«نگاه» می‌‌پرسد: پسا برجام و چشم انداز مبارزه طبقاتی در ایران

 

در سیزدهم فروردین 1394، پس از سال ها مذاکرات آشکار و پنهان، جار و جنجال ها، سرانجام «تفاهم» هسته ای بین جمهوری اسلامی و گروه 1+5 در لوزان سویس منعقد شد. به نظر شما چه سیاست ها و انتظاراتی – و در متن چه شرایط منطقه ای و جهانی- دو طرف اصلی این ماجرا- جمهوری اسلامی و امریکا- را به سوی انعقاد این «تفاهم» («برجام») سوق داد؟

 هم در پروسه مذاکرات و هم در یکسال پس از برجام، محرز بوده است که کل این واقعه را باید در چارچوب مسائل جاری منطقه خاورمیانه فهمید وارزیابی کرد. نکته اول در این رابطه این است که شکست های آمریکا در منطقه و بن بست در جنگ سوریه و عروج داعش، آمریکا و متحدینش را در موقعیت دشواری قرار داد که درافتادن با جمهوری اسلامی وآغاز یک جنگ دیگررا بسیار دشوار می کرد. مخالفت آمریکا با پروژه هسته ای ایران طبعا از روی سیاست انسان دوستانه نبود. ایران در زمان شاه نیز درگیر چنین برنامه ای بود بدون اینکه از چشم آمریکا پنهان باشد. بعلاوه در خاورمیانه پیش از جمهوری اسلامی، پاکستان و هند بدرجات مختلف به غنی سازی اورانیوم پرداخته بودند اگر فعلا نخواهیم از وجود این پتانسیل در خود آمریکاو روسیه و چند کشور دیگر اروپایی چیزی بگوییم. مساله اینست که ایران نمی بایست خود مستقلا با توسعه پروژه هسته ای وغنی سازی اورانیوم به نیرویی در منطقه تبدیل شود که می توانست منافع آمریکا ویاران مرتجع منطقه ایش را بخطر اندازد. چنین بود که بعد از شکست های آمریکا و ناتو در افغانستان و عراق (که از قضا در هر دو مورد ایران نقشهایی در رتق و فتق امور ایفا کرده بود) فشار بر ایران برای برنامه هسته ای به یک سیاست گسترده تبدیل شد که با تحریم های اقتصادی و تهدید جنگ علیه ایران، جمهوری اسلامی را تا مرز سقوط پیش برد.

دوم اینکه در قریب سی و چند سال گذشته جمهوری اسلامی بقای خود را از طریق سیاست سرکوب گسترده و بلندپروازی های برون مرزی دنبال کرده است. مساله هسته ای هم یکی از این موارد بوده که حفظ حیات حکومت را گره زد به یافتن نقشی در تحولات منطقه ای با دسترسی به اورانیوم غنی شده و یا نمایش داشتن چنین پتانسیلی. اما مستقل از نیت جمهوری اسلامی فشار تحریم ها، گسترش نارضایتی عمومی، بن بست سیاسی و اقتصادی حکومت که بنوبه خود بر تشدید اختلافات جناحی می افزود، همگی جمهوری اسلامی را بر آن داشت تا اعمال نقش منطقه ای را با استفاده از شرایط موجود گره زند به بن بست سیاست های دول غربی در خاورمیانه. رفتن پای این مذاکرات در عین حال که فشار تحریم و تهدید جنگی را کاهش می داد به جمهوری اسلامی این امکان را می داد که با ظاهری آراسته  به دخالت های  منطقه ایش ادامه دهد.

جدی شدن مذاکرات برای حصول یک توافق وقتی مطلوب شمرده شد که روشن بود ایران می تواند کاتالیزاتور فعالی در وقایع جاری منطقه ای باشد. چنین نقشی البته الزاما بعمنای دست بالا داشتن ایران درسیاست منطقه نیست. برای آمریکا و ناتو مساله اینست که دولت ایران از یکسوعامل فشاری باشد برعربستان و ترکیه بمثابه دولت های مدعی و ازسوی دیگر بر گله تروریست های اسلامی بمثابه نیروهای ارتجاعی غیردولتی دخیل در وقایع بر متن اختلافات سکتی میان شیعیان و اهل سنت. علاوه بر این یک هدف مهم دیگر آمریکا و هم پیمانانش به مهار کشیدن دولت ایران است که خود با سیاست های تروریستی و جنگ افروازنه یک پای عدم ثبات در منطقه بوده است.  تا جایی که امروز مشخص شده است برجام برای دولت ایران نیز عمدتا گشایشی در حیطه دیپلماتیک و روابط بین المللی بوده است.

یک سوال مطرح این است که آیا واقعا «برجام»- و در کل، فعالیت های هسته ای جمهوری اسلامی- مشکل اصلی آمریکا و متحدین غربی آن برای تحت فشار قرار دادن جمهوری اسلامی، تحریم های اقتصادی گسترد و … بوده است؟ یا بحران ها و رقابت های منطقه ای، نقش و موقعیت جمهوری اسلام درمتن آن، و بازتعریف و بازسازی نقش و موقعیت قدرت های منطقه ای و بدیل های سیاسی و اقتصادی مورد نظر آمریکا و متحدین غربی آن دلیل و هدف اصلی بوده است؟

 تشریح چنین مساله پیچیده ای طبعا با یکی دو دسته دلایل مقدور نیست. ایران هسته ای و اتمی را نه آمریکا و نه  هم پیمانان منطقه ای و غیر منطقه ای اش نمی پذیرفتند. قرار دادن ایران در لیست اشرار و نگهداشتن تهدید جنگ بر سر ایران دقیقا برای این بود که این حکومت با محظورات و مشخصات فعلی اش نمی توانست عنصر فعالی نه در صحنه سیاست منطقه ای و نه بطریق اولی در صحنه سیاست بین المللی باشد. البته فراموش نکنیم که فشار بر جمهوری اسلامی و تحمیل انزوای بین المللی مساله ای است سی و چند ساله. علت اعمال این فشار نیز مهار کردن نقش دولتی بوده که وجود و حیات خود را مدیون شکست انقلاب ایران وهمچنین ختم دوره ای از نظام بین المللی بوده است. انقلاب ایران تقریبا در آغاز یک دوره جدید در سیاست و روابط بین الملل اتفاق افتاد. درچنین شرایطی جمهوری اسلامی میدان یافت که با سرکوب انقلاب ایران روند تغییرات بنیادی در جامعه را مسدود کند. تغییراتی که می توانست منجربه حضور نیروهای سیاسی و اجتماعی ای شود که هم تهدیدی برای طبقه حاکم ایران محسوب می شد و هم برای آمریکا و بورژوازی بزرگ غرب که در متن این شرایط بدنبال یافتن پایه های جدید اعمال نفوذ در منطقه خاورمیانه بودند. نقش چنین حکومتی با سرکوب انقلاب درهمان سه سال اول می توانست تمام شده باشد. اما حکومت اسلامی در عین حال نقشه ها و آمال طبقاتی و ایدئولوژیک خود را نیز داشت. وهمین ها محرک عملکرد و نقش آفرینی اش در وقایع بعدی مثل تداوم جنگ ایران و عراق، صدور انقلاب به منطقه و عروج پان اسلامیسم، تقویت جریانات حکومتی و تروریستی اسلامی، …. و نهایتا برنامه هسته ای شد. این پروژه اخیرمثل بسیاری ازدیگر اقدامات جمهوری اسلامی از یکسوبا مخالفت قدرت های منطقه ای مواجه شد و از سوی دیگر با منافع قدرت های بزرگ در شکل دادن به نظم و نسق مورد نیاز خودشان در منطقه همخوانی نداشت. بنابراین زمین گیر کردن جمهوری اسلامی در این عرصه مدافعین زیادی داشت. تحریم، انزوا و تهدید جنگی ابزارهای اعمال این فشار بودند. برجام بر متن شرایط امروز خاورمیانه، جمهوری اسلامی را در یک عرصه مهم ابرازقدرتش خلع سلاح کرده تا تلاشش برای اعمال قدرت در منطقه را به مجرای مهارشده ای کانالیزه کند. توافق هسته ای چیزی بیش از این نیست. و اکثر دست اندر کاران حکومتی نیز ورای اختلافات جناحی، تا کنون بیشتر در مدح کارآیی دیپلماسی وختم دادن به دوران انزوای بین المللی جمهوری اسلامی گفته و نوشته اند.

اما نکته دوم یعنی بازتعریف نقش قدرت های منطقه ای بعنوان محرک توافقات موسوم به برجام. وضعیت سیاسی در منطقه خاورمیانه هم بلحاظ اعتراضات اجتماعی و هم بلحاظ سیاست های دول بزرگ غرب در این منطقه شرایطی را بوجود آورده که جدید وبسیار خطیراست. تلاش دول بزرگ غرب برهبری آمریکا برای شکل دادن به نظمی نوین در خاورمیانه و بازتعریف نقش های منطقه ای علیرغم جنگ های گسترده و هزینه های سنگین نظامی حاصلی جز از دست رفتن شیرازه امور نداشته است. سقوط چند دیکتاتورکه در وقت خود مورد حمایت همین دولت های غربی بودند، موجبات گسترش دمکراسی را حتی در شکل مورد نظر این قدرت ها فراهم نکرد. قدافی رفت تا سرنوشت لیبی به جنگ قبیله ای واگذار شود؛ حسنی مبارک سقوط کرد اما صحنه به ارتجاعیون اسلامی و سپس نظامیان دست ساخته مبارک واگذار شد؛ در بسیاری دیگر از کشورهای عربی که بنوعی در معرض «بهار» عرب قرار گرفتند هم وضعیت کمابیش همینطور است. عواقب جنگ خانمانسوز در سوریه بنحوی آشکار بر مناسبات بین المللی تاثیر گذاشته؛ دستجات مسلحی که توسط حمایت های مستقیم و غیر مستقیم غربیان برای تاثیر گذاری بر روند اوضاع ایجاد شدند تبدیل شده اند به یک عامل خطرناک در ثبات و امنیت اجتماعی نه فقط در منطقه خاورمیانه بلکه حتی در اروپا و آمریکا! البته آمریکا و هم پیمانانش به موازات بمباران «دمکراتیک» دو دهه اخیرخط مشی دیگری نیز داشتند: تاثیر بر تحولات خاورمیانه با اتکا به عوامل درونی آن. امروز بر همه آشکار است که هم تسلیح القاعده و دستجات تروریست اسلامی بخشی از این سیاست بوده و هم حمایت شاخه های معتدل تر اسلامی.درحقیقت روکردن به قدرت های منطقه ای نتیجه شکست های مفتضحانه سیاست های  آمریکا و ناتوبوده و در این نقشه ترکیه، ایران، اسرائیل و عربستان سعودی که تاریخا بر سر نقش ژاندارمی منطقه در رقابت با هم بوده اند هر کدام بنوعی دخیل می شوند و هر کدام بسته به توان سیاسی و نظامی شان رل ویژه ای می توانند داشته باشند. این نقش ها البته با توجه به مجموعه تحولات اجتماعی منطقه و با داده های امروز، نقش هایی کوتاه مدت و ابزاری هستند. بنابراین تا جایی که به ایران مربوط می شود این بارآرزوهای عظمت طلبانه بورژوازی ایران بنحوبرجسته ای همسو شده است با طرح ها و برنامه ها و تلاش هایی که در جریان است تا نظام سیاسی خاورمیانه را بازتعریف کند.

با «برجام» قرار بوده است جمهوری اسلامی سرمایه چه نقش و موقعیت منطقه ای بیابد، هم از نظر خود جمهوری اسلامی و هم از نظر آمریکا و شرکای بین المللی اش؟ آیا چنین نقش و موقعیتی در متن بحران های حاد خاورمیانه، رقابت های رو به تزاید قدرت های منطقه ای مانند عربستان، ترکیه و …. امکان پذیر و مورد قبول سایر رقبای منطقه ای و نیز اسرائیل هست؟

 نیاز به گفتن نیست که جدال های جاری در منطقه خاورمیانه علیرغم نقش غیرقابل انکاری که هم اکنون دستجات اسلامی در آن دارند، اساسا برسرآتیه این منطقه در مناسبات بین المللی و نقش قدرت های بزرگ درآنست. در چنین شرایطی رقابت نیروهای مدعی نقش برتر در منطقه هرروز اشکال پیچیده تری بخود می گیرد. جمهوری اسلامی بعنوان یکی از اینان سالهاست که با سیاست ها و پروژه های مختلف درتلاش یافتن جایی در مناسبات قدرت در منطقه است. سیاست صدورانقلاب وپان اسلامیسم هم همان هدفی را داشت که برنامه های اخیرتر جمهوری اسلامی مثل پروژه هسته ای، دخیل شدن در جنگ سوریه و همچنین مسائل درونی عراق، تلاش برای تقویت هلال شیعه، دخالت در یمن…. بدست گرفتن پروژه هسته ای که جنجالی ترین این پروژه ها بوده زمانی وقوع یافت که ناتوانی و شکست آمریکا و ناتو در جنگ های افغانستان و عراق آشکار شده بود. اما مخالفت های گسترده با این برنامه و بسیج نسبتا گسترده منطقه ای وجهانی علیه حکومت ایران، عملا نه فقط قدرت رقابت منطقه ای جمهوری اسلامی را کاهش می داد بلکه حیات حکومت را بخطرانداخت. از زاویه حکومت ایران، با برجام دولت ایران قادر می شود که با خروج از انزوای بین المللی، با خنثی کردن تبلیغات اسرائیل و عربستان در این زمینه با دست بازتری با دخالت در سوریه نقش برتر خود را تحمیل کند. از زاویه آمریکا و ناتو نیز خلع سلاح یک قدرت منطقه ای و کشاندنش پای میز مذاکره یعنی ازیکسو راضی نگهداشتن اسرائیل و عربستان و از سوی دیگر ادامه حضور در منطقه بدون تهدید های ناشی از سلاح اتمی دردست حکومت ایران.

در هر حال بغرنج شدن شرایط خاورمیانه و ناتوانی آمریکا و ناتو از مهار وضعیت حاضر، به دولت ایران نیز این فرجه را داد تا با «قربانی» کردن یک پروژه (هسته ای) جای خود را در رقابت های جاری حفظ کند. تهدیدهای جنگ علیه ایران بدلیل برنامه هسته ای با اینکه امکان وقوعش کم بود اما باندازه کافی توانست جامعه ایران را زیر فشار قرار دهد. موقعیت مستاصل جناح های حکومتی در مقطع انتخابات گذشته حاصل همین وضعیت بود. روحانی با پلاتفرم حل معضل انزوای بین المللی ایران و مشکلات ناشی از برنامه هسته ای بنابود تداوم حیات حکومت را در چنین شرایطی تضمین کند. و واقعیت اینست که رقابت فشرده جاری در منطقه به جمهوری اسلامی براحتی امکان تحقق بلندپروازی های فرامرزیش را نخواهد داد. تلاش برای یافتن نقش برتر منطقه ای از جانب اسرائیل، عربستان و ترکیه نیز در جریان است. آنها نیز پروژه های ارتجاعی خود را دارند. کودتا در ترکیه و بهره برداری آشکار اردوغان از آن برای تثبیت حکومت جنگ افروز خود، یکی از اینهاست. تهدیدهای عربستان و اسرائیل و «سرپیچی» شان از آمریکا نیز گواه بر اینست که رقابت منطقه ای می تواند آبستن جنگ های دیگری هم میان قدرت های منطقه ای باشد. برمتن چنین شرایطی جنجال حکومتیان در قلمداد کردن این ماجرا بعنوان یک پیروزی بزرگ را باید بیشتر بحساب خرسندی از امکان بقا گذاشت.

آیا تعدیل یاتقلیل و فروکشی بحران های حاد خاورمیانه، حتی با توجه به نقش و موقعیتی که قرار بوده است جمهوری اسلامی – از منظر آمریکا و شرکای بین المللی اش- پس از «برجام» ایفا کند، در شرایط بحران اقتصادی سرمایه داری جهانی، رقابت های بلوک های مختلف آن، دولت های جنایتکار و فاسد منطقه ای و وجود انبوهی از مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی تلنبار شده، ممکن است؟ اساسا «نقشه ی راه» آمریکا و متحدین غربی آن برای این منطقه چیست؟ و راه حل انسانی و رادیکال مقابل آن؟

 بحران­ها بطور عموم و در این مورد خاص بحران خاورمیانه نمی توانند راه حلی واحد یا یک بعدی داشته باشند. مردم خاورمیانه در چنگال مناسبات عقب مانده عشیرتی، جنگ های سکتی مذهبی، شرایط نامساعد اجتماعی گرفتارند و گرفتار خواهند ماند مادام که با قامتی استوار توان تاثیرگذاری بر این شرایط را بنفع اکثریت مردم این جوامع جلوی صحنه نیاورند. این البته حرفی کلی است ولی بی اندازه واقعی! این بحران چیست و از کجا آمده است؟ غیر از اینست که آمریکا و ناتو باربحران اقتصادی خود را در خارج از مرزهایشان برسرمردم خاورمیانه خراب می کنند؟ برای مردم این منطقه بویژه پس از دو دهه جنگ و تخریب چه چیز مهمتر از اینست که جنگ دیگر تهدیدی بر زندگی روزمره شان نباشد؛ هر روز مجبور به مهاجرت به کشوری نباشند؛ خود برای سرنوشت شان تصمیم بگیرند؛ اعتقادات مذهبی خودشان و دیگران شمشیری بالای سرشان نباشد؛ کار و مسکن و آموزش و بیمه های اجتماعی در دسترس شان باشد؛ جرات کنند برای آتیه فرزندانشان فارغ از «بحران» هایی که هر روز از گوشه ای سبز می شود برنامه ریزی کنند؛ و منابع  طبیعی موجود در قلمرو زیست شان بجای اینکه بلای هستی شان باشد پشتوانه اصلی تحقق این آرزوها شود؟  پاسخ این سوالات چیزی نیست جز اینکه ازیکسو دست ارتجاعیون منطقه درهیات دولت های مستبد و دستجات تروریست اسلامی و غیر اسلامی از زندگی مردم کوتاه شود؛ و از سوی دیگر به حضور قدرت های جنگ افروز حامی ارتجاعیون منطقه خاتمه داده شود.

منطقا از کناردست محرومان جامعه، نمیشود چیزی غیر از این گفت. اما واقعیت اینست که کلاف سر درگم امروز در خاورمیانه محل تلاقی روندهای پیچیده ای است که اتخاذ چنین راه حل ساده و سازنده ای را دشوار جلوه می دهد. آمریکا و ناتو (وحتی روسیه وچین) راه حلی را می خواهند که منافع سیاسی، نظامی و اقتصادی درازمدتشان را تضمین کند. چنین راه حلی الزاما بمعنای ختم جنگ در خاورمیانه و بهبود وضعیت مردم نخواهد بود. تاجایی که به قدرت های منطقه ای بر می گردد نیز شاهد همین روال هستیم. هر کدام از این مدعیان مادام که منافع خود را در راه حل های ارائه شده در خطر ببینند عامل چوب لای چرخ گذاشتن می شوند:

ترکیه چند سال پیش بنا بود مدل توسعه خاورمیانه و کشورهای اسلامی باشد. امروزترکیه برای نقش بغایت مخربش در تقویت تروریست های اسلامی از همه سو مورد انتقاد است. دیگر نه فقط کسی از مدل ترکیه چیزی نمی گوید بلکه تلاش اش برای نزدیک شدن به اتحادیه اروپا با یادآوری فجایع ارمنستان پاسخ می گیرد. ترکیه با تشدید سرکوب داخلی و با حمایت بی شائبه از تروریست های اسلامی خود یک پای ناامنی و جنگ در منطقه است.

«دمکراتیزه» کردن خاورمیانه که با جنگ و بمباران دو دهه است زندگی را در این منطقه جهنم کرده، با حمایت گسترده عربستان سعودی صورت می گیرد که اصولا به دوران دیگری تعلق دارد اما کماکان یک پای مهم تحولات جاری در منطقه است.

اسرائیل یک عامل دیگر موثر در تداوم چنین وضعیتی است که خود سالهاست بانی یک جنگ سکتی تمام عیار در کشتار مردم بیگناه فلسطین و تداوم دیکتاتوری مذهبی واشاعه ارتجاع است.

برجام هنوز ایران را از ظن پتانسیل غنی کردن اورانیوم خلاص نکرده است. ایران سالهاست که همپای سرکوب داخلی، یک پای ناامنی و بی ثباتی، تروروجنگ های فرقه ای در منطقه است.

و روشن است که منافع متفاوت مدعیان نقش برتری در منطقه در حقیقت یعنی تداوم جنگ قدرت. نیروهایی که خود درگیر جنگ قدرتی تمام عیار هستند هیچکدام بتنهایی نمی توانند اکتور برجسته ای در این پروسه باشند. و این خود توضیح دیگری است بر پیچیده شدن و پیچیده ماندن وضعیت حاضر. توجه داشته باشیم که بر خلاف دوره های قبل که آمریکا خود را تماما پشت سیاست های دست نشاندگان و مریدان خود می گذاشت امروز نمونه هایی از انتقاد آشکار از آنها و تلاش برای دامن زدن به تغییراتی در درون حکومت هایشان نیز مشاهده می شود. مشخصا همه کشورهای مدعی نقش برتر در خاورمیانه از جانب سران دول غرب بدرجات مختلف مورد انتقاد آشکارقرار گرفته اند. علت این مساله هم نقش آنها درموقعیت جاری در منطقه است و هم دشواری پذیراندن عربستان سعودی و ترکیه و حتی اسرائیل بعنوان سرمشق«دمکراسی» به افکار عمومی غرب، حتی اگر پلیس خودشان محکوم شده باشد به نژادپرستی سیستماتیک! این در عمل یعنی اینکه رقیبان احراز نقش برتر در منطقه حتی از جانب آمریکاو ناتو نیز مورد چالشهایی قرار می گیرند که می تواند ثبات داخلی آنها را برهم زند و در نتیجه نقش آفرینی شان در منطقه را با مخاطره مواجه سازد.

نتیجه اینکه تصور راه حلی برای بحران خاورمیانه در کوتاه مدت (وحتی میان مدت) با مفروضات امروز بسیار دشوار است. در سطح دولت ها و روابط میان قدرت های بزرگ هر راه حلی به منافع یک دسته از این ارتجاعیون برخورد می کند. این را باید گفت تا بتوان نتیجه گرفت که ایران قرار نیست شق القمر کند و نمی تواند چنین کند. نقش ایران نهایتا این است که با تقویت هلال شیعه و با ظاهرشدن در هیاتی قدرتمندتر بتواند گاه و بیگاه سدی شود در مقابل گردن کشی های اسرائیل، عربستان سعودی و ترکیه. رقبای ایران (اسرائیل، عربستان، و ترکیه) هم کمابیش نقشی غیراز این  ندارند.

آنچه که در جریان است بر سر یافتن راهی برای برون رفت از بحران بنفع جامعه و مردم نیست بلکه بر سر اینست که منافع قدرت های دخیل درمعضل خاورمیانه بخطر نیفتد. این تصویر البته تماما با آنچه که نیازهای جامعه انسانی و اکثریت مردم خاورمیانه می طلبد در تناقض آشکار است. خاورمیانه سالهاست در اشتیاق بهبود و رفاه، گسترش توان اقتصادی اجتماعی مردم و آزادی های اجتماعی می سوزد. واینها نقطه عزیمت طرف های درگیر درنابسامانی جاری درخاورمیانه نیست. بهمین دلیل است که تنها حضور مستقل خود مردم است که با پافشاری بر حق و حقوق اجتماعی شان می تواند مبشر تغییری امیدبخش در این صحنه سیاه باشد. این البته ابدا ساده نیست و هر چه بحران خاورمیانه پیچیده تر می شود نزدیک شدن به این منطقی ترین راه برای غلبه بر معضل دشوارتر می شود. با این حال بهترین و مطمئن ترین راه همین است.

در صحنه داخلی ایران چطور؟ گفته می شود «برجام» گشایش اقتصادی می آورد، وضعیت کسب و کار بهتر می شود و توده ی مردم از معیشت بهتری برخوردار خواهند شد. آیا اساسا چنین امری در متن شرایط بحران اقتصادی جمهوری اسلامی و ارتشا و فساد گسترده، مقدور هست؟ تجربه همین چند ماهه اخیر از نظر شما موید چه نکاتی است؟

 برجام شاید بقول خودشان ختم انزوای سیاسی بین المللی ایران بوده باشد اما هنوز بمعنای گشایش اقتصادی نیست. با اینکه نمونه هایی از اشتیاق شرکت های خارجی برای ورود به ایران و سرمایه گذاری در همین دوره کوتاه موجود بوده است، اما نمی توان از یک تغییر چشمگیرو یا چشم انداز یک تغییر چشمگیر حرف زد. معضلات سیستم بانکی و نتایج دوره تحریم ها هنوز کاملا حل و فصل نشده اند. هنوز گاه و بیگاه طرفین مذاکرات هسته ای با یادآوری محدودیت ها خاطرنشان می کنند که آنچه در عمل اتفاق می افتد بسیار محدودتر از آنی است که جمهوری اسلامی مترصد است به افکار عمومی بقبولاند. اینکه بانک های بزرگ جهانی هنوز طرف حساب ایران نمی شوند و منتظر «چراغ سبز» هستند خود گواه این مساله است. اما مشکل تنها برسر علاقه، امکانات و عدم امکانات بانک های خارجی و یا سرمایه گذاری خارجی در ایران نیست. در این زمینه به سه فاکتور باید توجه کرد:

اولین مساله این است که برنامه اقتصادی دولت چیست؟ اگر قرار است چرخ اقتصادی جامعه بچرخد و سرمایه سودآور باشد و مردم هم علیرغم تدام استثمارشان قادر به ادامه حیات باشند، چه برنامه ای می تواند پاسخگو باشد؟ واقعیت این است که اتخاذ سیاست های نئولیبرالی با تبصره ها و کم و زیادهایش در زمینه های مختلف سال هاست که در دستور حکومت اسلامی است. جنبش اصلاحات دوم خرداد که امروز هم آقای روحانی خود را وارث نوع تلطیف شده آن می داند بنا بود راه اتخاذ و پیشروی همین مدل را هموار کند. و علیرغم اینکه جمهوری اسلامی در عرصه های متفاوتی تلاش کرده تا سیستم خود را برای پذیرش تمام و کمال چنین مدلی صیقل دهد اما هنوز نمی توان گفت که این مدل نتایج شگفت آوری برای اقتصاد از هم گسیخته ایران بار آورده است. و این فقط ناشی از معضلات درونی حکومت اسلامی نیست بلکه در عین حال ریشه در ناتوانی و بن بست مدل نئولیبرالی بر متن بحران اقتصادی جهانی دارد.

اختلافات جناحی که بقدمت طول عمر حکومت اسلامی است علیرغم اینکه در اساس با اختلافات جریان های حاکم در هر حکومت بورژوایی تفاوتی ندارد اما در یک نقطه متمایز است. در حکومت های دمکراتیک غربی (پارلمانی) احزاب برنامه ها و دیدگاه های سیاسی و یاحتی ایدئولوژیک متفاوتی دارند اما این تمایزات و اختلاف ها با هربار نشت کردن به جامعه کل سیستم را به تکان های مرگ نمی اندازند. در جمهوری اسلامی هم به دلیل فرهنگ سیاسی پارلمانی این حکومت و هم بدلیل اختناق گسترده ای که در جامعه حاکم بوده هر اختلاف و کشمکشی در درون حاکمان می تواند بسرعت به تکان های اجتماعی جدی ای تبدیل شود که مورد علاقه صاحبان سرمایه و شرکت های بزرگ خواهان سرمایه گذاری درازمدت (خواه ایرانی و خواه بین المللی) نیست. بنابراین نفس ساختار حکومت اسلامی خود یک عامل کند کننده – نه تماما بازدارنده – در این زمینه است.

و فاکتور سوم نارضایتی های اجتماعی است. گرانی، بیکاری، ناامنی اقتصادی و اجتماعی، و دوسه شغله بودن یعنی ماتریال لازم برای داشتن یک انبار باروت. همچنین نبود آزادیهای سیاسی در جامعه ای که یک تحول فرهنگی بزرگ را در همین سی و چند سال از سر گذرانده مساله بسیار جدی ای است. بحث بر سر تحمیل قوانین عصر حجری اسلامی نیست. اینها در عمل نقض شده اند. بحث بر سر نیروی نهفته ای است که بنیادی های ایدئولوژیک حکومت را در هر قدم بسخره کشیده و کماکان بانتظار لحظه ای است که خود را از این بختک منحوس نجات دهد. هر اختلاف در میان بالایی ها در نتیجه این نیرو را به تکاپو وا می دارد و این آن خطری است که سرمایه گذاران آن را عدم امنیت اجتماعی می نامند.

آنچه در عمل در همین دوره کوتاه شاهد بوده ایم اینست که دولت آقای روحانی همپای پیشبرد مذاکرات هسته ای و آماده شدن برای ورود به جامعه بین المللی با فشار بر جامعه تعداد اعدام ها و دستگیری ها را بنحو آشکاری افزایش داده است. کسی نگران این نیست که سیاست اعدام و دستگیری و شلاق و شکنجه مجددا موجب انزوای دولت شود. این سیاست، پشت بند آن سازش و توافق است. اگر قرار است جامعه برای سرمایه گذاری خارجی ها امن باشد باید پایینی ها را خفه کرد تا حتی با وجود اختلاف میان بالایی ها جرات سربلند کردن نداشته باشند. این معنای سیاستی است که اتخاذ شده اما نتایج آن الزاما همان که جمهوری اسلامی می خواهد نیست. جامعه ایران بعد از تحمل عوارض تحریم ها و فشارهای سیاسی و اقتصادی آن دوره، چشم انتظارتغییراتی است. و سرکوب هم حدی دارد!

در طول مذاکرات جمهوری اسلامی با گروه 1+5 بنظر می آمد هر دو جناح اصلی سرمایه در حاکمیت جمهوری اسلامی همگام و همراه هستند. چرایی این همگامی و همراهی خود یک سوال است و سوال دیگر اینکه چرا پس از «برجام» مناقشات بین این دو جناح تشدید شده است؟

 به توافقی بر سر پروژه هسته ای رسیدن، در شرایطی که حکومت ایران زیر فشار تحریم ها و تهدید جنگ بود برای کل رژیم حیاتی بود. وقوع یک جنگ حتی در ابعاد کوچک می توانست ایران را به یک سوریه دیگرتبدیل کند. این را نه رژیم ایران می خواست و نه آمریکا و هم پیمانان غربی اش.  سد کردن تهدید جنگ و نتایج غیرقابل تردید آن برای کل جامعه، یک نقطه مشترک در روابط جناح ها بود. درعین حال تداوم جنگ در سوریه و نقش ایران در آن، نزدیکی و هم پیمانی روسیه -ایران در این زمینه برمتن اختلافات روسیه با آمریکا/ ناتو چشم انداز تازه ای را در مقابل حکومت اسلامی می گشود. مساله این بود که نقش آفرینی منطقه ای اکنون از راهی غیر از پروژه هسته ای نیز ممکن بود واین ارزش نوشیدن یک جام زهر دیگررا داشت!

اما با برجام تنها حکومت نیست که از شر یک خطر مقطعی خلاص شده است. بلکه جامعه در تمامیت خود نیز چشم انداز جدیدی را در مقابل خود می دید. بجای جنگ وازهم گسیختن شیرازه جامعه که مستقل از احتمال وقوعش تهدیدی بر سر جامعه بود امروز می شود به بهبود اوضاع امید بست. بعبارت دیگر رفع خطرات ناشی از تحریم و تهدید جنگ مجددا این سوال را در مقابل کل جامعه گذاشته که چرخ اقتصاد جامعه چطور باید بچرخد. اگر تهدید جنگ موجود نیست چه باید کرد تا سه شغله بودن شرط چرخاندن زندگی نباشد، تا بیکاری جامعه را به سقوط نکشاند، تا تورم و گرانی آه از نهاد همگان برنیاورد، تا مردم بتوانند اصولا برنامه های درازمدت تری برای زندگی شان داشته باشند…. پرداختن به این امور یعنی وارد شدن به عرصه ای که می تواند ثروت های افسانه ای بخش هایی از حکومت را درمعرض خطر قراردهد، حتی علیرغم رفع خطرجنگ و به بازی گرفته شدن در مناقشات جاری درمنطقه. آنچه که در دوره بعد از برجام شاهد آن هستیم بازتاب این واقعیت است. جناح های حکومتی درست مثل زمان خاتمی اولا برنامه های اقتصادی متفاوتی ندارند؛ ثانیا فاقد پتانسیل پیشبرد یک پروژه تمام عیار نئو لیبرالی هم در عرصه اقتصاد و هم در عرصه سیاست هستند و این ناتوانی امروزبا بحران عظیم اقتصادی جهانی بمراتب عمیق تر شده است. بعبارت دیگر هیچکدام از این جناح ها در همان مفهوم بورژوایی کلمه اهل کار کلان نیستند.  پته همدیگر را روی آب انداختن، به صندوق ای میل همدیگر سرکشیدن، فیش های حقوقی روکردن و یا هر از چندگاهی سر یک «خودی» دیگر را زیر آب کردن حتی از خلوص ایدئولوژیک هم نیست. بدلیل ناتوانی سیاسی و بطالت تاریخی است. محتوای اختلافات جناحی درون حکومت اسلامی مدتهاست که از این فراتر نمی رود.

چه تفاوت هایی در برنامه و استراتژی سیاسی و اقتصادی این دو جناح را از هم متفاوت می کند؟ روند کنونی تشدید مناقشات میان آنها کدام سمت و سو را اتخاذ خواهد کرد و تاثیر آن بر اوضاع سیاسی جاری، صف بندی های درون بورژوازی و موقعیت جمهوری اسلامی سرمایه چه خواهد بود؟

 هم­چنان که گفته شد تفاوت برنامه ای و استراتژیکی خاصی در میان این جناح ها دیده نمی شود. بیشترین تفاوتِ برنامه ای و استراتژیک در مناسبات جناحی را می شد در دوره خاتمی و اصلاح طلبان اولیه دید. تفاوت میان جناح ها در آن دوره روشن تر بود بویژه در عرصه سیاست. اصلاح طلبان دنبال تغییراتی در ساختار سیاسی حکومت بودند که متمایز بود از آنچه جناح مخالف می خواست اما عدم وجود یک پلاتفرم اقتصادی روشن مانع از پیشرفت همه جانبه اصلاح طلبان شد. و وقتی معلوم شد که پرچم  اصلاح طلبی برای صندوق های رای خیر و برکت دارد، جماعتی از سنتی ها هم اصلاح طلب شدند.

مدتهاست که مناسبات درونی طبقه سرمایه دار ایران، بخوبی نشان داده که این طبقه لااقل با همین نمایندگان جلوی صحنه اش قادر به کاربزرگی در جامعه ایران نیست. علم کردن برنامه هسته ای و دخالت در جنگ و ویرانی این و آن کشور، بیش از آن  که نشان از آمال عظمت طلبانه داشته باشد فرار از ناتوانی در اداره جامعه بوده است. با این حال باید تاکید کرد که حتی تمایلات بخش هایی از طبقه حاکم به میدان دادن به سرمایه گذاری های خارجی، دعوت شرکت های بزرگ، تلاش برای تصحیح و ترمیم سیستم بانکی،…. در شرایط امروز کمتر می توانند به نتیجه برسند. شرایط امروز با دوره شروع جنبش اصلاحات در حکومت اسلامی متفاوت است. برنامه های اقتصادی نئولیبرالی که در دهه های اخیر بوفور مورد اجرا واقع شده اند و از آمریکای لاتین تا اروپا و آفریقا (و حتی بدرجه ای خود ایران) را زیر چکمه های خود گرفته اند بی حاصلی خود را در حل معضلات امروز سرمایه داری در یک مقیاس پایدارتر نشان داده اند. به این دلیل نیز فقدان چشم اندازهای قابل دسترس در تداوم حیات حکومت اسلامی، عاملی است در تشدید اختلافات جناحی. رو کردن فیش حقوقی این و آن به تقلید از موارد مشابه در اروپا و شاید با الهام از ماجرای فرارهای مالیاتی پاناما، بیشتربه ژست های «متمدنانه» متناسب با پشت میز مذاکره نشینی می ماند تا راهی برای حل معضلات عدیده یک جامعه مختنق و شکسته زیر بار نابرابری های سیستماتیک اقتصادی و اجتماعی و دیکتاتوری مالی آقازاده ها!

پاسخ مختصر من به این سوال اینست که مناسبات و اختلافات جناحی در درون حکومت اسلامی امروز دیگر در سطحی نیست که با پلاتفرم و قطعنامه و نظریه مورد مداقه قرار گیرد. دست اندرکاران حکومت ایران مستقل از تعلقات جناحی با تحمیل سرکوب گسترده و سیستماتیک به ثروت های کلان رسیده اند. نقطه نظر و دیدگاه و پلاتفرمی هم اگر موجود بوده بنحو زمختی تنها برای حفظ این موقعیت بوده است. گرچه این خاصیت سرمایه داری عصر حاضر است و با روشدن هر روزه ابعاد دیکتاتوری بانک ها بر جهان خیلی  هم مایه تعجب نیست. با این حال یک دولت مستقر با هر آرایشی که بخود گرفته باشد «مسئولیتی» بعنوان «دولت» دارد.  اختلافات جناحی امروز در ایران بتناوب گواه بی مسئولیتی سران حکومت درقبال این «مسئولیت» بوده است. به همین دلیل است که هر کشمکش جناح ها بسرعت راه به درون جامعه باز می کند. در دوره قبل – مقطع انتخابات گذشته-  وقتی این اعتراضات به درون جامعه رسوخ کرد سران حکومت توانستند خود را جمع وجور کنند و با کهریزک و اعدام و شکنجه ….. جلوی پیشرفت اعتراضات را بگیرند. و تکرار این نوع برخوردها تا وقتی ممکن است که هنوز درجه ای از انسجام در درون حکومت هست تا منفعت کل حکومت را بر منفعت جناحی ارحج بدارد. این پدیده اما تا ابدا قابل دوام نیست.

وضعیت طبقه کارگر در این میان چگونه است؟ حتی اگر گشایش اقتصادی با «برجام» امکان پذیر باشد، این جز با استثمار شدیدتر طبقه کارگر و کاربرد اختناق خونین تر در محل های کار و زندگی طبقه ممکن نیست؛ در غیر این صورت هم دایره بیکاری، فقر و فلاکت، گرسنگی و آوارگی، طبقه هم چنان وسیع تر و عمیق تر خواهد شد. چه باید کرد؟

 برجام البته فراتر از یک برنامه اقتصادی است اما حتی اگر باتکا برجام در حیطه اقتصاد گشایشی وقوع یابد تنها با تعمیق همان روندی است که سالهاست آغاز شده است: تغییرات نسبتا چشمگیر در زمینه قانون کار و یا مناسبات کارگر و کارفرما، نحوه قراردادهای کار، خصوصی سازی ها، کاهش خدمات دولتی… چنان که پیداست برجام بناست سیاست نئولیبرالی گسترده ای را بر بازار کار ایران اعمال کند. چنین سیاست هایی که دو رکن اصلی آنها خصوصی کردن و کاهش مخارج دولت بوده، در کشورهایی که طبقه کارگر به یمن مبارزات دهه های گذشته توانسته قوانینی در حیطه رفاه اجتماعی به دولت تحمیل کند، سطح زندگی را بشدت پایین برده و شکاف های طبقاتی را گسترش داده است. چنین سیاستی در جایی که دولت تا همین امروز هم تعهدات اجتماعی گسترده ای نداشته و یا سیستم بیمه های اجتماعی قابل اتکایی در آن موجود نبوده است می تواند تاثیرات بسیار مخربی بر زیست میلیونها مردم بگذارد. درکنار اینها البته باید سیاست های پولی متناسب با پیشبرد این برنامه ها را نیز اضافه کرد. سیاست هایی که بخشا دیکته شده صندوق بین المللی پول خواهد بود و بخشا دولت خود مجبورباتخاذ آن می شود. بورژوازی ایران البته راه دیگری غیر از پیش برد این سیاست ندارد واختلافات جناحی نمی تواند مانع آن شود. اگر بورژوازی ایران به هزار زبان شلاق و شکنجه و کهریزک و کشتار نشان داده که ناتوان از ارائه پاسخی برای معضلات امروز جامعه است، این برما اکثریت مردم است که این پیام را دریابیم و خود دست بکار شویم.

بحث اتحاد و همبستگی طبقاتی کارگران و تشکل طبقاتی آنان سال هاست که مطرح بوده است. فعالیت های عملی معینی هم در این باره و بمنظور کمک رسانی به ایجاد چنین تشکل هایی یا زمینه سازی فرهنگی برای ایجاد آنان توسط فعالین کارگری صورت گرفته است. گره کور این مباحث و فعالیت ها چه بوده که ما هنوز شاهد وجود چنین تشکلی نیستیم؟ آیا آن طور که بعضی می گویند فقط قدرت سرکوب جمهوری اسلامی می توانسته از برپایی چنین تشکلی جلو بگیرد؟ 

 این که در همین سال های اخیر چند تشکل کارگری شکل گرفته نشان می دهد که تنها سرکوب دولتی نیست که مانع ایجاد این تشکل ها می شود. اما اینکه چقدر این تشکل ها توانسته اند در پیشبرد مبارزات کارگران و یا فراتر از آن بر وضعیت جامعه تاثیر بگذارند بحث دیگری است.

مساله این است که آیا تشکل های موجود برای یک امر معین تشکیل شده اند (تک موضوعی) یا برای اینکه نیروی کار را مستقل از موضوعات و سوژه ها سازمان دهند. آنچه در ایران در سال های اخیر اتفاق افتاده مخلوط سردرگمی در هر دو زمینه بوده است. در مورد اول موفقیت یا عدم موفقیت آنان ساده تر قابل ارزیابی است. اما در مورد دوم یعنی تلاش برای سازمان یابی کارگری در مقیاس عمومی باید گفت که عدم وجود چنین تشکل هایی مربوط است به اوضاع سیاسی ایران (نه الزاما امنیتی و سرکوب). واقعیت اینست که باید جنب وجوش سیاسی فعالی در جامعه موجود باشد تا مابازا خود را در تشکل ها پیدا کند و این تنها شامل تشکل های کارگری نیست. با عروج جنبش اصلاحات علیرغم اهدافی که اصلاح طلبان حکومتی در آن تعقیب می کردند، اشتیاق به سازمان یابی و تلاش برای تحقق آن بمثابه جزیی از یک حرکت عمومی در جریان بود. اگرچه اصلاح طلبی آن دوره اساسا با شاخه ای از حکومت ایران تداعی می شد اما خواست اصلاحات ریشه در نیازهای واقعی جامعه داشت و دارد. تلاش هایی که در این زمینه در حیطه سازمان یابی کارگری صورت گرفت، بعدا با سرکوب و افول جنبش اصلاحات بسیار محدود شد هر چند نیازش از بین نرفت. امروزنه اصلاح طلبی دولتی رمق سابق را برای اعاده قدرت این جنبش دارد و نه آلترناتیوهای دیگر سیاسی و اجتماعی قدرت آن را دارند که سوخت و ساز این حرکت را تقویت کنند.

نکته این است که گسترش و تعمیق سازمان یابی سراسری وقتی ممکن خواهد بود که دیدگاه های جاافتاده ای در جامعه طرح شده باشند. دیدگاه هایی که در پیوند با مسائل مبرم و دوره ای قرار می گیرند. مثلا چگونگی حل مساله بیمه های اجتماعی، چگونگی حل مساله آزادی های سیاسی و اجتماعی، چگونگی برخورد با معضلات ناشی از بحران های سیاسی در خاورمیانه، چگونگی اجتناب از جنگ ومخالفت با تروریسم، چگونگی ایستادگی در مقابل آمریکا و ناتو و دنبالچه های مرتجع منطقه ایشان…. در غیاب حرکت ها و پاسخ های بزرگ، تشکل های بزرگ و سراسری اگر هم شکل بگیرند مشغول مسائلی خواهند شد که بازپس گیری دستاوردشان برای دولت و دستگاه سرکوبش چندان دشوار نخواهد بود.

جامعه ایران بدلایل مختلف فاقد اپوزیسیون سیاسی شکیل و منسجم است. یابعبارت دیگرفعل و انفعالات درون طبقه کارگر در شرایط فعلی مابازای سیاسی فعالی در درون جامعه ندارد بلکه خود باید منشا ایجاد چنین تحولی شود. و وقوع چنین تحولی با شیوه های نهادگرایانه ای که در حال حاضر تشکل های کارگری موجود در پیش گرفته اند بسختی قابل تصوراست.

پیشتر اشاره شد که بورژوازی حاکم ایران توان کار کلان حتی در راستای منافع خود را ندارد. بنظر میرسد که متاسفانه طبقه کارگر هم مشغول کارهایی است که لااقل در کوتاه مدت نمی تواند منشا تحولی چشمگیر در جامعه شود. تاکید این نکته را ضروری می دانم که بحث این نیست که تشکل یابی تک موضوعی فاقد ارزش است، ابدا. مساله این است که روح دوران را بفهمیم. دوره حاضر دوره طرح مسائل کلان است و مبارزه تک موضوعی و تشکل تک موضوعی مادام که به افقهای بزرگ تر و راه حل های جامع تر گره نخورد، راه به جایی نخواهد برد. آنچه که سال ها پیش بعنوان خطر برده داری نوین در جامعه سرمایه داری تلقی می شد، امروز واقعیت روزمره زندگی بخش های بزرگی از مردم جهان است. تقابل با چنین شرایطی مستلزم بزیر سوال کشیدن بسیاری از بدیهیات روزمره جامعه ای است که این برده داری را چه در هیات جنگ و کشتار، چه درهیات فقر اقتصادی و فرهنگی و چه در خلع سلاح سیاسی و فکری برما تحمیل کرده است. درمقابل این برده داری نوین، بشریت نوین به آرزوها وبرنامه های کلان نیاز دارد.

