این در یك سطح عمومى یعنى عدم برخوردارى طبقه كارگر از یك سیاست پیش‌ برنده، روشن و قابل دفاع در مقیاسى جهانى. همه مبارزه طبقه كارگر مستقل از جغرافیایش‌ قاعدتا باید معطوف به یافتن راهى براى غلبه بر چنین شرایطى باشد. اما داشتن پاسخ به همه سوالات نمی تواند پیش‌ شرط هر حركتى و در هر شرایطى باشد. زندگى باید ادامه داشته باشد تا بتوان از بهبود آن حرف زد، براى بهبود آن تلاش‌ كرد و جهان را از شر نافیان زندگى براى توده عظیم كارگر و زحمتكش‌ خلاص‌ كرد. با حفظ همه سوالات مهم و در خاطر نگهداشتن همه چراهاى تجارب گذشته، در هر جایى و به هر بهانه اى باید متشكل شد. طبقه كارگر باید بتواند چشم خود و جامعه را بر روى این نیرو میخكوب كند. اگر سازمان كار منجر به سیال شدن بخش‌ اعظم طبقه كارگر شده است، سازمانیابى كارگرى نمی تواند به این خصیصه بى توجه باشد. براى این كار راهى جز بهر بهانه اى و در هر جایى متشكل شدن نیست. آنچه كه مهم است حركتى است كه شكل می گیرد و قدرت و توان كارگران را هم به خود طبقه كارگر و هم به دولت و سرمایه داران نشان می دهد؛ این پیش‌ شرط و لازمه نهادى شدن سازمانیابى كارگرى است، اگر سازمانیابى را صرفا در استقرار فیزیكى و هدف شدن خود سازمان نبینیم. نهادى شدن تشكل مبارزاتىِ كارگرى تنها در تثبیت پروسه ادارى آن نیست بلكه در ملكه ذهن شدن این اصل است كه طبقه كارگر نمی تواند بمثابه یك طبقه ظاهر شود، مادام كه تفرقه و پراكندگى وجه مشخصه حیات آن است. در چنین صورتى متشكل شدن و متشكل عمل كردن به بدیهیات زندگى تبدیل می شود.

******

پایان دادن به این وضعیت طبعا مبارزه اى همه جانبه را مى طلبد. مبارزه اى كه حق اشتغال، حق شهروندى، امنیت شغلى، حق تشكل و غیره و غیره تنها بخشى از مطالبات آن هستند. امروز براى پیش‌ رفتن باید ترمزى بر سر راه تعرضات ِ بى امان دولت سرمایه به زندگى میلیونها كارگر گذاشت. در مقابل یك اقدام مبارزاتى سراسرى، طبعا واكنشها متفاوت خواهد بود. راست كه هر نوع اعتراض‌ رادیكال در جامعه را خشونت می نامد، انگشت بسوى حضور آمریكا در منطقه و معضلات دیگر خواهد كشید تا از مضرات اعتراض‌ سراسرى و احیانا متوقف شدن چرخ امور ‍در یك شرایط حساس‌ سیاسى سخن بگوید. و بخشى از چپ، انقلابیون قدیمى و لیبرالهاى جدید، با چشم بستن به آوانتوریسم گذشته خود چنین اقدامى را آوانتوریستى خواهد خواند. هر دوى این نگرشها، كارگر را جز در راستاى سیاست و برنامه خود، شایسته دخالت در سیاست و تغییر در جامعه نمی دانند. این نوع سیاست را البته بهتر است كه طبقه كارگر با دست و دل بازى تمام به خود این نیروها واگذار كند.

تهدید، اضطراب، فقر و ناامنى بیداد می كند. تك تك آحاد طبقه كارگر درد امروز را مى شناسند. همه بدنبال راه حل اند و عقب نشینى هم حدى دارد. سخن گفتن از لزوم یك واكنش‌ سراسری با توجه به تشدید سركوب طبعا ساده نیست. اما مگر تحمل این شرایط ساده است؟ خطر انفجار و ركود واقعى است. اگر چنین خطرى واقعى است پس‌ قطعا باید براى آن آماده بود. راهى نیست جز متحد شدن و طرح محورى ترین خواستهایى كه یكباره فشار گسترده اى را از دوش خانواده هاى كارگرى بردارد، و مانع مهمى در مقابل پیشرویهاى دولت بگذارد. این كار، كار خود كارگران است. اگر دولت كارگران را دسته دسته بیكار می كند و حقوقشان را نمی دهد، وقتى هم كه تقاضاى طلب دستمزدشان را می كنند، مى كُشدشان؛ نمایندگانشان را زندانى مى كند؛ تلاش‌ شان را براى متشكل شدن سركوب مى كند؛ دیگر با هیچ منطقى صلاحیت ماندن ندارد. همین براى اثبات عدم صلاحیت چنین دولتى كافى است. اینكه آیا این بخش‌ تجارى است كه مجرى این مصائب است یا بخش‌ صنعتى، و یا نگرانى از این كه تلفیق نقش‌ سرمایه تجارى و نیروى نظامى چه معجونى خواهد شد، كمكى به حل مسائل طبقه كارگر در لحظه حاضر نمى كند. آنچه كه مهم است جایگاه كل سیاست بورژوازى ایران است. جلوى تاخت و تاز این سیاست را باید گرفت.