به نظر شما، کدام مسایل، گره­گاه­ها، مطالبات، و اشکال مبارزاتی در شرایط حاضر کلیدی هستند، به طوری که تمرکز روی آن­ها و بسیج طبقه­ی کارگر حول آن­ها، می­تواند به ایجاد فضای مناسب و لازم جهت پیش­روی­ طبقه در مبارزه­ی طبقاتی و به ویژه ایجاد تشکل طبقاتی کارگران بیانجامد و راه انقلاب کارگری و تغییرات بنیادین اقتصادی و سیاسی و اجتماعی در ایران را هموار سازد؟

فکر می کنم در خطوط کلی به این سوال جواب داده ام با این حال شاید تاکید بر چند نکته ضروری باشد. طرح مطالبات و اشکال مبارزاتی مادام که سرنوشت جامعه و بشر را سرمایه و سرمایه داری رقم می زند، موضوع فعالیت هستند چه ما خواهان حفظ وضع موجود باشیم و چه سودای درانداختن طرحی نو در سر داشته باشیم. آنچه که بنظر من امروز مهم است اینست که معنای وقایع در حال وقوع را دریابیم مستقل از اینکه این وقایع در انگلیس و فرانسه اتفاق می افتند یا سوریه و ترکیه و ایران. اگر دریافته باشیم که بین سه شغله بودن و گشت پهپادها در آسمان و حضور ناوگان آمریکا در خلیج و آدمکشی داعش رابطه ای هست، آنوقت قاعدتا باید واکنش های دیگری برای دستیابی به شرایط بهتر زندگی داشته باشیم. پیشتر شاید می شد خواهان لغو قراردارهای موقت کار بود بدون اینکه حضور جمهوری اسلامی را در جنگ های منطقه ای زیر سوال برد، بدون اینکه خواهان جمع کردن بساط آمریکا و ناتو از منطقه شد، بدون اینکه آشکار و باصراحت علیه هر گونه دخالت مذهبی در زندگی مردم قد علم کرد. اما امروز دیگر این کارساز نیست. یا بعبارت دیگر موفقیت در چنین عرصه هایی پشتوانه های محکمتری می خواهد. و این یعنی همان نکته ای که در پاسخ به سوال پیش طرح شد. دوره حاضر دوره طرح مسائل کلان است و این یعنی طرح اینکه چه نوع جامعه ای می خواهیم و چه نوعش را نمی خواهیم.

برگرفته از دفتر سی‌‌ام نشریه نگاه

جولای 2016

پناهندگی و جنگ: اروپا در تنگنا

مساله پناهندگی و موج انسان های بی پناهی که به اروپا رو آورده اند مجددا به یک مساله حاد و بحث برانگیز تبدیل شده است. مساله چیست؟ آیا شرایطی که منجر به افزایش پناهنده می شود تغییر کرده است؟ موضوع را چطور می بینید؟

لیلا دانش: نه شرایط عمومی و نه سیاست دول اروپایی تغییر فاحشی نکرده، آنچه متفاوت است آشکار شدن ابعاد بحرانی است که اروپا با آن مواجه شده است.

در اینکه وقایع سال گذشته یعنی هجوم گسترده پناهندگان، و فجایعی که در این رابطه اتفاق افتاد در تاریخ ثبت خواهد شد تردیدی نیست. گستردگی این موج، رنج ها و دردهایی که وقوع یافت و همچنین حرکت های پرشوری که در دفاع از این انسان ها براه افتاد همگی  ویژه بودند. گفته شد که چنین موج عظیمی از پناهندگی از جنگ دوم جهانی به این سو بیسابقه بوده و عموما از آن بعنوان بحران پناهندگی یا بحران مهاجرت صحبت شد. و واقعیت اینست که این بحران گسترده را تنها با مساله پناهندگی توضیح دادن خطای بزرگی است. نه خطایی در انتخاب نام برای این بحران، بلکه خطایی است در تشخیص معضل، تعریف جایگاهش و چگونگی مقابل شدن با آن و عوارضش. بعبارت دیگر این بحران در حقیقت بحران پناهندگی نیست، عوارض غیرقابل اجتناب سیاست های جنگی آمریکا و شماری از کشورهای اروپایی است که در بسیاری از نقاط جهان و بطور ویژه در خاورمیانه اعمال شده است. در دوره های دیگری هم پناهندگان بیشماری از دیگر نقاط جهان بدلایل سیاسی یا اجتماعی و اقتصادی به اروپا آمده اند اما بندرت موج گسترده پناهندگی کل سیستم را چنین با بحران مواجه کرده است. آنچه ما امروز با آن روبرو هستیم بحران گسترده و همه جانبه ای است که اروپا را با همه ارزش های «دمکراتیک» اش، با اقتصاد و سیاستش و با نقش بی تردیدش در شکل دادن به وقایع بعد از ختم جنگ سرد به آستانه بحران هویتی، سیاسی و حتی ایدئولوژیک کشانده است. اتحادیه اروپا پس از دهه های متوالی بحث و مناظره بمنظور تحکیم قدرت اروپا و جلوگیری از وقوع جنگی دیگر در میان قدرت های بزرگ آن، شکل گرفت. امروز قایق های فکسنی ناامن در آب های مدیترانه، هر بارکه لرزان و افتان و خیزان به سواحل اروپا می رسند شکاف دیگری را در پیکر آن بوجود می آورند. وقایع روزهای اخیر، بستن مرزهای ماکدونیا و تراکم جمعیت در یونان که خود سال هاست بعنوان یکی از حلقه های ضعیف بحران در اروپا شرایط دشواری را می گذراند سرباز کردن این زخم است. افاضات مقامات اروپایی که به اروپا نیایید و شل کردن سر کیسه به ترکیه و یونان که جلوی این موج انسانی را بگیرند حتی از جانب ارائه دهندگانش هم نمی تواند بعنوان راه مقابله با این وضعیت قلمداد شود. سیاست اتحادیه اروپا در مقابل موج پناهندگی اخیر بطور عمومی و سیاست دولت ها بطور مشخص ناتوانی آنها را در رتق و فتق این مساله بشکل فضاحت باری در معرض دید عموم گذاشته است.

منظورتان از اینکه مساله بر سر پناهندگی نیست، را بیشتر توضیح دهید.

لیلا دانش: انشقاق در اروپا و زیر سوال رفتن موجودیت اتحادیه اروپا در سال گذشته یکی از اولیه ترین عوارض موج جدید پناهندگی بود. این انسان ها از جنگ و ناامنی گریخته اند و  مطابق قوانین همین جوامع سرمایه داری باید بتوانند ازحق پناهندگی برخوردار شوند. اما مساله پناهندگی عارضه یک واقعیت دیگر است. این، جنگ است  که این مساله را بوجود می آورد. هم جنگ و هم پناهندگی همیشه وجود داشته اند اما در شرایطی مثل امروز که ابعاد فاجعه چنین عظیم است بیش از هر زمان دیگری ضروری است که رابطه بلافصل پناهندگی با سیاست جنگ افروزانه را نشان داد. کشورهای اروپایی در دو دهه اخیر یعنی پس از ختم جنگ سرد باعلا درجه در سیاست هایی که مشخصا در خاورمیانه یا منجر به جنگ شده یا مستقیما جنگ را ه انداخته دخیل بوده اند. امروز در بحث پیرامون موج پناهندگی  پیش از هرچیز باید افکار عمومی را متوجه سکوتی کرد که  در مقابل سیاست جنگ افرازانه دولت هایشان داشته اند و یا دارند. تقویت عربستان سعودی و قطر و … و چشم بستن بر نقش تروریستهای اسلامی مورد حمایت دولت های مرتجع منطقه تنها منجر به عروج داعش و ناامنی در سوریه و عراق نمی شود. تنها منجر به حرکات تروریستی در مثلا فرانسه و دانمارک و… نمی شود. عوارض مخرب این سیاستها به مناطق جنگی محدود نمی ماند. نمی توان بیست سال بر سرمردم باسم دمکراسی بمب ریخت و با پذیرفتن شماری پناهنده ژست اعمال سیاست «انسانی» گرفت و افکار عمومی را در مقابل فجایع در حال وقوع تخدیر کرد. نمی شود بنام مبارزه با تروریسم و یا از ترس تروریسم از سیاست های دول اروپایی حمایت کرد و چشم بر عوارض این سیاست ها بست. باین معنا بحران جاری در درجه اول انتقال عوارض سیاست های جنگی ای است که دولت های اروپایی چه در هیات اتحادیه اروپا و چه بشکل منفرد در آن دخیل و یا ذینفع بوده اند.

تاکید بر این نکته دو هدف فوری و یک خاصیت درازمدت دارد. اول برای بستن سدی در مقابل جریان رشد یابنده راسیستی و فاشیستی در اروپا که بیش از هر زمان دیگری مشغول رای گرفتن از مردمی است که مخالفت شان با دولت هایشان را با رای دادن به این جریانات نشان می دهند. دوم، برای مقابله با سیاست های دولت هاست که شرایط جدید و موج پناهندگی را بهانه ای دیده اند برای تحمیل تغییرات ساختاری گسترده ای که عملا و آشکارا امکانات و حقوق اجتماعی شهروندان اروپایی را مورد تعرض قرار می دهد. اما تاثیر درازمدت توضیح این مساله  که موج پناهندگی حاضر نتیجه دخالت های مستقیم یاغیرمسقتیم دولت های اروپایی در دامن زدن به جنگ هاست، چیست؟ بخشی از مردم اروپا که تبلیغات و سیاست های دولت هایشان را در توضیح اینکه مشغول استقرار دمکراسی در خاورمیانه هستند باور کرده بودند، باید امروز ربط مساله پناهندگی جدید را با سیاست دولت هایشان بفهمند. باید متوجه شوند که چشم بستن بر سیاست های جنگ طلبانه دول اروپایی و یا حمایت آشکارو غیرآشکار شان از جنگ ها و فروش سلاح و…. یک عامل مهم توضیح دهنده مشکلی است که به آن می گویند بحران پناهندگی. مادامی که دولت ها برای این سیاست شان زیر فشار نباشند کماکان در حالیکه سلاح در اختیار تروریست های القاعده ودولت های مرتجع بانی جنگ و فساد و ناامنی می گذارند؛ مشغول کاهش حداقل دستمزدها ببهانه حل مساله پناهندگی و ورود پناهندگان به بازار کار هم می شوند. بله پرداختن به مساله پناهندگی و فاجعه انسانی در شرف وقوع مهم است. ولی اگر این مباحث و فعالیت ها با نشان دادن بلاواسطه رابطه این مساله با جنگ و سیاست های جنگی همراه نشود تبدیل می شود به بازی در زمین بانیان جنگ و سیاست های جنگی.

در همان ابتدای شروع موج جدید پناهندگی؛ گروه های بزرگی مشغول جمع آوری کمک های انسانی شدند و چنین روحیه و رفتاری که در سال های اخیرسابقه نداشت براستی امیدبخش بود. اما این کمک بلافاصله در پرتو گستردگی موج پناهندگی رنگ باخت. دولت های اروپایی یا مشغول بستن مرزها شدند و یا مشغول زیرفشارگذاشتن هم قطارانشان برای اینکه همه باید در حل مساله پذیرش پناهنده سهم داشته باشند. از طرف دیگر جامعه بر سر این مسله بشدت قطبی شد. از یکسو کمک های انسانی بود که با توجه به عمق وگستردگی مساله نمی توانست راه حل پایداری باشد و از سوی دیگر رشد افکار راسیستی و فاشیستی که عریان تر از همیشه به مخالفت با پناهنده و مهاجرو هر انسانی می پرداخت که رنگ موو پوست متفاوتی داشته باشد. آمار حمایت از احزاب سیاسی در بسیاری از کشورهای اروپایی تغییر کرد. و نارضایتی از سیاست دولت های اروپایی در برخورد به مسائل جاری عملا به تقویت احزاب دست راستی و فاشیستی انجامید و به دولت های مستاصل در حل معضلات بحران اقتصادی ای که در سال های اخیر دامن اروپا را گرفته بود امکان اتخاذ سیاست های ریاضت کشانه را داد.

ولی بحران اقتصادی و سیاست های ریاضت کشانه در اتحادیه اروپا  پیش از موج اخیر مهاجرت شروع شده بود….

لیلا دانش: بله، دقیقا. بحران اقتصادی ای که از حدود سال 2008 شروع شده بود خود بازتاب تحولات دامنه دار تری در سطح جهانی بود و اروپا بشدت از این روند تاثیر گرفت. هنوز چند سال پس از این واقعه بسیاری از کشورهای اروپایی به روال پیش از این بحران بازنگشته اند. ابعاد بیکاری در اروپا بشدت گسترده است. بیمه های اجتماعی بشدت مورد تعرض قرار گرفته اند. و اصولا یک علت دخیل بودن کشورهای اروپایی در جنگ های جاری بویژه در خاورمیانه وجود همین بحران اقتصادی گسترده ای است که سالهاست آن را بعنوان یک بحران ساختاری می شناسند که با بحران های گذرای پیشین در نظام سرمایه داری متفاوت است و این را هم تئوریسین ها و اقتصاددانان این نظام می گویند. در حقیقت این بحران زمینه ساز شرکت و یا حمایت دولت های اروپایی در سیاست های جنگ افروزانه سال های اخیر بوده است.

در عین حال مساله صرفا بر سر اتحادیه اروپا و حمایت فعال و غیرفعال اعضای آن از جنگ های جاری نیست.  فراموش نکنیم که درگیری حاد بین ناتو و روسیه در یکسال و نیم گذشته که جهان را تا پرتگاه یک جنگ گسترده برد، معادلات بسیاری را عوض کرد. با اینکه مساله ظاهرا بر سردفاع از «دمکراسی» دراوکرائین بود اما بسرعت معلوم شد که پشت این تبلیغات گسترده جنگی، درحقیقت همانطور که گفته می شد مساله بر سر «زمین گیر کردن روسیه» بعنوان یک حامی فعال حکومت بشار اسد در سوریه بود. در همین دوره بود که داعش هم که خود محصول سیاست های جنگی آمریکا و دیگر حامیانش در غرب و همچنین دول مرتجع خاورمیانه است به یک فاکتور جدید در تحولات منطقه تبدیل شد. تهدیدات دول اروپایی علیه روسیه و آماده باش ها و مانورهای نظامی نتوانست دولت روسیه را به عقب نشینی وادارد، و این بار روسیه با وارد شدن در جنگ «علیه داعش» وارد همان بازی ای شد که قرار بود با زمین گیر شدن در وقایع اوکرائین از آن دور نگهداشته شود. دور جدیدی از بمب ریختن بر سر مردم عراق و سوریه شروع شد. موج اخیر پناهندگی ها در ابعاد بیسابقه اش تقریبا از همین دوره آغاز شد. گفته می شود که دولت ترکیه که حضور روسیه و دفاعش از سوریه را تهدیدی علیه خود می دید، با گشودن راه برای مهاجرت به اروپا میخواست توجه ناتو را به موقعیت خطیر خود جلب کند. صحت یا عدم صحت این مساله را شاید بشود با سرازیر شدن کمک مالی اروپا به ترکیه برای ممانعت از موج پناهندگی سنجید. آنچه مسلم است اینکه بمباران های جدید در منطقه خاورمیانه این بار با موشک ها و هواپیماهای روسی هم ادای سهمی بود در جنگ های بیست ساله ای که بخش وسیعی از خاورمیانه را به ویرانه تبدیل کرده است. ادای سهمی که بنوبه خود فشار گسترده ای را بر اروپا وارد کرد که فی الحال از عوارض بحران اقتصادی سال 2008 خلاص نشده بود.

در حقیقت می توان گفت که موج جدید پناهندگی اخیر بتعاقب عوارض بحران مالی و بر متن کشمکش های میان اتحادیه اروپا و روسیه، اروپا را در معرض یکی از مهمترین بحران های هویتی خود پس از ایجاد اتحادیه اروپا قرار داده است. اخبار شکاف ها و ترک های اتحادیه اروپا هم خود گواهی است بر اینکه در توضیح معضلات موج پناهندگی باید به توضیح سیاست هایی پرداخت که این وضعیت را ایجاد کرده اند.

اما بهر حال پناهندگی یک حق است از مجموعه «حقوق بشر» و این پناهندگان که عموما هم شرایط بسیار دشواری داشته اند به کمک احتیاج دارند. به این چه پاسخی باید داد؟

لیلا دانش: بله پناهندگی یک حق است و مثل هر حق دیگری باید پاس داشته شود. باین معنا قطعا باید برای برخورداری این انسان ها از همین حقوق موجود تلاش کرد.  با این حال به چند نکته مهم باید در این زمینه توجه کرد:

دفاع از حق پناهندگی باید توام باشد با توضیح رابطه موج گسترده پناهندگی با سیاست های جنگی ای که عموما مورد حمایت دولت های اروپایی بوده است.

دفاع از حق پناهندگی باید توام باشد با تقابل و ایستادگی در مقابل دولت هایی که موج جدید پناهندگی را محمل اعمال سیاست هایی کرده اند که دستاوردهای سده گذشته طبقه کارگر این کشورها را مورد تهاجم قرار می دهد مثل حق دستمزد پایین برای مهاجرین، کار رایگان مهاجرین….. در برخی کشورها (مثل آلمان) علنا گفته شد ه که مهاجرین جدید قرار است کمبود نیروی کار را جبران کنند که بنوبه خود این هشیاری را می طلبد که سازندگان جدید جامعه باید از همان حقوقی برخوردار شوند که سازندگان دیروزش برخوردار بودند…..

د رمورد همین وقایع چند روز اخیر یعنی مهاجرینی که در یونان عملا حبس شده اند و اجازه عبور از مرزهای ماکدونیا را برای رسیدن به نقاط دیگر اروپا ندارند هم کافی نیست که فقط از حق پناهندگی دفاع کنیم. هر کدام از این دولت ها با آمار و ارقام از محدودیت ظرفیت های اجتماعی و اقتصادی شان می گویند؛ از زبان نمایندگان اتحادیه اروپا و یا حتی نهادهای وابسته به سازمان ملل پیام «به اروپا نیایید» را سرمی دهند. در چنین شرایطی اگر در برخورد به مساله پناهندگی فقط در حیطه حقوق پناهندگی بمانیم بسرعت خلع سلاح خواهیم شد. مساله پناهندگی در اروپای امروز بیش از هر زمان دیگری محصول سیاست های همین دولت هاست. تفهیم و ترویج این درک، هم پناهنده را در موقعیت بهتری می گذارد؛ هم به فعالین اجتماعی که دنبال راهی برای کمک به این انسانها هستند پشتوانه سیاسی و اجتماعی محکمی می دهد و هم می تواند افکار عمومی را که بسرعت در معرض جذب شدن به راستِ مرتجعِ بظاهر معترض است در مسیردیگری قرار دهد. بطور خلاصه برای دفاع از این پناهندگان ارجاع به کنوانسیون ژنو لازم ولی بشدت ناکافی است.

ورود گسترده پناهندگان و مهاجران بهر حال می تواند یک شوک فرهنگی  نیز با خود داشته باشد. در همین دوره مواردی از اذیت و آزار جنسی در رابطه با پناهندگان جدید گزارش شد که افکار عمومی را بخود جلب کرد. شاید بد نباشد بحث را با توجه با اینکه هشت مارس هم نزدیک است با توضیحی در این مورد خاتمه دهیم.

لیلا دانش: در اینکه موج گسترده پناهندگی شوک فرهنگی با خود بهمراه دارد تردیدی نیست. و این شوک فرهنگی هم تنها ناشی از این نیست که اغلب این پناهندگان از کشورهای مسلمان می آیند و یا مسلمان هستند. بسیاری از این مردم خود قربانیان سیاست های ارتجاعی اسلامیون در قدرت و یا در اپوزیسیون هستند. در عین حال اصلا بعید نیست که در میان این پناهندگان کسانی هم باشند که خود از وابستگان این جریانات ارتجاعی هستند که با گسترش جنگ مجبور به ترک کشورشان شده اند. مسئولیت تشخیص و هویت یابی کسانی که خود از مجریان سیاست های ارتجاعی و دامن زدن به جنگ ها بود ه اند اصولا با دولت هاست. ولی فعالین دفاع از حقوق پناهندگی نمی توانند مقهور افکار اروپامحور انه ای شوند که هر غیر خودی ای را براحتی در حصار «فرهنگ» خورد می کند. در عین حال فراموش نکنیم که افکار عمومی دست راستی اروپا آنجا که نمی خواهد با نشان دادن عکس های آشویتس رک و راست بگوید به هتل پنج ستاره لهستان خوش آمدید (1) به دستاویزهای فرهنگی متوسل می شود. نمونه این مساله همان بحث هایی است که بر سر اذیت و آزار جنسی در کلن (آلمان) و حتی سوئد مطرح شد. وجود اذیت و آزار جنسی علیه زنان مادامی که فرهنگ و تفکر مردسالار میدان عمل دارد امری غیرقابل انکار است. این پدیده نه فقط در کشورهایی که زنان حقوق اجتماعی پذیرفته شده ای ندارند بلکه حتی در همین کشورهای غربی نیز موجود است و تا جایی که به مبارزه برای حقوق برابر انسان ها بر می گردد باید مستمرا جزیی از مبارزه فرهنگی عمومی علیه فرهنگ پدر/ مردسالار باشد. اما ماجرای اذیت و آزارهای جنسی در ماه های اخیر بیش از آنکه ناشی از حمایت متعهدانه به حقوق برابر زن و مرد و مخالفت با عوارض فرهنگ پدر/ مردسالار باشد ناشی از روحیه و رویکرد ضد پناهنده بود. افکار محافظه کار دست راستی و ضد پناهنده نگران آزادی عمل اجتماعی آحاد جامعه و در اینجا زنان نیست، در پی گسترش فضای منفی علیه پناهندگان است. تشخیص این مساله اصلا سخت نیست. و بهیچوجه هم محتاج امتیاز دادن به پناهندگانی که قطعا  حامل این فرهنگ عقب مانده هم هستند نیست. منظور این است که نه می شود پناهنده را بجرم آمدن از یک کشور مسلمان در ردیف تروریست ها گذاشت؛ نه می شود هر عملکرد شناخته شده ای از فرهنگ اسلامی را به پای همه این انسان ها گذاشت؛ و نه می توان ساده لوحانه امکان حضور مرتجعین اسلامی دخیل در سیاست های جنگی جاری را منتفی دانست.

مساله مهم اینست که کسی که درک روشنی از چرایی وقایع اخیر داشته باشد، براحتی در دام این چاله چوله های انحرافی نمی افتد.

1) بنقل از روزنامه داگنز نی هتر درهفته آخر فوریه در مقاله ای پیرامون شکایت علیه فیس بوک در آلمان بدلیل عدم حذف کامنت های راسیستی ضد پناهندگان.

 گفت و گوی «نگاه» با لیلا دانش

خاورمیانه در آتش جنگ

مقدمه

سال 2014 میلادی صدمین سالگرد جنگ اول جهانی بود و در عین حال که شماری از رسانه های جهانی مشغول بررسی و مرور وقایع این جنگ، دلایل آن، گستردگی اش، میزان خسارات جانی و مالی وتدارکاتی اش بودند دو واقعه احتمال وقوع یک جنگ ویرانگر دیگر درمقیاس جهانی را پیش چشم همگان قرار داد. واقعه اول جنگ در اوکرائین با ابتکارنئونازیست ها بود و واقعه دوم عروج داعش در تابستان همین سال. هر دوی این وقایع بر بستر شکست تلاش قدرت های بزگ جهان غرب برای شکل دادن به یک نظم نوین با محوریت آمریکا وقوع یافت واین مجموعه را بسیاری دوره فروپاشی نظم نامیدند. اکنون قریب یکسال پس از جنگ در اوکرائین و قرار گرفتن جهان در چند قدمی یک جنگ فراگیر دیگر گفته می شود که علاوه بر نئونازیست ها «مبارزان» مسلمان چچن نیز در دامن زدن به وقایع اوکرائین نقش داشته و دارند. حتی اگر این مساله برای بزرگ کردن خطر اسلام در غرب و ایجاد وحشت از تروریسم اسلامی باشد (که چیزی از تروریسم غربی کم ندارد) واقعیت اینست که اسلام سیاسی یک پای دائمی بسیاری از جنگ ها در راستای سیاست های ارتجاع هار سرمایه شده است.

با ظهور داعش بی ثباتی در منطقه ابعاد فراگیرتری یافته است. وضعیت جاری خاورمیانه که مهمترین عرصه نقش آفرینی شاخه های مختلف اسلام سیاسی است محصول تلاقی دو پروسه ارتجاعی است: استقرار نظم نوین با محوریت هژمونی آمریکا و دوم تحولات درونی منطقه که در غیاب نیروها و جنبش های انقلابی، یکسره عرصه قدرت نمایی سنت اسلام سیاسی شده است.

شکست سیاست های آمریکا و ناتو

دهه 90 میلادی با جنگ خونین آمریکا در خلیج فارس و علیه عراق آغاز شد و با چند جنگ دیگر در شرق اروپا و مشخصا بالکان ادامه یافت. دراین دوره علیرغم سرمستی «پیروزی» بر بلوک شرق، حضور نظامی و فعالیت نظامی آمریکا بازتاب موقعیت اقتصادی آن نبود. نزول قدرت اقتصادی آمریکا خود محصول روندهای دامنه دارتر دهه های پیشتر بود که نهایتا در مقیاسی جهانی منجر به تغیرات عظیمی در جهان سرمایه و از جمله ختم نظام دوقطبی شد. این موقعیت اقتصادی در آخرین دهه سده پیشین بالاخره آمریکا را به این نقطه راند که بنام مبارزه با تروریسم به تروریست ترین دولت و نیروی جهان سیاست تبدیل شود. اعلام جنگ پیشگیرانه و جنگ بی انتها با تروریسم پس از وقایع 11 سپتامبر 2001 در حقیقت ریشه در این واقعیت داشت. در فاصله سال های 2001 تا 2003 میلیونها انسان بیگناه در عراق و افغانستان قربانی سیاست جنگ افروزانه آمریکا شدند، ساختار های اقتصادی و مدنیت جامعه در این دو کشور از هم گسیخت، درسیر رو به نزول اقتصاد آمریکا بهبودی حاصل نشد، و سیاست جنگ افروزانه آمریکا و ناتو بیش از پیش بی ربطی خود را به استقرار دمکراسی و مبارزه علیه دیکتاتورها در خاورمیانه نشان داد. حاصل این روند از یکسو روآمدن جریاناتی شد که بدنبال حمایت های امپریالیستی برای احقاق منافع خود بودند و از سوی دیگر گسترش نفرت و کینه ای بی سابقه و گاه از موضعی ارتجاعی به آنچه که مسبب از دست رفتن شیرازه زندگی در این جوامع شده بود. با این دو جنگ دیگر معلوم شده بود که جهان پس از ختم جنگ سرد وارد دوره ای از کثیف ترین و جنایت بارترین جنگ ها توسط امریکا و هم پیمانانش در ناتو شده است.

در تمام طول دهه اول هزاره سوم حضور نظامی آمریکا و ناتو جزیی از واقعیت روزمره خاورمیانه بوده است. با وجود تهدید جنگ بر فراز خاورمیانه، و در غیاب وجود جنبش های اعتراضی ضد سیستم و عدالت طلبانه عرصه سیاست رسمی و غیر رسمی در اختیار ارتجاع منطقه قرار گرفت که در هیات حکومتها (از اسرائیل و عربستان گرفته تا ایران و ترکیه) و اپوزیسیون آنها باشکال مختلف در دامن زدن به ابعاد فضای جنگی نقش داشتند. آمریکا در تحقق سیاست هژمونی طلبانه خود یعنی ایجاد پایگاه های قدرت از طریق سرنگونی چند حکومت و استقرار حکومت های گوش بفرمان، شکست خورد. حتی امیران شیخ نشین های منطقه پیش از آنکه حمایت ارتجاع سعودی را داشته باشند وارد رابطه گوش بفرمانی با امریکا نشدند.

بحران اقتصادی همه گیر سال 2008 نشانه های بارز موقعیت رو به نزول آمریکا را این بار در عرصه داخلی عریان ساخت. حتی اگر سیاست جنگ افروزانه و کشتار مردم عراق و افغانستان، و سپس خروج آمریکا از این کشورها نشانه های این سقوط نبوده اما اعتراضات فرگوسن، تعطیل شدن دم و دستگاه دولت، ناتوانی دولت از پیشبرد امور رسمی خود، و خطابه نامه های کنگره در تقابل با رئیس جمهور و همچنین گسترش فقربیسابقه دیگر نشانه های آشکاری بود از سقوط آمریکا. این بحران عظیم البته دامن متحد اصلی آمریکا یعنی اروپا را نیز گرفت. با این وصف گسترش فقر و اعتراضات توده ای، سقوط یورو و شکست سیاست های نئولیرالی اروپای واحد در مقابل حلقه های ضعیف این قاره (یونان، اسپانیا…) نه فقط مانع تداوم سیاست جنگ افروزانه آمریکا و ناتو نشد بلکه بهانه ای شد برای یافتن راه خروجی از بحران از طریق تمرکز بر بازارهای جدید چه برای فروش تسلیحات و چه صدور کالاهای دیگر. درچنین شرایطی بود که وقایع موسوم به بهار عرب از جانب آمریکا و ناتو فرصتی بود که مغتنم شمرده شد. این بار باید بر پر و بال اعتراضات توده ای در منطقه جای پایی یافت و این دور باطل جنگ و شکست را با استقرار یکی دو حکومت دست نشانده متفاوت از آل سعود و حکومت صهیونیست اسرائیل بنفع آمریکا و ناتو بست. این خیزش توده ای جهان عرب در نقاط بسیاری تاب و توان اداره حرکت خود و فائق شدن بر راه حل های طبقات حاکم را نداشت و علیرغم گستردگی خود و با وجود حذف چند دیکتاتور نهایتا توسط دستجات و نیروهای ارتجاعی ای که یا باشکال مختلف در راستای سیاست های منطقه ای آمریکا و ناتو عمل می کردند و یا بدنبال احراز موقعیت برتر برای خود بودند، مهار شد. دخالت مستقیم و غیر مستقیم آمریکا و ناتو در راستای این حرکات و تلاش برای شکل دادن به وقایع بعدی مطابق نقشه های خود منجر به دور دیگری از جنگ و نابسامانی شد. پروسه سقوط قدرت آمریکا و شکست نظم نوین اش پروسه شعله ور شدن و گسترش جنگ های منطقه ای، قومی و سکتی در منطقه خاورمیانه بوده است.

سنت اسلامی و صف بندی های جدید منطقه ای

خا ورمیانه پس از ختم جنگ سرد جایگاه مهمی در تامین هژمونی آمریکا و تعمیم ان به آسیا داشته است. بیش از 60% ذخایر نفت و گاز جهان در این منطقه قرار دارد که در عین حال بیشترین میزان جمعیت مسلمان در جهان را در خود جای داده است. اینکه آمریکا برای احقاق نقش هژمونیک خویش در این منطقه از پیشتر نیروهای قابل اتکایی داشت به تنهایی کافی نبود. نه فقط رد پای معادلات دوره جنگ سرد باید از سیمای سیاسی خاورمیانه پاک می شد بلکه این منطقه باید سرپلی می شد برای اعمال نفوذ در آسیا که از حیطه هژمونی آمریکا دور بود. جنگ در عراق و افغانستان، تهدید جنگی علیه ایران، جنگ در سوریه ، نوع حمایت از دستجات مختلف اسلامی، اتئلاف برای مقابله با داعش برهبری آمریکا و… همگی باید در این چارچوب فهمیده شوند. سیاست عمومی آمریکا در منطقه خاورمیانه که از همان پایان ختم جنگ سرد عنصر اسلام را در مرکز توجه خود داشته علاوه بر اتکا به هم پیمانان در راس قدرت، مستمرا به حمایت دو نوع اپوزیسیون اسلامی در مقابل دولت های موجود پرداخته است: اسلامی میانه رو و محافظه کار که در پی دنیوی شدن و مدرن شدن است و اسلام بنیادگرای جهادیستی که اساسا نقش عنصر فشار را ایفا کند. ترند اول می بایست در راستای گلوبالیزاسیون و گسترش سرمایه به اقصا نقاط جهان با وارد شدن در بازی های «دمکراتیک» با معطوف شدن به ارزش های دمکراسی غربی در عرصه سیاست های خارجی هموار کننده اعمال هژمونی آمریکا و ناتو شود و در عرصه داخلی با اتخاذ سیاست های نئولیبرالی بازارهای تازه ای در اختیار سرمایه جهانی بگذارد. ترند دوم اما نیرویی نیست که قادر به هدایت و کنترل جامعه باشد بلکه با ظرفیت های بغایت ارتجاعی اش می بایست از یکسو در خدمت پیشبرد سیاست های عمومی تر قرار بگیرد و از سوی دیگر مجری پیشبرد جنگ هایی شود که آمریکا و ناتو دیگر خود نمی خواستند راسا در آن دخیل شوند.

حضورسنت اسلامی در عرصه سیاست تاریخ طولانی ای دارد. تا پیش از استقرار مناسبات سرمایه داری و وقوع مدرنیزاسیون که عموما باتحولات آغازین قرن بیستم همزمان می شود، سنت اسلامی یک پای بلامنازع مناسبات قدرت در نظم پیشامدرن بود. پروسه مدرنیزاسیون و استقرار سرمایه داری در اغلب کشورهای منطقه خاورمیانه (یا لااقل آنها که بدلایل مختلف جغرافیای، سیاسی، تاریخی و نظامی در منطقه ویژگی ای داشته اند) توسط بورژوازی نوپای این ممالک در ظرفیت تجدد خواهی سکولار متحقق شده است. ایران، ترکیه و مصر بعنوان سه کشور پر جمعیت منطقه پروسه استقرار مدرنیزاسیون را علیرغم حضور سنت اسلامی در موافقت و مخالفت با این پروسه اساسا به همت تجددخواهان ناسیونالیست از سر گذرانده اند. در هیچ کدام از این کشورها سنت اسلامی نتوانست نیروی اصلی این انتقال اجتماعی باشد. با همه اینها دست بالا داشتن سنت بورژوازی نوپای خاورمیانه بهیچوجه بمعنای کوتاه کردن دست مذهب از شئونات اجتماعی نبود. در ایران اسلامیون در دوره مشروطه به موافق و مخالف مشروطه تبدیل شدند و در هر دو جبهه قدرتمند باقی ماندند. کودتای رضا خان و تلاش او با الهام از اقدامات آتاتورک در ترکیه برای تداوم نوسازی و چرخش بسوی جامعه ای سکولار دامنه بسیار محدودی داشت. در مورد مصر و ترکیه که هدایت پروسه مدرنیسم تحت اختیار بورژوازی مدرن سکولار این کشورها بود علیرغم تاثیرات دامنه دارتر این حرکت در جامعه (به نسبت ایران) هرگز قدرت مذهب و دستگاه ها و نهادهای متعدد آن از ساختارهای قدرت در جامعه تفکیک نشد و سنت اسلامی کماکان بشکل یک عنصر موثر در حیطه سیاست (در شکل انجمن ها و احزاب و سازمان ها) و در حیطه اجتماع و مقرارت زیست اجتماعی با اتکا به نقش آن در شکل دادن به فرهنگ و تاریخ این جوامع، کماکان به حیات خود ادامه داد. با سقوط امپراتوری عثمانی و ختم جنگ اول باز تقسیم جغرافیایی منطقه نیز اساسا در جهت تقویت همین روند شکل گرفت. دولت های تازه تاسیس عموما تحت تاثیر افسران جوان و بورژوازی «سکولار» عرب بودند تا انجمن ها و دستجات اسلامی ، با اینکه لااقل از 1928 اخوان المسلمین با متشکل شدن قدم مهمی در راه پیوستن به فعالیت متحزب و سازمانی جامعه مدرن برداشته بود. پان عربیسم با محوریت جمال عبدالناصر (عنصر اصلی مدرنیسم در مصر) و پان ترکیسم با داغ شکست امپراتوری عثمانی و تلاش برای مدرنیزه کردن ترکیه هر دو بطور رسمی از سنت اسلامی فاصله گرفتند ولی مبشر تحولی سکولار در جامعه نشدند. نوع استقرار مدرنیسم و جامعه سرمایه داری دراین کشورها در حیطه کوتاه کردن دست مذهب از جامعه و نهادهای مدنی نه فقط تاثیری نداشت بلکه با شکل ویژه مقابله خود با سنت اسلامی، این جریان را در موقعیت یک اپوزیسیون مورد ستم و احجاف واقع شده قرار داد. چیزی که بعدها در بازسازی نقش این سنت و قدرت گیری مجدد آن نقش مهمی داشت.

قدرت گیری مجدد سنت اسلامی در خاورمیانه به دهه هفتاد میلادی باز می گردد. سقوط اقتدار پان عربیسم در خاورمیانه، ناتوانی بورژوازی عرب در سروسامان دادن به جامعه ای مدرن، فقر و بی حقوقی گسترده، جامعه پولاریزه شده و سازشکاری های بسیاری از چهره های شاخص دنیای عرب در مقابل نقش اسرائیل و آمریکا در وقایع خاورمیانه زمینه را برای عروج مجدد سنت اسلامی هموار کرد. اخوان المسلمین از همین دوره موفق شدند دامنه نفوذ خود را در میان اپوزیسیون (خصوصا در مصر) گسترش دهد. در ایران حکومتی اسلامی در نتیجه شکست انقلاب ایران قدرت را در دست گرفت، در افغانستان جریانات اسلامی برای مقابله با نفوذ شوروی مورد حمایت قرار گرفتند و در ترکیه سنت اسلامی بازسازی خود را پس از عقب راندنش ازحیطه قدرت توسط کمالیسم آغاز کرد.

با ختم جنگ سرد سنت اسلامی نیز در معرض بازتعریف هویت خود در شرایط جدید قرارگرفت و دور نوینی از حیات خود را آغاز کرد. حذف مناسبات جهان دوقطبی علیرغم تعلق هر دو قطب به سرمایه جهانی، فرجه ای شد برای حضور و رشد حرکات ارتجاعی. عروج موج تجزیه طلبی و قوم گرایی در جمهوری های سابق شوروی، عروج دستجات فاشیستی در اروپا، و همچنین عروج اسلامیون جهادیست مثال هایی از این حرکت هستند. تاجایی که به اسلامیون مربوط می شود روندی که پیشتر در افغانستان با شکل دادن به القاعده آغاز شده بود با نقش اسلامیون در جمهوری های سابق شوروری (مشخصا چچن ها) ادامه یافت. این جریان علیرغم تظاهر به ضدیت با آمریکا و غرب در این دوره تماما در راستای پیشبرد سیاست جنگ طلبانه نظم نوینی قدرت های بزرگ در منطقه خارمیانه عمل کرده است. بعبارت دیگر نه فقط آمریکا وناتو بلکه ارتجاع خاورمیانه در قالب دولت های ازلی و ابدی مثل عربستان و باقی شیخ نشین ها و همچنین اسرائیل در ناصیه این جریان ظرفیت هایی را در راستای تحقق اهداف خود کشف کردند. به این ترتیب بموازات گسترش و شکل یافتن یک سنت اسلامی معطوف به کسب قدرت دولتی، ده ها شاخه و فرقه و دسته دیگر شکل گرفتند که گرچه هیچکدام بتنهایی توان ارائه آلترناتیو حکومتی نداشتند اما درمجموع توانستند یک پای استقرار خشونت و جنگ دائمی، تروریسم و ارتجاع هار شوند. با این حال نباید فراموش کرد که تداوم سیاست جنگ افروزانه آمریکا و ناتو در خاورمیانه از جمله به گسترش این حرکت ارتجاعی بنحو بیسابقه ای میدان داد. روندی که با جنگ در عراق و افغانستان برای تامین هژمونی آمریکا و هم پیمانان غربی اش آغازشده بود با دخالت مجدد نظامی در وقایع پس از بهار عرب تکمیل شد. زوال مدنیت و تشدید جنگ طایفه ای و قومی در لیبی، جنگ در سوریه و عراق، و بالاخره جنگ اخیر در یمن حلقه های مختلف میدان دادن به ارتجاع اسلامی است.

از زاویه مناسبات درونی منطقه خاورمیانه علت وجود شکل گیری و امکان گسترش این نیروها قطعا جای بحث بیشتری دارد. آنچه مسلم است در غیاب اعتراضات رادیکال و آلترناتیوهای انقلابی (و حتی بمنظور سد کردن عروج چنین تحرکاتی) حکومت هایی چون عربستان و شیخ نشین های حول و حوش اش در حفظ سلاله خود از بذل و بخشش ثروت بیکران شان در تقویت این ارتجاع هار دریغ نمی کنند. اما نکته اصلی اینست که حضور و گسترش این دستجات و تکاملشان مثلا در هیات داعش محصول سیاست میلیتاریستی ای است که حداقل در طول دو دهه شیرازه و سامانه زندگی اجتماعی را در خاورمیانه مورد تعرض جدی قرار داده است. امروز بویژه با عروج داعش و خلافت اسلامی و علیرغم ادعاهایشان در استقرار حکومت اسلامی، معلوم است که این دستجات تروریست، برای ارائه الگویی جهت اداره جامعه نیامده اند. آنها هر ادعایی هم که داشته باشند فقط بعنوان حلقه ای از زنجیره سیاست های جنگ طلبانه آمریکا در منطقه و همچنین در خدمت تلاش بیسابقه شیوخ و امیران و دیکتاتورهای فسیل شده برای ادامه حیات خود می توانند فعالیت کنند.

عروج جدید سنت اسلامی در دو سه دهه اخیر محدود به شاخه جهادیست آن نیست. بخش هایی از اسلامیون برای همپایی و همگامی با گلوبالیزاسیون و پذیرش موازین «دمکراتیک»، قائل شدن به قوانین و ارزش های جامعه مدرن به بازخوانی جدید از قرآن و مذهب و ساختن نهادهای مدنی پرداختند، بعنوان نمونه:

الف- این سیر تحول خواهی در درون سنت اسلامی در ایران موفق به تغییرات مهمی در فضای سیاسی و ساختار حکومتی نشد. تلاش دولت موجود در ایجاد صلح و صفا با آمریکا که اساسا در راستای سیاست همین بخش اصلاح طلب پیش رفته برخلاف جار و جنجال دولتیان و بخش هایی از ناسیونالیسم ایرانی بعید است که موجب تحکیم درازمدت موقعیت دولت اسلامی ایران شود. پروسه توافقات بر سر مساله هسته ای خطر یک جنگ نامحتمل را حذف کرده تا آن را با خطر جنگ های واقعی از جانب رقیبان منطقه ای ایران جایگزین کند.

ب – بهترین نمونه در این راستا مدل ترکیه بود که با ارائه حکومت میانه روی مذهبی متعهد به سیاست های اقتصادی نئولیبرالی، هم موفق به ارائه رشد اقتصادی بالایی شد و هم توانست درهم پیمانی با آمریکا و ناتو خود را بعنوان یک نیروی مطرح در منطقه خاورمیانه بنمایش بگذارد. این مدل تا پیش از بهار عرب بیشتر مورد توجه و بحث بود. اما وقایع بهارعرب و دور جدید دخالت های جنگ طلبانه حکومت های غربی که منجر به برافروختن آتش جنگ در سوریه شد عملا به چالش مهمی برای دولت ترکیه تبدیل شد. ترکیه در تمام این دوره خود یک پای حمایت از دستجات تروریستی اسلامی در سوریه و عراق شد و در عمل بسیاری از وجه مشخصه های خود را بعنوان یک مدل«میانه روی مدرن اسلامی» وانهاد.

در بخش اسلامیون معطوف به قدرت سیاسی دو شاخه دیگرنیزهستند: حکومت اسلامی ایران در کلیت خود و مدل حکومت اسلامی عربستان و شیخ نشین های همسایه اش. این نیروها علیرغم تفاوت هایشان با دستجات تروریست القاعده وداعشی خود همواره یک پای جنگ طلبی سکتی و فرقه ای بوده اند.

وقایع دو دهه اخیر بستر شکل گیری حرکات جدیدی در درون سنت اسلامی بوده اما با توجه به شرایط عمومی منطقه ابدا غیر واقع بینانه نیست اگر بگوییم که کل سنت اسلامی امروز در بحران بیسابقه ای بسر می برد. بورژوازی این منطقه با پرچم اسلام و اسلامیسم یا مبشر و بانی جنگ و نکبت بوده است و یا درکنار سیاست های جنگ افروازنه دول غربی ایستاده و راه پیشرفت این سیاست را هموار کرده است. در عین حال بر متن فضای جنگی موجود، دول بزرگ منطقه خاورمیانه (ایران، مصر، ترکیه و عربستان) وارد رقابت های گسترده ای با یکدیگر شده اند برای تثبیت خود بعنوان نیروی برتر منطقه. حضور فعال ایران، ترکیه و عربستان در مسائل سوریه؛ رابطه ایران با شیعیان عراق، لبنان و حتی یمن؛ دفاع ترکیه از اخوان المسلمین؛ همسویی نسبتا روشن عربستان سعودی و اسرائیل در فشار بر ایران و قانع کردن دول غربی به خطر ایران؛ تلاش عربستان برای تشکیل اتحاد ضد ایران در جریان یمن و پس از توافقات هسته ای ایران و آمریکا، همگی اجزای رقابت گسترده ای هستند که میان دول بزرگ منطقه در جریان است.

در دو دهه گذشته همپای تلاش دول بزرگ غرب برای شکل گیری یک نظم نوین در جهان پس از ختم جنگ سرد، فاکتورهای جدیدی در مناسبات قدرت جهانی وارد شده است. در صحنه جهانی نه فقط الیگارشی مالی به یک دولت نامرئی تاثیر گذار تبدیل شده است بلکه اقتصادی های قدرتمند نوظهوری مثل برزیل، هند، آفریقای جنوبی، چین و روسیه (که در دهه گذشته خود را از شائبه های ختم جنگ سرد خلاص کرده) توانسته اند بر بستر شکست آمریکا و ناتو در رقابت های جهانی جای تازه ای برای خود بیابند. تشکیل چند بانک، سازمان یا نهاد و اتحادهای بازرگانی و اقتصادی توسط این نیروها فضا و امکانی را فراهم کرده است برای گسترش رقابت های کشورهای بزرگ منطقه خاورمیانه که مترصد یافتن نقش برتر و تاثیر گذار خود در منطقه هستند. رقابتی که بنوبه خود موجب میدان یافتن دستجات تروریست جهادیست و مرتجعی می شود که فی الحال یک عامل تداوم کشتار و ناامنی هستند.

*********

امروز هر تحول سیاسی ای که مترصد ایجاد تغییر در مناسبات قدرت باشد نمی تواند اسلام سیاسی و نقش آن را در تحمیل فلاکت و مصیبت، جنگ و سیه روزی بر این منطقه در مرکز توجه خود قرار ندهد. واقعیت این است که اسلام مثل هر مذهب دیگری در طول قرون و سده های متوالی یک پای جنگ، تخدیر افکار عمومی، رواج خزعبلات تحمیقگرانه، رواج زن ستیزی وحشیانه، ناباورکردن بخش بزرگی از مردم به قدرت خود در تغییر شرایط زندگی شان، رواج خشونت و فرهنگ پدرمردسالار بوده است. با این حال اهمیت برخورد به مساله اسلام در شرایط حاضر صرفا از سر نقش آن در شکل دادن به تاریخ و فرهنگ این منطقه نیست بلکه بدلیل تاثیراتی است که این رویکرد دروقایع سیاسی جاری، رشد تروریسم و بنیادگرایی، جنگ فرقه ای و سکتی، و همچنین میدان دادن به حضور آمریکا و ناتو در خاورمیانه داشته است.

ببهانه نظم نوین جهانی با محوریت آمریکا خاورمیانه به میدان جنگ تبدیل شد. و اولین خیزش گسترده توده ای پس از آغاز این جنگ ها یعنی «بهار عرب» که چند دیکتاتور را بزیر کشید بدلیل ناتوانی در گسترش و تعمیق حرکت خود تنها توانست بستر شکل گیری احزاب سیاسی موجود را بر هم زند و کارکرد اجتماعی جریانات اسلامی و ظرفیت شان در راندن جامعه به پرتگاه را بیشتر آشکار کند. آنچه که امروز شاهد آن هستیم جنگ گسترده ای است که محصول سیاست های دول یزرگ غربی در منطقه است. در این جنگ مشکل تنها داعش و دستجات دیگر تروریست نیستند. اینها برای ارائه مدلی برای اداره جامعه نیامده اند. مشکل بر سر نیروها و جریاناتی است که در قالب دولت های بظاهر متمدن و دارای ساخت و بافت مدنی هر کدام بنوعی برای حفظ منافع خود در آتش این جنگ می دمند. در همین دوره اخیر پس از توافقات آمریکا و ایران بر سرمساله هسته ای که ظاهرا خطر یک جنگ بزرگ را مرتفع کره است موجی از تسلیحات آمریکایی و فرانسوی راهی کشورهای مختلف خاورمیانه (عربستان، شیخ نشین های کوچک دور و بر آن، مصر و….) شده است. همه شواهد حکایت از آن دارند که در دوره آتی جنگ کماکان یک وجه مشخصه فضای سیاسی منطقه خواهد بود. آمریکا و ناتو منافع مشخصی در شکل دادن به نظم و نظام این منطقه حساس دارند. و شکل دادن به این نظم محتاج درگیری های سیاسی و نظامی است و عنصر مجری این سیاستها باید همین دستجات موجود و فرقه های مختلفی باشند که هر کدام با تعبیری از اسلام (یا یهودیت) آتش بیار این معر که شده اند. راه خروج خاورمیانه از این جنگ و کشتار و ناامنی نه اصلاح اسلام، و میانه رو و اهلی کردن بخش هایی ازآن بلکه جاروب کردن بساط بورژوازی منطقه با بنیاد های این تفکر تحمیق گرانه، مدافع تبعیض و استثمار و جهالت بشر است.

بسیاری از نیروهای سیاسی خصوصا در جبهه چپ در برنامه های سیاسی شان خواهان جدایی مذهب از دولت بوده اند. روندهای جاری نشان می دهد که برای خلاصی از کارکرد مذهب در یک حیطه گسترده اصل کلی جدایی مذهب از دولت کافی نیست. پالایش سموم ارتجاع مذهبی تنها با رفتن در جزئیات زدوده می شود. باید در همه اجزایی از کارکرد مذهب که برزندگی اجتماعی تاثیر می گذارند و حتی آنها که با تاثیر بر زندگی فرد (انتخاب و یا حقوق فردی- با تعابیر جامعه بورژوایی) می تواند جامعه را متاثر کند دخیل شد. باید در جزئیات راه بقای این جهالت و بربریت را بست تا هیج دولت و قدرتی نتواند با اتکا به این قوانین زندگی مردم را قربانی منافع خود کند. برچیدن بساط اسلام بمثابه ایدئولوژی بورژوازی مسلمان نمی تواند محدود به پاره ای رفرم های اقتصادی ، یا نفی کمک دولت از مساجد باشد و یا در حیطه سیاست به نوع رام شده آن (تحت لوای آزادی مذهب) قناعت کند. اسلام بمثایه یک سنت سیاسی متکی بر قوانین مذهبی یک پای موثر جنگ و جنایت و خونریزی و مصیبت در سد ه های طولانی در این منطقه بوده است. هیچ جریان سیاسی و اجتماعی ای در پهنه خاورمیانه دیگر نمی تواند به چنین نیروی ارتجاعی ای و منشا آشکار و پنهان آن بی تفاوت بماند. آینده ی در شان انسان در خاورمیانه تنها می تواند بر مبنای تحولات، عمل اجتماعی و سیاست هایی شکل بگیرد که ضامن مسدود کردن راه عروج مجدد چنین جریانات ارتجاعی ضد بشری بر متن نارضایتی مردم و بی سروسامانی نظام اجتماعی باشد.

بنقل از شماره بیست و نهم نشریه نگاه

کوبانی: انتفاضه ای دیگر؟

جنگ سنگر به سنگر مبارزان کوبانی با تروریست های سازمان یافته در دامن آمریکا و ناتو می تواند آغازی باشد برای ختم وضعیت فجیعی که همین نیروها سال های سال است در خاورمیانه بوجود آورده اند. مقاومت حماسی کوبانی می تواند آغازی باشد برختم جنایت علیه مردم این دیار بنام دمکراسی ومبارزه علیه تروریسم؛ می تواند آغاز شکل نوینی از مبارزه و مقاومت در مقابل آمریکا و هم پیمانان مرتجع منطقه ایش باشد تا دیگر تصاویر سرهای از تن جداشده در دست تروریست های داعش و کشتار مردم بیگناه با بمب های آمریکایی- ناتویی تنها تصویر رایج در منطقه خاورمیانه نباشد. زنان و مردان کوبانی با سلاح های سبک و ساده شان نشان داده اند که اگر تروریست نباشی و از تروریست ها دفاع نکنی با کمترین سلاح هم می شود سدهایی بر پیشروی جانیان فاشیستی امثال داعش بست؛ می شود برای دفاع از حق حیات وزندگی علیه مرتجعین رنگارنگی که دهه های متوالی است آتش جنگ و ناامنی را از این کشور به آن کشور و از این مرز به آن مرز می کشانند با قامتی بلند و استوار ایستاد. مقاومت کوبانی تا همینجا یک پیروزی است. درود بر مبارزان کوبانی! شاخص این امراما پیروزی در صحنه رودررویی نظامی نیست. حتی در حفظ شهر کوبانی نیست. کوبانی حتی اگر پس از این مقاومت جانانه بدست داعش یا هم پیمانان پشت صحنه داعش بیفتد، تا همینجا فصل جدیدی را در تاریخ خاورمیانه گشوده است که حکایت از امکان و ضرورت مقاومت و مبارزه مستقل وشورانگیز مردمی علیه لشکرکشی دول بزرگ غرب بنام «دمکراسی» دارد.

شهر کوچک کوبانی امروزمحل تلاقی روندهای بسیار پیچیده ای در موقعیت جاری خاورمیانه است که از هر سر به کلاف بحران های بزرگ سیاسی و اقتصادی بورژوازی در سطح جهانی مربوط می شود. از هر سو که به این تصویر نگاه شود جنبه هایی از واقعیات تلخ و تکان دهنده از شرایط امروزجهان قابل مشاهده است. دیگرلازم نیست سوال کنیم چطورممکن است که  پنجاه کشورعلیه داعش وارد اتئلاف شوند و دورجدیدی از بمب ریختن بر خاک این منطقه آغاز شود ولی داعش همچنان سوار بر تانک هایش در محاصره کوبانی و ایجاد رعب و وحشت بچرخد؟ لازم نیست سوال کنیم که چطور دولت هایی که با امکانات فنی – تکنیکی، مالی و تسلیحاتی گاه ازخصوصی ترین زوایای زندگی رقبایشان در آن سوی دنیا هم باخبرند، از قدرت گیری و در قدرت ماندن جانواران اسلامی داعشی مات و مبهوت می شوند؟ واقعیت اینست که داعش باران رحمت بود برای آمریکا و دول اروپایی درگیردر قریب دو دهه جنگ وجنایت، حضور نظامی، و همدستی و همداستانی با تروریست های دست پرورده شان در خاورمیانه. به پاس تلاش های همه جانبه آمریکا در تقویت تروریسم اسلامی در دو سه دهه اخیر، اکنون زمان زیادی لازم نبود تا اگرنیروی نظامی آمریکا در عراق ازدر بیرون رفته، از پنجره بازگردد. آمریکا در این بازگشت جهت «مبارزه» علیه تروریسم بمنظور زدودن نقش پیشین خود دروقایع خاورمیانه، مسئولیت شکل گیری این جانوران را بعهده دول منطقه ای گذاشته است که حیات و مماتِ زیست سیاسی شان را به سیاست های آمریکا بسته اند.

داعش از یکسو محصول سیاست های آمریکا و دوستانش در منطقه است و از سوی دیگرمحصول بن بست سنت اسلامی. حتی پیش از عروج داعش و ارسال تصاویر فجیع عملکرد آنها به دنیا، معلوم شده بود که سنت اسلامی با همه ظرفیت های پنهان و آشکارش، در بحران بسر می برد. مدل شیخ های عربستان و قطرو امارات امروز حتی مورد انتقاد دوستان آمریکایی شان است؛ جمهوری اسلامی ایران که خود داعش شیعی هاست، سال هاست در بن بست بحران سیاسی اقتصادی و عدم مقبولیت جهانی دست و پا می زندو خود یک پای ترور و ناامنی در منطقه است؛ ترکیه نیز که در یکی دو سال اخیر از جمله با سرکوب اعتراضات مردمی نشان داد که دیگرحتی ژست «دمکراتیک» هم نمی تواند بگیرد، امروز از جانب آمریکا بعنوان یک پای عروج داعش خطاب می شود. بحران جاری در خاورمیانه نه تنها ادامه بحران جهانی سرمایه درعرصه اقتصادی است بلکه درعین حال بازتاب بن بست سنت های سیاسی در قدرت و از جمله سنت اسلامی است. دستجات تروریست اسلامی که اساسا همگی بهمت کمک های مالی و لجستیکی بزرگان جهان سرمایه شکل گرفته اند، تاول های متعفن همین دولت های محتضرند. در چنین شرایطی اگر سوای درود فرستادن بر مبارزان کوبانی بنا باشد بر نکته سیاسی ای انگشت گذاشت و از شور و شوق مشاهده مقاومت توده ای جاری فراتر رفت، باید از جمله ازنقش شوینیسم ترک و ناسیونالیسم کرد در وقایع جاری گفت. مقاومت کوبانی چهره متعفن این دو جریان کهنه منطقه خاورمیانه را از پرده برون انداخته است. و مباد روزی که مقاومت جانانه کوبانی قربانی جاه طلبی و سازشکاری این دو نحله ارتجاع خانگی شود.

ترکیه

تهاجم وحشیانه داعش علیه کردها در مرز جنوبی ترکیه وهمچنین دور جدید بمباران آمریکا و ناتو در عراق و سوریه ببهانه حذف داعش، دولت ترکیه را با چالش های بسیار جدی ای مواجه کرده است. ترکیه پس ازسال ها تلاش ناموفق برای وارد شدن به اتحادیه اروپا با بازترشدن فضای رقابت منطقه ای درخاورمیانه، عطای اروپایی شدن را به لقایش بخشید. تربیت تروریست های اسلامی صادرشده به سوریه و تبدیل شدن به یک پای موثر گسترش ناامنی و جنگ در خاورمیانه در راستای تحقق این هدف بوده است. درطول دو سه دهه اخیر و بموازات تلاش گسترده آمریکا و کشورهای بزرگ اروپا برای صدور«دمکراسی» ای که در مهد تولد خود با چالش های عمیق اقتصادی و سیاسی دست به گریبان است، اسلام میانه رو و منطبق شده با موازین «دمکراسی غربی» مورد توجه قرار گرفت. سنت اسلامی ترکیه که مبدع این مدل بود توانست در طول حکومت خود با اعمال گسترده سیاست های نئولیبرالی موجب رشد اقتصادی ترکیه نیز بشود. این مدل اساسا بدلیل سمتگیری نزدیک اقتصادی و سیاسی ترکیه با آمریکا و ناتو(وهمچنین حرف شنوی تاریخی از غرب) بعنوان سرمشق باقی مسلمین تبلیغ شد. درهمین دوره پروسه مذاکره با پ پ ک نیز برای دولت ترکیه حلقه دیگری بود ازنمایش چهره ای مدرن و «دمکرات». مدل ترکیه درتحولات موسوم به بهارعرب مورد توجه خاصی قرار نگرفت و درواکنش به بازتاب این تحولات در درون ترکیه بشکل اعتراضات خیابانی، همان پوسته شکننده «دمکراتیک» را هم وانهاد. اکنون بنظر می رسد موضع اردوغان در مقابل پدیده داعش، بستن مرز به روی مردم سرگردان و آواره کرد، وشاخ و شانه کشیدن مجدد برای کردهای ترکیه میخ آخر تابوت مدل اسلام «دمکراتیک» ترکیه را زده باشد. بورژوازی ترکیه با ظرفیت ارتجاع اسلامی- شووینیستی اش، با موضع بغایت ضد انسانی اش در مقابل آوارگان کرد روژئاوا، یک پای تداوم فجایع جاری درکوبانی است.

ناسیونالیسم کرد

مقاومت جانانه کوبانی در مقابل داعش می رود تا تاثیرات پایداری نیز برسرنوشت مساله کرد علی العموم بگذارد. دولت اقلیم کردستان عراق عروج و ظهور گسترده داعش را بهانه و فرصت مناسبی دانست برای اعلام استقلال کردستان. و باشکال مختلف خواهان کمک تسلیحاتی غرب به کردستان شد و فرصت پدید آمده را در عمل خوشامد گفت. در حقیقت برای جماعت جناب بارزانی (وحتی بسیاری دیگر که ربطی به این جماعت نداشتند) آنچه که در وهله اول مهم بود مرزهای کردستان وتقویت قوای نظامی دولت کرد بود. اینان باور کرده اند که دیدوبازدید با جان کری و باقی نامداران غربی قرار است سرفصل تازه ای در شکل گیری دولت مستقل کرد باشد. در این رویکرد آنچه غایب بود عواقب پدیده داعش بود بر آتیه سیاسی بخش های بزرگی از منطقه خاورمیانه، وتاثیر آن برزندگی انسان های بیگناهی که تنها جرم شان تولد در این منطقه بوده است. حتی اگر پراگماتیسم را هم گاهی مجاز شمریم و این را بحساب ناروشن بودن ابعاد فجایع ناشی ازعروج داعش در روزها و هفته های اول بگذاریم، هنوز موضع ناسیونالیستی دولت پروآمریکای اقلیم کردستان در کنار فجایعی که بر سر مردم می آمد، مشمئز کننده است(*). و البته شاید از کسانی که برای مقابله با کردهای ترکیه درکنار شووینیسم ترک ایستادند نباید درنحوه واکنش شان به تهاجم داعش به مناطق شمال عراق و اقلیت های مذهبی و قومی انتظار بیشتری داشت. واقعیت اینست که نقش دولت اقلیم کردستان را دیگر حتی با ظرفیت ناسیونالیسم کلاسیک کرد هم نمی شود توضیح داد بلکه مساله اینست که دولت اقلیم کردستان و بخش های بزرگی از بورژوازی کرد علی العموم آینده وبقای سیاسی خود را بیش ازپیش در راستای سیاست های جنگ افروزانه آمریکا در منطقه خاورمیانه می بینند. از اینروهیچ عجیب نیست که اینان خود را هم پیمان ترکیه می بینند و نه مردم کردستان.

*******

فریاد سلاح سنگین می خواهیم تا عملیات زمینی انجام دهیم از دولت تحت حاکمیت بارزانی بلند شد که پیشمرگه هایش آمادگی رزمی هم نداشتند، ولی دفاع مسلحانه و جنگ زمینی علیه تروریسم داعش را مردم کوبانی برعهده گرفتند! امروز با گذشت چند هفته درگیری فشرده، دو چیز مایه نگرانی است: اول، تقاضای کمک تسلیحاتی از اتئلاف علیه داعش از سوی رهبران کانتون کوبانی. دوم تلاش آگاهانه ای در جریان است تا موفقیت نسبی مردم کوبانی در سدکردن پیشروی داعش را نتیجه حملات هوایی نیروهای ائتلاف قلمداد کند. در صورتیکه شواهد بسیاری ازهمان ابتدا حاکی از این بود که این بمباران ها اغلب کاری به مواضع و پایگاه های داعش نداشته اند. هر چند حتی صحت این وقایع چیزی از ارزش مقاومت جانانه کوبانی و درس تاریخی آن کم نمی کند اما نشان مید هد که نه فقط مقاومت کوبانی بلکه نوع حمایت ها از آن در ماندگاری این تجربه و تعمیم آن موثر است. این مردم شایسته زندگی انسانی اند. رهبران ناشایست، سازشکارو مرتجعی که از قبل این مقاومت، خواب جا گرفتن در ساختارهای قدرت منطقه ای را می بینند در راستای همان سیاستی عمل می کنند که داعش اساسا برای تحقق آن شکل گرفته است: تامین استقرار قدرت آمریکا و هم پیمانان اروپایی اش در منطقه خاورمیانه بمنظور گسترش برده داری سرمایه دارانه.

17 اکتبر 2014

——————————————————–

* اینجا لازم نیست به صحت و سقم این خبر بپردازیم که دولت اقلیم کردستان خود از ماجرای حمله برنامه ریزی شده داعش مطلع بوده است.

چشم اندازهای بعد ازمذاکره

مدتهاست که موضوع پرونده هسته ای ایران با آغاز مذاکرات وارد مرحله ای دیگر شده است. این مذاکرات را نمی توان تنها در رابطه با جزئیاتی مثل میزان کاهش درصد اورانیوم غنی شده، وبستن این نیروگاه و توقف توسعه آن دیگری بررسی کرد. رفع خطرجنگ احتمالی بمعنای پایان شر ناشی از روابط حکومت اسلامی با آمریکا نیست. «مذاکره» همانقدر ادامه سیاست است، که جنگ.

1- سی و پنج سال است که جمهوری اسلامی با مهاریکی از توده ای ترین انقلابات قرن بیستم، آتش «بلندپروازی» های منطقه ای بورژوازی ایران را ببهای مصائب بیشماری برای مردم روشن نگهداشته است. تلاش برای غنی سازی اورانیوم و احتمال دستیابی به سلاح های هسته ای یک نمونه از این دست بود که به خط سرخ تحمل قدرت های بزرگ دخیل در شکل دادن به جغرافیای سیاسی خاورمیانه و همچنین دوستان منطقه ای شان برخورد کرد. این قدرت ها بمنظور تحقق و پیشبرد سیاست های خود و با درنظرداشت رضایت دوستان شان، برنامه های گسترده ای را برای سد کردن روند دستیابی به سلاح اتمی توسط ایران در دستور گذاشتند. اگرچه پروژه هسته ای از سال ها پیشتر مورد بحث و مجادله سیاسی با ایران بوده است اما باجرا گذاشتن برنامه های تحریم اقتصادی در سال های آخر حکومت احمدی نژاد، بعلت نابهنگامی و یا عدم صلاحیت احمدی نژاد نبود. میزان گستردگی اعتراضات پسا انتخاباتی 1388 از یکسوو تغییر سیمای سیاسی خاورمیانه از سوی دیگر، عواملی بودند که راه اعمال تشدید فشار بر ایران و گسترش تحریم های اقتصادی جهت متوقف ساختن پروسه غنی سازی اورانیوم را هموار کردند.

2- جمهوری اسلامی زیر فشار چشم انداز تیر ه و تار تحریم های اقتصادی و همچنین خطر جنگ حتی در ابعاد محدود در یکی از بحرانی ترین دور ه های حیات خود قرار گرفت. این بحران سرانجام با انتخاب روحانی به ریاست جمهوری وتفویض اختیار حل و فصل مساله هسته ای به او و تیمش، ظاهرا کاهش یافت. اکنون ماه هاست که انعکاس اخباراین پروسه از مهمترین وقایع در سطح جهانی است. و با افزایش تواتراین نشست ها بیشتر معلوم می شود که مذاکرات جاری قرار نیست مشکل اساسی ای را در ایران و خصوصا در رابطه با زندگی میلیون ها مردمی که در چنگال فقرو نابسامانی تباه می شوند، حل کند. در همین دوره حکومت آقای روحانی صدها نفر اعدام شده اند، اعتراضات کارگران از جانب مسئولان حکومت مورد تهدید واقع شده است، تورم سه رقمی است و شاخص فقر دیگر نه کمی درآمد بلکه گرسنگی بمعنای شکم خالی ست. ابتکار دولت تدبیر و امید درگرداندن سبد کالاها در درون جامعه در حالیکه خبر از افزایش گزاف قیمت نان می رسد، را باید تنها جزیی از شادی و هلهله کاذب حکومت آقای روحانی دانست که مصرند آغاز مذاکرات را پایان انزوای سیاسی ایران وطلوع نوین حکومت اسلام قلمداد کنند.

واقعیت اینست که علیرغم اشتیاق اولیه دو طرف مذاکره، اعتماد به ایران با توجه به مناسبات درونی مجامع و محافل و شخصیت های حکومتی با سوالات بسیاری مواجه است. منازعات جناحی پیش از انتخابات ریاست جمهوری تماما حکایت از استیصال و عدم انسجام دستگاه حکومت می کرد. با اینوصف کل حاکمیت بر آن بود تا با رو کردن «بهترین» پتانسیل خود بتواند از ریزش های بیشتر صفوف طبقه حاکم بکاهد و در عین حال با پراگماتیسمی معقول شرایط سر کشیدن جام زهری را فراهم کند که لااقل از مقطع انتخابات 88 دیگر ضرورتش برآنها آشکار شده بود. آقای روحانی بعنوان محصول این پروسه صرفنظر از جایگاه قدیمی ترش در جناح بندی های درونی رژیم و دوری و نزدیکی اش به خط رفسنجانی، با نشانه ها و نمادهایی ظاهر شد که یادآور دوران خاتمی نیز هست. تعویض رنگ از سبز به بنفش هم نه نفی حرکت اصلاح طلبی بلکه هم پیمانی و همسویی با انتخابات / انقلابات رنگی «دمکراتیک» و مورد علاقه غرب بود. روحانی با فراخواندن «باسوادان» به اظهار نظر در باره پروسه مذاکره و نشست وبرخاست با روشنفکران و نویسندگان و…. تلاش کرد تا رو به جامعه هم خود را وارث خاتمی و اصلاح طلبان نشان دهد.

در تمام سال های اخیر بخش زیادی از اصلاح طلبان علیرغم یاوه گویی هایشان درباب پرهیز ازخشونت، مشغول خط و نشانه دادن به قدرت های غربی و بی خطر خواندن امپریالیست ها بودند تا بیایند و به شیوه لیبی آنها را از شر میراث حکومتی که خود در ساختن اش شریک بودند خلاص کنند. اگر اصلاح طلبان برای خروج از بن بست حکومت مدافع کاربست شیوه نظامی از جانب غرب شدند، آقای روحانی همین کار را با شیوه ای «مدنی» و لبخندی به پهنای لبخند آقای خاتمی و با مشروعیت تمام انجام داد. هم اصلاح طلبان و هم آقای روحانی در پیشبرد این سیاست ها با سنگ اندازی محافل مختلف حکومتی مواجه بودند اما امتیاز آقای روحانی شرایط خطیری بود که جامعه ایران را به پرتگاه سقوط می کشاند و مجامع و محافل حکومتی را باشکال مختلف به لزوم سازش با غرب قانع کرده بود.

بنظر می رسد که آقای روحانی تا همینجا وارث و پراتیسین اعمال خط اصلاح طلبی در درون حکومت اسلامی شده است. ایشان حتی موفق شده است فراتر از تلاش های اصلاح طلبان تا کنونی دروازه ها را هم بروی هیات های بازرگانی و تجاری باز کند. از این نظر نیزآقای روحانی نشان داده است که در اجرایی کردن تفکر «اصلاح طلبی» که از درون حاکمیت ایران برخاسته بود تا حکومت اسلامی را به مسیر توسعه اقتصادی جهانی وصل کند بسیار صاحب خط تراز چهره های شناخته شده این خط عمل کرده است. غرولندهایی که هر از چند گاهی از درون حکومت در رابطه با نقش شیطان بزرگ، جریحه دار شدن غرورملی ایرانیان در ماجرای هسته ای و میزان سازش و مذاکره به گوش می رسد، را تنها باید بحساب هذیان های تب مرگ دایناسورها گذاشت.

3- تا جایی که به آمریکا بعنوان طرف اصلی مجادله با ایران برمی گردد، نفس آغاز مذاکره و پس نشستن ایران از میزان اورانیوم غنی شده والبته بسیاری قول های دیگر، فی الحال یک پیروزی بلاتردید است. آمریکا موفق شده است بدون درگیر شدن در یک جنگ دیگر در خاورمیانه، ایران را عقب رانده و بحث بر سر نقش منطقه ایش را به موضوعی مورد مذاکره در موقعیتی ضعیف شده تبدیل کند. با اینکه هنوز هیچ نشانه ای از حل قطعی معضل هسته ای وعوارض آن در دست نیست اما نفس شروع مذاکرات و منتفی شدن خطر جنگ (لااقل تاوقتی مذاکره درجریان است) برای «آزادترین» دولت جهان که تعطیل شدن دولت و جامعه یکی ازآخرین رسوایی هایش بود، یک پیروزی محسوب می شود. با این حال روشن است که همان دلایل سیاسی و اقتصادی ای که انگیزه حمله آمریکا و هم پیمانانش به عراق و افغانستان ولیبی و… بود، کماکان پایه سیاست های جنگ افروزانه غرب در خاورمیانه – و امروز حتی در اوکرائین – است. اخبار این بحران اقتصادی و عوارض آن هم دیگر جزیی از زندگی روزمره است. اعتراضات جاری در خیابان های یونان و قبرس و اسپانیا و شرق اروپا، عروج فزاینده احزاب دست راستی در اروپا، روشدن افتضاحات کنترل اطلاعات و استراق سمع های دولتی و بازرگانی بدون اینکه ربط مستقیمی به خطر «تروریسم» داشته باشند نمونه هایی از بحران فراگیری است که دول بزرگ غرب با آن دست بگریبانند. نیاز به اعمال جنگ و گشودن بازارها بروی سرمایه غربی و بویژه آمریکا، نه فقط ضرورت خود را از دست نداده است بلکه گسترش بحران اقتصادی جاری، نزول بیش از پیش قدرت آمریکا، تبدیل شدن روسیه به یک رقیب تازه در عرصه بین المللی، کسب موقعیت باثبات تر آلمان در اروپا و از اینطریق نقش اروپای واحد در معادلات سیاسی و اقتصادی کماکان پایه تداوم این سیاست است.

از زمان ریاست جمهوری اوباما و مشخصا از سال 2011، آمریکا برآن بوده که با خارج کردن نیروهای انسانی خود از عراق و افغانستان، حضور نظامی خود را از طریق دستجات مسلح و مرتجعین منطقه ای تامین کند که اغلب از ثروت آل سعود و اسرائیل ارتزاق می کنند. گسترش فعالیت این دستجات باندسیاهی و تروریست اسلامی در منطقه الزاما بمعنای امکان احراز نقش دولتی آنها در آینده ای دور یا نزدیک نیست. اینان قرار است مجریان سیاست های جنگی منطقه ای آمریکا باشند که باید بدون حضورفیزیکی سرباز آمریکائی اجرا شود. در عین حال حضور فعال تر در معادلات سیاسی منطقه آسیا و تاثیرگذاری بر روند شکل گیری قدرت های اقتصادی بزرگ (چین، روسیه، هند و…) بویژه پس از شکست در خاورمیانه یکی از اولویت های دولت اوباما بوده است. واگذار کردن نزاع های ایجاد شده در منطقه خاورمیانه به دستجات تروریست اسلامی از یکسو و گشودن باب مذاکره با ایران و حتی سوریه جزیی از این سیاست است. با این عمل، آمریکا از درگیر شدن در یک جنگ نامعلوم دیگر خلاص شد و این هم البته تناقضی با دخالت آمریکا و ناتو در وقایع اوکرائین و تحریک و تقویت دستجات نئوفاشیست، ندارد. آمریکا و ناتو در اوکرائین هم همان سیاستی را دارند که در خاورمیانه .

بر متن چنین تحولاتی بیشتر روشن می شود که گشودن باب مذاکره با ایران، نه بقصد حل معضل رابطه ایران و آمریکاست و نه بقصد کاهش فشار اقتصادی بر مردم؛ بلکه تداوم چنین وضعیتی با وقت کشی و هرز دادن نیروی اعتراض بخشهایی از حکومت ایران درحقیقت بخشی از هدف آمریکا و هم پیمانانش است. مذاکرات بر سر پرونده هسته ای، بال و پر بلندپروازی های ایران را چیده است، جناح های درون حکومت را بیشتر متفرق کرده وخطر ایران مجهز به سلاح هسته ای را فی الحال متوقف کرده است.

4- بحران پرونده هسته ای از آغاز بر سر نقش منطقه ای جمهوری اسلامی بوده است. پس نشستن از این بلندپروازی و آغاز مذاکره با دولتی که تسخیر سفارتش و مزین کردنش به لقب شیطان بزرگ، یکی از مهمترین عواملی بود که پروسه قدرت گیری جریان اسلامی را در نتیجه شکست انقلاب 57 تسهیل کرد، معنای مهمی برای حیات سیاسی سنت اسلامی دارد. در عین حال این سمتگیری و بلندپروازی تا همین امروز ناندانی بزرگی بوده برای وابستگان حکومت اسلامی هم در سطح داخلی و هم در مقیاس منطقه ای. با آغاز و تداوم پروسه مذاکرات، جمهوری اسلامی این دو فاکتورمهم در تعریف قدرت منطقه ای خود را از دست داده است.

واقعیت اینست که با جنگ های آمریکا در عراق و افغانستان، ایران بتدریج توانست رلی منطقه ای در رابطه با این دوکشور برای خود تدارک ببیند که بطور ضمنی با منافع آمریکا تناقضی نداشت. در تمام سال های گذشته با اینکه آمریکا نیروی نظامی گسترده ای در منطقه داشت، و با اینکه اپوزیسیون بورژوایی حکومت تمایل به دخالت آمریکا را آشکار بیان کرده بود، اما چنین خطری هیچگاه از سطح تبلیغات و عامل فشار فراتر نرفت و این برای خود جمهوری اسلامی نیز روشن بود. حتی وقتی در جریان اعتراضات پساانتخاباتی در سال 88 بخش هایی از اصلاح طلبان آمریکا را به دخالت نظامی دعوت کردند، دولت آمریکا نه بدلیل ترس ازاین جناح و آن جناح، و نه بدلیل احترام به حق مردم یک کشور درتعیین سرنوشت خودشان بلکه دقیقا به این دلیل که یک جمهوری اسلامی تضعیف شده را بر حکومتی جدید و بی ثبات ترجیح می داد رغبتی به دخالت نظامی و همراه شدن با رنگ سبز و تبدیلش به یک انقلاب رنگی به همان شیوه ای که در جمهوری های سابق شوروی واقع شده بود نشان نداد. با این حال آنچه که بطور قطع موقعیت کج دار و مریز منطقه ای ایران را بزیر سوال کشید خیزش های توده ای در جهان عرب بود. سقوط چند دیکتاتور، حضور گسترده مردم در اعتراضات خیابانی، عدم تمایل نسبی آنها به نقش دخالتگرانه آمریکا و شرکا، و همچنین فعال شدن جریانات اسلامی معطوف به کسب قدرت سیاسی بود که بسرعت نشان داد جمهوری اسلامی مدل قابل اتکایی برای هیچ کدام از این کشورها نیست.

پس از «بهار عرب» و جریان تغییرحکومت در برخی کشورهای عربی و شمال آفریقا، تحرکات سنت های سیاسی مختلف این منطقه ابعاد جدی تر و گسترده تری یافته است. جریانات اسلامی در این خیزش های توده ای چه از طریق انتخابات و چه از طریق دخالت های باند سیاهی گروه های وابسته به القاعده و دیگر نیروهای مرتجع منطقه و یا حتی دخالت مستقیم امپریالیستی، به یک عنصر قابل رویت تبدیل شده اند. دول غربی ذینفع در تحولات خاورمیانه بدلایل عدیده ای و از جمله ظرفیت بالای ضد کمونیستی جریانات اسلامی به تقویت و حمایت این ترند همت گماشته اند. از اینرو عروج و افول این سنت در مصر بعنوان ستون اصلی بهارعرب، واقعه ای است که بازبینی سیاست ها ی منطقه ای آمریکا و هم پیمانانش را در شکل دادن به نظم نوین خاورمیانه عاجل تر می کند. این روند با توجه به اعتراضات گسترده علیه دولت ترکیه که قرار بود مدل موفقی از توسعه گرایی اسلامی باشد، و زمزمه های تحرکات پشت پرده محافل سنتی اقتدار در این کشور، اهمیت بیشتری می یابد. بازگشت سنت ناسیونالیستی (عرب یا ترک) بسیاری از معادلات جاری را دستخوش تحول می کند و بنظر نمی رسد آمریکا و هم پیمانان غربی اش در کوتاه مدت تمایلی به باز شدن عرصه بروی نیروی سیاسی ای غیر از اسلامیون داشته باشند. مناقشات سکتی و فرقه ای در درون اسلام بعنوان یک مذهب و پتانسیل آن درشکل دادن به تفکر و اندیشه بخش های بزرگی از خاورمیانه، پایه محکمی است برای استفاده از آن در شرایطی که آمریکا برنامه و امکان اختصاص نیروی نظامی خودی را ندارد. دستجات مرتجعی که بنام اکتورهای منطقه ای در عرصه سیاست کشورهایی مثل لیبی و سوریه و حتی عراق و پاکستان و افغانستان با کمک های مالی دوستان آمریکا در منطقه مشغول ایفای نقش سیاسی هستند در حقیقت همان جنگی را پیش می برند که آمریکا دیگر خود را درگیر آن نمی کند. در چنین شرایطی ایران باید گربه رام پای میز مذاکره باشد که بسته به پیشروی وقایع در مصر و سوریه و عراق، وامروز حتی توازن قوای میان آمریکا و روسیه در اوکرائین، به ایفای «نقش منطقه ای» خود در چارچوب مورد نظر آمریکا بپردازد. با چنین سناریویی پروسه مذاکره خود در حقیقت تحمیل این نقش به ایران است و نه راهی برای رسیدن به یک توافق و یا گشودن راه توسعه اقتصادی و کسب اقتدار منطقه ای مورد نظر بورژوازی ایران در سده اخیر.

******

با آغاز مذاکره بر سر پرونده هسته ای ایران، موضوع یک جنگ عجالتا به حاشیه رفته است درحالیکه خاورمیانه کماکان درگیر ده ها جنگ بزرگ و کوچک است. جنگ در خاورمیانه در دو دهه اخیر بر سر حذف دیکتاتورها نبوده بلکه در حقیقت جنگی بوده در راستای تضمین هژمونی آمریکا. با فضای عمومی موجود در چارسوی خاورمیانه، با پتانسیل وزنه های مهمی مثل مصر و ترکیه و تلاش شان برای نوعی مستقل عمل کردن، و بویژه با نفرت رایج نسبت به نقش غرب، تصور آینده ای روشن برای آمریکا و نوکران منطقه ای اش دشوار است. خاورمیانه علیرغم نقش دستجات مرتجع القاعده و دیگر سکت های مذهبی، در اشتیاق تغییرات عمیق و سازنده می سوزد. مردم کارگر و زحمتکش خاورمیانه نفعی در این جنگ های فرقه ای و وهن بلندپروازی های منطقه ای دولت هایشان ندارند. راه احراز یک صلح پایدار در منطقه در گرو همبستگی میان مردم این کشورها برای دردست گرفتن سرنوشت خود است. تنها با تقویت این نوع حرکت هاست که می توان بساط این دستجات مرتجع مسلح و نوکر را جمع کرد و پایه های حکومت حکومتگرانی مثل جمهوری اسلامی و عربستان و سوریه و….. را به لرزه درآورد. باشد که مردم ایران در این را ه پیشقدم شوند.

مارس 2014

به نقل از دفتر بیست و هشتم نشریه نگاه

زنان خاورمیانه و چالش های منطقه ای

متن سخنرانی بمناسبت 8 مارس 2014 در فرانکفورت (1)

 

با سلام و درود بر شما و تبریک بمناسبت 8 مارس.

پارسال هم در 8 مارس سخنرانی ای داشتم که تقریبا همین عنوان را داشت و وقتی امسال برای سخنرانی به اینجا دعوت شدم نتوانستم موضوعی عاجل تر از همین مساله پیشنهاد کنم چرا که کماکان تلاش برای داشتن تبیین روشنی از وقایع در حال وقوع در خاورمیانه، یک فاکتور مهم در سمت گیری ها و عملکرد فعالین جنبش زنان است.

ابتدا دو نکته: چند ماه پیش نانسی فریزر(2)، یکی از چهره های سرشناس فمینیسم آمریکایی در مقاله ای فمینیسم را متهم کرد به اینکه خدمتکار دولت ها شده است. این مقاله سروصدای زیادی کرد نه برای اینکه نانسی فریزر راه بسیار درستی را توصیه می کند بلکه از آنرو که این سخن را کسی گفت که در دهه نود با عروج فمینیسم پسا مدرن و تلاش برای نهادی شدن بخش هایی از این فمینیسم در سیستم موجود، اگر همراه نبود ولی نقد جدی ای هم نداشت. ونکته دیگر اینکه از آنجا که این جلسه چند روزبعد از 8 مارس برگزار می شود این امکان را داشتم که در یکی دو مراسم 8 مارس که توسط سوئدی ها برگزار شده بود شرکت کنم. نکته ای که در اظهارات این روز جلب توجه می کرد این بود که: کجا می رویم؟ چه باید بکنیم، و ابراز نگرانی از اینکه دستاوردهایمان را داریم از دست می دهیم. با اینکه این نگرانی لااقل در سوئد بنوعی با عوارض حضور احزاب افراطی راستگرا و همچنین ابراز وجود فزاینده راسیسم عجین است اما بنظر میرسد دقیقا در ادامه بحث نانسی فریزر است که بشکل روشنی نگرانی بخش های جدیتر فمینیسم دنیای غرب را نشان می دهد. اما آیا این نگرانی در مورد بخشی از جهان که ما از آن می آییم هم مصداقی دارد؟ طبعا پاسخ به این سوال در خطوط کلی آن تابعی است از اینکه کجای تحولات جامعه ایستاده باشیم و مساله زن را درچه نوع ارتباطی با باقی مسائل جامعه ببینیم.

ما حتی اگر در منطقه خاورمیانه زندگی نکنیم با هزار بند فرهنگی و تاریخی و سیاسی به آن مربوط هستیم و می دانیم که در حیطه مساله زن در این منطقه بحث بر سراز دست رفتن دستاوردی نیست! عدم برابری حقوقی حتی در مقیاس پذیرفته شده در جامعه سرمایه داری، درجه بسیار پایین اشتغال و برخورداری از بهداشت در میان زنان این منطقه، خشونت در همه سطوح و همچنین بیسوادی بمیزان گسترده، اقلا می است از تصویری که می توان بطور عمومی ازموقعیت زنان در این منطقه بدست داد. از میان این خصیصه ها اجازه دهید تنها بر یکی مکث بیشتری کنیم. این نکته مربوط است به خشونت و نقش آن در موقعیت زنان بویژه با توجه و ارجاع به وقایع چند سال اخیر در خیزش های توده ای این منطقه. بطور مشخص در مصر و به درجاتی در تونس ما شاهد اعمال خشونت های گسترده بر زنان برای از صحنه بیرون راندنشان بودیم. نیازی به گفتن نیست که این خشونت در مثلا لیبی و سوریه ابعاد دیگری داشت که در چارچوب شرایط جنگی تحمیل شده بر مردم قابل بررسی است. اما برخورد با زنان در مصر در دوره حکومت اخوان المسلمین که شباهت بسیاری هم به ایران بعد از انقلاب 57 داشت، ربطی به جنگ بمعنای کلاسیک اش نداشت بلکه جزیی از سیاست سرکوبی بود که قرار بود به همه جامعه تسری داده شود. اذیت و آزار جنسی که پیشتر نیز بمثابه رفتاری عمومی در جامعه مصر شناخته شده و جزیی از تعرض به زنان بود، به پشتوانه حکومت اخوان المسملین شکل سیستماتیکی بخود گرفت. درست مثل آنچه که خود ما در ایران تجربه کردیم و امروز دیگر برای بسیاری روشن است که هدف چنین رفتار خشونت آمیزی دیگر تنها زنان نیستند بلکه کل جامعه است. این رویکرد با توسل به فرهنگ و سنن عقب مانده و نقش فرهنگ ناموس پرستانه قصد به خانه راندن معترضین را دارد؛ چه زنانی که مورد تعرض قرار می گیرند و چه مردانی که از ترس بی آبروشدن، هم خود به خانه می روند و هم مجری همان سیاست در رابطه با زنان می شوند. کارکرد این خشونت در رابطه با مساله زن بسیار مهم است و بهیچوجه نمی توان آن را به تحقق مطالبات جزیی ارجاع داد. خشونت در سطح جامعه ربط مستقیم با خشونت در خانواده، محل کار و سایر اماکن اجتماعی دارد و در عین حال رابطه مستقیمی دارد با نقش مذهب در شکل دادن به فرهنگ عقب مانده و زن ستیز. هند مسلمان نیست ولی فرهنگ عقب مانده و جدال های فرقه ای و قومی باندازه کافی در شکل دادن به فرهنگ خشونت علیه زنان نقش داشته است. در سال گذشته چند مورد اعتراضات گسترده خیابانی درهند در ارتباط با مواردی از تجاوزات جنسی گروهی به بحث رسانه ها تبدیل شد.

با این بحث مقدماتی اجازه دهید با ارائه تصویری عمومی از شرایط موجود– ونه تعمیق درجزئیات- به این بپردازیم که چارچوب فعالیت ما چیست. روشن است که در هر مبارزه ای یک پرسپکتیو مطالباتی و تدقیق در جزئیات لازم است و یک پرسپکتیو عمومی تر که این نوع فعالیت ها در بستر آن جاری است. پرداختن به پرسپکتیو عمومی نه فقط بمعنای واگذاشتن مطالبات و عرصه های کنکرت مبارزه نیست بلکه دقیقا برای تحقق همین کنکرت هاست که لازمست تصویر بزرگتر را هر از چندگاهی و خصوصا در مقاطعی که وقایع تعیین کننده ای اتفاق می افتد از نظر بگذرانیم و تاکید کنیم که تغییر در چنین شرایطی نیازمند دخالتگری سیاسی و از اینرو شناخت مولفه های سیاسی حاکم بر شرایط فعالیت ماست.

چند مولفه عمومی درمورد خاورمیانه

الف- در سال گذشته بیش از پیش روشن شد که آمریکا و هم پیمانان غربی اش در اعمال سیاست های دخالتگرانه شان در خاورمیانه و اعمال دمکراسی با بمباران هوایی و جنگ زمینی «ربل های» مرتجع وابسته به القاعده و دیگر سکت های مذهبی به بن بست رسیده اند. شکست مذاکرات سوریه، منتفی شدن خطر حمله به ایران، و بازشدن جبهه جنگ دیگری در اوکرائین گرچه دول ذینفع درگیر در خاورمیانه (آمریکا، اتحادیه اروپا و روسیه) را در نقطه دیگری مشغول زورآزمائی برای تثبیت موقعیت برتر خود کرده است اما تاثیری بر بازگشت آرامش و دفع شر از جنگ فرقه ای اسلامیون در خاورمیانه ندارد. در این سال نقاط التهاب در خاورمیانه کاهش نیافت وادامه جنگ ها و تصاویر دهشتناک درگیری های سکتی، نشان داد که قدرت های بزرگ غربی و نهادهای بین المللی حامی آنها نه فقط نتوانستند دمکراسی و نهادهای مدنی را توسعه دهند بلکه با گسترش جنگ، مدنیت موجود را نیز از مردم گرفتند. برجسته ترین عنصر باقیمانده از این دوره تشدید تخاصمات فرقه ای میان دستجات اسلامی و تبدیل بیش از پیش این فرقه های تروریست به یک عامل برهم زدن ثبات و امنیت و کارکرد جامعه مدنی است. در انتهای هزاره سوم دستجات باند سیاهی در لیبی هر کدام خود راسا اقدام به فروش نفت می کنند! امروز خاورمیانه در میان آتش و دود جنگ های متعدد مانده است با نقش مخرب دستجات ربلی و سکتی اسلامی که از حمایت مستقیم و غیرمستقیم آمریکاو خاندان آل سعود و دیگر مرتجعین منطقه برخوردارند. این تصویر چنان دهشتناک است که حتی خود عربستان سعودی هم در حالیکه کماکان مشغول حمایت مالی و لجستیکی از این دستجات علیه سوریه و ایران و اخوان المسملین در مصر و شیعیان بطور عمومی است، ازترس ناامن شدن جامعه و تهدید ثبات خاندان آل سعود درصورت بازگشت وابستگان این گروه ها به عربستان، ناچار شده که فعالیت آنها را در خاک خود تروریستی اعلام کند! آمریکا و هم پیمانان غربی اش نیز که دیگر مایل به شرکت مستقیم درجنگ در این منطقه نیستند اهداف جنگ طلبانه خود را با اتکا به همین دستجات ادامه می دهند ولی در سطح رسمی با دفاع از حقوق بشر دولت های منطقه را وادار به جمع و جور کردن این باندها می کنند. جنگ آمریکا و دوستانش در خاورمیانه برای استقرار «دمکراسی» و علیه تروریسم، نه فقط به شکست خود آنها و افزایش نفرت ضد غرب منجر شد بلکه باعث باز شدن سرکلاف پیچیده منازعات سکتی در درون اسلامیون و تاثیرات آن بر جامعه نیزشد. فاصله گرفتن بخش های جاافتاده ترو رسمی تر سنت اسلامی از این پدیده هم تغییری در این واقعیت نمی دهد که چه پتانسیل ارتجاعی ای در کل این سنت نهفته است.

ب – سنت اسلامی همواره یکی از نیروهای موثر در صحنه سیاست خاورمیانه درطول تاریخ مدرن بوده است. حتی در دوره کلونیالیسم هم این سنت یک شاخه مدافع منافع کلونیالیست ها و یک شاخه ضدکلونیالیسم داشته است. با این حال امروز می توان گفت که نقش آفرینی سنت اسلامی دیگر روند بالنده ای نیست. سنت اسلامی علاوه بر حضور در اپوزیسیون در کشورهای مختلف، فرصت های سیاسی متعددی را در سه چهار دهه اخیر داشته که ظرفیت های خود را بعنوان نیروی در قدرت نشان دهد. 35 سال حکومت جمهوری اسلامی ایران، بیش از یک دهه حکومت میانه رو ترکیه، و حکومت اخوان المسلمین در مصر. مدل ایران نه در عرصه بین المللی و منطقه ای و نه از زاویه مردم ایران دیگر مقبولیتی ندارد، مدل ترکیه که گسترش آن در خاورمیانه هم از سوی خود ترکیه و هم از سوی دوستانش در ناتو تشویق می شد قریب یک سال است که نه از عوارض بحران اقتصادی جهانی در امان مانده است و نه چشم انداز روشنی هست برای خلاصی اش از معضلات سیاسی درونی. و مهمتر از همه اینها عروج و افول غیرشکوهمند سنت اسلامی در مصر بعنوان ستون «بهار عرب» است که تاثیر بسیار مهمی در آتیه سیاسی این جریان در منطقه دارد. افول این نقش فی الحال خود را در اضمحلال برخی اتحادها و ائتلاف های منطقه ای نشان داده است.