لیلا دانش
برگرفته از نشریه نگاه شماره 19

یكسال و نیم بعد از سقز

اعلام رسمى احكام زندان و تبعید براى دستگیرشدگان برگزارى جشن اول مه سال 83 در سقز، ضرورت ادامه مبارزه براى لغواین احكام را مجددا به جلوى صحنه آورد. برگزارى جشن اول مه در سراسر جهان حق كارگران است و لذا هیچ جرمى نمی تواند متوجه كسى باشد كه براى برگزارى ‍این روز تلاش‌ می كند. اگر كسى باید مجازات شود، این دولت اسلامى و ریزه خوارانى هستند كه باتكا زور و سركوب این حق را از كارگران گرفته اند. احكام دادگاههاى جمهورى اسلامى بطور قطع باید پس‌ گرفته شوند. تلاش‌ براى لغو حكم زندان و تبعید این مبارزین یك باید بلاتردید است، نه فقط براى اینكه از مبارزین عدالت جوى ضد حكومت اسلامى باید دفاع كرد، نه فقط براى اینكه برگزارى جشن اول مه حق مسلم كارگران است. مهمترین و بنیادى ترین دلیل این است كه پروسه تقویت تحاد طبقاتى كارگران، پروسه به میدان آوردن توده كارگران، پروسه قوام یافتن تلاشهاى موجود براى سر و سامان دادن تشكلهاى كارگرى نمی تواند در انزوا از چنین وقایعى صورت گیرد.
*****
تلاش‌ كارگران سقز براى برگزارى مراسم اول مه مستقل از دولت، در ادامه اعتراضات گسترده ‍در ایران خودرو، صدها اعتراض‌ و اعتصاب و راهبندان در شهرهاى مختلف و تنها چند ماه ‍پس‌ از كشتار كارگران خاتون آباد؛ با دستگیرى، توحش‌ و زندان و محاكمه پاسخ گرفت. موجى ‍از اعتراض‌ علیه برخورد دولت اسلامى به فعالین كارگرى راه افتاد، محاكمه و دستگیرى آنها مورد اعتراض‌ بسیارى از نهادهاى بین المللى قرار گرفت. بفاصله چند ماه پس‌ ازواقعه اول مه سقز بخشى از كارگران نهادى ساختند براى سر و سامان دادن به مساله تشكل هاى توده اى كارگرى؛ و طولى نكشید كه نهاد دیگرى نیز تقریبا در همان ابعاد اعلام موجودیت كرد. وقایع و پیامدهاى اول مه سقز به مركز این حركات منتقل شد و در نتیجه در كنار و شانه به شانه تلاشهاى گسترده تر براى سر و سامان دادن به خودسازمانیابى كارگرى قرار گرفت. اكنون با اعلام احكام فعالین این حركت، بازبینى تاریخى این واقعه هم براى دست بكار شدن دور تازه اى از مبارزه و هم از زاویه مسائل مبرم امروز جنبش‌ كارگرى اهمیت دارد.

1. برگزارى اول ماه مه در كردستان در طول سالهاى سركوب جمهورى اسلامى و دقیقا در دوره اى كه كارگران ایران گاه اول مه را حتى مخفیانه برگزار می كردند، به یمن شرایط مبارزاتى در این منطقه و به یمن وجود سنت قوى سوسیالیستى، بخصوص‌ در شهرهایى از این دیار (سقز و سنندج) چالش‌ آشكار و گسترده اى میان دولت و كارگران بوده است. اول مه در این شهرها و براى نسلى از كارگران كرد عجین شده است با اعتراض‌، دستگیرى و اعدام فعالین كارگرى، برگزارى مستقل این جشن طبقاتى، تعطیل عمومى در شهر، جشن و پایكوبى و آتش‌ افروزى. تلاش‌ كارگران سقز براى برگزارى اول مه در سال 83 نیز در ادامه همین روند و باتكا وجود همین سنت بود. در همان سال، جشن اول مه در شهرهاى دیگر ایران نیز بروال سابق موضوع كشمكش‌ میان كارگران و دولت و كارفرمایان بود، و آشكار حرف زدن از تعطیلى روز جهانى كارگر هنوز حتى دوفاكتو نیز پذیرفته شده نبود و نیست.

2. این حركت بر بستر و در ادامه تلاشهاى گسترده و عمومى ترى در جنبش‌ كارگرى براى ایجاد تشكل هاى توده اى كارگران صورت گرفت. سازمانیابى توده اى كارگرى و یافتن الگویى براى آن، مساله امروز نیست و جنبش‌ كارگرى ایران مثل باقى نقاط دنیا سالهاست كه در شرایط گوناگون، با وجود دولتهاى مختلف و در موقعیتهاى متفاوت از نظر موقعیت عینى خود طبقه كارگر با آن دست به گریبان بوده است. اما در عین حال روشن است كه نحوه پاسخگویى به این مساله و تلاش‌ هاى عملى در این زمینه همیشه متاثر بوده است از روندهاى مهم سیاسى و اجتماعى آن دوره.

در راستاى تحولات سیاسى و اقتصادى سالهاى اخیر كه در یك سطح پایه اى در حقیقت محصول ‍روندهاى عمیقترى در دوره بعد از جنگ ایران و عراق بودند، طبقات اصلى جامعه در مقابل سوالات جدى اى معطوف به چگونگى ابراز وجود آتى شان و نقش‌ شان در این راستا قرار گرفتند. جنبش‌ كارگرى بر متن این تحولات در معرض‌ دو دسته وقایع قرار گرفته است. اول عوارض‌ و كاركردهاى ویرانگر ناشى از برنامه هاى توسعه و تلاش‌ بورژوازى ایران براى پیوستن به بازار تجارت جهانى و دوم، شكل گیرى تحركات جدید، بازبینى صفوف خود و تلاش‌ براى سازمانیابى. دسته اول خود را در چند قلم عمده نشان داده است::گسترش‌ و تحمیل فقر و فلاكت بى حد و حصر بر میلیونها خانواده كارگرى، چند شغله شدن كارگران و تعویق دریافت دستمزدها، خروج كارگاههاى كوچك از شمول همین قانون كارى كه خود مورد اعتراض‌ بوده، رواج كارهاى موقت و عدم امنیت شغلى در حد صفر، و چشم انداز افزایش‌ هنوز هم گسترده تر بیكارى در راستاى گسترش‌ روند خصوصى سازیها تصویر ناچیزى است از موقعیت واقعى زندگى میلیونها كارگر و زحمتكش‌. دسته دوم اما واكنش‌ به چنین شرایط رقت بارى را توضیح می دهد. گرچه خصلت عمومى تقابل جنبش‌ كارگرى در مقابل چنین شرایطى عمدتا مبارزه دفاعى بوده است، اما بر بستر این دفاع پراكنده در جنگى نابرابر، تلاشهاى امید بخشى براى فرارفتن از این شرایط و شكستن این فضا صورت گرفته است. تلاش‌ براى شكل دادن به تشكلهاى كارگرى در چند سال گذشته محور این حركت بوده و فراتر از تعلقات سیاسى فعالین كارگرى، بر فضاى جنبش‌ كارگرى و رابطه آن با دولت تاثیر گذاشته است. اكنون دیگر بجرات می توان گفت كه جنبش‌ كارگرى دوره محفل سازى را پشت سر گذاشته و چاره جوى یافتن راه حلهاى اجتماعى و وسیعترى است كه قدرت اجتماعى كارگر را باشكال موثرترى بمنصه ظهور می گذارد. تلاش‌ كارگران سقز براى برگزارى اول مه، دستگیرى و مقاومت و اعتراضات پس‌ از آن نمونه اى بود از تلاش‌ براى فراتر رفتن از حركات كوچك و پیوستن به صفوف گسترده كارگران ایران در مقیاس‌ سراسرى.