ج- با این حال سنت اسلامی رقبای دیگری هم در عرصه سیاست دارد. در تقابل با وجه مشخصه مذهبی این جریان، اپوزیسیون سکولاری را باید مورد نظر قرار داد که علیرغم ضعف تا کنونی اش اکنون شانس های بیشتری برای گسترش نفوذ خود دارد. جریان سکولار علیرغم قدرت سیاسی و فرهنگی و تاریخی اسلام در خاورمیانه در دوره مدرنیزاسیون دهه 50 و 60 میلادی یک سنت سیاسی موثر بود. با شکست پان عربیسم در جهان عرب و ناتوانی اش در ایجاد تغییرات باثبات مشخصا در مصر و عراق، سکولاریسم عموما زمین سیاست را به سنت اسلامی باخت. عاملی که این پدیده را بیش از پیش تقویت کرد، شکست انقلاب ایران و عروج دولت اسلامی، شکست کمالیست های ترکیه و روی کار آمدن دولت اسلامی میانه رو در این بخش از خاورمیانه و علاوه بر اینها تلاش قدرت های بزرگ برای تقویت سنت اسلامی در تقابل با خطر بلوک شرق در ایجاد کمربند سبز بود. اما این ضعف سیاسی سکولاریسم در خاورمیانه تا ابد ادامه نخواهد یافت. وقایع مصر زنگ خطر جدی ای است. از لحاظ سیاسی این نوع سکولاریسم می تواند در پوشش ناسیونالیستی، لیبرالی و یا حتی سوسیال دمکراتیک (چپ های سابق که عمدتا هم وابسته به بلوک شرق بوده اند) خود را نشان دهد. فرار از جهنمی که اسلامیون ساخته اند می تواند زمینه روی آوری به این نوع سکولاریسم شود.

د- اما حتی اگر جبهه سکولاریست شانسی برای گرفتن قدرت و حفظ آن داشته باشد تازه باید دید که آنها فراتر از سکولار بودن برای جوامعی که تا مغز استخوان محتاج ترمیم زندگی آحاد خود است چه برنامه ای می توانند داشته باشند؟ در بسیاری از کشورهایی که پروسه توسعه را گذرانده بودند اتخاذ برنامه های نئولیبرالی راهی بود برای سر و سامان دادن به اقتصاد و جلب سرمایه های خارجی. با بحران اقتصادی فزاینده ای که تمام جهان را دربرگرفته، رویکرد بازار آزاد و برنامه های نئولیبرالی هم کارآیی خود را از دست داده اند. بحران موجود بحران همین رویکرد است. اوکرائین پس از آنکه از سیستم سرمایه دولتی و بلوک شرق گسست و به بلوک غرب و برنامه های نئولیبرالی پیوست، امروز دچار یک بحران همه جانبه بر سر نان وکار است که کشور را تا مرز جنگ و تجزیه برده است.

ایران: پروسه مذاکره و دولت روحانی

الف- ایران سالهاست که یک پای معضلات منطقه خاورمیانه بوده است. صدور انقلاب اسلامی و فتح قدس از راه کربلا، نقش آفرینی در وقایع سوریه، لبنان، فلسطین و همچنین کشورهای همسایه مثل افغانستان و عراق نمونه هایی از تلاش های گسترده ایران برای تثبیت خود بمثابه یک قدرت منطقه ای بوده است. کاهش این قدرت با خیزش های توده ای در جهان عرب، شروع جایگزینی دیکتاتورهای سابق با دیکتاتورهای جدید و باز بودن مساله قدرت در این کشورها، و همچنین عروج سنت اسلامی در منطقه که هیچ سمپاتی ای به مدل ایرانی اسلامی نداشت امروز دیگر یک فاکت است.

مساله تحریم اقتصادی در رابطه با پرونده هسته ای ایران عملا با روشن شدن همین موقعیت در دستور قدرت های بزرگ قرار گرفت. می دانیم که تشدید تحریم ها و خطر جنگ علیه ایران در مقطع انتخابات سال گذشته به یک اهرم جدی و موثر در انتخاب آقای روحانی بعنوان نقطه سازش جناح های حکومت تبدیل شد. دولت ایشان با توجه به عمق نابسامانی درون حکومت و فشار اقتصادی ای که جامعه را تا لبه پرتگاه سقوط کشانده بود بسرعت وارد مذاکره با آمریکا شد. اما شواهد نشان مید هند که مذاکرات و تداوم آن به این زودی ها قرار نیست د رموقعیت سیاسی ایران و بطریق اولی وضعیت اقتصادی مردم تاثیری داشته باشد. جایگاه این مساله البته بدلایل قابل فهمی برای ایران و آمریکا یکسان نیست. آمریکا با کشاندن ایران پای میز مذاکره خود را از شر یک جنگ دیگر خلاص کرد. این برای آمریکا مهم بود تا با ساکت کردن ایران و مشغول کردنش به چانه زنی در مذاکرات، انرژی خود را بر نقطه دیگری از جهان بگذارد که لااقل از زمان ریاست جمهوری اوباما قرار بوده نقطه ای باشد که آمریکا دامنه نفوذ خود را در آن گسترش دهد و این جایی نیست جز آسیا. و تحولات اوکرلائین و دخالت های آمریکا در آن بهمراه هم پیمانانش در ناتو نیز در این حیطه می گنجد. برای ایران اما وارد شدن در این روند از اینرو مهم بود که با باز شدن یک جنگِ حتی محدود علیه ایران، کل حاکمیت جمهوری اسلامی می توانست بفوریت زیر سوال رود.

تا همینجا روشن است که از هر دوسوی مذاکره بی اعتمادی های عمیقی وجود دارد. این را هم در بیان صریح این موضوع از جانب محافل ناراضی درون حکومت می توان دید و هم در اینکه گاه و بیگاه در حاشیه و متن مذاکرات، مساله حقوق بشر وحبس رهبران جنبش سبز را بیاد تیم روحانی می آورند. سفر اخیر خانم کاترین اشتون به تهران در آماده سازی دور بعدی مذاکرات و دیدار ایشان با جمعی از زنان در سفارت اتریش که منجر به خشم دولتیان شد بسیار گویاست. تا همین جا معلوم شده است که مذاکره با ایران پروسه ای است طولانی. دقیقا همانطور که دولت ترکیه سالهاست مشغول پیوستن به اروپاست و علیرغم گوش بفرمانی عمومی اش در رابطه با ناتو و آمریکا هرجا که کوتاهی کرده، همین کسانی که بانیان جنگ وآدمکشی در سرتاسر دنیا بوده اند طرفدار حقوق بشر می شوند و ماجرای کشتار ارامنه را به دولت ترکیه گوشزد می کنند.

ب- همه اینها البته مانع از تظاهر دولت به اینکه وضع دارد خوب میشود نشده است. آقای روحانی چه در دوره انتخابات و چه پس از آن تلاش کرده خود را ادامه دهنده راه اصلاح طلبان نشان دهد. و این را هم در نحوه ارتباطش با جامعه می شود دید و هم در وعده ها و عملکردهای مشخص اش. وارد شدن در مذاکره و رابطه با آمریکا یکی ازرویکردهایی است که بخش هایی ازاصلاح طلبان برای تحقق آن حتی از دعوت آمریکا به جنگ علیه ایران هم ابا نکردند. اما روحانی همان سیاست را با شیوه های دیپلماتیک پیش برده و فراتر از این با دعوت هیات های بازرگانی کشورهای غربی در حیطه اقتصاد نیز دارد بشیوه منسجم و خط داری حرکت می کند. بازتاب این سیاست ها در داخل ایران اما غیر از گسترش گرانی و بیکاری و نابسامانی اقتصادی نبوده است. با این تفاسیرتصور نمی کنم لازم باشد به این بپردازیم که دولت آقای روحانی برای زنان چه کرده است. این نوع سوالات را بهتر است به مدرسه فمینیستی و فمینیست های پراگماتیستی واگذاریم که تصور می کنند اگر عاقل باشی درهر منجلابی چیزی بنفع زنان پیدا می کنی. اینان به طرح حقوق شهروندی هم دل بستند و حتی ازموضع دفاع از حقوق شهروندان هم لازم ندیدند خود دولت را برای اعدام صدها نفر در همین دوره کوتاه حکومتش مورد سوال قرار دهند. بر سر قضیه مجاز بودن ازدواج پدرخوانده با نادختری هم لازم نیست حرف بزنیم. اینکه اینها ناشی از ترشح عفونت ذهنی اصول گرایان است یا جزیی از حقوق شهروندی آقای روحانی، تفاوت چندانی نمی کند!

*******

بحث در مورد این مولفه ها در روز زن ضروری است چرا که توجه به موقعیت عمومی منطقه خاورمیانه و روندهایی که بر فضای سیاسی کل منطقه و از جمله ایران تاثیر می گذارند، بسیار حیاتی است. مصائب زنان در همه جای دنیا فرهنگی، تاریخی، اقتصادی و سیاسی است؛ ریشه در نیازهای جامعه سرمایه داری دارد و در مبارزه برای رهایی زن، هیچکدام از این عرصه ها را نمی توان خالی گذاشت. ازطرف دیگر همین نیازهای جامعه سرمایه داری است که خاورمیانه را در شرایط حاضر به یک میدان جنگ تبدیل کرده است. و از آنجا که جدال های فرقه ای و سکتی اسلامی یک عنصر برجسته در این تصویر است پرداختن به نقش سنت اسلامی اهمیت ویژه ای پیدا می کند. بعبارت دیگر تشخیص کارکرد عنصر فرهنگی و مذهبی در تشدید موقعیت دشوار زنان همانقدر مهم است که تشخیص نیازهای جامعه سرمایه داری به تداوم این جنگ ها. هیچ شاخه ای از ترندهای فمینیستی مادام که به همه عرصه های اجتماعی مربوط به زندگی زن وارد نشوند نمی توانند مبشر تغییرات پایداری در موقعیت زنان باشند. فمینیسم ایدئولوژی جنبش رهایی زن نیست. فمینیسم مجموعه ای از فعالیت ها، رویکردها ، تئوری ها و… است که در درون جنبش زنان با هدفی زن محور شکل می گیرند. در این مجموعه شاخه هایی دنبال تغییرات پایه ای در موقعیت زنان هستند وبرای رفع تبعیضات جنسیتی مبارزه می کنند، عده ای برای برجسته کردن تبیین های زنانه در حیطه تخصص خود فعالیت می کنند، برای بخش دیگر فمینیسم ابزار ارائه تبیین های روشن تر از سکسوالیته است و برای عده ای هم فمینیسم یک شیوه زندگی است. این فمینیسم بیش از دو دهه است که گرفتار پراکندگی و عدم انسجام است و این درست مقارن با زمانی است که تاثیرات گسترش بیسابقه سرمایه داری به سرتاسر جهان، زنانِ هیچ ده کوره ای را بی نصیب نگذشته است. عرصه های گسترش یافته فعالیت فمینیستی بمعنای نزدیک شدن به ریشه های تداوم تبعیضات جنسیتی نبوده است و اعتراض نانسی فریزردر بهترین حالت به همین اشاره دارد. در سال های اخیر البته شاخه هایی از فمینیسم با رویکرد اینترسکشونالیستی(2) بر این تاکید کرده اند که مقوله طبقه و تعلق زنان به طبقات مختلف را نمی توان در نظر نگرفت. در عمل تاثیر پراتیک این شاخه بی آنکه بخواهیم تماما نفی اش کنیم فراتر از حرکتی در چارچوب مدل و سیستم سوسیال دمکراتیک نبوده است و عموما هم بیشتر در همین جوامع منشا پراتیکی واقع شده اند. جنبش رهایی زن برای رهایی راهی جز همه جانبه نگری، دخالتگری سیاسی، شناخت نیازهای جامعه سرمایه داری در تداوم تبعیضات جنسی و جنسیتی و معطوف شدن به مبارزه علیه کاپیتالیسم ندارد.

*******

وقتی در انتهای دهه 90 میلادی فوکویاما فروپاشی بلوک شرق را پایان تاریخ و پیروزی کاپیتالیسم و متعلقات آن دانست، تصور او و مدافعین نظراتش این بود که بازار آزاد و کاپیتالیسم بهترین آلترناتیو در جهان موجود است. در طول سه دهه گذشته بخش های بزرگتری از جهان در حلقه مناسبات سرمایه داری و حتی پیروی از مدل های دیکته شده غربی قرار گرفته اند. اما نه از «پیروزی» خبری هست، نه از دمکراسی! نه بمباران مردم عراق و افغانستان ولیبی و سوریه منجر به استقرار دمکراسی در خاورمیانه شد و نه حتی حکومت هایی که بشیوه پارلمانی و «دمکراتیک» انتخاب شدند (فلسطین در 2006 و اخوان المسلمین در 2012) توانستند معضل «مشروعیت» خود را حل کنند. نه بازار آزاد و مدل های نئولیبرالی منشا بهبود در جهان شدند و نه توسعه جامعه مدنی. بهترین شاهد گزاف گویی فوکویاما جنگ هایی است که سرمایه جهانی براه انداخته است.

 

 

(1)- این مراسم در روز 14 مارس بدعوت جمعی از کمونیست های ایرانی‌ در فرانکفورت، در این شهر برگزار شد.

(2)- خواننده علاقمند می تواند این مقاله را تحت عنوان «چرخش ظالمانه جنبش زنان: چگونه سرمایه داری فمینیسم را به خدمتکار خود تبدیل کرد و چگونه باید آن را پس گرفت؟»، نانسی فریزر، ترجمه فیروزه مهاجر در سایت «نقد اقتصاد سیاسی» بخواند:

http://pecritique.com

به نقل از دفتر بیست و هشتم نشریه نگاه

مصاحبه با نشریه «نگاه» – طبقه کارگر و چشم انداز مبارزه طبقاتی در ایران

 

1-      شرایط اقتصادی و سیاسی و اجتماعی حاضر در ایران، در متن بحران اقتصادی سرمایه ­داری جهانی و تحولات سیاسی بین­ المللی و منطقه ­ای، شرایطی بحرانی و خطیر است. در آغاز این گفتگو، خوب است ابتدا نظر خود را در مورد مهم­ترین مولفه­ های این شرایط توضیح دهید.

 امروز بیش از هر زمان دیگری ارائه هر تبیینی از شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران در ارتباط مستقیم است با بحران در منطقه خاورمیانه و همچنین بحران عمومی سرمایه داری جهانی. بحران عمیق اقتصادی در جهان که در دو دهه اخیر عامل چند جنگ درمنطقه خاورمیانه بوده است، خصوصا از سال 2008 و آشکار شدن تاثیرات این بحران در موقعیت اقتصادی آمریکا و متحدان اروپایی اش ابعاد جدیدی بخود گرفته است. در آمریکا گسترش بیکاری و فلاکت؛ و در اروپا اوجگیری اعتراضات مردم، اعتصابات گسترده و ورشکستگی بانک ها در یونان و اسپانیا و قبرس نشانه های غیرقابل انکار این بحرانند وشاخص تشدید این بحران در خاورمیانه تهدیدات جنگی جدید است. تحریم های اقتصادی یک شکل کنکرت عملکرد این بحران در ایران است. این تحریم ها که اساسا بمنظورزیرفشار گذاشتن ایران برای پذیرش قطعنامه شورای امنیت مبنی بر توقف غنی سازی اورانیوم است، همانطور که انتظار می رفت و موارد دیگر نیز نشان داده اند عامل فشارسنگینی است بر زندگی و گذران مردم. بسته شدن مراکز تولیدی و بیکاری ناشی ازآن، گرانی و تورم چهل – پنجاه درصدی، کاهش نرخ ارز و از همه بدتر چشم اندازتیره و تار تری که در پی تحریم ها در انتظار است،  جامعه را دارد به مرز سقوط می کشاند. و اینها را جامعه ای دارد تجربه می کند که لااقل در ده سال گذشته عدم پرداخت، و تعویق در پرداخت دستمزدهای کارگران جزو وقایع روزمره اش بوده است. حکومت اسلامی نیز زیر فشارهای سیاسی خارجی و تاثیرات گسترده تحریم اقتصادی شکاف هایی از درون برداشته که بیسابقه است.

 تلاش برای ایفای یک نقش برتر درمنطقه خاورمیانه همیشه یک پای فعالیت های جمهوری اسلامی بوده است. غنی سازی اورانیوم و توسعه پایگاه های اتمی نیز در حقیقت ابزاری بوده برای تحکیم این نقش. آغازتحریم های اقتصادی در سال 2010 میلادی، این نقش را بزیر سوال کشید و «بهارعرب» کاهش این اعتبار رابروشنی نشان داد. تشدید تحریم ها در یکی دو سال اخیر یک پیام مشخص دارد و آن اینست که جمهوری اسلامی نمی تواند بدون توافق آمریکا یک قدرت فائقه در منطقه باشد. و این، نه فقط خواست آمریکا و اسرائیل بلکه خواست جبهه عربستان – قطر و برخی دیگر از شیخ نشین های منطقه نیز هست که یک ایران «قدرتمند» تهدید مستقیمی برای ثبات حکومت شان خواهد بود.

 در تبیین موقعیت جاری در ایران البته از فاکتورهای دیگری هم می شود گفت مثل انتخابات و منازعات جناحی که ابعاد بیسابقه ای یافته است اما واقعیت اینست که این مسائل را نیز اکنون باید در پرتو همان شرایط عمومی تر بررسی کرد.

 2-      یکی از مولفه ­های شرایط حاضر، تشدید هم­چنان رو به افزایش تنش­ها، درگیری­ها و افشاگری­های جناح­های مختلف سرمایه ­داری جمهوری اسلامی علیه یک­دیگر است. چرا چنین است؟ برنامه و استراتژی اقتصادی وسیاسی این جناح­ها در اساس چه تفاوت هایی با هم دارد؟

 سابقه منازعات جناحی در جمهوری اسلامی طولانی است. اما اجازه دهید پیش از پاسخ کنکرت به سوال، یک نکته مهم را یادآوری کنیم. وجود احزاب سیاسی که در حقیقت محصول آزادی بیان و تشکل هستند در همه جوامع سرمایه داری یک فاکت نیست. بسیاری از این کشورها (مثل ایران و اکثر کشورهای خاورمیانه) برای حفظ مناسبات سرمایه داری است که نیازمند پای بند نبودن به ازادی بیان و تجمع و تشکل هستند. در تاریخ معاصر ایران حضور احزاب سیاسی  متعلق به دوره هایی است که جامعه دستخوش تحولات بزرگی بوده است مثل دوره مشروطه، تحولات پس از جنگ اول در دهه بیست و سی شمسی و بالاخره سالهای اولیه پس از انقلاب شکست خورده 57. این پدیده در درون جمهوری اسلامی که ظاهرا حکومتی متکی به قانون و انتخابات و… است شکل ویژه ای یافت. نه فقط احزاب اپوزیسیون در صحنه سیاسی ایران اجازه حضور نداشته اند بلکه حتی تمایزات و ترجیحات سیاسی و عقیدتی درون حکومت نیز عموما نه در قالب احزاب بلکه بشکل انجمن ها و نهادهایی نمایندگی می شوند که گاه حتی بدوا خود را بعنوان یک اکتور سیاسی تعریف نکرده اند: جمعیت موتلفه، جامعه روحانیون مبارز، گروه ایثارگران اسلامی و…. این نوع شکل بندی درونی طبقه سرمایه دار ایران و ناپایداری احزاب سیاسی موضوع مطالعات بسیاری بوده است و اینجا لازم نیست در جزییات آن دقیق شویم. نکته مهم اینجا اینست که منازعات و مناقشاتی که «جناحی» تعبیر می شود یک خودویژگی کنش سیاسی در درون طبقه حاکم است و در طول حیات جمهوری اسلامی تماما حول مهم ترین مسائل استراتژیک سیاسی و اقتصادی و…. شکل گرفته است هر چند که هیچوقت به هیات احزاب تعریف شده پارلمانی مثل بسیاری از کشورهای غربی در نیامده است. توضیح این نکته ضروری بود تا از همین ابتدای بحث روشن باشد که «منازعه جناحی» ناشی از وجود ملاها در حکومت و یا پایه های لرزان آن نبوده ، بلکه خودویژگی سیاسی طبقه حاکم ایران در یک دوره طولانی از حیاتش بوده است. در دوره بعد از انقلاب 57 بطور مشخص این دسته بندی ها در سه دوره درسیاست های طبقه حاکم نقش آشکار داشته اند بدون اینکه شیرازه حکومت از دست برود و جنگ همه علیه همی راه بیفتد.

الف- در زمان جنگ ایران و عراق، حفظ سرکوب شدید در جامعه نقطه اشتراک همه جناح ها بود تا جمهوری اسلامی خود را تثبیت کند. در حالیکه هم در مورد چند وچون تداوم جنگ اختلاف نظر وجود داشت و هم در مورد نحوه اداره جامعه و بازسازی نهادهایی که دستخوش تکان های انقلاب 57 شده بودند.

ب- پس از ختم جنگ ایران و عراق، برهبری رفسنجانی دوره نوینی آغاز شد که جوهر آن اعمال تعدیل ساختاری بود برای انطباق یافتن با مقتضیات جهان سرمایه در انتهای دهه هشتاد میلادی که بویژه با ختم جنگ سرد همه معادلات سیاسی منطقه ای و جهانی را برهم زده بود.اختلافات جناحی در این دوره نیز بروشنی موجود بود اما با این حال روند بیکارسازی ها، تضعیف نقش برجسته دولت دراقتصاد که وجه مشخصه دهه شصت بود و جایگزین کردن آن با خط مشی نئولیبرالی رایج این دهه با قدرت پیش برده شد. سازمان کار، قوانین کار و بسیاری فاکتورهای دیگردر پرتو این شرایط عوض شدند و در سطح سیاسی نیز محصول این تحولات تشکیل حزب کارگزاران سازندگی و سرانجام عروج جنبش اصلاحات بود.

ج- دوره اصلاح طلبان آخرین دوره ای بود که تمایزات جناحی معنای «نرمالی» داشت. اصلاح طلبان محصول پروسه تعدیل ساختاری دوره رفسنجانی بودند و بلحاظ اقتصادی هیچگاه پلاتفرم متمایزی ارائه نکردند اما با شعار توسعه سیاسی، ارائه قرائت جدید از اسلام و گفتگوی تمدن ها آمدند. عروج جریان اصلاح طلبی موج اعتراض خفته و سرکوب شده درون جامعه را به سطح آورد اما در عین حال برکسی پوشیده نبود که اصلاح طلبان علیرغم شعارهایشان عمیقا پا دررکاب نظام هستند هرچند تمایزات سیاسی روشنی هم با محافظه کاران دارند.

 اما محتوای تنش های جناحی جاری متمایز است از آنچه که پیشتر شاهد آن بوده ایم. جمهوری اسلامی در موقعیت بسیار خطیری قرار گرفته است. همه شواهد حکایت از این مساله دارند و این وضعیت بحرانی دسته بندی های رایج را از  زیست نرمال شان خارج کرده و یا بعبارت دیگر در پاسخگویی به وضعیت دشوار و معادلات چند وجهی جاری نزاع های حکومتی قواره جدیدی یافته اند که بیش از آنکه بازتاب اختلاف نظرات سیاسی، پلاتفرم ها و استراتژی های مختلف حکومتی بر سراداره جامعه باشند؛ رنگ و نشان از خطری دارند که کل نظام را تهدید می کند. تحریم های اقتصادی، خطر جنگ – حتی کوتاه مدت،  و یا تعویض رژیم با توجه به موارد مشابه جاری در خاورمیانه کل نظام را تهدید می کند. همه دست اندر کاران حکومتی خصوصا بعد از اعتراضات پساانتخاباتی 88 فهمیده اند که راه سازش با غرب تضمین کننده ادامه حیات شان است. درعین حال از نقطه نظر حفظ منفعت نظام –که خواست همه جناح های درگیر است- این سازش باید بشکلی واقع شود که اعتبار منطقه ای ایران لااقل کاهش نیابد. تداوم مجادلات مبنی بر توقف غنی سازی اورانیوم مسیری بوده که حکومت اسلامی باکوبیدن بر طبل عِرق ناسیونالیستی طی می کند تا بتواند هم موقعیت تضعیف شده منطقه ای خود را بازیابد و هم متحدان بیشتری برای خود دست و پاکند. در این تصویر نه از جانب آمریکا و هم پیمانانش، و نه از جانب حکومت اسلامی در کلیتش، مساله مردم و خواست ها و مطالبات آنها، دمکراسی و اصلاحات و…. نقشی ندارد. این جدال، جدالی است بر سر نقش جمهوری اسلامی در منطقه و ربطی به سرکوب سی و چند ساله مردم و حتی «حقوق بشر» ندارد. با عروج اعتراضات توده ای در خاورمیانه، سقوط چند دیکتاتور و بازشدن عرصه سیاست بروی جریانات اسلامی این کشورها، مدل اسلامی ایران اعتبار خود را بشدت از دست داده و این تنها مربوط به اختلافات سکتی میان شیعی و سنی و سلفی و علوی و وهابی نیست. شاخه های مختلف اسلامی شانس یافته اند که یا در قدرت قرار بگیرند و یا جزو کارت های قابل اعتنا در عرصه سیاست باشند. از مدل ترکیه گرفته تا اخوان المسلمین و حتی سلفی ها  که باعتبار پول های آل سعود مشغول شکل دادن به پایگاه های سیاسی خود در خاورمیانه هستند، حکایت از زمانه دیگری می کند که یک ایرانِ شیعه و مجهز به سلاح هسته ای را بر نمی تابد. خلاصه کلام اینکه نزاع های جناحی در شرایط حاضر بر خلاف دوره های پیشین متمرکزبر سیاست اداره جامعه ایران نیست و بسیاری از فاکتورهای دخیل در آن، خارج از حیطه قدرت حکومت اسلامی و جناح هایش عمل می کند.

3-      حداقل بخشی از کارگران و مردمان محروم در تقابل جناح­های سرمایه­ داری جمهوری اسلامی، جانب این یا آن جناح علیه دیگری را می­گیرند، به این امید که بهبودی در زندگی آن­ها ایجاد شود. آیا واقعا حاکمیت این یا آن جناح سرمایه داری، در شرایط حفظ بنیان­های جمهوری اسلامی، می­تواند به گشایشی در وضعیت زندگی اجتماعی در ایران بیانجامد؟

زمانی که مردم به خاتمی رای دادند چنین چشم اندازی داشتند. وعده دمکراسی و رای و آزادی، تشکیل انجمن ها، انتشار نشریات و شل شدن حجاب اسلامی و … همه حکایت از تغییراتی در فضای سیاسی می کرد. اصلاح طلبان نتوانستند تغییرات یا اصلاحات پایداری در جامعه ایجاد کنند و درانتخابات 88 محض رد شدن از فیلترهای نظام چهره ای را جلوی صحنه آوردند که خود جزیی از تاریخ سرکوب دهه 60 بود. با این وصف حضور مردم در انتخابات 88 و سپس اعتراضات پس از آن، گسترده بود به این دلیل که مردم امید به «تغییر» را با همین لاشه ای که از اصلاح طلبی باقی مانده بود، هنوز می خوانستند تعقیب کنند. اما اکنون وضعیت متفاوت است. منازعات جناحی متمرکز است بر مسائلی که کل نظام را با اهرم فشار تحریم و جنگ در مقابل خطرات جدی قرار داده است. با اینکه مصائب ناشی از این وضعیت تماما برسر طبقه کارگرخراب خواهد شد اما واقعا مساله انتخاب میان جناح ها با مفروضات فعلی، موضوعیتی ندارد. و بعلاوه بنظر نمیرسد چنین شوقی در میان مردم موجود باشد.

 در کل منطقه در فاصله انتخابات سال 88 ایران و انتخابات جاری وقایع بسیار مهمی رخ داده است. بساط چند دیکتاتور برچیده شده است، نفس انقلاب و خیزش های توده ای زمین منطقه را گرم کرده است، آتش جنگ و مصیبت های اجتماعی نه فقط در تمام منطقه شعله ور تر شده بلکه تا پشت دروازه های ایران هم آمده است. و وضعیت مردم از هر لحاظ بسیار بدتر شده است. برای بخش بزرگی از مردم ایران، منازعات درون حکومتی نه فقط چشم اندازی از کم کردن فشارهای اجتماعی بر مردم نشان نمی دهد بلکه خود یک عامل مهم درتشدید چنین وضعیتی است. در شرایطی که تحریم های اقتصادی فشار خانمان براندازی را بر مردم اعمال کرده است، و درشرایطی که امروز دیگر خیلی ها ارقام ثروت های بادآورده سران حکومت را می دانند جمهوری اسلامی حتی درتعیین دستمزدهای سالانه امسال هم سعی نکرد راهی را پیش گیرد که کمی از میزان نارضایتی ها بکاهد.

یک عرصه کنکرت طرح این سوال، یعنی انتخاب میان جناح ها مربوط می شود به انتخابات جاری. و فراموش نکنیم که جمهوری اسلامی همیشه از حربه هایی برای کشاندن مردم بپای صندوق رای استفاده کرده است. زمانی برای غلبه بر منافق، زمانی برای اینکه جنگ است و اسلام در خطر، زمانی برای گسترش توسعه اقتصادی، زمانی برا ی گشایش سیاسی، و آخرین دوره انتخابات یعنی در سال 88 با ایجاد این شبهه که گویا ممکن است با انتخابات ورق برگردد و با سبزی جنبش میرحسین و شرکا مفری باز شود. این تبلیغات (و البته با چماق زور و تهدید) در کشاندن مردم بپای صندوق ها نقش داشته است. همین حالا هم ازمحافل پیرامون و نزدیک حکومت سخن از حضور مجدد خاتمی و کاندید شدن او برای نجات اصلاحات می رود و یا اینکه اصلا معمار اصلاح طلبی رفسنجانی بود و اوست که می تواند صحنه را برگرداند…. علاوه بر این، تبلیغات ناسیونالیستی ای است که گاه و بیگاه از زبان احمدی نژاد و چهره های درجه چندمی جمهوری اسلامی بیان می شود. تبلیغاتی که با حاد شدن مساله برنامه هسته ای به آرزوهای ناسیونالیسم ایرانی متوسل می شود تا از اینطریق نیز جلب آرا کند. در مجموع باید گفت که هیچکدام از دسته بندی های جناحی حکومتی و یا حتی اپوزیسیون رانده شده از حکومت، مفری نشان نمی دهند که نوید وضعیتی کمی بهتررا بدهد. و از آنجا که خطر جنگ و تهدیدهای نظامی در شرایط حاضر یک تهدید جدی علیه جامعه است، بعید نیست که مردم برای گریز از آنچه در همین سال ها درعراق و افغانستان و لیبی و سوریه شاهد بوده اند، به کلیت همین حکومتِ زیر ضرب، فعلا رضایت دهند و انتخابات جاری هم همانطور که رهبر خواسته تبدیل به یک «حماسه» شود! بنظر می رسد که حکومت خود بر همین فاکتور حساب بازکرده که با خیال آسوده افزایش ناچیزدستمزد را – که حتی صدای خودی ها را هم در می آورد- به پرده ای از قدرقدرتی خود تبدیل می کند، در شرایطی که کل موجودیتش زیر ضربِ خطرجنگ و تعویض رژیم است.

 4-      شاید لازم باشد همین جا، به اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی هم اشاره کنیم. مهم­ترین گروه­بندی­های اپوزیسیون بورژوایی کدام­ها هستند، برنامه و استراتژی اقتصادی و سیاسی آن­ها چیست؟ و آیا در صورت روی کار آمدن هر یک از آن­ها، هیچ گشایشی در وضعیت زندگی اجتماعی در ایران، و به ویژه وضعیت طبقه ­ی کارگر، رُخ خواهد داد؟

اجازه دهید ابتدا دونکته عمومی را درمورد اپوزیسیون جمهوری اسلامی صحبت کنیم. اول اینکه نه فقط اپوزیسیون چپ و برانداز بلکه حتی تمامی اپوزیسیون بورژوایی حکومت هم اساسا در خارج کشور مستقر است. دوم اینکه در ادبیات دول غربی درگیر درمناقشات جاری خاورمیانه، از ترم انتقال در رابطه با جابجایی های حکومتی استفاده می شود. باین معنی که پس از سقوط دولت حاکم شخص یا جریانی در راس دولت قرار گیرد بااین ماموریت که شرایط انتقال به یک دوره «متعارف» و برگزاری یک انتخابات «دمکراتیک» را فراهم کند. این پروسه ای است که درعراق، افغانستان، لیبی، سوریه، تونس و حتی تا درجه ای مصر پیش رفته است. اپوزیسیون بورژوایی ایران مستقل ازهرهویت سیاسی ای که پیشتر برای خود تعریف می کرده امروز تماما در پاسخگویی به شرایط دوره انتقال دارد خود را بازتعریف می کند.

اصلاح طلبان– با شکست جنبش اصلاحات یا جنبش سبز انتخاباتی 88 بخشی از چهره های این جریان راهی خارج کشور شدند؛ رئیس جمهور بازنده که خود از خودی ها بود در خانه حبس شد، و مابقی حضوریا نقش برجسته ای در سیاست ندارند مگر اینکه هراز گاهی یکی شان دست بخش هایی از حکومتیان و اسرار پشت پرده آنها را برملا کرده و سپس راهی خارج کشور شوند. این اصلاح طلبان تبعید شده (خودشان می گویند «مهاجر»!)، بهمراه لیبرال های ملی و مذهبی در خارج کشور که با پرچم رفراندوم و شصت میلیون دات کام و …. در دوره های مختلف فعالیت کرده اند، مستاصل از شکست تلاش هایشان برای تحمیل تغییری به جمهوری اسلامی اینجا و آنجا درحاشیه و یا حتی متن اقدامات دست ساخته آمریکا و دیگرهم پیمانانش قرار گرفته و باشکال مختلف ازنهادهای مختلف امپریالیستی سردرآوردند؛ و یا در ارتباط با این نهادها مشغول راه اندازی همایش و سمینار و غیره برای دیالوگ در میان اپوزیسیون و آلترناتیو سازی شده اند. کنفرانس های متعددی دراین زمینه در سال های اخیر در خارج کشور برگزار شد که بدرست از جانب اپوزیسیون چپ جمهوری اسلامی بعنوان بخشی از برنامه های دخالت گرایانه و از بالای سر مردم ایران افشا و طرد گردید.

دخالت دولت های بزرگ غربی و مشخصا آمریکا در مورد مسائل منطقه خاورمیانه تقریبا در همه جا بیکسان پیش می رود. از ریختن پول در دست و بال اپوزیسیون، تا برگزاری همایش ها و سمینارهایی که قرار است در پروسه شگل گیری یک آلترناتیو موثر باشد تا شکل دادن یک نیروی مسلح گوش بفرمان و حتی رسوخ در صفوف معترضین از کانال نهادهای حقوق بشری و «مدنی» و…. همه جزو اقداماتی است که انجام می شود. تلاش برای شکل دادن به چنین آلترناتیوهایی در سال های اخیر در مورد عراق، سوریه، افغانستان، لیبی وایران بسیار بارزبوده است. این تلاش ها در مورد ایران، خصوصا با شکست جنبش سبز و استقرار چهره های بیشتری از آن در خارج کشور اشکال پیچیده تر و البته خطرناک تری پیدا کرده است.

 سازمان مجاهدین خلق ایران در سال گذشته از لیست تروریستی آمریکا خارج شد و این عمل بدرست از سوی بسیاری گامی شناخته شد درمهیا کردن یک نیروی مسلح گوش بفرمان آمریکا تا در صورت اعمال مدل سوریه و لیبی در ایران، حاضر به خدمت باشند. این دسته از اسلامیون مثل القاعده، ارتش «آزاد» سوریه و «ربل های لیبی»، بیشتر سربازان گوش بفرمانند که تاریخ مصرف شان محدود است. اینکه مجاهدین بهیچوجه نه فقط سعی در زدودن این تصویر از نقش خود ندارند بلکه در پاسخ به واکنش بخش های دیگر اپوزیسیون (خصوصا جنبش چپ) نسبت به نقش آتی شان خط و نشان های امنیتی کشیدند، زنگ خطر گویایی است از سوی یک سازمان مسلح بی پایه اجتماعی. مجاهدین در آتیه سیاسی ایران غیر از توپ جمع کنی مسلحانه در یک جنگ ارتجاعیِ احتمالی جایگاهی ندارند.

 سلطنت طلبان– بخش دیگراپوزیسیون بورژوایی حکومت، بقایای سلطنت طلبان هستند که بروال همیشگی در تلاش اند که با کسب وجهه و اعتبار در مقابل نهادهای بین المللی و دولت های بزرگ غربی برای خود شانسی در آتیه سیاسی ایران باز کنند. جالب است که بخش هایی از فعالان اصلاح طلب بعد از شکست جنبش سبز، در تلاش برای یافتن هم پیمانان جدید از کنار این بخش اپوزیسیون سر درآورده اند. اصلاح طلبان که برای مدت تقریبا دو دهه باورشان شده بود که قرار است بدون «خشونت» و با عقل و منطق سیمای سیاست ایران را تغییر دهند وقتی خود قربانی این خشونت شدند رو کردند به جریانی که روزگاری موضوع مبارزه خودشان هم بود!

 اینکه مدافعین سلطنت بعنوان بازندگان تحولات سیاسی سال 57 همواره یک نیروی سیاسی بوده اند که نهایتا خواسته اند سلطنت را دمکراتیک کنند، نیازی به بحث ندارد. اما اینجا توجه به یک نکته دیگرضروری است و آن هم عروج روحیه ناسیونالیستی وشووینیسم عظمت طلب ایرانی است که در دوره های مختلف در زمان حیات جمهوری اسلامی موضوعیت داشته و بنوعی یا بحساب سلطنت طلبان گذاشته شده و یا آن ها خود تلاش کرده اند این را نتیجه ارزش های معنوی نظام شان در میان ایرانیان قلمداد کنند. در دوره جاری در تقابل با فشارهای بین المللی بر ایران برای کنترل غنی سازی اورانیوم و اعمال تحریم اقتصادی عده ای (علاوه بر احمدی نژاد) از سر دفاع از «حق» ملت ایران در بهره برداری از تکنولوژی هسته ای و دفاع از غرور ملی ایرانیان وارد شده اند که طبعا بمعنای دامن زدن به ناسیونالیسم ایرانی است. علاه بر اینها دخالت موثر برخی دول عربی در اعمال فشار بر ایران (عربستان سعودی، قطر و برخی امیرنشین های دیگر) که با حمایت سیاسی و مالی مشغول پراتیک کردن سیاست های آمریکا و متحدان اروپای اش درمنطقه خاورمیانه هستند هم بطور قطع بر تشدید ناسیونالیسم ایرانی تاثیر داشته است. این مجموعه رویکرد ناسیونالیستی بعینه مشابه نقش مدافعین سلطنت نیست ولی همیشه مورد بهره برداری آنان هم قرار گرفته است.

موقعیت خطیرخاورمیانه وتنگ شدن حصار فشارهای بین المللی برجمهوری اسلامی یک باردیگراپوزیسیون بورژوایی آن را در یک مسیر قرار داده است. هیچکدام از اینها بدون حمایت قدرت های بزرگ شانسی برای خود نمی بینند. و نشان داده اند که بی اندازه در کم رنگ و پررنگ کردن هویت سیاسی شان قابلیت انعطاف دارند. اصلاح طلبش حاضر است با کودتاچی کنار بیاید، سکولارش حاضر است شاخه های اسلامی را هم باری بهر جهت تحمل کند، سلطنت طلبش حاضر است با عناصر بریده حکومت وارد بده و بستان شده و گاه گاهی هم از تعهدات دیرین خود به مذهب مردم بگوید. این در مورد آرایش سیاسی این بخش از اپوزیسیون که کمابیش در چارچوب برنامه های مورد حمایت دول آمریکا و شرکای اروپایی در رابطه با منطقه خاورمیانه است. وتا جایی هم که به استراتژی اقتصادی آنها مربوط می شود، هیچکس دیگر حتی حرفی از آن نمی زند. نق زدن در مورد دزدی خودی ها وسهم غیرخودی های حکومتی را هم طبعا نمی توان پلاتفرم نامید. اما نکته مهم تر دراین زمینه اینست که همه اینها می دانند و تجربه عراق، افغانستان، لیبی، سوریه و تا حدودی مصر نشان داده که نیرویی که به پشتوانه کمک های آمریکا و هم پیمانانش در راس حکومت قرار بگیرد اولین وظیفه اش تامین منافع این قدرت هاست. و این یعنی اینکه شرط قدرت گیری آنها نه الزاما برنامه ها و پلاتفرم های خودشان (تازه اگر داشته باشند) بلکه درجه انطباق با برنامه ها و سیاست های آمریکا و شرکای اروپای اش است. و این مساله در درجه اول یعنی سر و سامان دادن همان دوره انتقال کذایی که عموما با تسویه حسابی خونین در رابطه با مخالفان آمریکا آغاز می شود. برای روشن تر بودن قضیه فقط می خواهم این را تاکید کنم که شاید ده سال پیش و حتی پنج سال پیش هنوز می شد از «برنامه» های این جریانات در اپوزیسیون بورژوایی ایران بحثی کرد اما امروز دیگر بحث بر سر برنامه های آنها نیست بلکه بر سر پتانسیل انطباق شان با برنامه های حی و حاضر انتقال قدرت در خدمت آمریکا و ناتوبرمتن بحران اقتصادی جهان است.

5-      در این میان، وضعیت طبقه­ ی کارگر را چگونه می­ بینید؟ پیش­رفت­های طبقه در مبارزه علیه سرمایه­ داری و موانع پیشاروی آن؟ اصلا کدام مسایل و گره­گاه­ های مبارزه­ ی طبقاتی در شرایط حاضر کلیدی هستند، به طوری که تمرکز روی آنها و بسیج نیروی اجتماعی طبقه­ ی کارگر برای حل آن­ها، می­تواند به ایجاد فضای مناسب و لازم جهت پیش­روی­ های بیش­تر طبقه بیانجامد؟

فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم ها، زیست مردم را در ابتدایی ترین معنای آن با مشکلات جدی ای مواجه کرده است. دولتی که خود بانی این وضعیت است هم با میزان افزایش دستمزدها موضع خود را در مورد حق حیات شهروندانش گفته است. طبقه کارگر ایران یکی از سخت ترین دوره های تاریخ خود را از لحاظ اجتماعی و سیاسی و اقتصادی می گذراند. اما دشواری های معیشتی و فشارهای زندگی برای طبقه کارگر طبعا با این دوره شروع نشده است. جمهوری اسلامی سالیان سال است که برای مقبول واقع شدن نزد نهادهای بین المللی مثل سازمان تجارت جهانی و صندوق بین المللی پول یک جهنم واقعی را بر طبقه کارگر ایران تحمیل کرده است. رواج قراردادهای موقت، تغییرات در قوانین کار و سازمان کار، و ورای همه اینها عدم پرداخت بموقع دستمزدها اقلامی است از تجربه تلخ یک نسل از طبقه کارگر ایران. طی دو دهه اخیر و همپای عروج اصلاح طلبان که قصد توسعه سیاسی جامعه ایران را داشتند جنب و جوش گسترده ای برای تشکیل تشکل های کارگری راه افتاد. و حاصل آن چند تشکل بود که برای در صحنه ماندن خود هم بهای گزافی پرداختند. این تشکل ها گرچه درافزایش اعتماد بنفس در مبارزات کارگری نقش داشتند اما بدلایل متعددی از ایفای نقش برجسته ای در پیش بردن مبارزات کل طبقه کارگر بازماندند. بررسی این تجربه، قوت و کاستی هایش البته نیاز به بحث جداگانه ای دارد اما توجه به چند نکته از زاویه ادامه کاری سازمانیابی کارگری در شرایط حساس امروز ضروری بنظر میرسد.

 الف- خفقان و نبود آزادی های سیاسی تنها مانع شکل گیری و ادامه کاری این تشکل ها نبوده و نیست؛

ب- تشکل های شکل گرفته بجای تمرکز بر کار درعمق، به گسترش غیرموثری درسطح پرداختند؛

ج- این تشکل ها بجای تمرکز بر حفظ تحرک در مقیاس توده ای مشغول چهره سازی، رتق و فتق امور خود بعنوان سازمان و یا چهره های شناخته شده آن شدند؛

د – هر تشکلی که بدنبال تغییری در عرصه ای از فعالیت های اجتماعی است طبعا نمی تواند به سیاست بی تفاوت باشد اما تبدیل شدن تشکل کارگری به محل حل وفصل کاستی های احزاب سیاسی، نه فقط گواه معضلات این احزاب در رابطه شان با جامعه است بلکه در عین حال حکایت از ناپختگی فعالان کارگری درگیر در آن تشکل دارد.

روشن است که همه این نکات نیاز به بحث و استدلال دارند. کاری که حتما در جای مناسب خود باید انجام شود. اما تاکید بر این نکات ضروری است چرا که سازمانیابی کماکان بسترشکل گیری عمل اجتماعی درشرایط خطیر امروز هم هست.

بر چنین پس زمینه ای اکنون طبقه کارگر ایران با دوره جدیدی از فشارهای اقتصادی و سیاسی مواجهه شده است. شرایطی که تجربه وقوع یافته آن در کشورهای همسایه ایران، آینده ناروشنی را در افق جامعه ترسیم می کند. در مواجهه با این وضعیت اگر مبارزه آگاهانه ای در دستور نباشد، دو شکل واکنش قابل پیش بینی است. یکی بی تفاوتی، استیصال و پذیرش همین وضع است و دیگری طغیان های زودگذر. در پاسخ به سوالات قبلی مفصلا در مورد موقعیت سیاسی ایران و مولفه هایی که این وضعیت را توضیح می دهند صحبت کردیم. با رجوع به آن بحث ها بنظر می رسد که  هر نوع تدبیر سیاسی در شرایط امروز ایران باید رجعت به اوضاع عمومی منطقه را در مرکز خود داشته باشد. و براین مبنا بنظر من سه محور مهم است:

 الفراه حل های آلترناتیو- یک معضل حیاتی در شرایط حاضر مسائل ناشی از تحریم اقتصادی است. هرچند سالیان سال است که مردم باید به شغل هایی راضی باشند که دستمزدش شش ماه یکبارو دوسال یکبارپرداخت می شود؛ اما روشن است که این وضعیت با تحریم های اقتصادی بمراتب بدتر شده است. فعالیت هایی که همین حالا در جریان است مثل تلاش برای افزایش دستمزدها و جمع آوری امضا و غیره… هرچند همیشه جزیی از مبارزه و مطالبات طبقه کارگر بوده اند اما بنظرکافی نمیرسد، بدون اینکه از اهمیت مبارزه مستقیم در مقابل دولت برای پذیرش مسئولیت سیاست هایش چشم بپوشیم. دولتی که خود بسبب سیاست هایش عامل تحریم اقتصادی است، موظف است مسئولیت عوارض تحریم را بپذیرد و مثلا یک درصدی های جامعه را وادارد تا با پرداخت مبالغ ویژه ای یا درصد معینی از درآمدشان، به صندوق پرداخت دستمزدهای 99 درصدی های جامعه کمک کنند. در همین شرایط امروز ایران و با جنگ همه علیه همی که در درون حکومت در جریان است چنین خواستی حتما عملی نخواهد شد، همانطور که کسی به طومار امضا شده برای افزایش دستمزد وقعی نخواهد گذاشت! اما طرح با صدای بلند چنین مطالبه ای بسیار بیشتر از طومار نویسی برای افزایش دستمزد می تواند به رشد و شکوفایی مبارزات اکثریت مردم جامعه کمک کند. استفاده از نزاع های جناح های حکومتی در دوره های متعارفتر شاید موضوعیتی داشت، امروز اما چنین موقعیتی موجود نیست و بیش از هر زمان دیگری باید به نیروی ابتکار عمل خود متکی شد و راهی برای تسهیل امور روزمره زندگی مردم پیدا کرد. در همین دوره های معاصر در تجارب جنبش کارگری جهانی، نمونه های برجسته ای از راه حل های آلترناتیو در مقابل دولت ها موجود بوده است. از تشکیل آشپزخانه های عمومی یا کلاس درس های کمکی برای بچه های خانواده های کارگری، تا سازمان دادن ارائه خدمات گوناگون به یکدیگر (مثل کمک های درمانی) بدون دریافت پول و…. همه اشکالی هستند که نه فقط مقوله گذران زندگی را تسهیل می کنند بلکه زمینه ساز همبستگی بیشتری خواهند شد. هر جا که عضوی از خانواده کارگری هست، همانجا محل متشکل شدن و سازمان دادن راه حل های آلترناتیو است. سازمان دادن چنین اقداماتی مرکز ثقل فعالیت را به محلات زندگی کارگران و زحمتکشان می برد.

ب همبستگی کارگری در مقیاس منطقه خاورمیانه– در همین دو سال گذشته آنجا که با تحمیل جنگ ساختارهای موجود جامعه ویران نشد، حرکت های اعتراضی بسرعت مرز حذف دیکتاتورها را پشت سر گذاشته و با خواست نان و آزادی به تعمیق مبارزاتشان پرداختند. سیاست خاورمیانه ای آمریکا و دیگر هم پیمانانش در شکل دادن به جغرافیای سیاسی خاورمیانه در شرایط حاضر، از جمله متکی است به تمرکز بر داده های فرهنگی و تاریخی مشترک مردم این منطقه. در این رویکرد، توجه به این داده ها ضروری می شود تا سیاست های دول غربی با اتکا به نیروهای خود منطقه پیش برده شود. یکی از این نیروها شاخه های مختلف جریانات اسلامی هستند که تا کنون هم بمیزان زیادی یک پای جنایات جاری در منطقه بوده اند. اینان پس از «بهارعرب» و درغیاب حضور آلترناتیوهای قدرتمند مردمی در اشکال مختلف و بسیار بیشتر از سابق، درگیر شکل دادن به جغرافیای سیاسی منطقه شده اند. واقعیت اینست که اشتراک فرهنگ و تاریخ جنبه های دیگری نیز دارد. مبارزات کارگری در مصر و تونس در همین چند سال گذشته کم نبوده اند. کارگران ترکیه در اول مه همین امسال در شرایطی با پلیس درگیر شدند که اردوغان و حزب عدالت و توسعه دراوج رجزخوانی هایشان برای علم کردن یک نمونه «متمدن»، معطوف به غرب و درحال توسعه از حکومت های اسلامی هستند. و سوال اینست که چرا توجه به داده های فرهنگی و تاریخی منطقه فقط برای شعله ور کردن آتش جنگ، وپروار کردن مرتجعین اسلامی باید کارساز باشد؟ تلاش برای گسترش همبستگی منطقه ای بهیچوجه مشروط به شکل گیری تشکل های گسترده (و رسمیت یافته) کارگری در مقیاس کشوری نیست. تلاش و تحرک و جنب و جوش همیشه بر سازمان یابی بعنوان شکل حرکت، تقدم داشته است. و اینجا هم بحث بر سر امکانی است که می تواند راهگشای گسترش همبستگی منطقه ای باشد. ناگفته پیداست که چنین اقدامی نیازبه شناخت جنبش کارگری هر کدام از این کشورها، سطح مبارزه شان و فرهنگ مبارزاتی شان دارد. و این هم امر غیرممکنی نیست.

ج– یک نکته محوری دیگر مساله جوانان است. و تاکید بر این مساله صرفا از سر نیاز به نوسازی ساختارهای اجتماعی با نیروی جوان نیست. جوانان بیکارند. جوانان بعنوان نیروی تغییرات گسترده در جامعه ، مستقل از درجه تحصیل و کارآزمودگی، بدون اینکه شانس وارد شدن در بازار کار را داشته باشند در میان چرخ دنده های پوسیده این جامعه دارند له می شوند. بخش بزرگی از معضلات و آسیب های اجتماعی دامن همین دسته از آحاد طبقه کارگر را می گیرد. آخرین شماره ماه آپریل نشریه دست راستی اکونومیست صفحاتی را به بررسی مساله بیکاری اختصاص داده است. مطابق آمار طرح شده در این نوشته ها، نرخ بیکاری جوانان در کشورهای در حال توسعه از سال 2007 بمیزان 30% افزایش یافته است و جمعیت بیکار جوان در جهان، اکنون چیزی است معادل جمعیت آمریکا!  پیام نشریه اکونومیست طبعا همان نسخه رایج سرمایه داران است که رشد اقتصادی برای جوانان کار ایجاد خواهد کرد. درحقیقت جهان سرمایه دارد به بخش بزرگی از جمعیت خود می گوید که جایی در این سیستم ندارید مگر بپذیرید که ما با جنگ هایمان «رشد اقتصادی» ایجاد کنیم. نظام سرمایه داری  نیروی سازنده این بخش از طبقه کارگر را یا به بند بیکاری می کشاند و یا به آتش جنگ می سوزاند. این سوال مهمی است در مقابل این نسل که آیا باید با حمایت از سیاست های جنگی آمریکا و دول هم پیمانش در تخریب جامعه به امید «گشایش» دربازار کار همراه شد و یا با اتکا به نیروی خود (بمثابه نسل و بمثابه بخشی از طبقه کارگر)، راه حل های بدیل را یافت؟ بحث دخیل شدن درشکل دادن به راه حال های آلترناتیو برای کاهش بار فشارهای رایج، نیرو و خلاقیت جوانان را به مسیری سازنده هدایت خواهد کرد.

نبود یک مبارزه آگاهانه درمقابله با شرایط جاری درایران بالقوه این خطر را دارد که جوانان را به طغیان بکشاند و میانه سال ها را به استیصال. از اینروست که متکی شدن به قدرت ابتکارات تود ه ای و راه حل های آلترناتیو، و همچنین گسترش همبستگی منطقه ای راهی می شود تا هر دوی این واکنش ها را به مسیر سازنده ای سوق دهد.

6-      به ادامه­ ی این بحث بازخواهیم گشت. اما این جا لازم است به مولفه­ ی بسیار مهم دیگری هم بپردازیم: رابطه­ ی جمهوری اسلامی با آمریکا و متحدین اروپایی آن؛ به نظر شما، هر یک از طرف­های این رابطه چه انتظاراتی از یک­دیگر دارند و چه اهدافی را تعقیب می­کنند؟ به طور مشخص­تر، سیاست آمریکا و متحدین اروپایی آن در قبال جمهوری اسلامی بر کدام آلترناتیو- ها­- متکی است.

 یک فاکتور مهم در توضیح این رابطه در شرایط حاضرمساله تحریم های اقتصادی است بر سر مناقشه اتمی و برنامه غنی سازی اورانیوم که برای دوره ای طولانی توسط جمهوری اسلامی ابزاری بوده برای قدرت نمایی در منطقه وطبعا مورد اعتراض هم پیمانان آمریکا (مثل اسرائیل و عربستان سعودی). تصویب قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل در اعمال تحریم های اقتصادی بدلیل برنامه های هسته ای ایران باید در ادامه یک سلسله تحریم ها و محدودیت های تجاری و اقتصادی دیگری دیده شود که در طی حکومت جمهوری اسلامی خصوصا از جانب آمریکا در مقاطع مختلفی صورت گرفته است. دراینکه این قطعنامه با تمرکز برمساله هسته ای وامکان غنی سازی اورانیوم فشار بر ایران را وارد مرحله جدیدی کرده، تردیدی نیست. اما آنچه این دوره تحریم را متمایز می کند شرایط سیاسی ای است که تحریم ها در آن اعمال می شود (2010 میلادی) و این شرایط را با دو ویژگی میشود توضیح داد: اول، موقعیت جمهوری اسلامی پس از انتخابات سال 88 (2009 میلادی) و سرکوب شدید اعتراضات پساانتخاباتی که نه گواه قدرت حکومت بلکه دقیقا ناشی از ضعفش بود – تحریم های گسترده جدید دقیقا درهمین دوره آغاز شد. و دوم: آشکار شدن کاهش قدرت و اعتبار ایران در منطقه خاورمیانه در وقایع موسوم به بهار عرب و پس از آن.

جمهوری اسلامی با ختم جنگ ایران و عراق در تلاش بود تا به یک دولت قدرتمند درمنطقه خاورمیانه تبدیل شود و بطور واقعی هم یک پای درگیردر بسیاری از مجادلات و منازعات جاری درعراق، لبنان، فلسطین، افغانستان، سوریه و … بوده است. تلاش برای غنی سازی اورانیوم و احتمال توسعه آن به سلاح هسته ای، هم دقیقا بدلیل همین نقش از جانب آمریکا و دول اروپایی (وهمچنین اسرائیل) خطرناک تعبیر شده است، در حالیکه باعث محبوبیت ایران و یا بعبارت بهتر رئیس جمهور «ضدامپریالیست» ش – احمدی نژاد در میان مردم برخی کشورهای عربی (البته پیش از «بهار عرب») شده بود. تحولات پس ازعروج مبارزات توده ای در خاورمیانه و شمال آفریقا بطور قطع نشان داد که ایران اتوریته خود رادر منطقه از دست داده است. سران حکومت این وقایع را بیداری اسلامی نامیدند و ابا نکردند که آن را مدیون تاثیرات ایران بدانند، اما طولی نکشید تا معلوم شود که توفان جاری در خاورمیانه ربطی به مدل اسلامی ایران ندارد. نه فقط روی کارآمدن سنت اسلامی در مصر و تونس بهیچوجه تقویت کننده موضع ایران در وقایع جاری نبود بلکه حتی حمایت متمرکز ازدولت بشاراسد در سوریه نیز نتوانست این موقعیت را برای ایران حفظ کند. گسترش این اعتراضات به کشورهای زیادی در منطقه در همان سال 2011، بخشی از سران شیخ نشین های عربی و عربستان سعودی و اردن و…. را بصرافت یافتن راه حلی برای واکسینه کردن خود در مقابل تسری خطر مبارزات مردمی انداخت. فعالیت این کشورها نیز یک وجه روشن ضد ایرانی داشت که بنوبه خود بر کاهش اعتبار ایران تاثیر گذاشت. اینها عواملی بود که آمریکا و متحدان اروپایی اش را در تشدید فشارو گسترش تحریم ها بر جمهوری اسلامی مصمم تر کرد.

با این حال روشن است که تحریم های اقتصادی فقط یک شیوه اعمال فشار بر ایران است. بیاد داریم که ایران، سوریه و کره شمالی در زمان ریاست جمهوری جرج بوش پسر، محور اشرار معرفی شدند. و این درست زمانی بود که آمریکا و متحدانش در اوج شرارت خود درعراق و افغانستان مشغول گسترش جنگ «پیشگیرانه» بودند. فرد برگستن اقتصاد دان و مشاور سیاسی در سیاست خارجی آمریکا در سال 2009 اخطار داده بود که کسر بودجه های بزرگ خطرناک است. وعدم تمایل سرمایه گذاران  خارجی از سرمایه گذاری برای جبران کسر بودجه آمریکا می تواند بنوبه خود منجر به کاهش شدید ارزش دلار شود که اقتصاد آمریکا و کل جهان را متاثر خواهد کرد (فارین افیرز، نوامبر- دسامبر 2009). آمریکا درحقیقت برای گریز از چنین سناریویی بود که سیاست جنگی را پیشه کرده بود تا جلوی «اشرار» را بگیرد. این سیاست امروز توسط دولت اوباما و با همیاری هم پیمانان اروپایی در سوریه فجایع بیشماری ایجاد کرده است؛ ایران را با تحریم های اقتصادی تا مرز سقوط پیش برده؛ و با تحریکات علنی در رابطه با کره شمالی نیز آشکارا قصد فشار برچین را دارد که یکی از بزرگترین سرمایه گذاران در آمریکاست. چین که بزرگترین شریک تجاری کره شمالی (و همچنین ایران) است تحت فشار آمریکا حساب های بانکی کره شمالی را مسدود کرده و اکنون بخشی از نیاز نفتی خود را نیز نه از ایران بلکه ازعربستان سعودی تامین می کند. آمریکا به این فشارهای سیاسی و تهدیدهای جنگی علیه «اشرار» نیاز دارد تا بتواند مشکلات اقتصادی خود را سر و سامان دهد. بنابراین اعمال سیاست تحریم اقتصادی تنها شروع یک خط سیاسی است، گامی است از یک سلسله تحولات دیگر که نهایتا باید منجر به باز کردن راهی برای خروج آمریکا و شرکای اروپایی اش از بحران گسترده جاری باشد. از اینروست که اعمال تحریم با تبلیغات جنگی، تلاش برای اپوزیسیون سازی و آلترناتیو سازی، و همچنین سرازیر کردن سلاح به پایگاه های آمریکایی در منطقه خاورمیانه همراه می شود.

 بطور خلاصه باید گفت که سیاست آمریکا واروپا براین خط متکی است که مانع تبدیل ایران به یک قدرت صاحب سلاح هسته ای درمنطقه شوند. از جانب ایران نیز ختم این غائله مشروط است به پذیرش حق ایران درغنی سازی اورانیوم که ادعا می شود برای مصارف تسلیحاتی نیست. نه فقط سران جمهوری اسلامی بلکه بسیاری از لیبرال ها هم توان غنی سازی اورانیوم را یک افتخار ملی قلمداد می کنند و برخورد آمریکا و شرکا را پایمال کردن غرور ملی ایرانیان! یک نمونه از اینها، هوشنگ امیراحمدی است. یک چهره لیبرالِ آکادمیک و دست اندر کار روابطی درمطالعات مربوط به ایران در آمریکا که گویا صحبتی هم ازکاندید ریاست جمهورشدن ایشان از جانب تاجران ایرانی در آمریکا در میان بوده است. ایشان در مقاله ای درزمستان امسال (2013) در فصل نامه واشینگتن(The Washington Quarterly)  با عنوان «از تکرار اشتباه در مقابل ایران پرهیز کنید» صراحتا به آمریکا توصیه می کند که غرور ایرانیان را درنظر بگیرید، سیاست شلاق و شیرینی نتیجه نمی دهد: راه حلِ ختم این غائله، یا تعویض رژیم است و یا حق غنی سازی محدودی  برای ایران (مثلا 5%).

 با همه این تفاصیل نشانه های آشکاری هست مبنی بر اینکه تقریبا همه شاخه های طبقه حاکم توافق ضمنی دارند که راه خروج از این وضعیت نوشیدن مقدار مناسبی از«جام زهر» سازش با آمریکاست.

  7 تحریم های فزاینده­ی اقتصادی تا چه اندازه بر وضعیت اقتصادی جمهوری اسلامی تاثیر گذاشته است، تا کجا می­تواند تداوم بیابد، و در تحلیل نهایی چه نتایجی به بار خواهد آورد؟ احتمال جنگ چطور، در چه شرایطی احتمال جنگ به واقعیت تبدیل خواهد گشت و چه عواقبی در ایران، منطقه و جهان بر جای خواهد گذاشت؟

جمهوری اسلامی با تاکید بر حق وحقوق «ملت ایران» براستفاده از تکنولوژی هسته ای، اعلام سال حماسه، یافتن شرکای جدید تجاری، یافتن راه های جدید فروش نفت و رتق و فتق اموردر بازار سیاه  … سعی می کند عوارض سیاست تحریم اقتصادی را بهایی موجه برای افتخاری بزرگ جلوه دهد. اما تعطیلی مراکز تولیدی درمقیاس وسیع، گرانی و نرخ بالای تورم، کاهش ارزش پول و عدم پرداخت دستمزدها، نابسامانی های عدیده اجتماعی و … تصویر واقعی تاثیرات سیاست تحریم اقتصادی است بر زندگی روزمره در ایران. در مورد عراق که دوره ای تحریم های اقتصادی را از سر گذراند اکنون پس از قریب یک دهه گاه و بیگاه گزارشاتی منتشر می شود که نشان می دهد ابعاد کوتاه و درازمدت این تحریم ها چگونه زندگی چند نسل را تباه کرده است. اینها صفحات سیاهی است از تاریخ که همین امروز جلوی چشم همه ما دارد رقم می خورد.

 همانطور که گفته شد تحریم ها قرار است سرآغاز یک سیاست دیگر باشند که جنگ یکی از آنهاست. با فجایعی که جنگ های آمریکا درعراق و افغانستان بوجود آورد، با توحشی که در لیبی بکار گرفته شد و با جنگی که در سوریه درجریان است، باز کردن یک جبهه دیگر حتی از زاویه منافع آمریکا و اروپا هم عاقلانه بنظر نمی آید. درعین حال روشن است که بحث بر سر منافع خطیری برای آمریکا و هم پیمانانش است که در تمام این سالها منجر به کشتار میلیون ها نفر مردم بیگناه و ویران شدن بسیاری از کشورها (عراق، افغانستان، سوریه، لیبی …) و افزایش نابسامانی و اعتراض در خود اروپا و آمریکا شده است. ارسال سلاح به پایگاه های آمریکا ومسلح کردن امیرنشین های عرب پس از بی نتیجه بودن آخرین دورمذاکرات پنج بعلاوه یک بر سر مسائل غنی سازی اورانیوم در ایران، هنوز تهدیدی است که انتظار می رود بر روال دور آتی مذاکرات تاثیر بگذارد. اما واقعیت اینست که خطر را تماما نمی توان منتفی دانست. در شرایط حاضر تهدید جنگ با تنگ تر کردن حلقه تحریم ها، اقدام به تسلیحات و جابجایی های نظامی دارد گوشزد می شود.

 8-      چین و روسیه، که هر دو مناسبات ویژه­ای هم درزمینه­ ی اقتصادی و هم سیاسی با رژیم جمهوری اسلامی دارند تا چه اندازه با آلترناتیوهای آمریکا و متحدین اروپایی آن در قبال جمهوری اسلامی موافق یا مخالف هستند؟ و در تحلیل نهایی آیا می­توانند سدی در مقابل آن­ها باشند و به سیاست دیگری شکل دهند؟  

 روسیه و چین هردوازشرکای مهم تجاری ایران هستند و درعین حال از امضا کنندگان قطعنامه شورای امنیت علیه ایران دررابطه با پرونده غنی سازی اورانیوم. حکومت اسلامی باشکال مختلف تلاش کرده از اختلافات میان روسیه و چین با آمریکاو دول اروپایی برای تحکیم موقعیت خود و خصوصا در رابطه با تحریم اقتصادی و فشارهای سیاسی بر ایران استفاده کند. روسیه پس از یک دوره فترت ناشی از فروپاشی بلوک شرق اکنون دارد باز بعنوان یک قدرت صاحب نفوذ در مناقشات جاری بین المللی و خصوصا خاورمیانه ظاهر می شود. پایگاه های نظامی روسیه در سوریه برای دفاع از سوریه نیست بلکه قرار است حافظ منافع روسیه در مقابل آمریکا و دول اروپایی دخیل در خاورمیانه باشد. حمایت روسیه از سوریه در جنگ جاری و همچنین از ایران تماما در این راستاست. در عین حال بنا به روایت هایی روسیه باشکال مختلف در پروسه مجهز شدن ایران به ملزومات غنی سازی اورانیوم اختلال ایجاد کرد چرا که وجود یک ایران صاحب سلاح هسته ای در مرزهای جنوبی برای روسیه نیز قابل قبول نیست.

چین مبادلات تجاری بیشتری با ایران دارد. ایران یک واردکننده مهم کالاهای چینی است و چین هم بخش بزرگی از نیازهای نفتی خود را ازایران تامین می کرده است. تنها این اواخر دولت آمریکا با دخالت و همیاری عربستان سعودی سعی کرده که این رابطه را تضعیف کند. هم روسیه و هم چین در عین حال که در بسیاری از تصمیم گیری ها در کنار آمریکاو دول اروپایی هستند طبعا منافع ویژه خود را در منازعات منطقه ای و جهانی تعقیب می کنند. در ماه مارس همین امسال اتحاد بریکس متشکل از چین، روسیه، برزیل، هند و آفریقای جنوبی در اجلاس سالانه شان طرحی مبنی بر ایجاد یک بانک عمران را مورد بحث قرار دادند که با توجه به مجموعه وضعیت اقتصادی جهان و بحران آمریکا و اروپا، تلاش آشکاری است برای شکل دادن به یک بلوک اقتصادی دیگر. روزنامه گاردین چاپ انگلیس در مورد این تلاش نوشت که بعد ازدهه 70 میلادی این اولین بار است که کشورهای رو به رشد استیلای اقتصادی غرب را به این صورت به چالش می کشند. این البته تنها یک نمونه ازاین تلاش هاست ولی با افول شدید برتری نظامی و بویژه اقتصادی آمریکا، کشورهایی نظیر چین و روسیه (و حتی هند و برزیل) دنبال شکل دادن به منافع خودشان در پروسه منازعات بین المللی هستند. اینکه چقدرهمین حمایت موجود چین و روسیه از ایران ادامه یابد، تماما تابع معادلات سیاسی است. نشریه اکونومیست سرمقاله آخرین شماره ماه مارس خود را به موقعیت هند اختصاص داده بود. عنوان مقاله هست: «آیا هند می تواند یک قدرت بزرگ بشود؟» مقاله رهنمودهایی در زمینه های مختلف، رهبری دولت، خرید نفت از مثلا ایران، رابطه با پاکستان، نقش هند در منازعات آسیا و غیره دارد. و پس از تقدیر از چرخش های هند بسمت دفاع از غرب و ارزش های غربی، به نقش هند برای مثال درمتعهد کردن چین به نرم های بین المللی اشاره می کند. منظورم از نقل پیام این مقاله اینست که تشویق هند برای یافتن جایی محکمتر در مناسبات بین المللی بدلیل موقعیت جغرافیایی آنست و از جمله نقشی که می تواند درمهار چین داشته باشد. همچنانکه از مناقشات اتمی میان کره شمالی و جنوبی، آمریکا برای تحت فشار گذاشتن چین استفاده می کند. بنابراین واکنش چین و روسیه تماما بستگی دارد به میزان تامین منافع خودشان با توجه به اصطکاک هایی که مستمرا میان آن ها با آمریکاو دیگر کشورهای غربی هست. نقش این دو کشور نه سد کردن جنگ احتمالی، بلکه دقت در تامین منافع خودشان است. روسیه هم پیمان سوریه است و مداخله نظامی آمریکا و دول اروپایی را در سوریه نپذیرفته، اما جنگ در سوریه درهر حال یک فاکت است! و روسیه نهایتا یک طرف مذاکره آمریکا برای ترتیب دادن کنفرانس های بین المللی که قرار است جنگ را خاتمه دهد. یکی از این نوع تلاش ها همین الان در جریان است. با این حال روشن است که هم روسیه و هم چین منافع مشخصی در تقویت مخالفان آمریکا و متحدین اروپایی شان در خاورمیانه دارند. و بنظر نمی رسد در پرسپکتیو کوتاه مدت این دو دولت تماما در همسویی با آمریکا و اروپا برای جنگ علیه ایران قرار بگیرند اما این بهیچوجه بمعنای این نیست که در صورت مخالفت این دو دولت، جنگی راه نخواهد افتاد. جنگ لازم نیست با شلیک از پایگاه های منطقه ای آمریکا شروع شود.

9–      به نظر شما، در شرایط حاضر و در برابر هر یک از آلترناتیوهای بورژوایی، طبقه­ ی کارگر چه باید بکند؟ برای مثال، کدام سیاست­ در قبال: ادامه­ ی تحریم­های اقتصادی، جنگ احتمالی، تغییرات درونی جمهوری اسلامی، یا شکل­ گیری آلترناتیو مورد حمایت آمریکا و متحدین اروپایی آن مانند شورا یا دولت ملی و… کارساز است و می­تواند به بسیج نیروی طبقه ­ی کارگر بیانجامد و سدی در راه تحقق آن­ها ایجاد کند؟

 تغییرات درونی جمهوری اسلامی راهی است که لااقل از دوره اصلاح طلبان آزموده شده است. امروز دیگر چنین ظرفیتی موجود نیست. تحریم های اقتصادی هم همانطور که پیشتر گفته شد سرآغازاتخاذ یک سیاست دیگر است. پس می ماند جنگ و شکل گیری آلترناتیو حکومتی مورد حمایت آمریکا و متحدین اروپایی اش. در هیچکدام از این راه حل ها طبقه کارگر منفعتی ندارد. بطور کلی تغییر سیمای سیاسی و تعویض دولت ها با هر شکلی (کودتا، انتخابات، جنگ و تهاجم نظامی و…) بقصد تامین منافع طبقه کارگر صورت نمی گیرد و طبقه کارگر در درازمدت منفعتی در جابجایی حکومت میان بخش های مختلف طبقه سرمایه دار ندارد اما در عین حال نمی تواند به تلاش های طبقات حاکم برای اعمال یکی از اشکالی که گفته شد، بی تفاوت بماند. جنگ و تحمیل جنگ به ایران حتی اگر مقطعی و برای ویران کردن نیروگاه های اتمی باشد، شیرازه مدنیت را در جامعه از هم خواهد گسست. هیچکدام از جنگ هایی که تا بحال در همین یکی دو دهه اخیر در منطقه خاورمیانه صورت گرفتند نوید بخش آزادی و رفاه نبودند. عراق، افغانستان، سوریه و لیبی در چنگال مصیبت های اجتماعی صد پاره شده اند. تحمیل یک دولت آلترناتیو مورد حمایت آمریکا نیز وضع را بهتر نخواهد کرد، نمونه عراق مثال خوبی است. چنین دولتی باید تماما درچارچوب خواست ها و نیازهای آمریکا و متحدینش عمل کند و این بار ایران می شود عرصه رقابت های تسلیحاتی و پایگاه های نظامی و جاسوسی میان آمریکا و روسیه. هیچکدام از این راه حل ها بنفع مردم نیست. در برخورد به چنین شرایطی و تلاش برای شکل دادن به یک سیاست آلترناتیو دو نکته مهم است: اول نفی جمهوری اسلامی و تضعیف پایه های آن و دوم مخالفت با دخالت های خارجی درهمه اشکال آن: لشکرکشی مستقیم یا ارسال ربل و شورشی وارتش آزاد و… که همگی اجزا یک سیاست واحد هستند. و محتوای این سیاست آلترناتیو هم بنظر من همان نکاتی است که پیشتر در پاسخ به سوال 5 بحث کردیم: تلاش برای شکل دادن به راه حل های آلترناتیو درمقابل عواقب تحریم های اقتصادی، گسترش همبستگی درمقیاس منطقه ای وجذب جوانان به فعالیت های سازنده محلی و منطقه ای.

10-  انقلاب کارگری و تغییرات بنیادین اقتصادی و سیاسی و اجتماعی چطور؟ اصلا آیا طبقه­ ی کارگر، با توجه به تمامی مولفه ­های موجود، پتانسیل این اقدام اجتماعی را دارد؟ و این اقدام اجتماعی از مشروعیت و مقبولیت ذهنی در جامعه برخوردار هست؟ این سئوال از این جهت اهمیت می­یابد، که انبوهی از مباحث سیاسی و تئوریک – نه فقط در ایران، که در سطح جهان­- بر نقش تنزل یافته­ ی طبقه ­ی کارگر در قیاس با نقش برجسته ­ی طبقه­ ی «متوسط» در تحولات اجتماعی تاکید می­کنند. و هم­پای آن، انقلاب به عنوان یک راه ­حل «خشونت آمیز» و عامل کشتار و خانه­ خرابی و بدتر شدن وضعیت اجتماعی – برای مثال: انقلاب 57­- مذمت و بر تغییرات «مسالمت­آمیز» و مبارزه­ی «بدون خشونت» تاکید می­شود.

 بله، درچارچوب ایران اصلاح طلبان بودند که پرچم مبارزه بدون خشونت را علیه هر نوع انقلابی گری و سیاست رادیکال بلند کرده بودند. و بسیاری شان هم علیرغم همه رجزخوانی هایشان در این زمینه در جریان تهاجم نظامی به لیبی مدافع «انقلابیون» لیبی و سربازان القاعده شدند. نکته اصلی درآن مباحث هم همانطور که می گویید در اساس مذموم دانستن انقلاب بود ونه پرهیز ازخشونت. اینکه انقلاب کارگری یا انقلابی گری کارگری در سیاست روزمره چه جایی دارد، بحث بسیار مهمی است و می دانیم که لااقل در تجربه ما و نسل ما در ایران، این مباحث منجر به مجادلات سیاسی گسترده و ده ها انشعاب در سازمان ها و احزاب موجود مدافع انقلاب کارگری شده است آنهم در شرایطی که تحریم اقتصادی و فضای میلیتاریزه جامعه را در چنگ خود له نکرده بود! بجای عمیق شدن در این مقولات بهتر است به این فکر کنیم که بن بست موجود ناشی از چیست؟ آیا غیرازاینست که بحران سرمایه داری جهانی آمریکا و متحدینش را برای غلبه بر معضلات اقتصادی خود به شعله ور کردن جنگ در خاورمیانه کشانده است؟ آیا غیر از اینست که برسر جای خود نشاندن جمهوری اسلامی برای آمریکا، حلقه ای است در تضمین قدرت خود در منطقه؟  آیا غیر از اینست که جمهوری اسلامی همه ظرفیت هایش را تا بحال آزموده و امروز جامعه را تا لبه پرتگاه سقوط کشانده است؟ وبالاخره سوال مهم اینست که رویکرد انقلابی دردرون طبقه کارگردر شرایط حاضر چگونه عمل خواهد کرد؟ تصور من این است که رویکردی که انقلابی عمل کردنش را در مقابل مناسبات کاپیتالیستی مستمرا به فردای نامعلوم و پس از حل یک سری معضلات «دیگر» موکول می کند، اساسا انقلابی نیست. اگر راه رهایی طبقه کارگر بعنوان ستون جامعه سرمایه داری، رویکردی است که تغییرات بنیادین اقتصادی و اجتماعی و سیاسی را دردستور خود دارد، بنابراین سوال الزاما این نیست که آیا انقلاب کارگری در دستور همین امروز باشد یا نه؟ بلکه سوال می تواند این باشد که رویکرد انقلابی در درون طبقه کارگر- رویکردی که خلاصی از نظام سرمایه داری را راه نجات بشریت می داند- در این شرایط مشخص چه می گوید و چه باید بکند؟ با کدام سیاستش درهر قدم به نفی نظام موجود و ارزش هایش می پردازد؟ و با کدام سیاستش درهرقدم حلقه ای از قدرت خود را تثبیت می کند؟

11-  یک بار دیگر، در پایان این گفت ­وگو، به طبقه ­ی کارگر و موقعیت آن در مبارزه­ ی طبقاتی بازمی­گردیم. به طور مشخص، طبقه ­ی کارگر و به ویژه گرایش کمونیستی آن چه باید بکند؟ کدام گره­گاه­ ها، کدام مطالبات، کدام اشکال مبارزاتی و… را می­باید مد نظر قرار دهد و پراتیک کند، تا راه انقلاب کارگری و تغییرات بنیادین اقتصادی و سیاسی و اجتماعی هموار شود؟

 کمونیست های طبقه کارگرمنفعتی جدا ازکل طبقه ندارند. این بخش ازطبقه کارگر اگر راه حل های عاقلانه و پیش برنده ای داشته باشند قاعدتا باید بتوانند حمایت کل طبقه کارگر را با خود داشته باشند. هرچند می دانیم که زندگی بهمین آسانی نیست! رویکرد انقلابی در مبارزه طبقه کارگربرای خلاصی از مناسبات کاپیتالیستی درحل هرمساله کنکرت و روزهم منافع بنیادی طبقه کارگر- نفی نظام سرمایه- را مد نظر دارد. در پاسخ به سوالات قبلی درمورد مسائل وگره گاه های مبارزه طبقاتی صحبت کردیم. اینجا به توضیح همان نکات از زاویه دیگری می شود پرداخت. بحث برسر سه نکته ای بود که می تواند درشرایط امروزقدرت تاثیر گذاری طبقه کارگر بر شرایط حاضر را بیشتر کند:

–          یافتن راه های آلترناتیو در پاسخ به معضل گذران زندگی و یا همان «نان» و اکتفا نکردن به طلب دستمزدهای پرداخت نشده و افزایش دستمزد و….. سازمان دادن چنین حرکاتی فعالیت متمرکزی را در محلات کارگری ایجاب می کند که بنوبه خود زمینه ساز گسترش سازمانیابی و همبستگی در درون خانواده بزرگ طبقه کارگر می شود. فراموش نکنیم که هر جا عضوی از خانواده کارگری هست همانجا محل متشکل شدن و سازمان دادن راه حل های آلترناتیو است؛

–          تلاش برای ایجاد همبستگی منطقه ای با کارگران دیگر کشورهای منطقه خاورمیانه. بورژوازی در همه سطوح همبسته عمل می کند و نیروی فرامرزی خود را در تحقق اهداف کوتاه و بلند مدتش فرامی خواند. این حرف تازه ای نیست اما در شرایط امروز ایران و بر متن معادلات جاری در منطقه تلاش برای ایجاد همبستگی (و نه صرفا کسب حمایت) و مراودات دوجانبه در میان کارگران، بدلایل بیشماری هم لازم و هم ممکن شده است. چرا باید منطقه خاورمیانه برمتن اعتراضات حق طلبانه کارگران و مردم زحمتکش آن در پی نان و آزادی، جولانگاه قشریون اسلامی وجیره خوران امیران مرتجع باشد؟ اگر بورژوازی جهانی بر فاکتورهای مشترک فرهنگی و تاریخی این منطقه تمرکز می کند تا اهداف ویرانگرانه خود را تحقق بخشد چرا همین فاکتورها نمی توانند مبنای شکل دادن به یک جبهه قدرتمند از انسان هایی باشد که کار می خواهند، نان و مسکن، آزادی و حرمت انسانی می خواهند؟

–          و بالاخره اینکه توجه به نسل جوان، نیروی کارو معضلات ویژه این نسل بسیار حیاتی است. این جوانان، تحصیل کرده باشند یا نباشند عمدتا با مشکل بیکاری مواجهند. اتحادها و پراتیک های فیس بوکی و دیگر شبکه های اجتماعی برای دوره ای انعکاس صدای اعتراض خفه شده این نسل در جامعه بوده اند و جلوه هایی ار قدرت این نیرو را نشان داده اند. وقت آنست که برای تغییر درجهان واقعی، این نسل نیز نیروی خود را در همان جهان واقعی بازیابد.

دهم می 2013

به نقل از دفتر بیست و هفتم نشریه نگاه

* * *

ببهانه هشت مارس

در طول سال گذشته از میان همه وقایع ریز و درشت، خشن و صلح آمیزی که به زن و مساله زن هم مربوط می شد چند واقعه در مقیاس جهانی و ملی ویژه بودند. نمی توان هشت مارس امسال را بی کلامی در مورد این وقایع پشت سر گذاشت.

هند

خبر تجاوز گروهی به یک دختر دانشجو و مرگ رقت آور او کلاف خشم فروخفته ای را که نسبت به اعمال خشونت و اذیت و آزارهای جنسی آشکارو سیستماتیک در هند درجریان بود، گشود. رشته ای از تظاهرات گسترده در اعتراض به ناامنی جامعه برای زنان، خشونت و تجاوز، نقش کاتالیزاتوری پلیس سرکوبگرو همچنین دولتمردان جاخوش کرده در صندلی های صدرات و وزارت توجه عمومی را به خود جلب کرد. صفوف عظیمی از زنان و بنحو آشکاری حتی مردان، به خیابانها آمدند و آشکارا پلیس را مورد خطاب قرار دادند که ایراد نه از نوع لباس پوشیدن زنان بلکه از مجاز بودن توحشی است که اجازه یافته بنام مرد و مردان تن و بدن زن را اموال عمومی ای تصور کند که تصرفش موضوع افتخار و مذاح می تواند باشد.

این وقایع و اعتراضات گسترده به آن در همان مملکتی صورت گرفت که آوازه رشد و توسعه صنعتی و تکنولوژیک اش، و همچنین مقام والایش در سلسله مراتب رشد اقتصادی در طول دهه گذشته فقط به کرات آسمانی نرسیده است. معلوم شد می توان بزرگترین دمکراسی جهان بود، پیشرفته ترین مراکز تحقیق و توسعه تکنولوژی کامپیوتری را داشت اما کماکان در ضلع ناشناخته ای ازوجودت تجاوز به دخترانی را که شانس آورده و زنده بگور نشده اند تحمل کرد. می توان در صدر جدول اقتصادهای پیشرفته قرار گرفت و فقر و بیسوادی و درگیری های عصر حجری قومی و مذهبی و تجاوزهای جمعی و فله ای به زنان را هم چاشنی بازار پر رونق بورس بازی کرد. می توان قدر و منزلت امروز هند را در بازار اقتصاد نئولیبرالی مدیون صلح دوستی و پاسیفیسم گاندی در شکل دادن به هند «مدرن» دانست اما هنوز دریده شدن پیکر زنان در خیابان های دهلی را ناشی از بی بند و باری و بد لباس پوشیدن آنها قلمداد کرد.

مصر

خیزش گسترده مردم مصر در جدال با نظامیان باقیمانده از دولت حسنی مبارک  و شرکای شان در جبهه اخوان المسلمین سنگرهای بسیاری را از دست داده است. در یکسال گذشته همپای تحکیم قدرت اخوان المسلمین مبارزه آشکاری علیه تحمیل قوانین اسلامی در حیطه زندگی اجتماعی در جریان بوده است. اخوان المسلمین بخش مهمی از اپوزیسیون بورژوایی مصر در دوره حاکمیت حسنی مبارک بود. آنها در دوره خیزش گسترده موسوم به بهارعرب با حفظ پیوندهای خود با سیستم حاکم ابتدا در حاشیه نظاره گر ماندند تا پرونده سیاسی خود را در همگامی با اعتراض مردمی آلوده نکنند. اما از آنجا که سنت اسلامی در شرایط حاضر یک کاندید مهم عرصه سیاست درخاورمیانه است، بسرعت آماده ایفای این نقش در مهار کردن اعتراضات مردمی و انتقال از دولت مبارک به دولتی جدید شدند.

اولین واکنش های عمومی به فعال شدن اخوان المسلمین بر این محور بود که چه نوع حکومت اسلامی را مد نظر دارند و اینکه آیا تشابهی با مدل ایران دارد یا نه. اخوان المسلمین بسرعت به رفع ورجوع در این مورد پرداخته و خصوصا آشکارا از اسلام تندرو فاصله گرفتند. اما سوال مهمتری که به زندگی روزمره مردم مربوط می شد، در حیطه نقش قوانین اسلامی در زندگی اجتماعی و خصوصا در رابطه با حقوق زن بود. فاصله گرفتن رهبران اخوان المسلمین از «خشونت» فقط چراغ سبزی بود به غربی ها مبنی برفاصله گرفتن از گروه های تندروی مثل دار و دسته القاعده. اما دیری نپایید که معلوم شد رابطه این دولت با خشونت بر چه مبنایی است. اعتراضات گسترده در تقابل با اعمال قوانین اسلامی، بیکاری و بی حقوقی که مردم برای آنها به خیابان آمده بودند با تجاوز و خشونت و برخوردهای آشکارا ضد زن پاسخ گرفت. در ماه های اخیر موج جدیدی از اعتراض زنان علیه حکومت در صدر اخبار بوده است. برای ما که تجربه حکومت اسلامی را داریم و دیده ایم که چگونه اولین تهاجمات آشکار دولت برای محکم کردن جای پایش با نشان کردن زنان آغاز شد، این تکرار تلخ تاریخ رقت آوراست. بورژوازی حاکم مستقل از ملیت و مذهبش هرگز تردید نکرده است که با تهاجم به زنان بسادگی می تواند صفوف اعتراض را پراکنده کند. و هرچه این تهاجمات بنحو آشکارتری ناموسی باشد ظاهرا کارکرد بیشتری دارد. با علم به این موضوع دولت اخوان المسلمین هیچ کار غریبی نمی کند که اوباش را به خیابان می ریزد تا با تعرض آشکاربه زنان، هم مردانی را که تاب تحمل «بی آبرو» شدن ندارند ویا حمایت از زنان را کسر شان وقار «مبارزات شان» می دانند به کنج خانه ها روانه کند؛ وهم مانع حضورگسترده تر زنان در اعتراضات شود.

سیاست جدید اخوان المسلمین در مقابل زنان مصر، تا همینجا با صف مقاومت مصمم زنان مواجه شده است. اما در هیچ کجای این اعتراضات هنوز بارقه های شکل گیری یک مقاومت اجتماعی که خشونت و تجاوز علیه زنان را ناشی از نیاز بالفعل حکومت نئولیبرالی اخوان المسلمین بداند و ربط این تهاجم عنان گسیخته را با سناریوهای در حال شکل گیری برای مصر و دیگر کشورهای عرب «بهار» زده بفهمد، دیده نمی شود. برهنه شدن اعتراضی علیا ماجده زن جوان مصری در اعتراض به قوانین اسلامی زمانی که سپاه اخوان المسلمین از پشت نظامیان و اعوان وانصار حسنی مبارک به جلوی صحنه پرت می شدند بیش از آنکه بعنوان یک خشم موجه فهمیده شود در رده مقولات قابل بحث با اما و اگرهای شناخته شده دسته بندی شد. برهنه شدن علیا ماجده نه فقط در مصر که حتی در میان تبعیدیان و مهاجرین «آزادیخواه» در اروپا کارکرد فرهنگ سکسیستی و ناموسی را حتی در لوای مواضع «طبقاتی» و «مارکسیستی» از پرده برون انداخت(1). اعتراض به وقایع جاری در مصر در مقایسه با نمونه مشابه در هند، نشان می دهد که زن درخاورمیانه و در چالش سنت اسلامی راه درازی در پیش دارد تا از شرسکسیسم خلاص شود. این سکسیسم سیستماتیک وعنان گسیخته هیچ ربطی به فرهنگ عشیره ای و فئودالی ندارد بلکه دقیقا محصول بلاواسطه جامعه سرمایه داری با پوشش فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی است که تاثیراتش بسیار فراتر از اعتقاد به مذهب و ادای آداب مذهبی است. جان سختی این محصولات است که اعمال مجازات قانونی در این زمینه ها را هم به کارفرهنگی و عرف جامعه محول می کند.

سندیکای شرکت واحد

هیات مدیره سندیکای شرکت واحد در همین اواخر طی یک اطلاعیه بسیار رازآلود آقای اسانلو را از ریاست سندیکا خلع کرد. سندیکای شرکت واحد در سال هایی که تلاش برای ایجاد تشکل های کارگری پر رونق تر از امروز بود طی یک مبارزه شورانگیز و همچنین با نقش بلاتردید آقای اسانلو ایجاد شد. سندیکای شرکت واحد نه فقط در حیطه سیاست روز (که انتظاری هم نبود) بلکه حتی در حیطه مسائل صرف کارگری هم  هیچگاه سمت و سویی که حکایت از تمایل به تغییرات بنیادی ای در جامعه داشته باشد اتخاذ نکرد. و تا جایی که به موضع خود آقای اسانلو بر می گردد علیرغم زندان و دستگیری و شکنجه و زبان بریدن، حمایت ایشان از جناح اصلاح طلب حکومت بر کمتر کسی ناروشن بوده است.

در برخورد به این اطلاعیه ی چند خطی عده ای که فقط دنبال این هستند که از هرواقعه ای یک گسست طبقاتی و یک جهش سیاسی و یک پرش ایدئولوژیک را وصله دار و ندارشان کنند، طبق معمول نتیجه گرفتند که راه پیشروی چپ باز هم مهیا شده است! بخش بیشمار دیگری در این مجادله به همه چیز پرداختند الا اینکه بگویند: اگر این مجادله بر سر موضع سیاسی است، که پس باید گفت هیچکدام از بخش های رهبری سندیکا موضع طبقاتی رادیکالی را اتخاذ نکردند. در حقیقت اطلاعیه چند خطی هیات مدیره سندیکا تنها آشکار کردن یک بن بست جدی در یکی از واقعی ترین تشکل های کارگری ای است که در دهه اخیر تشکیل شد.

اما حواشی نه چندان کمرنگ بحث بر سر سندیکای واحد از زاویه حقوق زن نیز بسیار قابل تعمق بود. بحث بر سر مساله ای است میان دو مرد در هیات مدیره سندیکا و یک زن که او خود نیز فعال این عرصه بوده و از قضا همسر سابق یکی از این دو عضو هیات مدیره. یکی از پناه بردن به فرهنگ ضد زن جمهوری اسلامی ابا نمی کند و دیگری که بناست در خارج کشور سخنگوی جنبش سبز و یار و یاور شاخه کارگری آن باشد،  برخود جایز نمی داند که کلامی در مقابله با این فرهنگ عمیقا ضد زن بر زبان آورد!

بشر درهزاره سوم تاریخ خود بسر می برد و یا در قرن چهاردهم، برای آنها که هنوز در عمق تفکرشان اسیر زهر مذهب هستند. فعال کارگری ای که رابطه جن و بسم اللهی زن و حکومت اسلامی را در این سی سال حکومت اسلام نفهمیده باشد؛ فعال کارگری ای که حداقل در همین ماه های گذشته اعتراضات گسترده در هند و مصر را از هر تلویزیون و رادیوی سانسور زده ای هم دیده و شنیده و بازهم عمق ماجرا را نفهمیده باشد؛ فعال کارگری ای که هنوز رابطه فرهنگ ضد زن و موقعیت کارگر را در جامعه سرمایه داری نفهمیده باشد؛ فرق زیادی نمی کند که از کدام جناح بورژوازی حمایت می کند. و بطریق اولی فرق زیادی نمی کند که در این مجادله چه کسی دنبال کلاهی از این نمد می گردد(2).