3. مبارزه براى تامین وحدت و یكپارچگى طبقه كارگر یك امر حیاتى است. طبقه كارگر نمیتواند بعنوان طبقه در عرصه تقابلهاى اجتماعى و طبقاتى ظاهر شود مادام كه وجه مشخصه موجودیتش‌ تفرقه و پراكندگى است.

گرچه وجود گرایشات مختلف در جنبش‌ كارگرى امرى طبیعى و غیر قابل انكار است، اما بطور واقعى جنبش‌ كارگرى ما هنوز در مرحله اى نیست كه گرایشات در آن شكل و شمایل و هویت قابل تعریفى داشته باشند. با اینوصف دسته بندبهاى فعلا موجود اجازه می دهند كه بگوییم در میان فعالین جنبش‌ كارگرى آنهایى كه به منفعت درازمدت طبقه كارگر اندیشیده اند، نقطه عزیمت شان تامین وحدت و یكپارچگى در صفوف توده كارگران بوده است. رفرمیسم راست و چپ درون جنبش‌ كارگرى بنابراین از آنجا كه كوته نگرى و پراگماتیسم سیاسى در مبارزات و مطالبات كارگرى مد نظرش‌ بوده است به این مساله اهمیت زیادى نداده و نمى تواند بدهد. ‍
براى جنبش‌ سوسیالیستى، اما مبارزه و تلاش‌ براى احقاق حقوق و مطالبات كارگرى، حلقه هایى از یك امر بزرگتر هستند. امرى كه ناظر بر تامین منافع آنى و آتى طبقه كارگر است. تامین وحدت و یكپارچگى در میان طبقه كارگر نه كار رمل و اسطرلاب است و نه كار پند و ‍اندرز. مبارزه حى و حاضر و ازجمله همین موارد كنكرت اعتراضات كارگرى است كه زمینه هاى سیاسى و عملى چنین امرى را فراهم می كند. تامین وحدت طبقاتى كارگران مهم است و سازمانیابى توده اى كارگرى در حقیقت تجسم تشكیلاتى و سازمانى این اصل است. بدون تامین این وحدت، ایجاد سازمانهاى كارگرى نقش‌ ویژه اى در تغییر تناسب قوا در مبارزه كارگران علیه سرمایه داران و دولتهایشان نخواهد داشت. كارگران باید متشكل شوند براى اینكه بمثابه یك طبقه در مقابل زورگویى هاى طبقات حاكم و دولتهایشان ظاهر شوند. اما تشكل، براى تشكل نیست كه مهم است. اهمیت تشكل در توان آن براى بسیج توده هر چه وسیعتر كارگران در مبارزه ‍ است، در توان آن براى حفظ حضور این نیروى عظیم در میدان است.

بنابراین اگر بپذیریم كه تلاش‌ براى تامین وحدت طبقه كارگر، خود شاخصى است براى محك زدن پیشرویهاى این جنبش‌ و همچنین شاخصى است براى سنجیدن دورى و نزدیكى نیروهاى سیاسى به آن؛ آنوقت باید پرسید كه آیا در حركت سقز این امر تامین شد؟ واقعیت این است كه هیچكدام از حركات اعتراضى سالهاى اخیر به اندازه این مورد، سمپاتى بخشهاى مختلف طبقه كارگر (حتى وراى مرزهاى ایران) را جلب نكرد. در حقیقت علت تعلل جمهورى اسلامى در جریان محاكمه و سردواندنهاى مستمرش‌ نیز همین واقعیت بود. اما در عین حال روشن است كه جمهورى اسلامى نمی تواند در مقابل چنین حركتى كوتاه آید به این دلیل روشن كه سقز تنها نمونه اى از ‍خروار است. تلاش‌ متحدانه براى مقابله با دستگیرى فعالین كارگرى و ساقط كردن آنان از زندگى، بطور قطع امكان مقابله با حكومت را افزایش‌ خواهد داد. و مواردى كه چنین مبارزات و مقاومتهایى در آن عاجل می شوند از بركت نكبت وجود جمهورى اسلامى كم نیست. اما نمی توان از میزان گستردگى حمایت ها از فعالین كارگرى سقز گفت ولى كم و كاستى هاى دیگر این تلاشها ‍را نادیده گرفت. چنین كارى البته تعمق بیشترى در مساله را مى طلبد كه باید در فرصت ‍مناسب دیگرى به آن پرداخت. یكى از مهمترین این موارد اینست كه حمایتهاى آشكار و پنهان از این فعالین كارگرى گرچه بخشهایى از كارگران را بهم نزدیك ساخت اما نتوانست این حركت را عمق و تداوم بخشد. این مساله خصوصا از این جهت قابل فكر است كه معضل قابل مشاهده در رابطه با فعالیتهاى دو نهاد شكل گرفته براى ایجاد تشكلهاى كارگرى نیز هست كه جاى بحث اش‌ اینجا نیست. در هر حال شكل گرفتن خود این دو نهاد و دخالت جمع وسیعى از كارگران در آن نشان می دهد كه علت این مساله نمی تواند بسادگى اختناق باشد. مورد دیگر در این زمینه برخوردى است كه شامل حامیان این حركت در داخل و خارج كشور هر دوست. متكى شدن به حمایت از خارج كشور (حمایت مادى و سیاسى) و بخش‌ زیادى از تلاشها را بر این نكته متمركز كردن، مشكلى است كه نه فقط در جریان حمایت از كارگران دستگیر شده در سقز مشاهده شد، بلكه دارد به یك نُرم در برخورد به مبارزات كارگرى تبدیل می شود. اشكال این شیوه كار و این نوع انتظار این است كه بیشتر به حمایتهاى خارج متكى می شود تا تكیه بر حركت ‍مبارزاتى و اعتراضى در داخل و باین معنا بمیدان آوردن توده وسیعترى از كارگران. جلب حمایتهاى بین المللى همیشه جزو مهمى از مبارزات كارگرى بوده است. لذا تردیدى نیست و ‍
بسیار حیاتى است كه سوسیالیستهاى تبعید شده و حامیان جنبش‌ كارگرى در خارج كشور هر چه در توان دارند براى روشن نگه داشتن مشعل این مبارزه بكنند. اما این مشعل وقتى فروزان خواهد ماند كه نیروى حیاتش‌ را از ریشه هاى خود بگیرد.