***********

دفاع از حقوق انسانی زن بی قید و شرط است، همچنانکه دفاع از حق آزادی بیان و تشکل. کوچکترین تبصره بر اینکه این یکی دامن اش کوتاه بود و آن یکی به سرنوشت بچه وخانواده اش فکر نکرد؛ یکی با برهنه شدن آبروی ملی را بر باد داد و آن دیگری با زیاده خواهی حق مردان را پایمال کرد؛ هیچ معنایی ندارد جز سنگ انداختن در مقابل مبارزه ای که گرچه حول مساله زن رقم می خورد اما در حقیقت یک پایه بنیادی حق بشر و بشریت است.

باشد که با گسترش این آگاهی و برخورداری از این حقوق، ویژگی روز هشت مارس یادآوری عصر جهالت بشر باشد و نه صرفا هم پیمانی برای مبارزه ای که فی الحال سده ها قدمت دارد.

هفت مارس 2013

————————-

 (1) در حمایت از اعتراض علیا ماجده زنان دیگری از جمله زنان ایرانی، برهنه شدند. بی آنکه وارد چند و چون این اعتراض شویم از یک نکته بدیهی نمی توان گذشت. بخشی از اعتراضات انقلابیون و روشنفکران چپ ایرانی که زیر سوال بردن آشکار حرکت جسورانه علیا ماجده با پزهای انقلابی و روشنفکری شان جور در نمی آمد، به انتقاد به مدافعین ایرانی این حرکت پرداختند. یکی از اینها نشریه آلترناتیو بود که ظاهرا توسط عده ای دانشجو تهیه می شود. آلترناتیو با رویکردی بسیار عقب مانده و متاثر از فرهنگ شیعی مقالات و پلمیک هایی را در نشریه خود به این مباحث اختصاص داد. این ابتکار واپس گرا مایه تاسف بود نه فقط برای اینکه در پوشش مارکسیسم یک موضع ناب سکسیستی در برخورد به برهنگی اعتراضی داشت، بلکه درعین حال برای اینکه بازگو کننده عمق تاثیرات فرهنگ سی سال حکومت اسلامی بود بر نسل جوانی که در جستجوی راه برون رفت از بیغوله های دهشتناک این جامعه از چاه به چاله افتاده است.

(2) محمود صالحی چهره شناخته شده دیگر جنبش کارگری درمصاحبه ای پیرامون این واقعه ضمن مرزبندی های سیاسی انتقاد جالبی به آقای اسانلو دارد. صالحی تلویحا اسانلو را برای اینکه به همسرش (که متحمل رنج دوری اسانلو در زندان شده و….) «پشت» کرده مورد انتقاد قرار می دهد. ازاینکه این فی النفسه صغیر دانستن یک زن عاقل و بالغ است که حتما خود صلاح خویش را تشخیص می دهد بگذریم. آقای صالحی حتما می داند که برسمیت شناختن حق طلاق یکی از وجوه آزادی های فردی در جامعه مدرن است. قائل بودن به این حق با توجه به اینکه حتی در جمهوری اسلامی هم – البته با زحمت و مشقت – قابل وصول است، انتظار بزرگی از امثال آقای صالحی نیست. نمونه جالب دیگر از مدعیان این بازار مکاره دکتر قراگوزلوست. ایشان هم صفحات بسیاری اندر باب وقوع یافتن پیروزی های طبقاتی مرقوم فرموده اند. به جزییات این موضع گیری جای دیگری باید پرداخت. آقای قراگوزلو در این موضع گیری کلامی هم درباره وجه ناموسی این مجادله نمی گوید. از قراگوزلو دو مقاله پیشتردر مورد مساله زن خوانده ام: «جنبش زنان در گیومه» و« ناامنی جنسی زنان و جنبش های فمینیستی». شخصا با خواندن این دو مقاله قانع شدم که این تنها نثرآقای دکتر نیست که آخوندی است! و شاید ندیدن این وجه بحث در نوشته های «طبقاتی» ایشان در باره سندیکای واحد خیلی مایه تعجب نباشد.

خاورمیانه و مدل ترکیه

 

نوامبر2012

 

مقدمه

جشن و سرورغرب پیروز شده درجنگ سرد و تلاش برای باوراندن این تصور که «نظم نوین» جهانی با سرعت پیش خواهد رفت، بیش ازیک دهه طول نکشید. اگرلشکرکشی اول آمریکا به خلیج ( 1991) و جنگ با عراق توانست اولین محصول جهان یک قطبی را به نمایش بگذارد، اما دو جنگ دیگرآمریکا درعراق وافغانستان تنها نشان استیصال وموقعیت بی ثبات ونامطمئن اژدهای چندسری بود که از تصوربی فردایی، امروزش را نیزبرخود ودیگران حرام کرده بود.

امروزدیگر آشکاراست که سیاست های جنگ افروزانه با هدف بسط «دمکراسی» و بربستریک فضای تبلیغاتی ضد مسلمان وضدعرب، باتحمیل نابسامانی و فلاکت به مردم این دیارتنها به خشم و نفرت ضدغربی و ضد امپریالیستی درمنطقه دامن زده است. ازاینرودرسال های اخیر، تلاش آمریکا و متحدین اروپایی اش برسازمان دادن، تقویت وهدایت نیروها وجریان های درونی این منطقه برای پیشبرد همان اهداف متمرکز شده است. شکل گیری نیروی مسلح «انقلابی» درلیبی و»ارتش آزاد»در سوریه جزیی ازاین برنامه بوده که ازجمله به پشتوانه دست و دل بازی های عربستان سعودی وقطرمتکی بوده است.

نیاز به تغییرسیاست های خاورمیانه ای آمریکا ازپیش ازخیزش های توده ای دوسال گذشته درهمه سطوح قدرت ازدولت ومجالس تا نهادهای دیگرآمریکایی مورد طرح وبررسی بوده است. چنین نیازی درعین حال مشوق طرفداران گسترش گلوبالیزاسیون با چهره انسانی بوده تا خفت این شکست را مبنای طرح یک سلسله مباحث با هدف تغییرسیاست جنگی درخاورمیانه قراردهند(1). گسترش گلوبالیزاسیون درسطح سیاسی، خلاصی ازشر دیکتاتورهایی را می طلبید که در طول دهه های متوالی مبارزات ضداستعماری، با حمایت ارتش و یا در نتیجه توازن ویژه مناسبات قبیله ای دربرخی کشورهای عربی درقدرت بودند و تن به هیچ تغییری نمی دادند. پرسش این بود که علت عدم تغییردرخاورمیانه در طول دهه های متوالی چیست؟ چالش های موجود برسرراه گلوبالیزاسیون در خاورمیانه و شمال آفریقا کدامند؟ نقطه اشتراک در تاریخ و فرهنگ خاورمیانه چیست، وغرب و به ویژه آمریکا چگونه می تواند با بهره جویی ازآن بر سیرتکوین «دمکراسی» دراین منطقه اثربگذارد. آیا می توان از اسلام بعنوان فصل مشترک تاریخی و فرهنگی بخش بزرگی از این منطقه انتظار داشت که نقشی دمکراتیک ایفا کند؟ آیا اسلام چنانکه فوکویاما می گفت ذاتا ضد دمکراتیک است؟ فوکویاما اسلام را درخود غیردمکراتیک و یا ضددمکراتیک می دانست وهانتینگتون عروج اسلام رادیکال را عدم ناهمگونی در مدنیت خواند. منتقدین لیبرال شکست سیاست های خاورمیانه ای آمریکا با نقد تئوری های هانتینگتون و فوکویاما برآن شدند که این تئوری ها به فاکتورهای داخلی وشرایط درونی جوامع مسلمان درخاورمیانه توجه نمی کنند(2). این بحث ها که درسطح نظری ازپیش ترآغازشده بودند با انتخاب اوباما و به ویژه پس از«بهارعرب» اهمیتی بیشتریافت. «بهارعرب» با اینکه بسرعت به خزانی غم انگیز گرایید اما نوید شکستن انجماد چهل ساله ساختار سیاسی این جوامع پس ازعروج دولت های ملی و ناسیونالیستی عرب در خاورمیانه را داد. بازشدن چنین احتمالی، عطف توجه به داده های درونی منطقه را عاجل تر کرد واز این خاستگاه است که مدل ترکیه با یک دولت اسلامی میانه رو- محافظه کاربیش ازپیش بعنوان یک آلترناتیو قابل تامل برای خاورمیانه مورد بحث قرارگرفته است. رشد اقتصادی و «دمکراسی» که مشخصه های این مدل خوانده شده اند، هم مطلوب منتقدین دست راستی سیاست های آمریکاهستند وهم مورد توجه برخی نیروهای سیاسی اپوزیسیون که بدنبال راه حل ها وآلترناتیوهای منطقه ای اند.   

روند آلترناتیو سازی های جاری درخاورمیانه با ابتکارهرکس که باشد، اکیدا به سرنوشت مردم منطقه مربوط است.  اکثریت مردم کارگروزحمتکش حتی اگر آلترناتیو حاضروآماده ای در پاسخ به این اوضاع نداشته باشند، باید آلترناتیوهای در دست ساخت را بشناسند. ازاینروست که تمرکزی دیگربرنقش سنت اسلامی درشرایط حاضروبررسی مدل ترکیه اهمیت می یابد.

مذهب،بن بست سکولاریسم،اسلام سیاسی

دراینکه مذاهب تنها مجموعه ای ازهنجارها واعتقادات نیستند بلکه مستقیما برفرهنگ، سیاست و فعالیت های اجتماعی تاثیرمی گذارند تردیدی نیست. سنت اسلامی به ویژه درخاورمیانه همپای شکل گیری مناسبات کاپیتالیستی، یک پای معادلات سیاسی درمبارزات ضداستعماری بوده است. درعرصه سیاست به مفهوم مدرن آن، این سنت درایران وترکیه بعنوان دو کشوربزرگ خاورمیانه چهره های موثری داشته است. واین شامل مخالفین وموافقین مدرنیزاسیون در دوران مشروطه و سقوط امپراطوری عثمانی می شود که سرآغاز تاریخ مدرن این دو کشوراست. با این حال موثرترین  سنت سیاسی دراین دوره تقریبا در همه ی خاورمیانه سنت بورژوازی «سکولار» نوپای این کشورها بود که با پیدایش مقوله دولت – ملت  با عزیمتی ناسیونالیستی در وقایع سیاسی نقش اصلی را داشت.

شکل گیری مقوله دولت – ملت درخاورمیانه وشمال آفریقا با تعریف وموازین مدرن، به دوره 1860 تا 1930 برمی گردد که همزمان است با فروپاشی امپراطوری عثمانی وتقسیمات جدید کشوری حاصل از پایان جنگ اول جهانی. برخی ازکشورهای عربی وشمال آفریقا توانستند با تشکیل یک شورای ملی که تقریبا مشابه روند لیبرالیزاسیون در آمریکا و اروپا بود پا به دوران مدرن بگذارند. با این حال وجه غالب درپروسه تقسیمات جدید کشوری، حضوراستعمارگران درمنطقه وتشکیل دولت های تحت قیمومیت انگلیس و فرانسه بود. جریان نوپای بورژوا – ناسیونالیسم منطقه درفاصله دهه پنجاه تا شصت میلادی (دوره جنگ سرد) پس ازتقابل نسبتا طولانی ای با کلونیالیسم و تلاش برای استقلال و برپایی دولت خودی، توانست یک رشته دولت های ملی تشکیل دهد که عمدتا تحت کنترل افسران جوان بود. برجسته ترین نمونه های این روند درمصر، لیبی، سوریه وعراق اتفاق افتاد. جمال عبدالناصرسمبل این حرکت بود وبه قدرت رسیدن او تاثیرآشکاری درتسریع شکل گیری وتقویت این روند دردیگرکشورهای منطقه گذاشت.   پان عربیسم که به آن سوسیالیسم عرب نیز گفته می شد با ناصر تداعی شد وبرای مدت های طولانی گفتمان غالب درعرصه سیاست در خاورمیانه و درتقابل با سیاست کولونیالیستی غرب بود. اغلب کشورهایی که این جریان درآن به قدرت رسیده بود درمناسبات دوره جنگ سرد، بیشتردرحیطه نفوذ بلوک شوروی قرارداشتند. پان عربیسم علیرغم وجه غالب ناسیونالیستی اش، همچنین درپیوند نسبتا نزدیکی با اسلامیون بود وحتی برخی چهره های شاخص آن خود پیش تراز فعالان اخوان المسلمین بودند. درست شبیه موقعیت بورژوازی نوپای ایران در دوره مشروطه که پیوندهای نزدیکی میان شاخه سکولاروشاخه مذهبی شان وجود داشت که تا دوره مصدق و پس از آن یعنی تا عروج حکومت اسلامی نیزادامه یافته است.

جریان پان عربیسم در سیاست خاورمیانه علیرغم حضوراخوان المسلمین بعنوان یک جریان سازمان یافته وگسترده اسلامی که بسیار پیش ترازملیون و ناسیونالیست ها (1928) بنیان گذاری شده بود، تا دهه هفتاد میلادی کماکان دست بالا را داشت وعلاوه برکسب قدرت سیاسی ابتکارتشکیل چندین اتحاد، بلوک بندی وهمکاری سازمان یافته در حیطه اقتصاد و سیاست را نیزدر کارنامه خود داشت. مرگ ناصروپس ازآن تضعیف موقعیت شوروی درمصر، جنگ با اسرائیل در سال 1973 که درآن آمریکا و اسرائیل توانستند موقعیت برترخود را تثبیت کنند، لحظه های فرود قطعی پان عربیسم بود. پان عربیسم، کمالیسم درترکیه، پهلوی پدرو پسردرایران علیرغم رابطه دوستانه باغرب، با کمابیش تفاوت هایی نه دراستقرارنهاد دولت وساختارهای سیاسی آن برمبنای مدل های دمکراسی غربی موفق شدند؛ ونه ازعهده پاسخگویی به مسائلی مثل آزادی های عمومی وملزومات اجتماعی و اقتصادی زیست عمومی درچنین جامعه ای برآمدند.

دهه هفتاد وهشتاد میلادی آغاز تغییرات گسترده در بسیاری ازعرصه ها بود وازجمله:

در ترکیه از دهه هفتاد میلادی جریانات اسلامی بعنوان بخشی ازطبقه متوسط  که توسط کمالیست ها ازدایره فعالیت اقتصادی و سیاسی برکنارنگهداشته شده بودند، شروع به رشد کردند؛

 درایران، رشد اسلام گرایی درقالب گفتمان های شیعه دراین دوره یکی ازروندهای سیاسی ابرازمخالفت با رژیم شاه شد. شکست انقلاب ایران وروی کارآمدن جمهوری اسلامی تقریبا برموقعیت تمام شاخه های اسلامی منطقه تاثیر گذاشت؛

تقویت وشکل گیری مجاهدین افغان، حمایت استراتژیک آمریکا وحمایت مالی عربستان سعودی ازآنها درجنگ علیه دولت مورد حمایت اتحاد شوروی درافغانستان- که بخشی ازپروژه ایجاد کمربند سبزدرمقابل خطرسرخ بود- موجب ظهورجریا ن دیگری ازاسلامیون درعرصه سیاست خاورمیانه شد؛

اخوان المسلمین درمقابل چرخش آشکار برخی دولت های عرب ( از جمله مصر)  بسمت غرب و شکست پان عربیسم،   به تدریج  توانست پایه اجتماعی خودرا با جلب اعتراضات موجود گسترش دهد؛

در جریان جنگ هشت ساله میان ایران وعراق، دولت بعثی صدام که یک پای سنت ورشکسته ناسیونالیسم عرب بود، توسط دولت های غربی درمقابل حکومت اسلامی برخاسته ازشکست انقلاب ایران تجهیزشد. صدام بدنبال تضعیف موقعیت ناسیونالیسم عرب، تحقق بلندپروازی های خود را درکشاکش با دولت اسلامی ایران می جست. این جنگ بی برنده شرایطی را فراهم کرد که بعد ها درجریان حملات آمریکا به عراق (1991 و2003) مبنای اغتشاش سیاسی عظیمی درمیان سنت های اصلی سیاسی آن، یعنی شاخه های مختلف اسلامی و ناسیونالیسم شکست خورده شد که درعین حال بازتاب موقعیت این سنت ها در کل خاورمیانه بود(3).   

همپای عروج نئولیبرالیسم دردهه هشتاد میلادی و پیروزی » لیبرال دموکراسی»، یک رشته تحولات مهم درحیطه تفکرواندیشه، فلسفه و نقد اجتماعی روی داد. درفقدان جهان دوقطبی، بسیاری ازهویت های سیاسی بی معنا شدند. سنت اسلامی دراین دوره خود را در برابرانتخاب سیاسی سرنوشت سازی یافت: ادامه راه به شیوه سنتی وفقهی سابق و یا تلاش برای منطبق شدن با موازین جامعه مدرن. آنچه که به  تلاش برای اصلاح یا پروتستانیزه کردن اسلام معروف شد، ناظربود برانطباق اسلام با جامعه مدرن امروزی وصیقل یافتن آن برای تبدیل شدن به نیروی سیاسی ای که بتواند درمسیرتوسعه کاپیتالیسم و دمکراتیزاسیونِ رایج بدون دردسرهای ناشی از بنیادگرایی و«فتح قدس ازراه کربلا» نقش ایفا کند. تلاش برای ارائه قرائت جدیدی ازاسلام درایران که به عروج اصلاح طلبان انجامید ازهمین نیازبرمی خاست. اسلامیون ترکیه نیزدرهمین دوره با طرح روایت دیگری ازاسلام، به ارائه تعریفی ازهویت خود پرداختند. بازتعریف سنت اسلامی درعین حال تنها متاثرازپایان جنگ سرد نبود. اسلام سیاسی درست مثل سنت دمکرات مسیحی درچارچوب دمکراسی غربی، یک سنت سیاسی است که در تمام طول جامعه مدرن در کشورهای اسلامی نقش ایفا کرده است. بورژوازی جهان عرب علیرغم هردرجه تفاوت فرهنگی میان اسلام ومسیحیت، نیاز پیوستن به پروسه گلوبالیزاسیون وانطباق با آن رادرک کرده بود. درون سنت اسلامی تلاش هایی مستمربرای رفع اتهام «خشونت طلب» بودن، بنیاد گرا بودن، ضد زن بودن، و بازتعریف مبانی هویتی خود(نمونه اصلاح طلبان ایرانی) درجریان بود؛ بدون اینکه نشانی ازکوشش جدی برای ارائه مدلی سکولاردرجامعه در میان باشد.

امروز دیگرنه فقط تحقیقات آکادمیک بلکه یک مشاهده موشکافانه سیاسی هم نشان می دهد که سکولاریسم بعنوان یک رویکرد کلاسیک لیبرالی به سیاست درجامعه مدرن، دراین منطقه از پتانسیل بالایی برخوردارنیست. بخشی ازاحزاب سکولارعرب (مثلا سوریه، لیبی،عراق) تنها درپرتو معادلات جنگ سرد، توانسته بودند درقدرت باقی بمانند بدون اینکه تغییراتی پایداردرجهت مدرنیزه کردن ساختارهای اجتماعی ایجاد کرده باشند. این پدیده البته خودویژگی سکولاریسم در ایران، ترکیه، بعضی ازکشورهای عرب وحتی هند بوده است. سکولاریسم بورژوازی نوپای ترکیه و هند تحت رهبری نهروازمعدود نمونه های اوایل قرن بیستم بودند که توانستند تمایزروشن تری با شاخه مذهبی سنت طبقاتی شان حفظ کنند وموفق به استقرارسکولاریسم نسبتا پایداری دراین کشورها شوند. با این حال یک برداشت عمومی این است که اعمال سکولاریسم درهند و ترکیه – وبسیاری دیگر ازکشورهای منطقه خاورمیانه – بشکلی نخبه گرایانه پیش برده شده که ناتوان از تاثیرگذاری گسترده اجتماعی بوده است. گفته می شود که عروج سنت اسلامی درترکیه و تداوم جنگ های مذهبی درهند، ازجمله ناشی ازهمین نوع استقرارسکولاریسم دراین کشورهاست. مشخصا درمورد ترکیه برداشت غالب اینست که استقرارسکولاریسم روندی بوده ازبالا وتحت سیطره دولت های اقتدارگرا. کمالیست ها سکولاریسم را به جامعه حقنه کردند، بدون اینکه آن را به ارزشی اجتماعی درجامعه ارتقا داده باشند. نتیجه این که مخالفت با دولت های سرکوبگرکمالیست، بسادگی به مخالفت با سکولاریسم یا عامل استقرارآن تبدیل می شد که بنوبه خود یکی ازعلت های قدرت گیری اسلامیست ها در ترکیه تلقی می شود. اینکه آیا این ناتوانی سکولاریسم ناشی ازفقدان احزاب سیاسی، نهادهای مدنی مدافع حقوق اجتماعی و… است؛ یا اینکه دلیل آن را باید درنوع رابطه دولت با مذهب وپایه های تاریخی وفرهنگی مذهب اسلام جست، نیازبه بحثی مجزا دارد. آنچه مسلم است در شرایط امروز، فعل وانفعالات درونی سنت اسلام سیاسی اساسا مبتنی است برنشان دادن دریچه های «انعطاف» ودنیوی شدن. اینکه این انعطاف چقدربا موازین سکولاریسم قابل انطباق است را نه باورهای مذهبی یا سکولاریستی بلکه باحتمال زیاد معادلات سیاسی و موازنه قوا تعیین خواهد کرد.

در تشریح اهمیت سنت اسلامی و یا توجه به اسلام بعنوان یک عامل درونی درمنطقه خاورمیانه، نشریه اکونومیست(4) در نوامبر2007 مجموعه مقالاتی به چاپ رساند دربررسی مذهب، نقش آن، تنوع و گستردگی، وهمچنین عروج مجدد آن در کشورها و فرهنگ های مختلف ازجمله درایران، ترکیه، هند، آمریکا، نیجریه، چین، پاکستان، بالکان و ….  که به اشکال مختلف صحنه درگیری های مذهبی ویا بارزترشدن نقش مذهب دروقایع سیاسی واجتماعی هستند. پیام نشریه اکونومیست که پس ازشکست سیاست های آمریکا و متحدان اروپایی اش درتزریق دمکراتیزاسیون به خاورمیانه، منتشر شده بود اینست که: مذهب همراه روند گلوبالیزاسیون به عنصری مهم در حیطه سیاست تبدیل شده است. این موضع گیری دقیقا همسواست با چرخش سیاسی منتقدان لیبرال سیاست های جاری آمریکا وهم پیمانانش. این دسته ازمنتقدین نیزبرآنند که برای یافتن راه پیشرفت گلوبالیزاسیون و بسط دمکراسی درخاورمیانه باید برداده های درونی این منطقه و مشخصا به نقشی که اسلام بعنوان فصل مشترک تاریخی وفرهنگی دراین دیارایفا می کند، متمرکز شد(5). 

هراسلامی؟!

جنگ های دودهه اخیردرخاورمیانه نشان داده اند که اعمال «دمکراسی» از طریق بمباران های «دمکراسی خواهانه» و «بشردوستانه» ممکن نیست. درهمان حال روشن است که مساله آمریکا ودیگرمتحدان غربی اش دفاع از ارزش های دمکراسی لیبرالی و یا استقرار دمکراسی بطور کلی نیست. بسیاری ازدیکتاتورهای این منطقه که از دوستان قدیم و وفادارغرب بوده اند (مثلا حسنی مبارک و بن علی) دروقت خود از صندوق های رای بیرون آمده بودند. بنابراین پرسش این است که اگر قراراست به اسلام بعنوان یک داده درونی منطقه برای حل معضل «دمکراسی» توجه شود، پیش شرط پذیرش چنین مدل اسلامی ای چیست؟ آیا همه شاخه های اسلام سیاسی  پذیرفته خواهند شد؟ درسال 2006 در نتیجه اولین انتخابات آزاد درغزه، حماس ازاین انتخابات پیروز بیرون آمد، اما این انتخابات و نتیجه آن مورد تائیدغرب واقع نشد؛ اعمال فشارومحدودیت براخوان المسلمین درگذشته، توسط دولت های غرب گرا درمنطقه، عموما از جانب آمریکا  نادیده گرفته می شد؛ درایران دراعتراض به انتخابات سال1388، جریان سبزکه رهبران آن ازسال ها پیش به شیوه های مختلف، سمتگیری وتمایل خود به «دمکراسی» غربی و اصلاح رویکردهای دینی شان را نشان داده بودند، مورد حمایت آشکار آمریکا قرارنگرفت. اما سه سال بعد سازمان مجاهدین خلق، شاخه دیگری از اسلامیست های ایرانی از لیست تروریستی آمریکا خارج شد. برخورد آمریکا به شاخه های مختلف اسلام سیاسی بیش از آن پراگماتیستی است که بشود آن را با حمایت از «دمکراسی» توضیح داد. بهمین دلیل است که به موازات تلاش برای پروپا دادن به یک اسلام میانه رو،همچنان خطروقوع جنگ برسرمردم این منطقه زنده نگهداشته می شود. تهدید به جنگ لازم می شود برای هر چه سریع ترشکل گرفتن آلترناتیوی که هم بتواند اعتراضات واقعی مردم را مهارکند، هم توان اداره اوضاع و شکل دادن به نوعی ثبات را داشته باشد، وهم به تضمین منافع آمریکا و متحدانش توجه لازم را نشان دهد.

چنانکه گفته شد نقد لیبرال به جنگ افروزی های آمریکا و متحدانش برآن است که راه گسترش گلوبالیزاسیون و دموکراسی درکشورهای منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا که فاقد یک سیستم سیاسی جا افتاده وبا ثبات هستند نه جنگ واشغال، بلکه اتکا به فاکتورهای درونی این منطقه وازجمله اسلام است که اغلب بیشتر ازنهادهای بین المللی مشروعیت دارند. برمبنای این رویکرد باید ظرفیت های دمکراتیک اسلام سیاسی را شناخت و به مردم منطقه نشان داد که گلوبالیزاسیون نه تهدیدی برای منطقه بلکه امکانی است برای تحقق حقوق بشر، صلح و حل اختلافات منطقه ای که نه فقط دولت ها بلکه حتی نهادهای غیردولتی (NGO) هم از آن سود خواهند برد(6).اولیور روی، یکی ازمنتقدان سیاست آمریکا در برخورد به دیکتاتورهای خاورمیانه و بطورکلی دربرخورد به مساله اسلام؛ مولف نوشتارهای متعددی درمورد اسلام، سکولاریسم دراسلام، موقعیت فرهنگی تحت تاثیراسلام، اسلام درمهاجرت وغیره است. او درکتابی بنام «سیاست آشوب در خاورمیانه» که در سال 2007 منتشر شد(7)، به انتقاد از سیاست های دولت آمریکا پرداخت و تاکید کرد که دمکراسی درمنطقه خاورمیانه نه برپایه دولت بلکه باید برپایه افراد و شبکه های مجازی شکل بگیرد. اومدافع برسمیت شناختن تنوع دراسلام و فراهم آوردن زمینه برای جمع شدن شاخه های مختلف آنست. چنین تلاشی ازنظر وی باید با تاکید براهمیت وحمایت ازجریان غالب(Mainstream) اسلامی مثل مدل ترکیه باشد که شباهت بسیاری به احزاب دمکرات مسیحی اروپایی دارد. هرچند به باور وی تحقق چنین مدلی درکشورهایی مثل پاکستان،عربستان سعودی و افغانستان دوراز ذهن بنظر برسد.

مطابق رویکرد لیبرالی دربررسی مسائل خاورمیانه چنین اسلامی باید ازمختصات ویژه ای برخوردارباشد: باید بتواند خود را با جامعه مدرن همسازکند، خشونت را ازابراز وجود سیاسی خود حذف کند، مورد پذیرش جامعه بین المللی قرارگیرد، انتخابات را بپذیرد و با سیستم دمکراسی غربی وارزش های لیبرالی مخالفت اساسی ای نداشته باشد. این اسلام باید میانه رو، پلورالیست، مدافع کاپیتالیسم باشد و برخی تغییرات درقانون خانواده را بپذیرد. چنین اسلامی همچنین باید بستری باشد برای شکل دادن به یک سنت سیاسی با ثبات که ضمن حفظ ریشه های خود درتاریخ وفرهنگ شرق، راه پیشروی را درگسترش بازار ببیند…. ایجاد چنین تحولی درسنت اسلام سیاسی با تشتت امروزش اگر غیرممکن نباشد کاری است دشواروزمان بر. حتی کسانی که ازمدل ترکیه برای خاورمیانه سخن می گویند، اذعان دارند که هنجارهای دمکراسی – برای مثال برگزاری انتخابات- به تنهایی نمی توانند پاسخگوی معضلات این منطقه باشد. حتی تاکید بر نقش رسانه های جدید مثل شبکه های اجتماعی اینترنتی وکار از پایین ازطریق نهادهای مدنی، هم بنظر کافی نمی آید. سنت اسلامی علیرغم اینکه عنصری حاضردرصحنه است و باشکال مختلف درروندهای سیاسی جاری درمنطقه خاورمیانه و شمال آفریقا نقش بازی می کند، اما بیش ازهرزمان دیگری غیرمنسجم و بی افق است؛ واین هم شامل سکولاریست های مسلمان، مسلمانان سنتی ومسلمانان مدرن می شود وهم دسته بندی های دیگرمثل شیعی، سنی، وهابی وعلوی … اگرسنت اسلامی قرار است عنصر محرک ایجاد ثبات سیاسی باشد باید پرسید کدام اتحاد موجود، کدام کشور، سازمان یا جریان موجود درمنطقه خاورمیانه بعنوان «داده های درونی» آن بیشتر ظرفیت تاثیرگذاری درایجاد «دمکراتیزاسیون» با ثبات را دارد:

اتحادیه عرب که با هراشاره آمریکا چند پاره می شود؟

عربستان سعودی، یکی ازمهره های اصلی آمریکا درمنطقه که با پشتوانه مالی کلان گاه مشغول ارتزاق القاعده در جنگ با رژیم طرفدار اتحاد شوروی درکابل است، گاه درکناراسرائیل، وبتازگی حامی استقرار«دمکراسی» درمخالفت با بشاراسد؟ برای اسلام نوع عربستان سعودی و اقمارش درمیان مدت هیچ امیدی به تغییری جدی نیست.

جناح القاعده، که نه فقط مطلقا فاقد یک سیستم فکری وعملی برای هدایت جامعه مدرن امروزی است، بلکه نیروهایش نقش سربازان مزدورحرفه ای را دروقایع خاورمیانه پیدا کرده اند که با پایان هرجنگی راهی مرخصی می شوند تا با آغاز جنگ بعدی، بازگردند؟

اتحاد هلال شیعه (ایران، سوریه، لبنان وعراق) درمقابل سنی ها یا وهابی ها؟

مدل اسلام ایران که خود ازدرون هزارپاره است ومنشا تنش میان شیعی و سنی و وهابی و …. ؟ عروج یک شاخه لیبرال اصلاح طلب از درون مدل ایرانی اسلام سیاسی گرچه به تغییری در جامعه منجر نشده، اما سیستم را بشدت تضعیف کرده است. مدل ایران درآستانه حذف شدن است و معلوم نیست که حتی اپوزیسیون اصلاح طلب آن ظرفیتی برای مدل شدن داشته باشد.

جریان غالب (Mainstream) در سنت اسلامی خاورمیانه ازنقطه نظرکثرت وتاثیراجتماعی نه ترکیه بلکه اخوان المسلمین است که پس ازگرفتن قدرت درمصر- پرجمعیت ترین وتاثیرگذارترین کشورمنطقه-  هرروزیکی ازمولفه های هویتی اش را بازتعریف می کند. مشاهدات نشان نمی دهد که چنین بازتعریفی درجهت تبدیل شدن به اسلامی ازنوع ترکیه باشد. محمد مرسی بعنوان نماینده اخوان المسلمین، پس ازانتخاب به ریاست جمهوری، گرچه مدل ترکیه را قابل تعمق دانست ولی ابتدا به دیدارمقامات عربستان سعودی رفت و نه ترکیه!

عدم انسجام سنت اسلامی درمنطقه وفقدان یک افق سیاسی روشن، بیش ازآنست که درآینده ای نزدیک بتواند احزاب میانه روی آماده ی اعمال «دمکراتیزاسیون» – حتی با موازین رایج- تولید کند وضامن ثبات وآرامش نسبی ای باشند. یک پیش شرط استقراردمکراسی دراین منطقه، پالایش بنیادی همین سنت اسلامی است که برای سالیان طولانی حتی اگردرقدرت نبوده است اما یک پای فجایعی بوده که امنیت وآرامش اجتماعی را سلب کرده است. چنین پالایشی درنقد لیبرالی معضلات جنگ افروزی آمریکا و هم پیمانانش غایب است. ازنقطه نظراین رویکرد همین که سنت اسلامی هم یک پای شرکت درانتخابات باشد و قوانین بازی حکومتی را رعایت کند، برای پذیرش اش در سیستم حاکمیت کافی است و زحمت جبران کمبودهایش راهم نهادهای مدنی تقبل خواهند کرد.

مدل ترکیه

حزب اسلامی عدالت وتوسعه در ترکیه ظاهرا راه حلی در چارچوب فرهنگ، تاریخ و پیشینه خاورمیانه برای پاسخگویی به معضل «دمکراسی» ارائه می دهد(8). گرچه برای دوره ای طولانی اسرائیل بعنوان مدل مقبول «دمکراسی» در منطقه تلقی می شد، اما در شرایط حاضر، اسرائیل بیش ازآن نزد افکارعمومی مطرود است که بتواند در هیات مدل دمکراسی ظاهر شود. بعلاوه به نظرمی رسد که راه حل های پیشنهادی برای خاورمیانه باید شامل یافتن راهی برای حل مشکلات ناشی از وجود حکومت وسیستم فعلی اسرائیل نیزباشد که برای  دوره ای طولانی خود، یک پای موثرسیاست های ضد عرب و ضد مسلمان بوده است(9). بنابراین حتی اگرپیش تربرنمونه بودن اسرائیل ازجانب خود این دولت ویا آمریکا تاکید می شد امروز دیگرچنین تصوری خریدارندارد. خیزش های توده ای دوسال پیش درمنطقه، حضورمردم در خیابانها، واعاده حیثیت تاریخی ازغرورازدست رفته شان زیرسلطه حکومت های نوکر صفت، نقطه پایان برچنین رویایی گذاشته است. وشاید بتوان گفت که عربده های گاه و بیگاه اسرائیل درشرایط حاضرواکنشی است ازسرنگرانی ازتضعیف نقش این رژیم درتعیین آینده خاورمیانه. به هررو درشرایط حاضر، تصورعمومی تراین است که توسعه اقتصادی وسیاسی ترکیه درسال های گذشته، براساس مدل لیبرال دمکراسی غرب، ونقش قانون، سرمایه و بازارآزاد؛ مدلی است که می تواند برای دیگر کشورهای منطقه، یک نمونه قابل اتکا وجذاب باشد.  

اما مدل ترکیه چگونه مدل شد؟ تاریخ مدرن جامعه ترکیه تا پیش ازعروج حزب عدالت وتوسعه عموما با نقش و عملکرد کمالیست ها، برتری غالب ایدئولوژیک این گرایش، نقش برجسته ارتش درتحولات سیاسی، ودولت سکولاریزه شده تداعی می شد. کمالیست ها نقش مهمی درشکل دادن به نهاد دولت مدرن، آموزش مدرن، تثبیت سکولاریسم ولغو مقررات مربوط به پوشش اسلامی درجامعه داشتند. با این حال حزب جمهوری خواه ترکیه برای دوره ای طولانی پس از جنگ اول جهانی، دولت تک حزبی را نمایندگی می کرد. درترکیه اولین انتخابات آزاد به مفهوم رایج آن، پس از جنگ دوم جهانی و در سال 1950 برگزار شد وبه دوران بیست سی ساله حکومت تک حزبی خاتمه داد. با این حال، ارتش ترکیه با کودتاهای پی درپی در طول دهه شصت، هفتاد، هشتاد وحتی اواسط دهه نود میلادی، نقش اصلی در ترسیم سیمای سیاسی ترکیه بر اساس آموزه های آتاتورک ایفا کرده است. درتمام طول این دوره، اسلامیون وکردها دو خطرعمده تلقی می شدند که میراث کمالیسم را تهدید می کردند و دخالت های ارتش بخشا با یادآوری ضرورت خنثی کردن این تهدیدها توجیه می شد.

دهه شصت وهفتاد میلادی، دوره رشد اقتصادی درترکیه بود که مثل بسیاری دیگرازکشورهای درحال توسعه یا جهان سوم در دوره پس ازجنگ دوم جهانی، مبتنی بود بر مدل توسعه متداول این دوره یعنی (ISI) – توسعه بر مبنای واردات کالاهای اصلی و تکنولوژی- (10). این رشد و رونق اقتصادی برای بخشی ازطبقه متوسط این کشورکه با هویت اسلامی شناخته می شدند وعموما صاحبان کارگاه های کوچک و متوسط بودند تهدید آمیزبود، چرا که قدرت رقابت با صنایع و کالاهای وارداتی را نداشتند. کمالیست ها با اتکا به اصول ویژه خود درتبیین جمهوری خواهی، پوپولیسم، انقلاب، سکولاریسم و نهاد دولت، چترایدئولوژیکی را بردستگاه حاکم گسترده بودند واجازه فعالیت مذهبی و رشد نهادهای مذهبی را نمی دادند. واین به نوبه خود، گرایش اسلامی را به موقعیت اپوزیسیون، نه فقط درحیطه اقتصاد که درعرصه سیاست و ایدئولوژی نیز می راند. درعین حال این دوره دریک مقیاس وسیع تر، دوره آغازبحران نفت، انقلاب انفورماتیک و پیامدهای جهانی آن، سقوط قطعی سنت ناسیونالیسم عرب در منطقه خاورمیانه و رشد سنت اسلامی نیز هست. رشد وتکوین سنت اسلامی درترکیه باین معنا، نقطه تلاقی چند روند بود: بن بست سنت کمالیست ها در ترکیه، تلاش طبقه متوسط ترکیه برای ابرازوجود سیاسی ومذهبی، وشکل گرفتن حکومت اسلامی پس ازشکست انقلاب ایران. عروج نئولیبرالیسم دهه هشتاد میلادی و برهم خوردن توازن قوا میان شرق وغرب این پس زمینه را کامل تر کرد. اولین نهادهای شکل گرفته اسلامیون درترکیه درطول دهه هفتاد میلادی، درجریان کودتای سال 1980 ازفعالیت منع شدند. با این وجود در1983 حزب رفاه پایه گذاری شد که بعدها دردهه نود میلادی توانست ابتدا درانتخابات محلی وسپس درانتخابات سراسری با کسب آرا چشم گیربه پارلمان راه یابد. روند شکل گیری این جریانات از بسیاری جهات شبیه روند عروج نواندیشی دینی در ایران است که درحقیقت بیان گریک چرخش سیاسی و فلسفی دردرون سنت اسلامی بود. با این تفاوت که قدرت گرفتن سنت اسلامی درترکیه درحقیقت واکنشی است از درون طبقه حاکم به شکست سنت ناسیونالیسم کمالیستی؛ درحالیکه تکوین اصلاح طلبی دینی درایران واکنشی بود به ناتوانی ومعضلات خود سنت اسلامی درحکومت. درهرصورت ورود یک جریان اسلام سیاسی به پارلمان که زنگ خطری برای سکولاریسم درترکیه تلقی شد، آغازچالش جدیدی برای هردوی این جریانات بود(11).

چرخش اقتصادی ترکیه به سمت جریان نوپای نئولیبرالیسم دهه هشتاد، درنخستین سال های این دهه وتوسط حکومت تورگوت اوزال صورت گرفت. این سیاست اقتصادی که هدفش گسترش ورشد سرمایه داری بازاربود، دخالت سرمایه داران بیشتری را طلب می کرد. اسلامیون ترکیه که دردهه های پیش ازآن توانسته بودند برقدرت اقتصادی خود بیفزایند، اکنون بسرعت جذب این سمتگیری اقتصادی شدند. اما موانع سیاسی ناشی ازایدئولوژی کمالیسم و سکولاریسم تثبیت شده دولتی، چالشی مهم در برابراین سنت سیاسی بود برای پیشروی بیشتردرکسب قدرت وتبدیل شدن به یک عنصر موثردرسیاست اقتصادی جامعه ترکیه. اسلامیون برای غلبه براین مانع، به دستاوردهای جهانی روند  گلوبالیزاسیون متوسل شدند ازجمله به: «حقوق بشر»، «دمکراسی از پایین»، گسترش «نهادهای مدنی» وهمچنین تلاش گسترده برای روی آوری به اتحادیه اروپا. روند شکل گیری و تثبیت سنت اسلامی، همپای پیشروی برنامه اقتصادی دولت درمسیر گلوبالیزاسیون، با ایجاد ائتلاف ها، جبهه ها وسازمان های مختلف پیش رفت.

اسلامیون ترکیه با حزب رفاه و با تعابیر پوپولیستی وهمگانی مثل «حقیقت»، «عدالت»، «برابری» ولزوم تغییردر شیوه زندگی و تاکید برارزش های فرهنگ اسلامی، دراوایل دهه هشتاد میلادی رسما وارد عرصه فعالیت پارلمانی شدند. آنها ابتدا با جناح راست حزب حقیقت که جریان اسلامی دیگری بود، اتئلاف کردند وهنگامی که این حزب در کودتای 1997 ممنوع شد، تحت نام حزب فضیلت به کار ادامه دادند. سرانجام وپس ا زانشعابات واتحادها وپالایش های درونی مختلف، جریانی شکل گرفت که امروز بنام حزب عدالت و توسعه، قدرت سیاسی را دردست دارد. این حزب که درسال 2001 تاسیس شد محصول مستقیم انشعاب درجنبش اسلامی ترکیه، دورشدن ازسنت گرایی آن و پیوستن کسانی از دیگر نهادهای اسلامی موجود (رفاه، فضیلت، و سعادت) به کل حرکت بود. لیبرال دمکراسی، بازارآزاد، پیوستن به اتحادیه اروپا، رشد اقتصادی وهمچنین پذیرفتن بنیاد سکولاریستی جامعه، اجزای هویت تعریف شده حزب عدالت و توسعه است. حزب در سال 2002 توانست به کرسی های بیشتری درمجلس دست یابد ودرسال 2003 درمقابل اولین آزمون مهم سیاست خارجی خود قرار گرفت: موضع گیری درمورد دخالت نظامی آمریکا درعراق. حزب عدالت و توسعه که پیش ترسمپاتی هایی به حرکت های اسلامی ضد امپریالیست داشت ومدافع نوعی همبستگی میان مسلمانان بود  با تائید حمله نظامی آمریکا به عراق، سمتگیری واقعی خود درمناسبات سیاسی خاورمیانه را آشکار ساخت. بسیاری ازمفسران و تحلیل گران سنت اسلامی درترکیه بر این باورند که اسلامیون درنزدیک کردن ترکیه به غرب، بسیار موثرترازکمالیست ها عمل کرده اند. آنها توانسته اند بسیاری از خواست ها ومطالبات هویتی ناسیونالیسم سنتی ترکیه را درونمایه فعالیت وهویت یابی سنت اسلامی کنند.

علیرغم تبلیغات گسترده درمورد اینکه ترکیه مدلی موفق برای خاورمیانه است، معضلات پروبال دادن به چنین مدلی درخاورمیانه پس از«بهارعرب» حتی برطراحان این بحث پوشیده نیست. عدم انسجام سیاسی گرایش اسلامی ومعضلات میان شاخه های مختلف آن تنها یک نمونه ازاین دست است. مدل ترکیه محصول تکوین سنت اسلامی طبقه بورژوای ترکیه برمتن یک شرایط خاص است. حکومت حزب اسلامی ای که ساختارهای سکولارجامعه را کم وبیش تحمل می کند وبه ظاهرمی پذیرد که درحکومتش این اصول را محترم بدارد(12)، تنها می تواند محصول یک دوره سکولاریزاسیون در جامعه باشد حتی اگراین پروژه به شکلی نخبه گرایانه اعمال شده باشد. چنین شرایطی را هیچ بخشی از ناسیونالیسم سکولارعرب علیرغم حیطه جغرافیایی وسیعی که دراختیارداشت، دردوره رونق خود نتوانست فراهم کند. بنابراین آیا ترکیه واقعا یک استثنا درمنطقه خاورمیانه نیست؟ استثنایی که وجود خود را نیزمدیون شکل استقرارنسبتا ویژه مدرنیزاسیون اش درابتدای قرن بیستم است؟ به دونکته در این رابطه بسنده می کنیم:

وجه سیاسی: دمکراسی و سنت اسلامی

سنت اسلامی ترکیه اگرچه درنقد کمالیسم به میدان سیاست آمد اما بدون اتکا به زیرساخت های محصول دوره کمالیسم و نقش بلامنازع ارتش نمی توانست این بشود که هست. مجله نیولفت ریویو در شماره 76- تابستان 2012- مقاله ای دارد با عنوان: دمکراسی نخبگان نظامی(13). نویسنده مقاله به بررسی سیاست خارجی حزب عدالت وتوسعه می پردازد که برنداشتن هیچ گونه مشکلی با کشورهای همسایه (zero problems with neighbours) بنا شده است. مطابق این روایت، حزب که درحقیقت تلاش دارد به قدرت برترمنطقه تبدیل شود، بارها بنیاد سیاست خارجی خود را نقض کرده است: تائید دخالت نظامی آمریکا درعراق، دخالت درافغانستان بهمراه ارتش ناتو، دخالت آشکار سیاسی و نظامی درسوریه وهمچنین موضع گیری دولت ترکیه درجریان حمله اسرائیل به کشتی کمک های مردمی به غزه، نمونه هایی ازاین دست است. حزب عدالت وتوسعه این موارد درسیاست خارجی خود را، تلاش برای دفاع از مدل اسلامی ترکیه درمقابل مدل های دیگرازجمله مدل اسلامی القاعده تعبیرکرده است! این سیاست، مورداستقبال بخشی از»روشنفکران دینی» قرارگرفته وازجمله به همین دلیل است که گفته می شود حزب عدالت وتوسعه بیش از کمالیست ها توانسته رویاهای ناسیونالیسم ترک را تحقق بخشد. نویسنده مقاله می گوید که تنها بررسی سیاست خارجی ترکیه کافی است تا نشان داده شود که «مدل ترکیه» پای بند «دمکراسی» وخواهان اشاعه دمکراسی نیست. هرچند می توان به سیاست های داخلی هم اشاره کرد. برای نمونه به این واقعیت  که در تونس ومصربسیاری اززندانیان سیاسی سرانجام آزاد شدند اما درترکیه که قراراست مدل دمکراسی درخاورمیانه باشد، هنوزبسیاری ازروزنامه نگاران و فعالان سیاسی ازجمله فعالین سیاسی کرد در زندانند!

با اینوصف هنوز با معیارهای رایج درتعریف دمکراسی می توان ترکیه را دررده کشورهایی با سیستم دمکراتیک بحساب آورد. پاکستان با همه فجایعی که در جنگ های قومی و قبیله ای درآن رخ می دهد، وبا اینکه نامزد انتخابات «دمکراتیک» ریاست جمهوری اش به آسانی ترورمی شود (قتل بی نظیر بوتودر سال 2007) تنها به این دلیل که دوست غرب وامریکا است، وآمریکا اجازه دارد هواپیماهای بی سرنشین تحقیقی اش(پهپادها) را درفضای این کشور به جولان بفرستد، نمونه ای ازدمکراسی شناخته می شود. واقعیت اینست که مدل شدن ترکیه نه ناشی ازویژگی «دمکراسی» وامتیازات منحصربفرد مدل اسلامی آن است ونه حتی بدلیل موقعیت اقتصادیش. ترکیه به جلوی صحنه رانده می شود اولا بدلیل موقعیت ژئوپلتیک آن ونقشی که دررابطه باپیشبرد اهداف غرب پذیرفته است. وثانیا بدلیل تمایل ترکیه در تبدیل شدن به قدرت برترمنطقه وچشم اندازتحقق این شانس. این موقعیت قابل تعمیم به همه کشورهای خاورمیانه نیست وایفای چنین نقشی با تعبیررهبریت جهان اسلام وارائه مدل جدید اسلامی، مطلقا ناشی ازتعهد به دمکراسی نیست(14).

استقراردمکراسی درمنطقه خاورمیانه اگر قرارباشد نیروی اصلی تغییر درجامعه یعنی اکثریت مردم کارگروزحمتکش برکنارنگهداشته شود، تماما باید کنترل شده صورت گیرد. این کنترل جزازطریق حضورآشکاروپنهان نظامی بعنوان پشتوانه این سیاست«دمکراتیک» ممکن نیست. سرمشق واقع شدن ترکیه باتوجه به نقش نظامی آن درمنطقه و نقش نظامیان در خودترکیه، تنها تاکیدی است بر اینکه پیشرفت «دمکراتیزاسیون» درخاورمیانه حتی با حرکت ازداده های فرهنگی و تاریخی آن، بدون یک وجه نظامی قوی شدنی نیست. اگر دردهه اول پس ازختم جنگ سرد، «دمکراتیزاسیون» بنابود با تهاجم نظامی آمریکا وهم پیمانانش تامین شود، اکنون همان نقش به نماینده آنها واگذارشده است. روند استقرار«دمکراتیزاسیون» درخاورمیانه، درچشم اندازی نزدیک کماکان با جنگ ومناقشات منطقه ای تداعی می شود نه دمکراسی. واین خود تماما معضلات تحقق دمکراسی نظم نوینی را علیرغم اظهارفضل های «بشردوستانه» منتقدین لیبرال گلوبالیزاسیون وسیاست های جنگی آمریکا در خاورمیانه، آشکارمی کند.

وجه اقتصادی: نئولیبرالیسم دراحتضار

ترکیه درسال های اخیرازرشد اقتصادی بالایی برخورداربوده ونشان داده که یک مجری موفق دراعمال سیاست اقتصادی نئولیبرالی بازارآزاد است. سرمشق واقع شدن ترکیه ازجمله به همین دلیل است چرا که مساله آینده اقتصادی خاورمیانه پس از«بهارعرب» یکی ازمهم ترین (اگرنه پایه ای ترین) مولفه ها درارزیابی مدل های پیشنهادی ورایج بوده است. دولت های سرنگون شده دردوساله اخیرعلیرغم تفاوت هایی درساختارهای سیاسی شان، اما همگی آنها بخش بزرگی ازاقتصاد را درکنترل خود داشته اند. توسعه گلوبالیزاسیون درسه دهه اخیرمتکی برپیشبرد یک سیاست اقتصادی نئولیبرالی بوده است واستقرار«دمکراسی» درحقیقت پیش شرطی بوده برای اعمال مقررات بازارآزاد و دخیل کردن بخش های بیشتری از سرمایه داران در این پروسه. ازاینروست که سمتگیری به بازارآزاد و گسترش خصوصی سازی، پس زمینه بحث های زیادی دررابطه با آینده اقتصادی خاورمیانه پس از وقایع دوسال گذشته است. نمونه ای ازاین استدلال را می توان ازیک ژورنالیست واکتیویست اسرائیلی طرفدار بازارآزاد، درفصل نامه میدل ایست خواند که معتقد است برگزاری انتخابات آزاد اهمیتی کمتراز تلاش برای رفتن بسوی بازار آزاد دارد(15). این گرچه نمونه ای بسیارزمخت است اما به هیج رواستثنا نیست. درواقع اساس بحث طرفداران گسترش گلوبالیزاسیون و دموکراسی نظم نوینی درمنطقه همین است. بعبارت دیگرمولفه «دمکراسی» دراین مباحث تنها درخدمت هموارکردن راه مدل نئولیبرالی اقتصادی است که درهمه آزمون هایش (ازجمله آسیای جنوب شرقی، آمریکای لاتین، …) هموارکننده راه گسترش سرمایه داری بقیمت تحمیل بی حقوقی های دهشتناک به مردم بوده است.

درحقیقت روایت غیربنیادگرای اسلامی، تلاش برای امروزی کردن خود را در درجه اول برعرصه اقتصاد متمرکزکرده است ونه برحیطه حقوق اجتماعی و سیاسی درراستای سکولاریزه کردن اسلام. براساس آموزه های این رویکرد، اسلام مقررات لازم برای تامین رفاه اقتصادی مردم را دارد. این مقررات برمبنای مقاصدالشریعه است که فلسفه حقوق و قانون اسلامی را توضیح می دهد و ناظربر سه شاخه بانکداری اسلامی، بازارسرمایه و سیستم بیمه است که گفته می شود قوانین، اجرای آن، تولید، جابجایی مالی، خدمات و… را شامل می شود. رجوع مستقیم به مسایل اقتصادی و تلاش برای تبیین آنها با زبان نئولیبرالی وبا کدهای سرمایه مالی ولی درعین حال متکی به قوانین اسلامی، گویای خصیصه اصلی این اسلام وازجمله سنت اسلامی ترکیه است. نمونه دیگرازاین دست اندونزی است درآسیای جنوب شرقی که با حدود 240  میلیون جمعیت، بزرگترین کشورمسلمان محسوب می شود. قانون اساسی اندونزی که محصول تشکیل دولت ملی واستقلال ازاستعمارهلند پس ازجنگ دوم جهانی است، آزادی مذاهب را برسمیت می شناسد. به زیرکشیده شدن دولت های اقتدارگرا، استقراردمکراسی وبرگزاری انتخابات طی دو دهه گذشته، اعمال سیاست اقتصادی نئولیبرالی خصوصا پس ازبحران مالی آسیای جنوب شرقی در انتهای دهه 90 میلادی ویژگی های اندونزی درسال های اخیر است. موفقیت تلاش برای اسلامی وروحانی قلمداد کردن قوانین اقتصادی نئولیبرالی دراندونزی بهیچوجه کمترازترکیه نبوده است. ازاینرو اندونزی نیزبه خوبی می توانست مدلی برای میانه روکردن اسلام درخاورمیانه باشد حتی بااینکه خود دراین منطقه واقع نیست. اما واقعیت اینست که مطلوبیت مدل ترکیه، بیش ازآنکه برخاسته ازامکان و یا آرزوی تحقق این «مدل» در کشورهای دیگر باشد، برای استفاده ازموقعیت ویژه ترکیه درمنطقه است. ترکیه یک قدرت نظامی مهم درخاورمیانه ویک هم پیمان قدرتمند آمریکا واروپا دراین منطقه است. مدل ترکیه بیش ازآنکه به سکولاریسم ویا دمکراسی میدان دهد پشتوانه سیاست های نظامی آمریکا ومتحدان اروپایی اش درخاورمیانه برای پیشبرد یک سیاست نئولیبرالی دراتکا به ژاندارم جدید منطقه است.

درعین حال امروزآمریکا وبخش بزرگی ازاروپا دربحران اقتصادی فلج کننده ای بسرمی برند واعتراض مردم علیه سیاست های اقتصادی نئولیبرالی و برنامه ریاضت اقتصادی این دولت ها بطورفزاینده ادامه دارد. پرسش این است که چه تضمینی هست که ترکیه با همه تلاش حکومت اسلامی اش در پیوستن به اروپای واحد وتعمیق و گسترش سیاست اقتصادی اش، درآینده نزدیک به بحران اقتصادی فرو نرود؟

موخره

طرفداران لیبرالیسم وتوسعه گلوبالیزاسیون انسان دوستانه، تصورمی کنند می شود با اتکا به مختصات درونی منطقه خاورمیانه، علیرغم شکست های پیشین استعمارکهن – که انسان شرقی را جزشایسته تحقیرنمی دید- وعلیرغم رسوایی نئولیبرالیسم درخود کشورهای غربی، دمکراسی غربی وارزش های آن را بالاخره دراین منطقه رواج داد. اما واقعیت اینست که آمریکا و متحدان اروپایی اش نگران ارزش های عقیدتی لیبرالیسم کلاسیک وغیرکلاسیک در تحقق دمکراسی نیستند. در شرایط بحرانی امروز تنها هدف آنها گسترش قدرت وحیطه نفوذ است؛ روزی با توجیه حذف یک دیکتاتور، روزی دیگر با توجیه  جنگ پیشگیرانه و …. و هر دو دردفاع از«دمکراسی». ترکیه بدلیل نقش اش درتسهیل پیشروی این سیاست درمنطقه است که مدل تلقی می شود.

پیش روی دمکراتیزاسیون و گلوبالیزاسیون درمنطقه خاورمیانه، درگرو سامان یابی سنت اسلامی با همه شاخه های موجود آنست. درسطحی کلی، روشن است که تنها شانس مدل القاعده ای به بازی گرفته شدن درجنگ هاست، مدل سعودی تا اطلاع ثانوی باید خرج «دمکراتیزاسیون» سایرین را بدهد تا خود بر تخت قرون وسطایی حکومت جا خوش کند. رام کردن مدل ایرانی اسلام بیش ازآن هزینه برداشته که قابل دوام باشد. بعلاوه این مدل، علیرغم ادعاهای رهبران ریزو درشت جمهوری اسلامی، بخشی ازیک نفاق بزرگ وگسترده در جهان اسلام است. اسلام سنتی اخوان المسلمین، دچاربحران هویت است. وترکیه درحال اسلامی کردن رویاهای دوران امپراتوری عثمانی است که  این خود بلافاصله با منافع کشورهای بزرگ منطقه مثل مصر، ایران وعربستان سعودی تلاقی می کند که هر کدام  شاخه های معینی از اسلام را نمایندگی می کنند. این مجموعه در میان مدت نمی تواند برای هیچکس واز جمله آمریکا و شرکای اروپایی سرمنشا ثبات وآرامش باشد.

بعلاوه، حتی اگررویکرد جاری به «دمکراتیزاسیون» در خاورمیانه، به کاهش معضلات کنونی آمریکا و اروپا در منطقه پاسخ دهد، اما به معضل اصلی درمنطقه پاسخ نخواهد داد. این رویکرد فاصله ای بسیاروسیع وعمیق با خواست ها و مطالبات اکثریت مردم دارد. مبارزات گسترده ای که ازبهارسال گذشته درخاورمیانه و شمال آفریقا شکل گرفت، درهمان آغازبا طرح نان وآزادی، سیاست های نئولیبرالی رایج را به چالش طلبید. دمکراسی برای اکثریت بزرگ مردم این منطقه چیزی نیست جزخلاصی از شرمناسبات ضدانسانی سرمایه داری، برخورداری ازآزادی وصلح، وزیستن دردنیایی شایسته انسان. این خواست و آرزوی اکثریت مردم وهمچنین رشد فزاینده آگاهی درمیان نسل جوان، باروت یک انفجارعظیم اجتماعی درخاورمیانه است که«بهارعرب» تنها بازتاب اولین شکوفه هایش بود.

 

یادداشت ها

1 منظورازگلوبالیزاسیون روندی است که ناظربرگسترش بی مانع سرمایه داری پس ازبحران دهه هفتاد میلادی است. توسعه کاپیتالیسم در این روند با سد دولت های اقتدارگرا مواجه بوده که بنوعی مانع ازگسترش سرمایه گذاری، تحقق مقررات و پیش شرط های اجتماعی و قانونی آن بوده اند. دراین روند کشورهای صنعتی غرب، حمایت نهادهای بین المللی را نیز به اشکال مختلف با خود داشته اند. درسطح سیاسی تغییرات لازم برای گسترش سرمایه داری، بسط دمکراسی، یا «دمکراتیزاسیون» خوانده شده که ازجمله مبتنی بود بر برگزاری انتخابات.

2 برای نمونه نگاه کنید به:

Telhami S, Hunter R E, Katz M N, Freeman C; Major World Power and the Middle East; Middle East Policy Council; 2009.

Haynes J; Democratisation in the Middle East and North Africa: What is the Effect of Globalisation? Totalitarian Movements and Political Religions, Vol 11, No 2, June 2010.

همچنین نگاه کنید به نمونه ای ازنقد به هانتینگتون:

Ayoob M; Was Huntington Right? Revising the Clash of Civilizations; Insight Turkey; Vol 14, No 4, 2012.

3 تشکیل دولت کرد درانتهای این روند ودخیل شدن نیروهای کرد درسطح سراسری، بیش ازآنکه ربطی به حل مساله کرد بعنوان یکی ازمعضلات قدیمی منطقه خاورمیانه داشته باشد، پاسخی بود به اغتشاش حاصل از فروپاشی نظام پیشین.

4                                                                                          

In God’s Name; The Economist, November 3rd, 2007.

5 برای نمونه نگاه کنید به:

Whitehead L.; International Dimensions of Political Change in the MENA Region; Taiwan Journal of Democracy, Vol 6, No 1, July 2010.

Atasoy S; The Turkish Example: A Model for Change in the Middle East? Middle East Policy; Vol XVIII, No 3, 2011.

Halle, William; Turkey and the Middle East in the ‘New Era’; Insight Turkey; Vol 11, No 3, 2009.

Haynes J; 2010.

6 به موازات بسط گلوبالیزاسیون ودمکراتیزاسیون دراغلب کشورهای درحال توسعه، نهادهای غیردولتی درعرصه های مختلف شکل گرفته اند. تقویت نهادهای غیردولتی یکی ازسیاست های نهادهای بین المللی مدافع گلوبالیزاسیون و توسعه بوده و درمناطقی مثل آمریکای لاتین، آسیای جنوب شرقی، آفریقا، و ایران (در دوره عروج اصلاح طلبان) بشکل گسترده ای پیش رفته است. مطابق این رویکرد تقویت جامعه مدنی، هم کمبودهای نهادهای دولتی و فقدان آزادی های اجتماعی را جبران می کند وهم زیرساخت های گذاربه دمکراسی بدوراز«خشونت» را فراهم می نماید. روشن است که حمایت نهادهای بین المللی ازاین پروسه، الزاما بمعنای وابسته بودن هرنهاد غیردولتی نیست.

7 سیاست آشوب در خاورمیانه:

Roy, Olivier; The Politics of Chaos in the Middle East, London, 2007.

8 مطابق سنجش«خانه آزادی» رشد دمکراسی درترکیه دردهه های اخیرافزایش قابل توجهی داشته است. «خانه آزادی» که ظاهرا یک نهاد غیردولتی (ان جی او) آمریکایی است، جدولی دارد برای تشخیص میزان دمکراتیک بودن و نبودن کشورهای مختلف. هرازچندگاهی دست اندرکاران این نهاد با گزکردن نهادهای مدنی اعلام می کنند که کدام کشور با معیارهای این «خانه» بیشتربه دمکراسی نزدیک شده است. گفتنی است که بسیاری دیگرازکشورهایی که «بمباران دمکراتیک» شده اند و یا درنوبت این بمباران هستند، پیوسته مورد سنجش همین «خانه» قرارگرفته اند.

9 تحقیرعرب ها سابقه ای طولانی وبه درازای تاریخ کلونیالیسم دارد. اما یک نمونه جدید ازاین نوع، رشته فیلم های کوتاه با تیترجستجوی «فانی عرب» در یوتیوب است. پیام این فیلم ها که آشکارا با قصد تحقیروتمسخراعراب ساخته شده، اینست که مردم عرب بی فرهنگ، دست و پاچلفته و ناتوان ازنظراجتماعی اند ونه الزاما تروریست. این فیلم ها برخلاف فیلم مربوط به زندگی پیامبراسلام، مورد اعتراض کسی واقع نشده نه فقط برای اینکه ظاهرادر قالب شوخی و تفنن است بلکه اساسا به این دلیل که آنان که توهین به پیامبرراتحمل نمی کنند (یعنی بسیاری ازاسلامیون سیاسی) یا خود برپایه همین تصوراز توده میلیونی عرب، بر تخت پادشاهی وامارت وخلافت نشسته اند ویا درسودای آن بسرمی برند.

10 این مدل دربسیاری ازکشورهای موسوم به جهان سوم ومشخصا درابعاد وسیعی درآمریکای لاتین برای گذاربه مدرنیسم وتوسعه صنعتی بکار گرفته شد. اجرای این مدل که برتکنولوژی وارداتی (واردات کالاهای اصلی) استواربود   عموما مورد اعتراض صاحبان صنایع خودی و سنت ملی ناسیونالیستی مدافع رشد تولید داخلی واقع می شد.

11 نکته دیگراینکه عروج سنت اسلامی درایران و ترکیه همزمان بود با رواج دیدگاه های پسامدرن که درواکنشی ارتجاعی به شکست بلوک شرق وبا تعبیر فلسفی ازشکست روایت های بزرگ، به تبیین هویت های ویژه و برجسته کردن تفاوت های فرهنگی وتاریخی، مشغول شد. بازتاب عملی این رویکرد نوعی قدوسیت فرهنگ خودی بود که ارزش های جهانشمول را مذموم می دانست، بدون اینکه الزاما پا جای پای ناسیونالیسم ملیت پرست سنتی بگذارد. این رویکرد بطور قطع یکی ازپایه های تقویت سنت اسلامی درطول دوره پس ازختم جنگ سرد است.

12 تلاش برای اعمال برخی مقررات اسلامی توسط حزب توسعه وعدالت درسال 2008 مورد اعتراض عمومی و همچنین مخالفت شدید نهادهای رسمی مدافع سکولاریسم ترکیه قرارگرفت. حزب عدالت و توسعه تلویحا پذیرفته و نفع تداوم حاکمیت خود را دراین دیده که بجز ادعای رهبری جهان اسلام به این عرصه دست اندازی نکند.

13 نگاه کنید به:

Tugal, Cihan; Democratic Janissaries? New Left Review, No 76, July-August 2012.

14 سخنرانی اردوغان رهبرحزب عدالت وتوسعه درکنگره آخراین حزب (2012) وادعای رهبری جهان اسلام درعین حال بنوعی به چالش طلبیدن دولت اسلامی ایران ورهبران آنست که درگرد وخاک رویای فتح جهان اسلام یکی پس ازدیگری پوسیده اند.

15

Doron, Daniel; Free Markets Can Transform the Middle East; Middle East Quarterly; Vol 19, Issue 2, Spring 2012.

در بارگاه امپریالیسم، حکایت فمینیسم نئولیبرال ایرانی

مقدمه

چند بحث در حیطه مباحث جنبش زنان، در ماه های گذشته محور بحث و مجادله شد. آخرین آنها طرح بحثی بود  پیرامون ناکارایی گفتمان امپریالیسم، نوشته نوشین احمدی خراسانی. مجموعه­ی این مباحث چرخش قابل توجهی را در ابراز وجود فمینیسم قابل تحمل در جمهوری اسلامی نشان می دهد که موضوع نوشته حاضر است. بحث ارائه شده پیرامون گفتمان امپریالیسم ابدا در حیطه مباحث نظری نیست بلکه هدف­ اش ارائه یک سیاست جدید عملی، یک خط مشی تاکتیکی و یک استراتژی معین است. موقعیت این جریان  در جنبش زنان، در عین حال بازتاب موقعیت شکست خوردگان اصلاح طلب در انتخابات گذشته با نام جنبش سبز است. بسیاری از مدافعین مستقیم و غیرمستقیم این بحث از فعالان و حامیان جنبش سبز بوده اند و اغلب هم بعنوان بخش زنانه و موثر  در عروج این جنبش معرفی شده اند. برای نشان دادن جایگاه مباحث نامبرده به نوشته های زیرمراجعه کرده ام و تمام نقل قول های در گیومه نیز از همین مقالات است:

1/  مانکن های ایرانی، برقع پوشان اسلامی – نوشین احمدی خراسانی

2/ سونامی مداخله دولت در حریم خصوصی شهروندان – نوشین احمدی خراسانی

3/ همدستی زنان طبقه متوسط در اجباری شدن حجاب- نوشین احمدی خراسانی

4/ جنبش های اجتماعی، مداخله نظامی و گفتمان «امپریالیسم» – نوشین احمدی خراسانی

5/ «گفتمان امپریالیسم» در خیز بلند جنبش های منطق، ناکارآمد است –  گفت و گوی مدرسه فمینیستی با شهلا لاهیجی

6/ وحدت بر محور تفاهم یا گسست بر محور تفاوت؟ – منصوره شجاعی

همه این مباحث تقریبا در شش ماهه گذشته منتشر شده­ اند و در نتیجه همگی تقریبا به یک شرایط واحد سیاسی رجوع می کنند. همچنین ارائه دهندگان این مباحث همگی بنوعی از دست اندرکاران و وابستگان نهادی هستند بنام مدرسه فمینیستی. بحث نوشته حاضر در مورد این نهاد و سیاست ها و خط مشی­ ای است که چهره های شاخص آن ارائه می دهند. برای اجتناب از سو تفاهمات احتمالی ذکر این نکته ضروری است که تشکیل نهادها و انجمن ها و تشکل­هایی که بنام جنبش­های اعتراضی و حق طلبانه تشکیل می شوند تا وقتی مورد احترام اند که پای بند خواست ها و مطالبات این جنبش ها، منافع کوتاه و درازمدت شان باشند. هر کدام از این تشکل ها و نهادها علیرغم اینکه برای ماندن شان ممکن است با دستگاه عریض و طویل اختناق حکومتی دست و پنجه نرم کرده باشند بمحض اینکه راهی را پیش پای فعالان شان می گذارند که نافی منافع درازمدت این جنبش هاست، از مسیرخارج شده اند. این پرسش  که منافع درازمدت این جنبش ها را چه کسی تشخیص میدهد البته پرسشی است بجا و موضوع بحثی بسیار قدیمی.  و تنها راه رسیدن به پاسخ آن نیز  چالش دیدگاه ها و نشان دادن کاستی های راهکارهایی است که منافع یک حرکت اجتماعی را وجه المصالحه هر چیزی غیراز آرمان ها و آرزوهای آن جنبش یا حرکت اعتراضی قرار می دهند. دقیقا همین مساله است که موجب می شود فعالان یک جنبش اجتماعی بسته به اینکه معضلات آن جنبش و راه دستیابی به مطالباتش را چه یافته باشند، به چالش دیدگاه های یکدیگر رو آورند. بحث حاضر نمونه ای است در این راستا. نگارنده این سطور با شناخت چارچوب های نظری و دیدگاه های نویسندگان مطالب فوق نهایت وسواس را دارد که نقدش را نه بر اثبات تئوری و مناظره ایدئولوژیک که در جای خود مفید است، بلکه بر بی پاسخ بودن رویکرد، و سیاست ارائه شده در مقالات نامبرده برای جنبش زنان استوار کند.

بحث چیست؟

مباحث حاضر بر چند مولفه تاکید دارند: مساله حجاب و نقش دولت، سیاست و فرهنگ، تاریخ شکل گیری جنبش زنان و روایتی از این تاریخ در سی سال گذشته، بررسی شرایط سیاسی حاضر مشخصا پس از برامد «بهارعرب»، و بالاخره نقد گفتمان امپریالیسم. نقطه عزیمت همه بحث ها، جنبش زنان است. اما بحث آخر بطور مشخص متاثر است از شرایط سیاسی ایران (شکست جنبش سبز و سرکوب بعد از انتخابات سال 88) و تحولات سیاسی  در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا . فمینیست های شناخته شده این جریان که همیشه مدعی بودند با سیاست کاری ندارند و…. این بار با قامتی راست به تعین گفتمانی کارا در عرصه سیاست و دیپلماسی، و نقد نوع ناکارایش برای همه جنبش ها نشسته اند. و دقیقا همین بحث و قرار دادن آن بر متن شرایط عمومی سیاسی در ایران و خاورمیانه است که پرداختن به این مباحث و تلاش برای نقد همه جانبه آن را ضروری می کند. مباحث مطرح شده درماه های گذشته یک سیستم منسجم نظری و سیاسی را بیان می کنند حتی اگر نویسنده اش پیش­تر موضع متفاوتی داشته که مطلقا با سمت گیری امروزش خوانایی نداشته باشد. بحث این است که فمینیسم قابل تحمل در ایران اسلامی، به امپریالیسمی چشم امید دوخته است که گویا بی یال و دم و اشکم و گفتمان اش ناکاراست. ادعاهای مدرسه فمینیستی و سخنگویانش هیچ ربطی به منافع جنبش رهایی زن ندارد و تنها با روشن کردن محتوای این ادعاهاست که می توان افق دیگری در مقابل جنبش رهایی زن باز نمود تا «دوستان» ناکارآمدش در نهادهای پذیرفته شده دولتی و بزودی امپریالیستی بایگانی شوند. فمینیسم نئولیبرال ایران سالهاست که برای لحظات کنونی کمین کرده است. اگر برای اینان طرح  بحث بی خطر بودن امپریالیسم و چراغ سبز نشان دادن به «دمکراسی» خونبار امپریالیستی حلقه ای از موفقیت  مدرسه، نشریه، و نهادها و ان جی او هایشان است، برای جنبش رهایی زن تنها بهانه ای است برای تعیین تکلیف قطعی با فمینیسم نئولیبرال و راه حل های بغایت ضد دمکراتیک اش.

برای تسهیل پیگیری بحث، چگونگی پروسه تکوین قطعی این فمینیسم نئولیبرال را با رجوع به مقالات  نامبرده در سه عرصه ادامه می دهیم: تلاش برای ارائه تاریخی متفاوت از جنبش رهایی زن، تلاش برای تدوین یک سیاست تاکتیکی، و تلاش برای ارائه یک استراتژی نوین.

تاریخ گویی به روایت  فمینیسم نئولیبرال

هر جنبش اجتماعی فعالان، ناظران و راویان متفاوتی دارد. این تفاوت می تواند از تبیین موضوعیت خود جنبش، راه رسیدن به مطالباتش، اولویت های مطالباتی اش، برگشت ناپذیر کردن مطالبات و حقوق تامین شده اش، راه فراتر رفتن از مطالبات جزیی،  تا آرمان ها و آرزوهای فراگیرش را در بربگیرد. در هرکدام از این عرصه ها تبیین های متفاوت و راه حل های متفاوت ممکن و مجاز است. در بازگویی تاریخ جنبش ها چنین تمایزاتی می تواند منجر به ارائه تبیین های متفاوت از تکوین این تاریخ شود. این نیز مجاز است. اما تاریخ گویی و تاریخ نویسی ای که بخشی از کنشگران و عناصر موثر در آن تاریخ را یا نمی بیند و یا آگاهانه حذف می کند، دیگر تاریخ نویسی معتبری نیست . در مورد جنبش زنان در ایران، شکل گیری و شکوفایی آن، لحظات گسترش آن و …. نیز روایت های متفاوتی هست. بعنوان یک اصل کلی برای کسی که چند کتاب در زمینه بررسی تاریخ اجتماعی و شکل گیری ایده ها و آرمان های اجتماعی درجامعه مدرن خوانده باشد، روشن است که جنبش زنان محصول جامعه مدرن است؛ استقرارجامعه مدرن درایران بطور مشخص  با نهضت مشروطه آغاز شده است؛ جامعه مدرن جامعه ای است سرمایه داری؛ مذهب و بطور مشخص سنت اسلامی چه در عرصه سیاست و چه در عرصه فرهنگ، عامل بسیار موثری بر تداوم ستم جنسی علیرغم برخی پیشروی های سیاسی و اجتماعی بوده است؛ و بالاخره اینکه اختناق و سرکوب در این عرصه نیز مثل عرصه های دیگر مبارزه اجتماعی عاملی مهمی در عدم گسترش این مبارزه حق طلبانه بوده است. اگر این قواعد کلی را بپذیریم، آنوقت می توانیم مدعی باشیم که با نگاهی تاریخی به شکل گیری، عروج  یا تولد نوین جنبش رهایی زن در ایران نگریسته ایم.به عبارت دیگر حتی در بررسی همین تاریخ سی سال گذشته نیز داشتن چارچوب تاریخی بسیار مهم است. با این مقدمه بپردازیم به یکی از این روایت های تاریخی.

در کنفرانس بیست و دوم بنیاد پژوهش های زنان که امسال در هلند برگزار شد خانم منصوره شجاعی ازبنیانگذاران مرکز فرهنگی زنان و از فعالان کمپین یک میلیون امضا نیز یکی  از سخنرانان این کنفرانس بود. در اسناد کنفرانس بنیاد در معرفی منصوره شجاعی آمده که  به او از سوی بنیاد هاینریش بل آلمان  در مورد رابطه­ ی «جنبش زنان ایران و جنبش سبز» فرصت مطالعاتی داده شده است. شجاعی بحثی را در این زمینه در کنفرانس طرح کرده بود. این بحث و همچنین موضوع رابطه جنبش زنان در داخل و خارج از ایران که در پانلی متشکل از فعالان دو نسل صورت گرفت باعث  مشاجرات، اعتراضات و اظهارنظرهای متفاوت شد . شجاعی چندی پیش بر مبنای بحث ارائه شده خود در کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان، مقاله ای نوشت  با عنوان: «وحدت بر محور تفاهم یا گسست بر محور تفاوت؟» تا به گفته خودش  باختصار روایتی از تاریخ جنبش زنان در سی سال گذشته ارائه دهد . به این بررسی نگاهی می کنیم.

شجاعی می گوید که هدفش از این بررسی این است که «ببینیم مهاجرت هایی که موجب چند سرزمینی برای جنبش زنان ایران شده است تا چه حد در ایجاد مناسبات میان فعالان جنبش در جغرافیایی پراکنده و دور تاثیر داشته است». چند سرزمینی شدن جنبش زنان ایران در این مقاله با پدیده «مهاجرت و ترک وطن، خواه به دلخواه و خواه باجبار» مشخص می شود. ایشان برآن­ است  تا از ورای این «جغرافیای سیال» فضاهای مشترکی که زمینه ساز همکاری نظری و عملی در میان فعالان جنبش زنان شده است را در یک پرسپکتیو تاریخی (تاریخ سی سال گذشته از 60 تا 90) نشان دهد. برشماری همین فضاها در این مقاله، لحظات شکل گیری و «تولد نوین» جنبش زنان ایران خوانده می شود. شجاعی بازگویی این تاریخ را از دهه شصت آغاز می کند و با  این عبارت که  این دهه «به تلخی و فترت گذشت» بسرعت از آن می گذرد . و سپس دهه های دیگر می آیند. اوشکل گیری جنبش زنان و تکوین گرایش های نظری  و عملی آن در دهه شصت شمسی را با فعالیت های خارج از کشور در قالب نشریه «نیمه دیگر» و در انتهای این دهه با شکل گیری بنیاد پژوهش های زنان توضیح می­دهد . و سپس دهه هفتاد شمسی از راه می رسد که با «مناسب تر شدن اوضاع» که در حقیقت همان عروج جنبش اصلاحات است، «به مرئی شدن جنبش زنان» منجر می شود. انتشار «مجله زنان»، مجموعه مقالات «جنس دوم»، «فصل زنان» در داخل و «آوای زن» در خارج از کشور و در سال های اخیر کمپین یک میلیون امضا و ائتلاف های دیگر، لحظات این تاریخ را توضیح می دهند.

دو نکته در کل این بحث محتوای این شکل  بازگویی تاریخ و رویکرد را نشان میدهد. اول اینکه تولد نوین جنبش زنان تقلیل می یابد به انتشار چند نشریه ابتدا در خارج و بعد پیگیری آن در داخل کشور. و دوم اینکه در توضیح «چند سرزمینی شدن» جنبش زنان مقوله مهاجرت بسیار برجسته می شود. البته شجاعی این مقاله را نوشته است تا به گفته خودش  به جنجال پیرامون موضع ایشان در کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان پاسخ دهد؛ چرا که  به نظر او حاضرین در کنفرانس نکته  اصلی بحث ایشان را متوجه نشده و با تاکید بیش از اندازه بر مساله مهاجرت و تبعید پیام اصلی بحث را به حاشیه  رانده بودند. او در این مقاله به مقولاتی مثل «مهاجرت اختیاری و اجباری و فرارهای لاجرم  و تفاوت آن با مفهوم حقوقی تبعید»، می پردازد و ظاهرا تلاش می کند که با در نظرداشت بار عاطفی وارد شدن در چنین بحثی در میان کسانی که ازنکبت وجود جمهوری اسلامی در خارج کشور بسر می برند از نچسب بودن این بحث بکاهد؛ و با استناد به فرهنگ لغت می گوید که تبعیدی به کس یا کسانی اطلاق می شود که باجبار یا به میل خود بدلایل سیاسی یا مذهبی بطور فردی یا گروهی تابعیت اجباری و اقامت در کشوری دیگر را برگزیده اند. حتی اگر شجاعی در کنفرانس مزبور تعریف روشنی از مقوله تبعیدی یا مهاجر نداده باشد،  اکنون با کمی اغماض می شود تعریف مزبور را از ایشان پذیرفت. اما آیا واقعا بحث بر سر تعریف از مقوله تبعیدی و مهاجر است؟ چرا این مقوله چنین مهم می شود؟ چرا اصولا عده ای تبعید شدند و شرایطی که موجب این چند سرزمینی شدن  جنبش زنان شد، چه بود؟ ایشان تاریخ جنبش زنان را از انتشار نشریات در خارج کشور شروع می کند و تا  داخل کشور و کمپین یک میلیون امضا ، جنبش سبز و اتئلاف های مختلف ادامه می دهد. واین که چه شد که ناگهان زنان توانستند به انتشار نشریات مختلف بپردازند، و چگونه  زنانی پیدا شدند که می توانستند مقاله بنویسند و نشریه منتشر کنند و لحظات شکل گیری یک تاریخ را به نمایش بگذارند بی پاسخ می ماند. و اینکه چرا چنین افرادی پیش­تر وجود نداشتند و چرا همین افراد پیش­تر نمی توانستند منشا چنین فعالیت هایی باشند هم بی پاسخ می ماند. شجاعی وارد این بحث ها نمی شود. پس بناچار باید پاسخ کوتاهی به این سوالات داد و بعد به جستجوی علت بی پاسخی ایشان نشست.

واقعیت اینست که نمی توان تاریخ شکل گیری یک حرکت اعتراضی گسترده در ایران را بعد از روی کار آمدن جمهوری اسلامی بازگو کرد و نقش انقلاب 57 و سرکوب خونین دهه­ی شصت را نادیده  گرفت. این دو مقوله پاشنه آشیل تاریخ گویی فعالان جنبش اصلاحات در همه عرصه هاست و دقیقا تمرکز روی همین دو نکته است که پرده از رویکرد مزورانه «دمکراسی» طلبی آنها بر می دارد و علت مجیزگویی امروزشان به امپریالیسم را توضیح می دهد. به کل جنبش اصلاحات فعلا کاری نداریم و همین بحث را کماکان با فعالان زن آن پیش می بریم.

همچنان که  گفته شد دربازگویی شکل گیری یک حرکت اعتراضی سی ساله در ایران نمی توان انقلاب 57، دولت سرکوب انقلاب و نقش خفقان و کشتار دهه­ ی شصت را قلم گرفت. اگر این حرکت اعتراضی، جنبش رهایی زن باشد مساله ابعاد دیگری هم بخود می گیرد. اینجا از تکوین و تولد جنبشی حرف می زنیم که حکومت سرکوب انقلاب از همان روز های نخست قدرت گیری در مواجهه با آن شمشیر را از رو بست. چه آن شمشیری که دست پاسداران و نیروی انتظامی اش بود و چه آن شمشیری که در هیات فرهنگ پدر/ مرد سالار در جامعه مورد تشویق و ترغیب قرار گرفت. تولد نوین جنبش زنان در ایران را تنها باید بر متن شرکت گسترده زنان در انقلاب 57 بررسی کرد که بلافاصله بعد از انقلاب با قوانین سرکوبگرانه و زن ستیز پاسخ گرفت و تا همین امروز بعنوان یک نیروی غیر قابل چشم پوشی در صحنه سیاسی ایران (دقت کنید: در صحنه سیاسی یعنی جایی که بحث بر سر قدرت در همه عرصه هاست) باقی مانده است . نمی توان از تولد نوین جنبش رهایی زن گفت و از گسترش جامعه شهری و در نتیجه افزایش زمینه های مادی حضور اجتماعی زنان چیزی نگفت. تاریخ و تاریخ گویی، روایت چهره ها و ایده ها و نشریات نیست. تاریخ محصول فعل و انفعالات اجتماعی است و ندیدن این فعل و انفعالات اجتماعی دیر یا زود تاریخ نگار را به تناقض و گاه یاوه گویی می کشاند. اگر در تبیین یک تاریخ، تحولات  اساسی ای که چارچوب آن تاریخ را رقم می زنند نا دیده  بگیرید، بازگویی تاریخ چیزی جز یک قصه گویی دلبخواهی   نخواهد بود. مهم نیست که شجاعی پای بند چه تئوری و سیستم ارزشی است، آنچه او از تاریخ سی ساله گذشته جنبش زنان می گوید فقط بخش کمی از واقعیت است. حتی اگر مانند  شجاعی جنبش زنان را در«محدوده حقوقی و با گفتمان برابری خواهی» تعریف کنیم، آیا همین مساله یکی از محرک های شرکت گسترده زنان در انقلاب 57 نبود؟ و اگر بود و سرکوب شد تحلیل و ارزیابی خانم شجاعی و همفکرانش از این تاریخ غیراز عبارت  گنگ «تلخی و فترت» دهه شصت چیست؟

فراموش نکنیم که در زمان شاه نشریات چندانی در حیطه مساله زن منتشر نمی شد  و خفقان و سرکوب به کسی که در معیارهای اجتماعی و سیستم ارزشی حکومت شاه و دست اندرکارانش شریک نبود بسختی اجازه ابراز وجود میداد. در چنین شرایطی چه چیز باعث شده بود که توده کثیری از زنان، حال با چادر و پوشش اسلامی به صف اعتراضات اجتماعی آن روزها بپیوندند؟  در نگاه غیر تاریخی «تاریخ» نویسی مثل شجاعی این پرسش اصولا طرح نمی شود. نقطه آغاز جنبش زنان دراین نگاه انتشارنشریات است نه حضور اجتماعی انسان هایی که خواست و اراده شان نیروی محرکه انتشار چنین نشریاتی می شد.  جامعه ایران در مقطع انقلاب 57 دوره فشرده ای از تحولات اقتصادی و سیاسی را در راستای تبدیل شدن به یک جامعه مدرن از سر گذرانده بود. مدرنیزاسیون این دوره که عمدتا به ابتکار حکومت وقت و در پرتو «انقلاب سفید» شاه ممکن شده بود، ساختارهای اقتصادی  جامعه ایران را دگرگون کرده بود بدون اینکه بتواند بازتاب قابل قبولی در سطح زندگی مردم داشته باشد.  درعین حال کاملا آشکار است است که چنین حکومت هایی فقط به پشتوانه  دم و دستگاه پلیس مخفی و سرکوب می توانستند بر سرپا باشند. هر اعتراضی به چنین شرایطی با سرکوب و زندان و حتی تبعید پاسخ می گرفت. و این تنها شامل کسانی نبود که مبارزه­ ی مسلحانه را علیه رژیم شاه در دستور گذاشته بودند. کافی بود شما کارگر کارخانه باشی وبه کم و کسری در زندگی ات معترض شوی تا نه فقط درب خروجی کارخانه را نشانت دهند بلکه ماموران ساواک را هم در اسرع وقت سراغت بفرستند و از هستی ساقط ات کنند. خیر، بحث بر سر نشریه نیست. انتشار نشریات پیامد یک تحول اساسی تر بودند و این تحول چیزی نبود جز انقلاب شکست خورده 57. سرکوب انقلاب و دهه­ ی شصت که با «فترت و تلخی» گذشت توسط همین حکومتی اعمال شد که شجاعی و دوستانش سالهای سال است برای اصلاح اش به حجره و بارگاه این آخوند و آن آخوند دخیل می بندند. آنچه در تاریخ نویسی شجاعی غایب است همین مقوله انقلاب است. لازم نیست کسی انقلابی دوآتشه باشد تا در تاریخ گویی اش از یک انقلاب وقوع یافته سخن بگوید. کافی است که یا منصف باشی و یا لااقل درس های دانشگاهی ات را خوب خوانده باشی! حذف کردن این پایه اساسی از تاریخ جنبش نوین زنان، کار کسانی است که صدها صفحه درنکوهش انقلاب نوشته اند و هرگز نفهمیده اند که انقلاب را توده های مردم شکل دادند نه هیچ مکتب ایدئولوژیکی. با چنین رویکردی به تاریخ بنابراین اصلا عجیب نیست که نه فقط انقلاب 57 بعنوان بستر شکل گیری جنبش نوین زنان ایران حذف می شود بلکه فعالان انقلابی جنبش زنان و تلاش هایشان نیز جایی در این تاریخ نمی یابند. تبعیدشان می شود «مهاجرت»  و رویکرد انقلابی شان خشونت خواهی.

بجرات می توان گفت که بسیاری از همان نشریات منتشر شده در خارج کشور و یا فعالان غیر مذهبی جنبش زنان به نقش مستقیم  انقلاب 57 (نه الزاما بدلیل انقلاب بودنش بلکه بعنوان بستری برای یک فعالیت اجتماعی گسترده) در خودآگاهی و تولد پر توان جنبش زنان آگاهند. تاریخ نویس ما بدلیل بی ثمر دانستن انقلاب، اصولا نقش و ربط انقلاب وقوع یافته 57 را در شکل گیری جنبش زنان حذف می کند. و احتمالا همین  کاردر کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان در هلند موجب رنجش بسیاری از فعالان قدیمی تر جنبش زنان شده است. ایشان به آن دسته ای از فعالان جنبش زنان متعلق است که تا وقتی در ایران فعالیت می کردند به یمن برخورداری شان از تریبون های موجود، در هر ابراز وجودی بجا و بیجا طعن و کنایه و نفرت نثار انقلاب و انقلابیون کرده اند؛ و وقتی که با کمک مالی نهادهای بین المللی برای مطالعه به خارج کشور می آیند و جنبش سبزشان هم از رونق افتاده است، برای گسترش حرکت سیاسی شان مترصد همراه کردن بخش هایی از همین تبعیدیان که اغلب از انقلابیون قدیم هستند، می شود . پس از سرکوب اعتراضات پسا انتخاباتی سال 88 و خروج برخی از فعالان جنبش سبز از ایران، این نوع فعالیت رواج پیدا کرده است. اصلاح طلبان دولتی در تبعید (خودشان می گویند مهاجرت) برآنند که اپوزیسیون نامنسجم جمهوری اسلامی و فعالان آن را برای پیشبرد اهدافشان، این بار در جغرافیایی نزدیک تر به صادر کنندگان «دمکراسی» جمع و جور کنند(1). علت اینکه شجاعی به بررسی فضاهای ایجاد شده در میان فعالان داخل و خارج می نشیند و نشریات و فعالیت زنان سکولار (نیمه دیگر و بنیاد پژوهش های زنان) و حتی فراتر از آن یک نشریه جناح چپ (آوای زن) را به لیست عناصر این تاریخ می افزاید تنها بمنظور گسترش قدرت بسیج سیاسی شان در خارج کشور و در دوره مهاجرتشان است.

 بطور خلاصه می توان گفت که خانم شجاعی در این نوشته رویکرد بسیار شناخته شده دوستانش در کمپین یک میلیون امضا و مدرسه فمینیستی و…. را نمایندگی می کند که به یمن بلندگوهایی که در حکومت جمهوری اسلامی صاحب شده اند، خود را یگانه وارث تاریخ جنبش زنان در ایران می دانند. بحث نه بر سر «جغرافیای سیال» و نسل های قدیم و جدید بلکه بر سر رویکردهایی است که فراتر از تاریخ و جغرافیا موجود بوده و هستند که  در نگاه ایشان جایی نمی یابند. سوال بطور مشخص این است که آیا بغیر از مدرسه فمینیستی و کمپین یک میلیون امضا و …. صدای دیگری در درون جنبش زنان ایران هست؟ رویکرد انقلابی و یا ریشه ای در برخورد به مساله زن آیا در درون جنبش زنان اصولا موجود هست یا نه؟ اگر هست چرا نامش را نمی آورند و از تاریخ حذف می شود؟ جنبش زنان یکدست نیست. حتی روزی که بالای سر هر انسانی  یک نیزه بدست ایستاده باشد باز هم  کسانی خواهند بود که معتعقد باشند تنها راه خلاصی از شر تحقیر انسان مبارزه ای عمیق و همه جانبه و رادیکال علیه نظام موجود است نه قانع شدن به چند سانت پس کشیدن روسری و مجاز بودن مانکن اسلامی و …. رویکرد انقلابی در جنبش زنان را نمی توان بدلخواه حذف کرد. رویکرد انقلابی با عاجل دانستن انقلاب و ممکن دانستن انقلاب در هر لحظه یکی نیست. این را کسی که دست بقلم می برد تا تاریخ را روایت کند باید دانسته باشد. بعلاوه چنین رویکردی مختص فعالان نسل قدیم در دوره انقلاب نیست، همین امروز هم زنان بسیاری در داخل کشور رهایی زن را با نسخه های مدرسه فمینیستی دنبال نمی کنند. تاریخ نویسی که نه به فعل و انفعالات اجتماعی وقعی می نهد و نه سنت های سیاسی – مبارزاتی را می شناسد اما اصرار دارد که خود را صاحب تاریخ قلمداد کند صرفا بر بی بضاعتی فکری و جهل سیاسی خود اعتراف می کند. اما چنانکه خواهیم دید مساله فقط این نیست. گشودن راه برای لشکرکشی «دمکراتیک» امپریالیستی ایجاب می کند که تاریخ را چنین بنویسند که می نویسند.