4. در بسیارى از مراكز صنعتى ایران، بخش‌ زیادى از كارگران فصلى و پروژه اى، كارگران كرد هستند. كارگران فصلى و پروژه اى و یا بشكل رایج تر امروزیش‌ كارگران با قراردادهاى موقت جزو ناامن ترین بخش‌ كارگران و در واقع فصل مشتركى اند میان كارگران شاغل و بیكار. همچنین این كارگران بعلت خصلت اشتغالشان (موقت، پروژه اى و فصلى) بیش‌ از بخشهاى دیگر طبقه كارگر در حركت و جابجایى اند. چیزى كه بنوبه خود امكان شكل گیرى رابطه هاى گسترده تر و تماس‌ با بخشهاى وسیعترى در مناطق مختلف را به این كارگران می دهد. فعالین كارگرى دستگیر شده در سقز با تلاش‌ خود براى برگزارى جشن طبقاتى كارگران و مقاومت و ایستادگى پس‌ از آن در مقابل تعدیات جمهورى اسلامى، در حقیقت حضور و نقش‌ كارگران كرد را درصفوف طبقه كارگر ایران برجسته كرده و گامى بزرگ براى تامین همبستگى طبقاتى و غلبه بر شائبه هاى ناسیونالیستى و شووینیستى برداشتند.
*****
جنبش‌ ما در مقابل آزمون هاى دشوارى است. سالهاى سختى رفته اند و آنچنان كه پیداست سالهاى سخت ترى در پبش‌ روست. ببكارى مبلبونى، عدم تامبن شغلى، قراردادهاى موقت، فقر و فحشا و اعتباد عوارض‌ شناخته شده اى از تلاشهاى بورژوازى ابران براى پبوستن به بازار تجارت جهانى است. ابن سمتگبرى در تمام كشورهابى كه چنبن روندهابى را گذرانده اند خانه خرابى دهشتبارى را به طبقه كارگر تحمبل كرده است. راه فرارفتن از ابن ابعاد گسترده بى حقوقى، هبچ چبز نبست جز مبارزه و تشكل. تنها فاكتورى كه بطور واقعى و مبرم می تواند تمام معادلات سیاسى را برهم بریزد، حضور یك طبقه كارگر متحد و متشكل است. حركت كارگران ‍سقز نمونه اى از این تلاش‌ بوده است. با تمام قوا باید از آنها دفاع كنیم و دولت را واداریم احكام زندان و تبعید این فعالین را پس‌ بگیرد و تمام خسارات وارده به آنها در طول این یكسال و نیم را جبران كند. تحمیل پس‌ گرفتن این احكام بر دولت، پشتوانه و دلگرمى اى است براى فعالین كارگرى در گسترش‌ مبارزات خود علیه دولت اسلامى و براى جلب هر چه وسیعتر كارگران به مبارزه. حمایت همه بخشهاى جنبش‌ كارگرى مستقل از نوع و رشته شغلى و مستقل از تعلق سیاسى، در این راستا قدم كوچكى است در تامین وحدت طبقاتى كارگران.

حركت اعتراضى كارگران سقز در سال 83 نه شروع تاریخ مبارزات كارگرى بوده است و نه پایان آن. كارگران نساجى كردستان، 57 روز اعتراض‌ و مقاومت جانانه را در حالى سازمان دادند ‍كه احكام فعالین اعتراضات سقز در كریدورهاى دادگاههاى حكومت اسلامى دست بدست می گشت. ‍

لیلا دانش

بنقل از نشریه نگاه شماره 17

شليک به کارگران خاتون آباد: پايان گفتمان خشونت/آرامش

اولين بار نيست که کارگر سرکوب ميشود. اولين بار نيست که کارگر کشته ميشود. اما کشتار کارگران ذوب مس خاتون آباد نقطه عطف مهمى در فضاى سياسى ايران است. اگر هيچکدام از وقايع پنج شش ساله اخير به ساده دلان و خوشباوران، پوچى «دورى از خشونت» و التزام به شيوه هاى صلح طلبانه‌اى که خشم حاکمان را برنيانگيزد اثبات نکرده بود، با سرکوب خونين کارگران ذوب مس ديگر بايد تا انتهاى داستان سنت / مدرنيته و آرامش بجاى خشونت روشن شده باشد.

گرچه درتمام دوره عروج جنبش اصلاحات نيز مبارزات کارگرى در شکل تقابل با بستن کارخانه‌ها، اعتراض براى دريافت دستمزدهاى بتعويق افتاده و غيره وجود داشته‌اند، اما شليک به کارگرانى که خواهان کار بودند و نه سرنگونى حکومت، خواهان کار بودند و نه اعتراض به ولايت فقيه و شوراى نگهبان و نظارت استصوابى، آغاز دوره جديدى است که عميقا بر نياز حضور مستقل، قدرتمند و سراسرى جنبش کارگرى در تاثير گذارى بر فضاى سياسى حاضر تاکيد ميکند. با شليک گلوله اين مبارزات وارد فاز ديگرى ميشود.