مبانی تاکتیکی: معضل حجاب

مقالات نوشین احمدی خراسانی در مورد مساله حجاب بطور کلی، و منع حجاب و برقع در فرانسه و برخورد فمینیسم ایرانی در خارج کشور به آن بطور مشخص، یکی دیگرازحلقه های تکوین فمینیسم نئولیبرال درایران است. خراسانی در این مقالات («مانکن های ایرانی، برقع پوشان اسلامی»، «سونامی مداخله دولت در حریم خصوصی شهروندان»، و «همدستی زنان طبقه متوسط در اجباری شدن حجاب») برآنست که بحثی در حیطه متد برخورد به مسائل مبارزاتی و مشخصا مساله حجاب ارائه کند. نقطه عزیمت او دراین مقالات، نقدی است که ایشان به موضع بخشی از زنان سکولار در خارج کشور در تائید دخالت دولت فرانسه در منع حجاب و برقع پوشی دارند؛ و براساس این نقد ارائه این حکم «عالمانه» که حجاب اجباری محصول مبارزه ضد امپریالیستی است(2).

خراسانی معتقد است که برخورد به مسائلی از قبیل حجاب و برقع مسائلی در حیطه فرهنگ و وظیفه جامعه مدنی است  و ربطی به  کارگزاران دولت ندارد. وسپس تاکید می کند که دولت در حریم خصوصی نباید دخالت کند وازاین موضع برخورد زنان سکولار موافق منع حجاب و برقع در فرانسه را موضعی «ایدئولوژیک و آرمانشهری» قلمداد می کند. ایشان همچنین برقع پوشیدن را با حجاب یکی دانسته و هر دو را در رده پوشش دسته بندی می کند که درحیطه اختیارات فردی است و نه دولتی. اولین مشکل خراسانی  در این بحث موضع متناقض اوست در مورد دخالت دولت. سوای مشتی احکام پاخورده که در هر متنی و در هر شرایطی می توانند قابل استفاده باشند و ایشان در استفاده از آنها استاد است، کل بحث او و  احکامی که صادر می کند عموما تناقضات موضع خود او، کمپین یک میلیون امضا و همه دست اندرکاران خط و ربطی را برملا می کند که سال هاست گوش فلک را برای کارهای مدنی و فرهنگی شان کر کرده اند. معلوم نیست کسی که تا این درجه مخالف دخالت دولت فرانسه در امر پوشش زنان است، چرا در اوج فعالیت های مدنی و فرهنگی در کمپین یک میلیون امضا مدافع لغو حجاب اجباری نبودند. فراموش نکنیم که کمپین یک میلیون امضا در دوره اصلاح طلبان شکل گرفت و در آن دوره خانم خراسانی و یارانش بیشترین امکانات را برای بیان چنین موضعی داشتند(3).

نکته دوم در این بحث در بهترین حالت نشانه سرگردانی نظری و فکری چهره شاخص مدرسه فمینیستی است. خراسانی در توضیح نظرات خود مبنی بر عدم دخالت دولت در حوزه خصوصی و بعد از توضیحات مفصل درمورد موضع فمینیسم موج دوم در دهه 60 و 70 میلادی مبنی برعدم تفکیک حوزه خصوصی و عمومی می نویسد که بحث موج دوم فمینیسم اساسا «از سوی مارکسیست های دهه 60 و 70 مطرح شده بود و از فلسفه «کل گرایانه» ناشی می شد که جامعه را یک کل می بیند و نه تفکیک شده به حوزه خصوصی و عمومی مانند آنچه لیبرالیسم  درکشورهای دمکراتیک امروز است». بحث تفکیک حوزه عمومی و خصوصی یا بعبارت دیگر رابطه حوزه خصوصی و عمومی بحثی صرفا در حیطه مساله زن نیست. و خراسانی اگر می خواهد بر مبنای این بحث مبانی قابل اتکایی برای مثال در برخورد به مساله حجاب فراهم آورد؛ و خصوصا اگر علیرغم القاب فمینیستی اش یکی از مواضع کلاسیک فمینیسم موج دوم را قبول ندارد، موظف است مساله حوزه خصوصی و عمومی را در همه ابعادش باز کند. اما خراسانی این بحث ها را برای راه گشایی و یافتن راهکاری برای حل مساله حجاب طرح نمی کند. این را در ادامه می بینیم. ایشان درواکنش به این استدلال که بحث حوزه خصوصی و حوزه عمومی یکی از مباحث پایه فمینیسم بوده است ناگهان همه بحث های موجود را کنار گذاشته و می گوید:

« من از خواهران فمینیست جهانی ام یاد گرفته ام که بر اساس «موقعیت» و «شرایط خاص» در هر برهه از زمان، موضع گیری و عمل کنم ….. حتی اگر برخی از فمینیست ها در یک دوره ی معین، بحث تداخل حوزه های خصوصی و عمومی را هم مطرح کرده باشند اما دلیل نمی شود که این بحث از جانب ما نسل کنونی فمینیسم معاصر آن هم در کشوری مانند ایران آیه های مقدس و وحیاتی تلقی شود و ملزم باشیم که حتما در موقعیت خاص و متفاوت کنونی مان، آنها را بکار بندیم.»

این ابداع نظریِ جالب، گواه خلاقیت فکری خراسانی نیست بلکه بیش ازهرچیز ناشی ازاپورتونیسم اوست. معلوم نیست او در اظهار نظراتش به چه پای بند است؟ مارکسیسم که «آرمان شهری» است و می دانیم که ایشان از داشتن آرمان بیزار است. پای بند لیبرالیسم کلاسیک هم که نیست  وگرنه در تمام این سال ها یک کلمه می گفت که حجاب نباید اجباری باشد. در مورد مباحث فمینیستی دهه های اخیر هم که تا با مواضع ایشان قابل انطباق نیست ناگهان مبدع مواضع من در آوردی و ارجاع به شرایط مشخص «نسل کنونی فمینیسم معاصر آن هم در کشوری مانند ایران» می شود. سوال مشخص از کسی که باری بهر جهت نامی در کرده و لااقل دوستانش بسرش قسم می خورند این است که بالاخره چه سیستم ارزشی تفکر شما را شکل می دهد؟ علیرغم رگه هایی از نسبیت گرایی در نقطه عزیمت خراسانی او حتی یک پسامدرن باعُرضه هم نیست. راستی اگر قرار باشد خراسانی را جدی گرفت، باید بر چه پایه ای قابل اعتماد بودن مواضع اش را سنجید؟ علت طرح این  پرسش شکستن اعتبار خانم خراسانی نیست. چرا که ایشان فی الحال با این مواضع سر درگم و آشفته و نازل، خود را شکسته اند!  توضیح خراسانی  بطور یقین این خواهد بود که ایشان پراگماتیست است. این راهم از نقل قول بالا می توان دریافت و هم در جاهای دیگری خود بصراحت گفته اند. ایرادی نیست. می شود پراگماتیست بود و دربست در خدمت اهداف و آرزوهای یک جنبش اعتراضی اجتماعی باقی ماند. خراسانی اما  این کار را هم نمی کند. این را در بخش بعدی از نظر می گذرانیم و اینجا به نکته دیگری در مباحث اومی پردازیم در مورد حجاب، برقع و موضع  تائید آمیز بخشی از زنان سکولار خارج کشور در منع حجاب از طرف دولت فرانسه.

نوشین احمدی خراسانی که به مدافعان دخالت دولت فرانسه در منع حجاب و برقع پوشی ایراد می گیرد و حجاب را در رده «پدیده ها و روندهای بغرنج فرهنگی و اجتماعی» دسته بندی می کند که باید از طریق «جامعه مدنی» پاسخ بگیرد و نه «کارگزاران دولت»، ناگهان در توضیح رواج حجاب در زمان شاه به مغلطه گویی می افتد. بنا به روایت ایشان رواج حجاب برخلاف نظر «زنان انقلابی دیروز و فمینیست های امروز» نه تنها در مقطع انقلاب و ظهور حکومت اسلامی بلکه پیش­تر و در یک سیر پیچیده تر، همگانی شده بود. از این نقل قول نسبتا طولانی از مقاله «سونامی مداخله دولت در حریم خصوصی شهروندان»، نمی­توان گذشت:

«…ولی ما در زمان شاه با چنین برخوردی از سوی جامعه مواجه نبودیم، بلکه جامعه در کلیت آن، «کشف حجاب» را به عنوان «نماد حکومتی» تلقی می کرد و از این رو در اکثر بخش های جامعه «چادر» (در مخالفت با آن نماد حکومتی) براحتی مورد پذیرش قرار گرفت و حتی «سمبل مخالفت و اعتراض» هم شد. در حقیقت مسئولان وقت فرهنگ عمومی و نخبگان کشور در زمان شاه (از همان سالهای 1345) احساس می کردند که «چادر» به عنوان «نمادی اعتراضی» در حال فراگیر شدن است اما در آن زمان، این فقط گروه های اسلامی در ایران نبودند که این نماد را برگزیدند بلکه به تدریج با گسترش آن، حتی برخی از گروه های چپ و مارکسیستی نیز نه تنها هیچ نوع مخالفتی با آن نداشتند بلکه با این تفسیر(«چادر» به عنوان: نماد اعتراض سیاسی به حکومت شاه) همراهی نشان می دادند……..گروه های انقلابی چپ نیز گاه از این نماد استفاده سیاسی هم می کردند (هرچند برخی از آنان، استفاده از چادر در آن دوره را صرفا به «استتار امنیتی» محدود می کنند). برای همین است که اتفاقا بعد از انقلاب 57 که حجاب اجباری شد هیچ کدام از گروه های سیاسی انقلابی برای مخالفت با آن، هیچ نوع ابزار مشروعی در چنته نداشتند، …. چه بسا از همین روست که گاه می بینیم برخی از فمینیست های چپ ایرانی امروز، به شکلی افراط گونه و سرشار از احساس و تعصب در برابر هر نوع «حجاب» (حتی به عنوان یک انتخاب شخصی) می ایستند و آن را نفی و نفرین می کنند. احتمال دارد که «حس شرم» از یک دهه سکوت در برابر حجاب «به عنوان نماد اعتراضی» در زمان شاه، و در برخی از مواقع بهره برداری سیاسی از آن در برابر «حکومتی» که خواهان سرنگونی اش بودند»، آنان را پس از انقلاب و اجباری شدن حجاب، به قولی به «آن طرف بام» سوق داده است و انگار که دیگر نمی توانند در زمینه ی «حجاب»، به شکلی معقول و منطقی برخورد کنند.»

خراسانی در تمام سال های قلم زنی اش در عرصه مساله زنان دو نکته را نفهمیده است. اول رابطه «نماد پیچیده فرهنگی» با مذهب (یعنی مثلا همان حجاب و برقع) و دوم نقش مذهب در سیاست و خصوصا اسلام بعنوان یک سنت سیاسی. حجاب پیش از آنکه محصول پیچیدگی فرهنگی باشد محصول نقش مذهب در پیچیده کردن فرهنگ است. اگر این مذهب، سیاسی هم باشد قطعا این خاصیت را به نمادهای خود نیز تسری خواهد داد. در ایران سنت اسلامی بموازات عروج جامعه مدرن و برای تثبیت نقش سیاسی خود در آن، تلاش همه جانبه ای برای اشاعه نمادها و سمبل های سنت خود داشته است. حجاب در این دوره با حجاب قرون وسطی متفاوت بوده، دقیقا به این دلیل که سنت سیاسی اسلامی از آن برای اشاعه پیام خود استفاده کرده است. خراسانی می گوید پوشش زنان را سیاسی نکنید ولی یادش می رود که این خود دولت ها هستند که پوشش زنان را سیاسی می کنند. مورد ایران و فرانسه چیزی غیر از این نیست. حتی مورد زمان شاه که درنقل قول بالا آمده نیز چیزی جز واکنشی سیاسی به یک عملکرد سیاسی دولت نیست. خراسانی و یاران هنوز متوجه نشده اند که علت تناقض گویی آنها در امر حجاب، این است که آنها حجاب را تماما در مقولات فرهنگی رده بندی می کنند. بهمین علت است که ایشان وقتی به مساله موضع دولت فرانسه در برخورد به حجاب می رسد به خود دولت کار زیادی ندارد بلکه به فعالان زن و یا مردی که در این مورد اظهار نظر کرده اند کار دارد. حذف مقوله دولت در دیدگاه خراسانی و شرکا نشانه برتری موضع سیاسی و یا فرهنگی ایشان نیست که گویا پوشش زنان را از قید سیاست خلاص کرده اند! این تنها نشانه نشناختن عرصه سیاست و نفهمیدن رابطه حجاب با سیاست است، هر چند که فرهنگ نیز نقش بسیار برجسته ای در اختیار و یا تحمیل حجاب دارد.

بازگردیم به نقل قول بالا. نوشین خراسانی در بررسی پروسه اجباری شدن حجاب می گوید که بسیاری از نیروهای اپوزیسیون در زمان شاه از حجاب بعنوان استتار استفاده می کردند و در همان مقاله تلویحا معتقد است که همین نیروهای «رادیکال» بودند که بجای کار فرهنگی در جامعه موجب رواج حجاب در آن دوره شدند. و فراتر از این مشخصا در مقاله «همدستی زنان طبقه متوسط……» معتقد است که:«اجباری شدن حجاب در ایران» (واقعا چرا نوشین خراسانی  این عبارت را در گیومه می گذارد. مگر حجاب در ایران از جانب دولت اجباری نبوده است؟) اساسا به این  دلیل اتفاق افتاد که حجاب یکی از «شاخص های مهم ضدیت با امپریالیسم و غرب» و جزیی از گفتمان جنبش ضد شاه بود که توسط کسانی که مشغول مبارزه علیه شاه و امپریالیسم بودند و در این میان بطور مشخص زنان مبارز مذهبی و چپ که از«طبقه متوسط» بودند رواج داده شد(4). از اظهار فضل بی محتوای خراسانی در حواشی بحث می گذریم و به همان نکته اساسی باز می گردیم: حجاب محصول مبارزه ضد امپریالیستی و رواج آن بدلیل اهمال چپ ها و رادیکال ها بود. خراسانی «متخصص» کار فرهنگی و نهادهای مدنی است. اگر فرض کنیم که بهترین راه فعالیت برای زنان در زمان شاه از نوع همین کارهایی است که نوشین دارد می کند آن گاه پرسش  مشخص از ایشان این است که اولا چرا همین کسانی که مستمرا از آنها نقل قول می آورد (فرخرو پارسا، مهناز افخمی، منصوره پیرنیا و مهرانگیز منوچهریان) و دستشان هم به خیلی جاها بند بود نمی توانستند کاری برای زنان بکنند؟ ثانیا سوال مشخص تر از«متخصص» جامعه مدنی این است که آیا از نظر ایشان جامعه ایران در زمان شاه برخورداراز نهادهای استقرار یافته جامعه مدنی بود؟ و اگر چنین بوده، ایشان و دوستانش چرا دو دهه است که با علم و کتل تلاش برای ایجاد نهادهای مدنی روزگار می گذرانند؟ راستی چه حد از قوه درک و درایت لازم است تا دریافت که در جامعه اختناق زده­ ی ایران زمان شاه، نهادهای مدنی – آنهایی که موجود بودند- جایی در فعل و انفعالات اجتماعی و حرکات اعتراضی نداشتند؟ بعلاوه اگر علت اشاعه حجاب در زمان شاه این بود که زنان چپ با آن مخالفتی نمی کردند و کارفرهنگی لازم برای آن را د ر دستور نداشتند، سوال این است که شما با این همه امکاناتی که دارید و بودجه هایی که در اختیارتان قرار می گیرد چرا نتوانسته اید نزدیک  به دو دهه بعد ازعروج گفتمان اصلاح طلبی،  فرهنگ حجاب تحمیلی را در جامعه ایران تغییر دهید(5)؟  به این ترتیب شاید بتوان  گفت که  علت اشاعه حجاب در دوران جمهوری اسلامی هم ناشی از سازش امثال خراسانی و دخیل بستن شان به آیت الله های مدرن است. اما خیر. علتش فقط این نیست. این پرسش های  تحریک کننده فقط برای نشان دادن پوچی استدلال سرکرده مدرسه فمینیستی است. حجاب در ایران امری سیاسی بوده وهست. کار فرهنگی قطعا می تواند در روآوری  به حجاب، و یا عدم استفاده از آن تاثیرداشته باشد اما بی برگشت کردن تحمیل حجاب در گرو یک تغییر و تحول سیاسی است. این تغییر و تحول سیاسی هم الزاما انقلاب نیست که مدرسه فمینیستی احیانا فیوز بپراند! تغییر و تحولی در حد جامعه ترکیه و مقبول شدن یک سنت اسلامیِ فکل کراواتی شده، برای تحقق این امر کافی است.

شاه بیت بحث خراسانی در این مقالات این حکم «حکیمانه» است که رواج حجاب اجباری ناشی از غلبه گفتمان ضد امپریالیستی بود و مجریانش نیز  زنان طبقه متوسط بودند. او روایات انتقادی درون جنبش چپ مبنی بر ترکیب و ساختار سازمان های سیاسی، نقش آنها در دوره شاه، محوریت مبارزه ضد امپریالیستی (که بعدها دولت سرکوب انقلاب پرچم اش را بدست گرفت) را به یاری می طلبد تا احکام خود را باصطلاح اثبات کند. خراسانی عاجز از ارائه استدلال در مورد موضع مفتضحانه خود و مدرسه اش در قبال حجاب و برقع و نقش مذهب، با آویزان شدن  به مولفه هایی از نقد درون جنبش چپ و با ژستی عالمانه ادعا می کند  که بانی رواج حجاب اجباری را کشف کرده است: گفتمان ضد امپریالیستی. علت این مغلطه گویی ها کماکان ارائه راهکاری برای خلاصی از معضل حجاب نیست. خراسانی طنابی پیدا کرده است که از آن می شود با استدلال های بزعم او محکمه پسند تا عرش خود امپریالیسم عروج کرد! بحث بیشتر در این مورد را به بخش  بعد وامی گذاریم و فقط این نکته را تاکید می کنیم که حتی اگر همه زنان چپ و انقلابی و مبارز، با مبارزه ضد امپریالیستی راه اجباری شدن حجاب را هموارکرده باشند و یا کار فرهنگی گسترده ای انجام نداده باشند باز هم پرسش از خراسانی و مدرسه و دم و دستگاه  فمینیست دولتی پرورشان، این است که شما که لااقل 15 سال است همه گفتمان­ های مدرن، مدرنیسم و پسامدرنیسم را خوانده و از نو  کشف کرده اید، هیچگاه براندازنبوده­ اید، و امکانات و تریبون های گسترده ای هم در اختیار داشته اید چرا هر گز ازاختیاری بودن حجاب برای اقلیت های مذهبی فراتر نرفتید؟

و بعنوان آخرین نکته در باب نکوهش  موضع دولت فرانسه  به دلیل منع حجاب، باید به خانم خراسانی یادآوری کرد که دولت فرانسه همان دولتی است که نقش موثری در ایجاد بلوا و حمام خون در لیبی و بدست «انقلابیون» لیبی (بقول خراسانی) داشته است. مقالات مفصل نوشین خراسانی در باب حجاب راهی برای مقابله با حجاب اجباری (چه در حوزه سیاست و چه در حوزه فرهنگ) نشان نمی دهد. گرداننده  مدرسه فمینیستی ابتدا حجاب و برقع را تماما فرهنگی تعریف می کند و سپس در جایی که باید کار فرهنگی کرد (مثلا در رابطه با زنان برقع پوش جنوب ایران) می فرمایند که برقع باعث شده این زنان  بتوانند در جامعه حضوریابند! و معلوم نیست ما چرا باید از ایشان بپذیریم که علت رواج حجاب در زمان شاه گفتمان ضد امپریالیستی مخالف فرهنگ غربی بود و نباید بپذیریم که علت تداوم حجاب (و به ویژه  برقع در جنوب ایران) با وجود نهاد مدنی ای مثل مدرسه فمینیستی ناشی از نگرش غیر انتقادی و اپورتونیسم گردانندگان این نهاد است؟ درحیطه تاکتیک، خراسانی راهکار قابل اجرایی ارائه نمی کند. انتظاری هم نیست. افاضات بحث متدیک و تاکتیکی قراراست راه را برای ارائه آن استراتژی طلایی هموار کند. با این توضیح به آخرین مولفه در تکوین فمینیسم نئولیبرال می رسیم که از قضا آن هم از تقریرات خراسانی است.

و سرانجام : وقتی پراگماتیست ها استراتژیست می شوند

با مقاله نوشین احمدی خراسانی در مورد ناکارایی گفتمان امپریالیسم و پس از آن مصاحبه مدرسه فمینیستی با شهلا لاهیجی یکی دیگرازسخنگویان این جبهه برای تثبیت این چرخش جدید، سیکل تحول  فمینیسم سرگردان در کریدورهای اصلاح طلبی به فمینیسم نئولیبرال ضد دمکراتیک بسته شد. در شرایطی که هنوز مصائب ناشی از تحمیل «دمکراسی» امپریالیستی به مردم عراق و افغانستان در دو سوی ایران ترمیم نیافته است، در شرایطی که موشک های امپریالیستی لیبی را بخاک و خون کشانده اند و صحنه هایی از جنایت بر صفحه تلویزیون  نشان داده شد که دستکمی از جنایات خود قذافی نداشت، برای  پاسخ دادن به دست اندر کاران مدرسه فمینیستی  نیازچندانی  به  بحث سیاسی یا نظری نیست. برای بایگانی کردن پرونده این جریان  در جنبش زنان تنها  کافی است که   نکاتی در مورد این مواضع و جایگاه آن گفت تا  روشن شود که  کار این گرایش سرانجام به کجا کشیده شده است. از جمله ی نکات مهم سخنگویان مدرسه اینهاست: ناکارآیی گفتمان امپریالیسم، سیاست «افشاگری محض» چپ خارج کشور و ضرورت داشتن دیپلماسی برای جنبش های اجتماعی.

ناکارآیی گفتمان امپریالیسم: می گویند دوران امپریالیسم و بتبع آن گفتمان امپریالیسم سر آمده و این بحثی بوده که مارکسیست ها در قرن نوزدهم مطرح کردند. خراسانی بحث در زمینه منتفی شدن گفتمان امپریالیسم را طبق معمول با هزار اما و اگر و شاید و باید طرح می کند در حالیکه استدلال لاهیجی بسیار صریح و روشن است. توجه کنید: «همه در اقتصاد جهانی ادغام شده اند».  و این قرار است همه ما را قانع کند که پس دیگر لولویی بنام امپریالیسم موجود نیست! امپریالیسم مقوله ایست که از زوایای مختلف و با تئوری های مختلفی مورد بررسی قرار گرفته است و هیچ لازم نیست کسی انقلابی مارکسیست و سوسیالیست، و یا قادر به تشخیص مناسبات طبقاتی در جامعه باشد تا در مقابل بی خطراعلام کردن امپریالیسم با این استدلال های سطحی و بی سر و ته بایستد. هر دانشجوی حقیقت جوی و  درس خوان علوم اجتماعی می تواند ده ها کتاب معرفی کند که نقش امپریالیسم را از زوایای مختلف سیاسی، اقتصادی و نظامی توضیح می دهند. اگربحث دانشگاهی قبول نیست، می توان صدها کتاب و مقاله در باره نقش امپریالیسم در جنگ ها و کشتارهای نیمه دوم قرن بیستم تا به امروز دراینترنت یافت. این نویسندگان «استراتژیست» باید می توانستند استدلال های بیشتری در باب ناکارآ بودن و دمده شدن گفتمان امپریالیسم ارائه کنند. اما دغدغه اینان اثبات بحث نیست. بیان اینکه در لیبی اگر خطر نابسامانی هست نه بخاطر امپریالیسم بلکه بدلیل فقدان نهادهای مدنی است (از فرمایشات خانم شهلا لاهیجی است)، قرار است ما را قانع کند که از آنجا که فعالان اصلاح طلب و سبز و مدرسه فمینیستی و …. سال هاست برای استقرار نهادهای مدنی در ایران تلاش می کنند جایی برای نگرانی از نابسامانی و اغتشاش در ایران، در فردای حضور امپریالیست ها در جوار صف هلهله کنان کارکنان مدرسه فمینیستی نیست!

آنها که دخالتگری امپریالیستی را مضر به حال جامعه میدانند معمولا با بحث و استدلال، با نشان دادن عواقب سیاسی و اجتماعی چنین امری تلاش می کنند جبهه ای از مخالفت سیاسی را در مقابل تهاجم امپریالیستی شکل دهند. اما کسی که می خواهد در چنین شرایطی بزعم خود راه را برای یک گفتمان «تازه» باز کند کارش سخت تر است. سخت تر به این معنا که باید همه اخبار فجیع و وحشتناکی را که در دو دهه گذشته بر صفحه تلویزیون ها آمده وهمه نابسامانی های اجتماعی ناشی از حضور و مداخله امپریالیستی مثلا درعراق و افغانستان و اکنون لیبی را بهای قابل پذیرش استقرار «دمکراسی» قلمداد کند؛ و در ارجاع به استقرار این دمکراسی از همه بخواهد که چشم ها را ببندند تا آثار بمب ها و مین هایی را که هر روز در جایی منفجر می شوند نبینند؛ و رابطه ای میان بیماری ها و مرگ ومیر کودکان عراقی با این جنگ ها حتی سال ها پس از ختم جنگ ها کشف نکنند. براستی کار سختی است که در حالیکه در دهه اخیر بموازات جنگ های امپریالیستی میلیون ها نفر در جهان اعتراض و مخالفت خود را با آن نشان داده اند، در شرایطی که مردم معترض در همین کشورهای امپریالیستی با فریاد کردن «ما 99% هستیم» کشورهای امپریالیست شان را از چشم بستن بر حقوق انسانی شهروندان و جنگ و کشتار راه انداختن بقیمت بیکاری و فقرآنها برحذر می دارند؛ کسانی پیدا شوند که کمر همت ببندند تا دخالت امپریالیستی را دمکراتیک قلمداد کرده و با فیس و افاده ای مشمئز کننده درباب ناکارآ بودن گفتمان امپریالیسم سخن سرایی فرمایند.

هدف از طرح ناکارایی گفتمان امپریالیسم بستن سدی است در مقابل همان کسانی که  با هر خطای سیاسی احتمالی  نقش و جایگاه دمکراسی نظم نوینی را که با بمب بر سر مردم ریخته می شود شناخته اند. تشخیص لاهیجی و خراسانی درست است. برای  آنکه بعد از سال ها علیه «انقلاب» و«انقلابیون» وزوزکردن راه را بشیوه ای که در لیبی گذشت، برای حمایت امپریالیست ها از «انقلابیون» (که این بار خودشان هستند!) باز کنند دراولین قدم باید گفتمان امپریالیسم و موضع ضد امپریالیستی دمده شده را در جایی مدفون کنند. بحث سیاسی و نظری دراتخاذ  این  موضع گیری جای چندانی ندارد همچنانکه «انقلابیون» لیبی هم از دل مباحث سیاسی و نظری نبود که تفنگ بدست گرفتند ودر خدمت اهداف امپریالیست ها سرباز جنگی خونین شدند که تازه آغاز نابسامانی درلیبی است. با این حال لاهیجی تلاش می کند در دفاع از این موضع گیری استدلالی ارائه دهد. و برای باصطلاح مستدل کردن ناکارایی گفتمان امپریالیسم که بحث مارکسیست ها بوده با نشانه گرفتن چپ می گوید «…. یکی از دردهای ما، مسائل اقتصادی/ بویژه اشتغال زنان- بود.آنها می گفتند شاه (که از نظر آنها سگ زنجیری امپریالیسم امریکا بود) با وارد کردن زنان به عرصه اشتغال، استثمار مضاعفی در جامعه ایجاد کرده است…… ». خانم لاهیجی از فرط اشتیاق بمب های امپریالیستی به مجیزگویی دم و دستگاه شاه هم افتاده است وبرای بی برگشت کردن موضع گیری  خود از یکی از دوستانش نقل می کند که گفته است: «در این گروه ها و سازمان های انقلابی، زنان همچنان خدمه ای بیش نیستند…». به موضع ضد چپ ایشان هیچ وقعی نباید گذاشت وقتی که این جمله را هم بخوانیم:

« … اخوان المسلمین هم اگر آنگونه که ادعا می کند به عنوان یک جریان سیاسی (بقول خودشان «غیر ایدئولوژیک») وارد پارلمان مصر شوند من گمان نمی کنم برای روند دمکراتیزه شده مصر، خطری باشند. بهر حال آنها بخشی از قدرت سیاسی در مصر هستند و نمی شود از آنها یک لولو ساخت». عجب! از کسی که چنین موضعی در مورد اخوان المسلمین دارد  نباید انتظار موضع بهتری در مقابل چپ و یا تلاش برای خلاص کردن زنان برقع پوش جنوب کشور از یک نماد غیر اجباری فرهنگی داشت. حسن گفتگوی مدرسه فمینیستی با خانم لاهیجی این است که  او برخلاف موضع خراسانی با صراحت سخن می گوید. چرا که خراسانی هرجا ادعایی می کند (از جمله در مقالات  بالا) ده بار با اما و اگر موضعش را می چرخاند و می پیچاند و در هفت سوراخ پنهان می کند و از ده دالان می گذراند. و این مطلقا بدلیل فعالیت در شرایط اختناق و محظورات امنیتی نیست بلکه تماما ناشی از پراگماتیسم کوته بینانه و نان بنرخ روز خوری است که اختناق به آن مشروعیت کاذب می دهد. در عالم تفکر پراگماتیستی این شیوه موضعگیری، بحساب ذکات و «خردمندی» (بقول لاهیجی) گذاشته می شود. چرا که وقتی پای تسویه حساب با چپ و اکنون همه مخالفان امپریالیسم می رسد صراحت لهجه و گستاخی پرده «خردمندی» ابلهانه شان را کنار می زند.

به خانم خراسانی و شرکا باید گفت که اگر کارفرهنگی و نهادهای مدنی و کمپین های مختلف و جنبش سبز و آش رشته پزی برای اصلاح دولت اسلامی و استقرار دمکراسی پاسخگو نبوده، بهتر است لااقل با خود رو راست باشند و به نقد سیاست هایشان بنشینند نه اینکه از یک طرف حجاب اجباری را محصول مبارزه ضد امپریالیستی قلمداد کنند و از سوی دیگر برای ورود امپریالیست ها خواب عبوربی سر و صدا از نعش مخالفان امپریالیسم را ببینند.

 افشاگری محض. نوشین خراسانی می داند که افاضات اش در باب ناکارایی گفتمان امپریالیسم پاسخی شایسته خواهد گرفت. از اینرو بجای رفع و رجوع این موضع گیری تیغ انتقاد را بر گردن چپ در خارج کشور می گذارد. ایشان در همین مقاله کذایی بدون اینکه بحث جدی ای لااقل در چارچوب همان «دمکراسی» پروامپریالیستی اش ارائه دهد یقه فعالان چپ در خارج کشور را (در داخل کشور گویا دیگر هیچکس به این بیماری مبتلا نیست!) می گیرد که مشغول «افشاگری محض» اند و اینکه افشاگری محض باعث «منزوی سازی» دولت و هموار کردن راه برای اعمال خشونت و براندازی حکومت می شود! واین در حالی است که پیام و نتیجه سیاسی  بحث او تماما این است که بپذیریم که امپریالیست های بی خطر بیایند و دیکتاتوری منقرض شود، همچنان که در لیبی ساقط شد. واین ظاهرا اصلا خشونت آمیز نیست. صحنه هایی را هم که همگان در همین اواخر از لیبی دیده اند لابد سو تفاهم است! پایکوبی مدرسه فمینیستی برای امپریالیست ها به کنار، ولی خراسانی و دوستانش فراموش می کنند که اگر همین افشاگری ها در خارج کشور نبود، ایشان را بجز در محافل و پستوهای وابسته به نزدیکان دولتی و فمینیسم اسلامی مچاله شده درمجلس اسلامی، کس دیگری نمی شناخت. واقعا قد و قواره چنین استدلال هایی چنان کوتاه است که انسان فقط می تواند نتیجه بگیرد که بیخود نیست مدرسه فمینیستی را یک حکومت زن ستیز تحمل می کند.

دیپلماسی در جنبش زنان: بر زمینه چنین بحثی است که لزوم یک دیپلماسی مستقل در جنبش زنان از جانب لاهیجی و خراسانی مطرح می شود. وقتی خواننده قانع شد که امپریالیسم خیلی هم خطرناک  نیست و قرار نیست کسی خونین و مالین شود وقت آن می رسد که رئیس و روسای مدرسه فمینیستی راه های عملی را پیش پا بگذارند و برای جنبش های اجتماعی دیگر هم نسخه بپیچند.

نقطه عزیمت نظریه پردازان نئولیبرال ما این است که چون دوران امپریالیسم سرآمده، حالا جنبش های اجتماعی باید هر کدام دیپلماسی خودشان را بیان کنند. در این جا  برای هر کنشگرجدی،  مستقل از عرصه فعالیت بسرعت این پرسش مطرح می شود که اصولا دیپلماسی برای یک جنبش اجتماعی یعنی چه؟ کسانی که تا چندی پیش هر نوع حرف زدن از سیاست را طعن ولعن  می کردند چگونه است که یکباره با زبان و ادبیات قدرت بمعنای کلاسیک آن در جامعه سرمایه داری حرف می زنند؟ واقعا چرا جنبش های اجتماعی به دیپلماسی نیاز دارند و معنای این دیپلماسی چیست؟ منظور خراسانی و لاهیجی نمی تواند برقراری روابط حسنه مثلا با  فعالان جنبش زن در مصر و تونس و مراکش و …. غیره باشد. این هیچ نیازی به گفتمان تراشی امپریالیستی ندارد. پس آیا منظورازاین دیپلماسی برقراری روابط دوستانه و همبستگی و جایزه قلم طلایی و جوراب نقره ای و بده بستان های این چنینی (که معلوم نیست درد کدام جنبش اجتماعی را حل  می کند) با نهادها و کنشگران جوامع غربی است؟  اما اینکه تا بحال هم رایج بوده و کم نیستند کسانی که در این عرصه با یکدیگر به رقابت های جانانه بحساب جنبش های اجتماعی نشسته اند.  با اتکا به بحث بی پایه خراسانی و لاهیجی در مورد امپریالیسم بنابراین تنها می توان  به این نتیجه رسید که دیپلماسی مورد نظر هیچ چیز غیر از مراودات مستقیم با نهادهای دست نشانده امپریالیستی نیست.

خراسانی و همفکرانش در یک لحظه تاریخی وارد مباحث کلان جامعه شده و متفق القول راهکاری را ارائه داده اند که گویا قرار است قابل تعمیم به همه جنبش های اجتماعی باشد. همه صاحب «دیپلماسی خردمندانه» شوند، چشم شان را به روی «فرصت های باز شده» ناشی از چراغ سبزهای امپریالیستی باز کنند، و …. این طنز مضحکی است که کنشگران مدرسه فمینیستی وقتی هم که خواستند از جنبش زنان فراتر رفته و در مقیاس کلان اظهار نظر کرده و راهکار تعیین کنند، سر راست به بارگاه خونین امپریالیست ها مشرف شدند.

سخن آخر

مجموعه بحث های همین چند ماه گذشته از جانب این جریان شناخته شده در جنبش زنان، چرخش روشنی را نشان می دهد. این جریان پیش تر نیز نه در مورد مسائل عمومی جامعه و نه در مورد مسائل مشخص جنبش زنان، نظرات و مباحث رادیکالی را مطرح نمی کرد. اما طرح بحث های فوق تماما اجزا تثبیت یک فمینیسم نئولیبرال ضد دمکراتیک را در ایران شکل می دهد. توضیح چنین موضع گستاخانه ای را باید درفضای حاصل ازتحولات جاری در خاورمیانه و شمال آفریقا و همچنین در آخرین تقلاهای اصلاح طلبان در قالب جنبش سبز یافت.

موج اعتراضات در جهان عرب اساسا انفجاری از پایین برای رفع شر دیکتاتورها و دست یابی به شرایطی انسانی تر در این جوامع بود. دولت های بزرگ غربی که دیگرگویا امپریالیست نیستند، یا سالیان سال در این کشورها مدافع دیکتاتورها بوده اند و یا اکنون فضا را برای دخالت مستقیم و تضمین منافع خود مناسب دیده اند. مدرسه فمنیستی برای خلاصی از شر دیکتاتوری، نمونه های  مصر و تونس را سرمشق نمی کند بلکه برای لیبی و کشورگشایی امپریالیست ها سر و دست می شکند. اینان تصور می کنند می توانند بسادگی پاییز خونین عرب را با  شامورتی بازی و با  رنگ «سبز» جنبش شان بجای بهاردمکراسی جا بزنند.

چشم دوختن به قدرت های خارجی برای خلاصی از شر حکومت اسلامی در میان اپوزیسیون این دولت امر تازه ای نیست. اما حتی آنها که در طول جنگ آمریکا درعراق و افغانستان، از احتمال وقوع چنین جنگی در ایران برای فشار گذاشتن بر جمهوری اسلامی استفاده می کردند چنین گستاخانه سخن نمی گفتند. جنبش اصلاحات و فعالان آن در عرصه های مختلف در آن روزگارعلیرغم چراغ سبزهایی که گاه به نیروهای خارجی می دادند هنوزبه آینده خود در چارچوب حکومت موجود امید داشتند. اما امروز بعد از سرکوب و فروکش کردن اعتراضات عمومی پس از انتخابات سال 1388، اصلاح طلبان سبز دیگر نقطه اتکایی ندارند. امروز بهارعربی و عروج جنبش های اعتراضی در خاورمیانه بسیاری از کنش گران این حرکت را نیز به وسوسه بازسازی آن جنبش انداخته است. بازسازی جنبش سبز اصلاح طلبان این بار اساسا دارد در خارج کشور شکل می گیرد. جمعی از کنشگران شناخته شده این حرکت که بقول شجاعی مجبور به «مهاجرت»  شده اند و درهمین دوره گذشته در موارد متعددی تلاش هایی را برای تاثیر گذاری بر، و سر و سامان دادن اپوزیسیون خارج کشور در مسیراهداف جنبش سبز شکل داده اند. اصلاح طلبانِ دیروز حکومتی و امروز «مهاجر»، تلاش برای بازسازی مجدد خود را انگار بر دوش هم قطاران زن  گذاشته اند. خراسانی، لاهیجی و شجاعی در این تلاش کاملا منسجم عمل می کنند. آنها مترصد جمع آوری نیرو پیرامون خود هستند؛ نقاط ضعف مواضع سیاسی خود را با برجسته کردن ضعف چپ و موضع سکولارها می پوشانند؛ تاریخ را طوری بازنویسی می کنند که تنها  کسانی که خود آنها می خواهند عناصر شکل دهنده اش هستند؛ بعد از سی سال وقتی جنبش سبزشان از رمق افتاده و امپریالیست ها در حول و حوش ایران منتظر جلوس اند، کشف می کنند که حجاب اجباری محصول مبارزه ضد امپریالیستی بوده؛ و بالاخره اینکه چراغ سبز دادن به پیروان سلطنت  را هم فراموش نمی کنند! در همین روزهای اخیر هیلاری کلینتون گفت که جنبش سبز از ما کمک نخواسته بود. باید دید فمینیست های نئولیبرال ایرانی از مدرسه شان در پایتخت برای این «فرصت باز شده»، این بار چه آشی سر هم خواهند کرد.

جنبش رهایی زن در دوره های زیادی قربانی سرکوب و خفقان، جهل سیاسی و فرهنگی شده است. قرعه ی به محاق کشاندن این جنبش گویا این باربنام فمینیسم نئولیبرال افتاده است. دست و کلام شان کوتاه!

پاورقی:

1/ بسیاری از فعالان جنبش سبز اصلاح طلب، خروج خود از ایران بعد از سرکوب پسا انتخابات سال 88 را مهاجرت می نامند و نه تبعید. اگر بحث بر سر یک انتخاب ساده لغت باشد البته باید گفت صلاح مملکت خویش، خسروان دانند. اما وقتی این تبیین مبنای قضاوت چند و چون تبعید در طول دوره سرکوب سی و چند ساله درایران و خصوصا دهه شصت می شود دیگر بحث بسادگی یک انتخاب لغت نیست. سوال این است که آیا اینان خود را مهاجر می دانند برای اینکه ظرفیت سرکوب جمهوری اسلامی را کمرنگ نشان دهند؟ یا می خواهند بر سرکوبگر بودن این دولت در زمانی که بسیاری شان در دم و دستگاه شریک بودند سرپوش بگذارند؟ و یا شاید آنقدر پول دارند که لازم نباشد مثل بسیاری از تبعیدیان زندگی را از صفر مطلق آغاز کنند؟ هر چه هست لغت مهاجر و تبعیدی در این دوره دیگر چنان بار سیاسی ای دارد که بسختی بشود با ارجاع به کتب لغت و… چنانکه خانم شجاعی می کند از زیر بار تحمیل شده بر این لغات گریخت.

2/  معضل حجاب در طول دهه نود میلادی، معاون مجهولی برای مقابله با سیر فزاینده پناهنده به کشورهای اروپایی بود. فشار بر محجبین و مسلمانان از جمله اقداماتی بود که بنا بوداین روند فزاینده را متوقف کند. اما پس از وقایع یازدهم سپتامبروبتبع آن گسترش مسلمان ستیزی در غرب، مساله حجاب و برقع در کشورهای اروپایی ابعاد جدیدی به خود گرفت. ممنوعیت حجاب در فرانسه مباحث زیادی را در مورد محدودیت سیستم دمکراسی غربی در یک حکومت لائیک مثل فرانسه دامن زد. هر چند بحث در اینجا نیز در مورد پوشش زنان و دخالت دولت در آن بود اما مساله بدوا مربوط به شرایطی بود که پس از 11 سپتامبر دول غربی را بوحشت انداخته بود. موضع دول غربی و در اینجا فرانسه بدلیل نقشی که در ایجاد جنگ های بی پایان با تروریسم برای خود تعریف کرده بودند مطلقا موضعی برحق نبود. حجاب در میان همه مسلمانان اجباری نیست و هر مسلمان محجبی هم تروریست نیست. بسیاری از شهروندان غربی در مقابل این موضع دولت هایشان ایستادند، حال یا از موضع نسبیت گرایی فرهنگی و یا ازسراعتراض به موضع ضد دمکراتیک دولت هایشان که بر پیشانی هر مسلمانی فی الحال یک تابلوی تروریست آویخته بودند. خراسانی مطلقا به این بحث وارد نمی شود. ایشان مساله حجاب را فقط در محدوه پوشش و نماد فرهنگی مورد بررسی قرارمی دهد و به همین دلیل نمی تواند بفهمد که در پسِ پشت ممنوعیت حجاب در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی، همان سیاست امپریالیستی ای خوابیده بود که بعدها نوشین خراسانی قرار بود بلندگوی تبلیغاتی اش شود!

در مورد برقع اما بحث متفاوت است. در جوامع مدرن و بمنظور تسهیل مراودات روزمره اجتماعی، شهروندان حق دارند چهره یکدیگر را بازشناسند. اگرکسی درهمسایگی شما با برقع رفت و آمد می کند از کجا می توانید بدانید که هر بار همان شخص را می بینید و چگونه می توانید مثلا درمحل سکونت تان احساس امنیت کنید؟ مساله به همین سادگی است.

3/ درهمین اواخر منصوره شجاعی مصاحبه ای کرده اند با حسن یوسفی اشکوری (این گفتگو در سایت «کانون زنان ایرانی» موجود است) یکی دیگر از چهره های شناخته شده اصلاح طلبان که لااقل در مواضع شخصی خود بسیار مذهبی تر از نوشین خراسانی است. ایشان لااقل امروز به این نتیجه رسیده اند که حجاب نباید اجباری باشد اما خراسانی فمینیست که باعتبارده ها کمپین وائتلاف باسم جنبش زنان، سری در میان سرها آورده، ترجیح می دهد اجباری بودن حجاب به امپریالیسم وصل باشد تا موضوعی برای لغو شدن.

4/ از صدقه سر لزوم تطهیر امپریالیسم، نوشین خراسانی به استفاده از مقوله «طبقه» هم رو آورده و زنان مبارزو انقلابی زمان شاه را یک جا در کیسه طبقه متوسط می ریزد. اینکه بخشی از فعالان سیاسی در سازمان های چپ و حتی مثلا مجاهدین برخاسته از طبقه متوسط شهری بودند هیچ حقانیتی به موضع خراسانی نمی دهد. دستاویزبحث «طبقه» و پنهان شدن پشت زنان زحمتکش وقتی قراراست راه برای گفتمان بی خطری امپریالیسم هموار شود دیگر حتی این سوال را که مگر نوشین خودش اهل کدام طبقه است، غیرضروری می کند.

5/  خانم خراسانی مثالی از زنان برقع پوش در جنوب ایران می زند و مدعی است که برقع پوشیدن این زنان برخلاف نظر برخی از ایرانیان خارج کشور که مدعی اند برقع مانع حضور اجتماعی زن است، نه فقط مانع حضور اجتماعی  زنان برقع پوش جنوب کشور نشده بلکه این راهی است که حضور اجتماعی آنها را تسهیل می کند! معلوم می شود که داشتن مونوپول کار فرهنگی واستقرارنهادهای مدنی بنام جنبش زنان و ادای دفاع از زنان زحمتکشان (در مقاله همدستی زنان طبقه متوسط….) قرار نیست حتی تاثیری جزیی درزندگی این زنان داشته باشد. آیا تلاش برای خلاصی از یک جبر فرهنگی بنام برقع در منطقه ای که گرمای طاقت فرسایش زبانزد است، و نیازی هم به مبارزه ضدامپریالیستی ندارد تلاشی برای مبارزه علیه یک «نماد پیچیده فرهنگی» نیست؟ به لغت «تلاش» و «مبارزه» توجه کنید. کار فرهنگی در جامعه ای مثل ایران احتیاج به هر دوی اینها دارد و بعلاوه برقع پوشی در ایران اجباری نیست و ربطی به براندازی هم ندارد. پس واقعا چرا این دم ودستگاه مجاز فمینیستی حتی بر این مساله ساده هم نمی تواند تاثیر بگذارد؟ از انصاف بدور است که از خراسانی و دیگر دست اندرکاران مدرسه فمینیستی انتظار زیادی داشته باشیم. اما اگر ایشان مدعی است که مشغول طرح مبانی برخورد به مسائل تاکتیکی است باید قاعدتا به نمونه های کنکرت هم بتواند پاسخ بدهد و گرنه انشا نویسی و صفحه سیاه کردن جز اینکه تناقضات مواضعش را رو کند خاصیت دیگری ندارد.

* بنقل از نشریه سامان نو شماره 15 و 16، نوامبر 2011