کشتار کارگران خاتون آباد عملا در حاشيه اخبار تحصن نمايندگان اصلاح طلب در مجلس قرار گرفت و گويا که اين اتفاقى بود ساده، و بى هيچ ربط مستقيمى به آنچه که کل فضاى سياسى ايران را هويت داده است. گرچه تحولات جارى و خصوصا از زاويه نتيجه انتخابات آتى در سرنوشت جنبش اصلاحات محتاج بررسى جداگانه‌اى است اما ذکر چند نکته ضرورى است. کشتار کارگران خاتون آباد در خلا اتفاق نيفتاده است. واقعيت اينست که موضوع انتخابات و مباحث حول و حوش آن نقطه ختم قطعى‌اى بر حيات جنبش دوم خرداد و اصلاح حکومت از درون گذاشته است. در حاليکه انتخابات و صلاحيت نمايندگان به موضوع جدل تبديل شده، خصوصى سازيها و بيکار سازيها از يکطرف و تماس با مقامات و دول اروپايى و آمريکايى از جانب هر دو جناح بى وقفه در جريان است. پشت اين صحنه در حقيقت محور اصلى مجادله بر سر اينست که کدام بخش بورژوازى ايران ميتواند سکان عبور جامعه به يک وضعيت متعادل را در دست بگيرد و در عين حال به حل معضلات سياسى در منطقه کمک رساند. جنبش دوم خرداد که نيروى نارضايتى مردم را با خود داشت، امروز راهى جز اين ندارد که لااقل براى «محترم» ماندن از شرکت در انتخابات خوددارى کرده و به يک اپوزيسيون خارج حکومت تبديل شود. کسانى که با در دست داشتن حکومت و حضور موثر در مجلس نتوانستند ورق را برگردانند در خارج از حکومت بطريق اولى نخواهند توانست مگر اينکه به تغييرات راديکالى خصوصا از زاويه زدن حشو و زوائد ايدئولوژيک حکومت فعلى رضايت دهند تا بتوانند ليبرال‌هاى سکولار را با خود همراه کنند. و اين اتفاقى نيست که بسادگى و بى سر و صدا صورت بگيرد. در مقابل «خشونت» که هرگز قطع نشده بود نميتوان تا ابد مسيح وار سيلى تحويل گرفت. مساله اين است که تغييرى در صحنه سياسى ايران الزامى شده است، و اين تغيير بر خلاف تصور اصلاح طلبان نميتواند صرفا مبتنى بر رفتار آرام و آرامش طلبى و پرهيز از خشونت باشد. و در «پرهيز از خشونت» نيز گويى قرار است همانها که ساليان سال است قربانيان اين حکومت بوده‌اند، متعهد باشند و نه حکومتى که بيست و پنج سال است کسى جز خشونت و کشتار از آن بياد نمى آورد. هيچ بخشى از حکومت نميتواند اين واقعه را به گردن ديگرى بياندازد. مستقل از هر جدالى بر سر نظارت استصوابى و حقوق ولايت فقيه و رانت خوارى و غيره، چرخ اقتصاد مملکت بايد بر پايه سياست خصوصى سازى‌ها، تشديد و گسترش استثمار ميليونها کارگر و زحمتکش بچرخد بى اينکه اعتراضى پيشرفت اين روند را خدشه دار کند. پيشرفت اين پروسه و ملزومات تداوم آن مستقل از اينکه چه کسى برنده انتخابات باشد، امر کل بورژوازى ايران است. سرکوب کارگران در خاتون آباد قرار است خط و نشان‌هاى لازم براى پيشرفت بى دردسر اين پروسه را ترسيم کند و اين ربطى به قلدرى محافظه کاران و آرامش طلب بودن اصلاح طلبان ندارد. از اين پس زبان گلوله حکم ميراند. و اين بيان ناشى از يک تعميم دادن ساده براى برانگيختن احساسات ضد حکومتى نيست. تجربه همين چند ساله تقابل حکومت با کارگران و تجربه رفتار حکومتها با طبقه کارگر در کشورهاى ديگرى که در راستاى گسترش سياستهاى نئوليبرالى چوب حراج به دار و ندار طبقه کارگر زده اند بخوبى گوياى اينست که منفعت کارگر بى هيچ ترديدى در حفظ استقلال طبقاتى خود و آماده شدن براى جدالى سراسرى با حاکمان سرمايه است. بدون چنين آمادگى و تدارکى، جنگهاى زيادى در ميدانهاى کوچک و پراکنده به کارگران تحميل خواهد شد که نتيجه اش از جمله همين است که در خاتون آباد مى بينيم. حمله به کارگران در خاتون آباد (و متاسفانه به قيمت جان تنى چند از هم طبقه ايهايمان) بار ديگر نشان ميدهد که راهى جز در دست گرفتن ابتکار عمل و به نيروى خود به ميدان آمدن نيست. ميتوان و بايد بهر زبانى و بهر شکلى اين را تثبيت کرد که کشتار کارگر متقاضى کار ممنوع است؛ کشتار کارگرى که خواهان دريافت دستمزد بتعويق افتاده اش است، ممنوع است؛ کشتار کارگرى که در مقابل بستن کارخانه خواهان تضمين اشتغال است، ممنوع است؛ کشتار کارگرى که مسکن و بهداشت شايسته جامعه مدرن ميخواهد ممنوع است …. هيچ دمکراسى اى در دنيا برتر از برسميت شناختن چنين حقوق ابتدايى اى براى مردم کارگر و زحمتکش نيست. شليک به اين انسانها شليک به حق حيات است.

فوريه ٢٠٠٤

برگرفته از جهان امروز شماره 123

جنبش‌ كارگرى: ستون اعتراض‌ علیه جنگ – در گرامیداشت اول مه

اول ماه مه روز همبستگى جهانى كارگرى است و امسال این روز بنحو برجسته اى جهانى بودن طبقه كارگر و مطالبات آن را بنمایش‌ مىگذارد. جهان سرمایه یکی از دوره هاى پر تلاطم خود را در میان جنگ و لشكركشى به خاورمیانه و مجادلات میان قدرتهاى امپریالیستى می گذارند. صفوف عظیم اعتراضات ضد جنگ در اقصى نقاط جهان بى شك میتواند زمینه هاى همبستگى بیشترى را در مبارزه طبقه كارگر جهانى در شرایط حاضر فراهم كند. گلوبالیزاسیون تنها جهانى شدن سرمایه نیست ، تنها تسهیل جابجایى امور بانكى و صنعتى و تجارى نیست، تنها تسهیل انتقال نیروى كار مهاجر و تسهیل انتقال اطلاعات نیست، بلكه در عین حال زمینه شكل گرفتن و گسترش‌ همبستگى جهانى كارگرى در شرایط حاضر نیز هست.

واقعیت اینست كه جنبش‌ ضد جنگ حاضر علیرغم اهداف شریفش‌، تنها وقتى خواهد توانست بر ‍سیر وقایع تاثیر بگذارد كه خواستها و مطالبات خود را از صلح خواهى فراتر ببرد. تنها ‍وقتى وقوف به علل بنیادى جنگ یعنى نیازهاى جهان سرمایه و سیستم حاكم بر جهان به خودآگاه ‍ جنبش‌ ضد جنگ و جنبشهاى اجتماعى دیگرى كه ستون آن را میسازند تبدیل شود، میتوان از قدرت تاثیرگذارى این جنبش‌ بر سرنوشت بشریت قرن بیست و یكم حرف زد. لذا آگاهى به نقش‌ ‍ جنبش‌ كارگرى در تعمیق جنبش‌ ضد جنگ، آن حلقه اى است كه مبارزه علیه جنگ و جنگ افروزى ‍و توان تاثیرگذارى جنبش‌ ضد جنگ را تضمین مىكند. ضدیت با جنگ، توقف جنگ، و خروج آمریكا ‍از عراق كه قطعا از مطالبات برجسته اول مه  امسال در سطح جهانى خواهند بود باید با نقد ‍پایه اى طبقه كارگر به مناسبات موجود همراه شود.

جنگ بازتاب نیاز سرمایه جهانى است و این خود این سیستم است كه نیاز به جنگ را مى آفریند. گرچه ابتكار عمل جنگ حاضر در دست دولت آمریکاست اما ضرورى شدن و تلاش‌ براى موقعیت ‍ برجسته ترى در نظام سیاسى جهان بعد از جنگ سرد یافتن، تنها مشغله دولت آمریکا نیست. اعتراض‌ به و یا مخالفت دول دیگر سرمایه دارى از جمله فرانسه و آلمان و روسیه با آمریکا و تاكیدشان بر نقش‌ نهادهاى بین المللى نه از سر مخالفت اصولى با بنیاد این حركت بلكه ‍بر سر نقش‌ و جایگاه خود آنها در كل تغییراتى است كه در شرف وقوع است. وگرنه قرار گرفتن ابتكار عمل در دست سازمان ملل متحد تغییرى در قضیه نمیدهد. مگر جنگ خلیج در سال 1991 ‍ با تایید سازمان ملل نبود؟ جنگ ادامه سیاست است. و در این زمینه دیگر بحث تنها بر سرسیاست خارجى یا نظامى آمریکا نیست بلكه بر سر استراتژى سرمایه هاى بزرگ در پرتو گلوبالیزاسیون ‍براى جهان است و باین معنا این كل سیاست جهان سرمایه است كه چنین شرایطى را موجب شده ‍است. این جنگ ادامه همان سیاستى است كه امروز ارتش‌ میلیونى بیكاران در اروپا را شكل ‍داده است، ادامه همان سیاستى است كه باذعان آمار مراجع رسمى خودشان شكافهاى طبقاتى ‍را در سطح جهان بنحو بیسابقه اى گسترش‌ داده است، ادامه همان سیاستى است كه میلیونها ‍كارگر را در نقاط مختلف جهان در پى كسب شغل به نیروى كار مهاجرى تبدیل كرده كه كمترین ‍ امنیت شغلى، جسمى و روحى را دارند. ادامه همان سیاستى است كه با گسترش‌ بىسابقه سرمایه دارى در جهان، میلیونها زن و كودك را به كم حقوقترین  و فقیرترین بخش‌ طبقه كارگر تبدیل ‍ كرده است. این سیاست نه فقط در جنایتكارانه ترین شكل بروزش‌، كه در همین اشكال دیگرش‌ نیز مورد اعتراض‌ باید باشد. كارنامه سرمایه و حكومتهایش‌ را تنها در روزهاى جنگ نمىتوان جلوى رو گذاشت و وارسى كرد. این مناسبات هر لحظه در هر گوشه اى از جهان برگ دیگرى ازعملكرد غیر انسانى خود را بنمایش‌ میگذارد. طبقه كارگر بحكم موقعیت عینى اش‌ در مناسبات ‍تولید سرمایه تنها نیرویى است كه مىتواند دست به ریشه این سیاست ببرد و نقد بر جنایات ‍امروز را از جنگ طلبى و قلدرمنشى فراتر برده و نشان دهد كه این كل نظام سرمایه است كه منشا سیه روزى و فلاكت بشریت این قرن است.

تنها در صورت حضور چنین نیرویى در صفوف جنبش‌ ضد جنگ است كه می توان به آینده این جنبش‌ امیدى داشت. میلیونها انسانى كه در طول ماههاى اخیر به خیابانها آمده و علیه جنگ اعتراض‌ ‍ كرده اند، حتى اگر نیمى شان به خانه برگردند هنوز نیم دیگرش‌ نیرویى میلیونى است. اینها ‍نه منفعتى در جنگ دارند و نه منفعتى در دیگر سیاستهاى این دول كه زندگى در این جهان ‍را براى میلیونها كارگر و زحمتكش‌ به دست و پا زدن بیحاصل تبدیل كرده اند. طبقه كارگر ‍جهانى با شناخت علل بنیادى وقوع جنگ و شناخت نقش‌ خود در چنین شرایطى مىتواند به ستون ‍این حركت تبدیل شود و جنبش‌ ضد جنگ را به یك جنبش‌ ضد كاپیتالیستى قدرتمند تبدیل كند.
*****
جنگ و جنبش‌ ضد جنگ براى كارگران ایران علاوه بر این جایگاه عمومى از ویژگى خاصى نیز برخوردار است. همسایگى با عراق و همچنین تهدید حمله به ایران، به مساله ویژگیهاى دیگرى ‍میدهد. از اخطارهاى تا كنونى كه از جانب مقامات مختلف آمریکا در رابطه با ایران یا ‍ سوریه شده هنوز بلاواسطه نمىتوان نتیجه گرفت كه امكان چنین جنگى در ایران محتمل و یا ‍ فورى است. معادلات پیچیده ترى از جمله نقش‌ روسیه در منطقه، روابط اقتصادى گسترده ایران ‍ با كشورهاى اروپایى و منافعى كه این قدرتهاى بزرگ در پى آن هستند و تضاد منافع اینان با آمریکا و انگلیس‌، و همچنین موقعیت سیاسى ویژه ایران هم از این لحاظ كه ایران كشورى با مناسبات جاافتاده سرمایه دارى ( نسبت به عراق و افغانستان ) است و هم از لحاظ دینامیسم ‍مبارزه سیاسى در آن حكم می كند كه لشكركشى به ایران و جنگ در ایران اتفاقى نیست كه ‍در آینده بسیار نزدیك بیافتد. واضح است كه هیچكس‌ نمی تواند چگونگى وقوع چنین حمله اى ‍ را پیش‌ بینى كند اما فورى نبودن این اتفاق، دقیقا تاكید بر این است كه از فرصت موجود ‍باید براى شكل دادن به یك قطب طبقاتى در مقابل جنگ و سیاستهایى كه منجر به چنین جنگهایى میشود، استفاده كرد. غرض‌ از این بحث طبعا نفى هر گونه امكان وقوع جنگ در ایران نیست، بلكه مساله این است كه میان امكان واقعى و تحلیل عینى از شرایط، با تبلیغات سیاسى پروآمریکایی‍ها، اصلاح طلبان و حتى رسانه هاى امپریالیستى باید تفاوت قائل شد. فضایى كه در این زمینه بوجود آمده نه بر مبناى یك تحلیل عینى از روند وقایع بلكه از یكسو ناشى از نگرانى ‍قابل فهم مردم و از سوى دیگر از تبلیغات پرو آمریکایى سلطنت طلبان، و منافع مشخص‌ جناح محافظه كار و اصلاح طلب جمهورى اسلامى است.

بخشى از این واكنش‌ ها بیش‌ از آنكه مبتنى بر نگرانى از خطر جنگ باشد، خوشامد گویى به دخالت آمریکا و سرنگونى جمهورى اسلامى است. این بحث مشخصا از زمان حمله آمریکا به ‍ افغانستان خصوصا از جانب اپوزیسیون پرو آمریکا و سلطنت طلب باب شد.
دلایل چنین موضعى ‍با توجه به ساخت و بافت و سابقه تاریخى این جریانها روشن است. پرو آمریکا بودن بهیچوجه ضامن عدالت و رفاه اجتماعى نبوده و نیست. حتى اگر كسى فراموش‌ كرده باشد كه حكومت شاه ‍نیزیك حكومت پروآمریکا بود، نمونه هاى دیگر چنین حكومتهایى مثل عربستان سعودى، اسرائیل، ‍و پاكستان دیگر نیازى به رجوع به تاریخ ندارند. همچنین در طول دهه اخیر سرنوشت بالكان، ‍افغانستان و حتى سناریوهاى درنظر گرفته شده براى عراق باید به پراگماتیست ترین اذهان نیز نشان داده باشد كه دمكراسى آمریکایى با اشغال و كشتار مردم و دیكته كردن سیاست ‍به هر چیزى شبیه است جز دمكراسى.  نتیجه جنگ و دخالتگرى آمریکا جز تبدیل ایران به یك ‍كولونى دیگر نیست و این خام خیالى محض‌ است كه آمریکا قرار است پیام آور دمكراسى و گسترش‌ تمدن باشد. در مورد این جنگ مشخص‌ مساله دقیقا بر سر تضمین موقعیت بلامنازع ‍ آمریکا در منطقه خاورمیانه و تضمین نقش‌ آن در شكل دادن به نظم سیاسى اى در منطقه است ‍كه منافع آمریکا در آن بیمه شده باشد. و براى این منظور همچنانكه در عراق و افغانستان ‍دیده شد آنها ابتدا هر نشانى از تمدن را نابود مىكنند تا بر ویرانه هایش‌ در طول زمانى ‍كه به قدمت زندگى چند نسل خواهد بود و مستقل از اینكه سلطنت طلبان برگردند یا اصلاح ‍طلبان بمانند، «تمدن آمریکایى» بسازند كه تا شاهى آخرش‌ را باید از جیب كارگر و زحمتكش‌ ایرانى در بیاورند.

اما گرایش‌ دیگرى نیز خطر جنگ را جدى مى بیند. زمزمه هاى آشتى ملى و ضرورت كنار گذاشتن اختلافات، كمك به شكل گیرى یك جریان دمكراسى خواه درونى و از این طریق بستن راه تهدید آمریکا بحثى است كه در میان بخش‌ زیادى از اپوزیسیون در جریان است. آنچه كه در این زمینه قابل تعمق است اینست كه این راه حلى است كه اساسا از درون خود حكومت اسلامى ومشخصا اصلاح طلبان بیرون آمده است. نشریات داخل و خارج در هفته هاى اخیر مملو است از ‍اینكه باید به رشد جریان اصلاح طلب میدان داد و گذاشت شرایط ایران طورى تغییر كند كه ‍بهانه اى براى حمله آمریکا نباشد. از پیشنهاد به جناح تندرو كه به یك رفراندوم گردن بگذارید و كنار روید گرفته تا تلاش‌ مدافعین غیر دولتى اصلاحات كه بنام جلوگیرى ازفاجعه مردم را فرا مىخوانند كه پشت جبهه اصلاحات جمع شوند، همگى یك نقطه عزیمت مشترك ‍دارند. لشكركشى، اشغالگرى، و میلیتاریسم جنگى آمریکا و انگلیس‌ تا همینجا این حد ازفایده را داشته است كه به بخشى از بورژوازى كشورهاى مورد تهدید امكان این را دهد كه برگ برنده براى بقاى عمر خود جمع كنند. اگر آمریکا در تدارك حمله به ایران باشد، دلیل آن نه دیكتاتور بودن جمهورى اسلامى بلكه جایگاه ایران در سیاستهاى اقتصادى و نظامى آتى آمریکاست و اصلاح طلبان ایرانى هم  با هیچ درجه قسم و آیه به آدام اسمیت و منتسكیو ‍براى اثبات اصالت لیبرالى شان نمی توانند در این سمتگیرى تغییرى بدهند.  بنابراین سیاست ‍آشتى ملى و جمع شدن زیر پرچم اصلاح طلبان نه راهى براى جلوگیرى از جنگ، كه راهى براى ‍نجات بورژوازى لیبرال ایران است كه اكنون كه تا یكقدمى احراز كامل سیستم دولتى پیش‌ ‍ آمده، تهدید جنگ هستى اش‌ را بزیر سوال میكشد. بعلاوه این موضعگیرى تا آنجا كه به جبهه اصلاحات مربوط میشود هیچ نكته سیاسى جدیدى از زاویه افق سیاسى آنها براى جامعه ایران در خود ندارد. جبهه اصلاحات شش‌ سال است كه همین خط را دنبال می كند و برآنست تا به ‍حكومتى در ایران شكل دهد كه در بهترین حالت مورد قبول نهادهاى بین المللى باشد. ارتش‌ یکی از سیاستگذاران این نهادها امروز در دروازه هاى جنوبى ایران مستقر است و براى همین ‍لیبرالهاى «خوش‌ نیت» هم شاخ و شانه می كشد.

آنچه كه در مورد این دو نقطه عزیمت مشترك است، درك آنها از علل جنگ است. كسانى كه باور ‍كرده باشند یا تلاش‌ مىكنند وانمود كنند كه حمله به عراق و افغانستان بخاطر وجود صدام ‍و طالبان بود، حق دارند تصور كنند كه اگر امثال اینها در ایران بر سر كار نباشند آمریکا راهش‌ را كج خواهد كرد. تا آنجا كه به اصلاح طلبان دولتى و حتى سلطنت طلبان صاحب سنت ‍مربوط میشود بعید است كه آنان ابعاد جهانى مسائل جارى در منطقه را نفهمند. اما مساله ‍مدافعین ساده لوح پرو آمریکا و اصلاح طلبان غیر دولتى تنها ناشى از كوته بینى كسانى است كه باور كرده اند كه مشكل بر سر دیكتاتورى و یا دمكرات نبودن صدام و طالبان است. باور كرده اند كه نسیم دمكراسى بعد از جنگ سرد باشد كه كمى با تاخیر به ایران مىرسد، ‍باور كرده اند كه گویا در معضلى بوسعت جهان، تمكین به قوانین بازى آمریکایى چاره درد است. واقعیت این جنگ اما چیز دیگرى است. جنگ عارضه اجتناب ناپذیر جهان سرمایه است و این مناسبات جهت هموار كردن راه كسب سود بیشتر نیاز دارد كه با جنگ و جنگ افروزى بازارهاى ‍وسیعترى را صاحب شود. اگر جنگ حاضر در این چارچوب فهمیده نشود، آنوقت جهان را باید فقط بازیچه قلدرى نظامى آمریکا دانست و راهى جز تمكین به آن ‍ (چه بشیوه سلطنت طلبان و چه بشیوه «مردمسالارانه» اصلاح طلبان) نمیماند. واقعیت اما اینست كه نیاز به تثبیت نظم نوین در جهان مورد توافق همه دولتهاى بزرگ سرمایه دارى است. تاكید بر نقش‌ سازمان ‍ملل در تخریب و یا بازسازى یك كشور بهیچوجه مخالفت با جنگ نیست. همه كشورهاى بزرگ سرمایه ‍ باین معنا در نفس‌ تعیین تكلیف براى نظم جدید جهان كه از جمله از طریق جنگ میسر میشود، ‍مخالفتى ندارند.
******
جهانى شدن كه براى بسیارى این تصور را پیش‌ آورده بود كه گویا قرار است مدرنیزاسیون ‍و مدنیت در همه جا مستقر شود، با جنگى كه امروز دیگر به اذعان بسیارى یکی از بزرگترین و حیاتى ترین اتفاقات در رقم زدن سرنوشت بشریت در قرن جارى خواهد بود، وارد فاز جدیدى ‍شده است. بر هر ذهن ساده انگارى نیز دیگر باید معلوم شده باشد كه در پس‌ تعارفات و ‍تبلیغات مطنطن در مورد گلوبالیزاسیون، چهره دیگرى نیز هست و آن همین است كه امروز مردم ‍در اقصى نقاط جهان بر صفحه هاى تلویزیون مى بینند. هیچ تعارفى در چیزى و جایى نیست. اگر سودآورى سرمایه به خطر افتاده است، اگر بازارهاى موجود كفایت تامین سودهاى مورد نظر را نمیدهد، اگر راهى براى غلبه بر بحرانهاى اقتصادى و كسر بودجه هاى میلیاردى قدرتهاى ‍بزرگ جهانى باید یافت، دستیابى به بازارهاى جدید از طریق تبدیل یك مملكت به ویرانه اى كه جغدها هم حاضر نباشند بر سر آوارش‌ بنشینند، كار سختى نیست.

اول ماه مه امسال در چنین شرایطى برگزار میشود. جنگ علیرغم اعتراض‌ گسترده جهانى آغاز ‍شد و علیرغم سرنگونى رژیم صدام مىرود كه سایه اش‌ تا دوره اى بر صحنه سیاست جهانى حاكم باشد. جنبش‌ جهانى ضد جنگ كه امروز پس‌ از سرنگونى حكومت بعث با شعار خروج اشغالگران ‍از عراق به میدان آمده است، جنبش‌ وسیع و پرقدرتى است كه نادیده گرفتن آن از صحنه سیاست كار دشوارى است. این صف میلیونى انسانهایى است كه مستقل از رنگ و نژاد و قومیتشان به میدان آمدند تا خواست شریف یك زندگى انسانى بدور از جنگ و منفعت طلبى قدرتهاى امپریالیستى ‍را بنمایش‌ بگذارند.  طبقه كارگر ایران هم به حكم همبستگى جهانى و هم به دلیل اهمیت سیاسى این حركت و هم بدلیل موقعیت ویژه ایران، باید به این حركت بپیوندد و سرنوشت خود ‍را در این همبستگى جهانى جستجو كند.

با تلاش‌ براى حفظ آرامش‌ و آشتى ملى نمىتوان با سیاستى كه كل جهان را به لرزه در آورده ‍و می رود تا سرنوشت بسیارى از كشورها و خصوصا در جهان سوم و خاورمیانه را به منافع كارتلهاى ‍سرمایه و گماشتگان آمریکایى بسپارد، مقابله كرد.  سرنوشت عراق و افغانستان باید نشان داده باشد كه بحث بر سر دمكراسى نیست، بر سر تمدن و مدنیت نیست، بر سر رهایى مردم از ‍دست دیكتاتورها نیست. بحث در یك كلام و بسادگى بر سر گسترش‌ منافع جهانى سرمایه و سرمایه گذارى شركتهاى بزرگ جهت بازسازى این ممالك ویران شده بخرج مردم همین كشورهاست. راه ‍مقابله با جنگ امتیاز دادن به جبهه اصلاحات و یا مجاز شدن پروآمریکائیسم و سلطنت طلبى ‍نیست، بلكه پیوستن به جنبش‌ جهانى ضد جنگ و تلاش‌ براى تقویت و گسترش‌ این حركت به ‍یك حركت ضد كاپیتالیستى است. برآیند این پروسه وقتى بنفع كارگر ایرانى است كه توانسته ‍باشد در همبستگى جهانى با جنبش‌ ضد جنگ به یك نیروى قدرتمند در مقابل دولت اسلامى تبدیل شود. جامعه ایران نیاز به یك تحول بنیادین دارد و شرایط جدید امكان ابراز وجود كارگررا در پیوستگى با یك جریان جهانى بسیار قوىتر می كند. این فرصت را باید شناخت و از آن ‍بهره برد.

لیلا دانش